دفتـــــــــــرهای بیــــــــــدار

بازگشت به صفحه قبل

 

آینده در حال:

 هفت تز پیرامون سوسیالیسم پرتوان قرن بیست و یکم

 

دیوید لایبمن

      برگردان : ح. ریاحی

                                                                                

 

خلاصه :

در پاسخ به چالشهای امروزه، از جمله بسیج موفق حول مبرمترین نیازهای مردم، داشتن دیدگاهی از جامعهی پرتوان و الهامبخش جدید- سوسیالیسم - بیش از هر زمانی ضرورت پیدا کرده است. میتوانیم، بدون ایجاد طرحهای سفت و سخت یا رویایی، برخی از اصلیترین مولفههای این دیدگاه را گسترش و مورد تایید قرار دهیم: رفتن به فراسوی محتوای بیگانهساز و قطبیکنندهی بازارهای خودجوش، همآهنگی و برنامهریزی دموکراتیک در همهی سطوح، از متمرکز تا غیرمتمرکز و کار خلاقه در پیوند با امکانات گستردهی فنآوری اطلاعاتی مدرن. این پروژه، در عین حال، باید همهی درسهای مثبت و منفی تجربهی پساسرمایهداری قرن بیستم، مخصوصاً تجربهی اتحاد جماهیر شوروی (سابق) را در بر گیرد و مورد استفاده قرار دهد.

باید صحبتم را با اشارهای به دیوید (گوردن) شروع کنم، و میدانم که نیازی نیست که خلاصهای از ابتکارات فراوان او در زمینهی اقتصاد و آموزش رادیکال یا دغدغهای که در خصوص دانشجویان و همکاران خود داشت یا کمکهای گوناگونی را به سمعتان  برسانم که به این تشکیلات ارائه کرد. بنابراین، میخواهم به جای آنها، با روایت حادثهای که هنوز گزارش نشده است، نکتهای را به دانستنیهای مربوط به گوردن  اضافه کنم. آنگاه حقیقت روشن میشود!

در سال 1978 دیوید به همراه دوست جوان خانوادهگیاش لایم، و هربرت گینتس، دخترم لزلی و من به کنفرانس تابستانی کمپ سِزار در ویرجینیای غربی رفتیم. باید اردوگاه را در ساعت پنج صبح آخرین روز کنفرانس ترک میکردیم تا به سفر با هواپیما برسیم. وقتی پیش از طلوع آفتاب در ماشین جا گرفتیم،  متوجه شدیم که درِ ورودی اردوگاه را زنجیر و فقل کردهاند. دیوید که رانندگی میکرد با فرض بر اینکه تنها ارادهی انقلابی میتواند بر همهی موانع پیروز شود، روح زمانه را به نمایش گذاشت. میلهها و زنجیر را دور زد و مستقیم به داخل جویبار کنار در ورودی فرو رفت.

خوشبختانه یکی از دهقانان محل که زودتر از ما بر خاسته و در آن حوالی بود با تراکتور و کابل خود، توانست ماشین را از آن وضعیت ناخشنود و فلاکت بار بیرون بیاورد تا ما راهمان را ادامه دهیم. ا لبته دیوید به خاطر خوشگذرانیهای شب قبل و از اینکه فهمید دیگر شرکتکنندگان در کنفرانس در خواب عمیق اند، نفس راحتی کشید و قول داد صدای این حادثه را در نیاورد. (آنروزها راه خوشگذرانی را میدانستیم!) بسیار خوب، حالا قضیه را میدانید. باور نمیکنم دیوید هرگز "حقیقت" آن حادثه را آفتابی کرده باشد، اما اگر آن حادثه او را وادار کرده باشد به جنبهی عینی توازن بشری بیاندیشد احتمالاً آن حادثه باید سر آغاز تحقیقات او پیرامون دورهبندیهایی باشد که به تجزیه و تحلیل مراحل انباشت سرمایه منتهی شد و چند سال بعد به ثمر نشست.

پروژهی دیوید- ساختارهای اجتماعی انباشت سرمایه که در همراهی با سام باولز و تام وایسکف پیش برد (باولز، گوران و وایسکف سال 1983)، مدل اقتصاد سنجی او از اقتصاد ایالات متحده (که هرگز کامل نشد) بررسی فرآیند کار و سازماندهی، تجزیه و تحلیل کورپوراسیون "پرو پیمان و ضعیف" و جایگاه آن در اقتصاد بینالمللی (گوردن سال 1996) همگی بر دغدغهی اساسی چپ اشاره دارد، اما به دغدغهای که تا آنجا که  من از آن آگاهی دارم دیوید هرگز رسماً به آن نپرداخت: ماهیت یک جامعهی جدید است، جامعهای که تجسم آرمانهای همهی کسانی است که تحت ستم و استثمار و در شرایط امروزی از خود بیگانه اند. من فکر میکنم به خاطر در اختیار نداشتن واژهی بهتر در دفاع از کرامت همهی کسانی که زیر این پرچم زندگی و مبارزه کردهاند، وظیفه داریم همچنان از به کارگیری اصطلاح " سوسیالیسم "  برای جامعه جدید ادامه دهیم. اما این اصطلاح به خاطر ماهیت ویژهی خود میبایست همواره بازتعریف شود؛ محتوای آن را باید همیشه تازه کرد و خواستار آن بود که این کار ادامه یابد - دقیقاً به این ترتیب است که همهی این قضایا همواره معنا پیدا میکند. کنفرانس تابستان امسال به موضوع کلی "بدیل"  اختصاص دارد. من صحبتم را، که امیداوارم دیوید بپسندد، ادای سهمی میدانم در یاری رساندن به این بحث. با علم به اینکه ممکن است در این اردوگاه تابستانی متوجه وقتمان نباشیم، هفت تزم را ابتدا و پیش از بازگشت و توضیح مفصل یکایک آنها بیان میکنم پیام اصلی ساده است: در زمان حال که نکبت سلطهی سرمایهداری و تخریبی که به همراه دارد کرهی زمین را فرا گرفته است، داشتن دیدگاه پرتوانی از بدیل سوسیالیستی که هم واقعبینانه و هم الهامبخش باشد به ضرورتی مطلق تبدیل شده است. لازم است هر ذره از آگاهی و حساسیت اخلاقی را برای ارتقاء دیدگاه خود از جامعهای به کار گیریم که در آن مردم به کمال میرسند، به غنای روحی دست پیدا میکنند و میتوانند برای رشد و شکوفائی خود با دیگران به چالش برخیزند، جامعه ای که در آن کار و تفریح و سهم تولید و مصرف هر چه بیشتر از یکدیگر جدائی ناپذیر میشوند، جامعهای که در آن، به بیان بیاد ماندنی مارکس، "رشد آزاد هر فرد" واقعاً "رشد آزاد همگان" باشد. گاه فکر میکنم بهترین تعریف سوسیالیسم جامعهای است که در آن هر کس صبح با شادی بر میخیزد و مشتاق روزی ا ست که در پیش رو دارد. باید شهامت آنرا داشته باشم علیه همه گند و کثافتی (مرا به خاطر ا ستفاده از این اصطلاح غیر آکادمیک ببخشید) که ضد دیدگاه ما رویهم تلنبار کردهاند- "بدیلی وجود ندارد"، چیزی به عنوان "جامعه" در کار نیست" و از این قبیل- پرچم رویکرد دموکراتیک را برافراشته نگه داریم. ایدهی "گریز ناپذیر بودن بازار" بدیل قرن بیست و یکم ایدئولوژیهای کهنهی مبتنی بر سلطه و کنترل است، ایدئولوژیهائی چون "قانون طبیعی" و "ارادهی پروردگار". اما برای احتزاز این پرچم به تکوین یک مدل نیاز داریم- آری، با احتیاط لازم، اشکالی نمیبینم که آن را مُدل نامگذاری کنم- مدلی از سوسیالیسم که در مفهوم مورد نظرم پرتوان و قوی است.

مخصوصاً، مدل مورد نظر باید از واژی ترکیبی و بی روح "سوسیالیسم بازار" فراتر رود. ایدهی سوسیالیسم بازار که مثلاً در اثر جان رومر تحت عنوان "آیندهای برای سوسیالیسم" (1994) توصیف شده است، تفاوت چندا نی با آن چیزی ندارد که زمانی "سرمایهداری مردمی" نامیده میشد. این ایده به باوری تسلیم میشود که مبتنی است بر اینکه جامعه "بیش از حد پیچیده است" که بتوان آنرا تحت کنترل دموکراتیک پیشبینی شده قرار داد. طرح سوسیالیسم پرتوان چیزی نیست جز برپایی جنبشی با دیدگاه خاص خود که بتواند در مقابل وضع موجود سرمایهداری مقاومت کند و از آن فراتر رود، نظامی که در حال حاضر بر همهی جنبههای زندگی شخصی و اجتماعی سلطه دارد.

بنابراین، هفت تز من عبارت اند از:

1- همهی بازارها، بازار سرمایهداری نیستند،  اما بازار سرمایهداری فراگیرنده است و باید از آن فراتر رفت.

2- تجربه پساسرمایهداری قرن بیستم درسهای مثبت و منفی اساسی، برای پروژهی قرن بیست و یکم ما در بر دارد و تنها چپ میتواند آن تجربه را ارتقا دهد.

3- هماهنگی اقتصادی غیربازاری ممکن است و جنبهی اساسی دارد، اما در صورتی میتواند دموکراتیک باشد که هم متمرکز و هم نامتمرکز باشد.

4- بازار سوسیالیستی از بین نمیرود بلکه پژمرده میشود.

5- تحریف بوروکراتیک اقتدارمدارانه برای سرمایهداری جنبهی کارکردی دارد و برای سوسیالیسم غیر کارکردی.

6- نقطهعطف مهمی پیش میآید که کیفیتهای بالندهی زندگی به پیش شرط رشد کارآیی و بهرهوری تبدیل میشود.

7- هر چه دیدگاه ما رادیکالتر باشد، عملی و کارآتر است، و تاثیر بالقوهی آن بر مبارزات امروزی نیز بیشتر است.

اکنون هر یک را به نوبت توضیح میدهم.

 

1- همهی بازارها سرمایهداری نیستند، اما بازار سرمایهداری فراگیرنده است و باید از آن فراتر رفت.

ایدئولوژی سرمایهداری بیش از حد تلاش میکند تا به نگرشی انتزاعی از "بازار" تقدس بخشد که ویژگی اش ضد اجتماعی، ضد تاریخی، ابدی و ضروری بودن آن است. اما این تصور به طور خود به خود در تجربه معمولی مردم بازسازی میشود. این تجربه در "روزمرگی" خاص خود ظاهراً بر مبنای واقعیت ویژهی خویش پیش میآید. در واقعیت، اما، چنین تصوری سطحی و ظاهری است. بر این نکته نمیتوان بیش از حد تاکیدکرد: ایدئولوژی بازار اساساً سلطهی خود را از طریق فعالیتهای "دم و دستگاههای ایدئولوژیک" سرمایهداری (دولت، رسانه، آموزش) به دست نمیآورد. این ایدئولوژی به طور خودانگیخته از بطن زندگی روزمره غلیان پیدا میکند. بنابراین، مایوسکننده است که میبینیم ایدئولوژی بازار بر چپ اثر گذاشته و در بسیاری از رسالههای عالمانه آمده است؛ در این رسالهها، بازار با تکوین  تاریخی مشخص سرمایه داری خلط و اشتباه شده است. این رویکرد بینش اساسی را در نیافته است: بازارها واقعیات به لحاظ اجتماعی ریشهداری هستند که خود را در شکلهای پیشاسرمایهداری، سرمایهداری و پساسرمایهداری متبلور کردهاند. در آمیختن بازار با سرمایهداری، همانطور که مثلاً تحمیل این نظر به مارکس - نظری که مارکس با آن کاملاً بیگانه است- مبنی بر اینکه مطالعهی کالاها و ارزشگذاری به طور کامل و مستقیماً تنها به تئوری جامعه سرمایهداری تعلق دارد، فقط در خدمت یک هدف است: این کار سوسیالیسم را به ایدئولوژی هزارهای و به پیشگوئی و رخدادی انجیلی تبدیل میکند. این قیامتسرائی، معنیاش سرنگونی ناگهانی نه فقط طبقهی حاکمه سرمایهداری  است- گفتن این مساله به تنهایی کافی نیست- بلکه هر آنچه با مناسبات بازاری ربط پیدا میکند: پول، قیمت، دستمزد و غیره. این شیوهی اندیشیدن شیوهای رمانتیک و کاملاً عرفانی است. این شیوهی تفکر، علاقه مردم به سوسیالیسم را نه زیاد بلکه کم میکند یعنی به نظام مبتنی بر واقعیت که از ارزش بررسی جدی برخوردار است، چرا که این شیوه، فهم مردم نسبت به سوسیالیسم را کاهش میدهد.

کیفیت تاریخاً فراگیرندهی بازار سرمایهداری که منحصر به فرد است، زمینهی مادی سوسیالیسم پرتوان را تشکیل میدهد. شکلهای بازار در چارچوب نظام سرمایهداری، بی شباهت به روشهای سادهی مناسبات (پیشاسرمایهداری) بازار، نقش حیاتی در پیشبرد استثمار سرمایهداری دارد. قدرت اخذ ارزش اضافه به این بستگی دارد که ارزش اضافه و به همراه آن همه عناصر تولید سرمایهداری، به خصوص نیروی کار، در شکل ارزش تجلی پیدا میکند. فرآیند سرمایهداری، روندی است که منطق بازار را به سیطرهجویی بر همهی بخشهای زندگی اجتماعی وا میدارد. بازار سرمایهداری- نه بازار به طور عام-  زندگی خانوادگی، مناسبات شخصی و زندگی اجتماعی ("جامعهی مدنی") را مورد تاخت و تاز قرار میدهد. این بازار فردیت آدمهای در جستجوی مالکیت را رشد میدهد که برابر نهاد فرد انسانی واقعی و کمالیافته است. از همه مهمتر، این بازار واقعیت یک فرایند اجتماعی عنان گسیخته (مثل فرایندی"شبیه هوا") یا غیر عمدی را به وجود میآورد؛ امور به سادگی اتفاق میافتند، یعنی مستقل از ارادهی انسان. واقعیت، سپس، ایدئولوژی را ارتقا میدهد:

" نمیتوانند طبیعت بشر را تغییر دهند."  (ا نسان گرگ انسان است) و ازین قبیل.

"بازار"ها ضرورتاً ایجادکنندهی قطبیگری، از خود بیگانگی و عنان گسیختگی نیستند. اما بازارهای سرمایهداری از قدرت ایجاد چنین اموری برخوردارند. بازارهای سرمایهداری چنین کاری را نه بر حسب تصادف بلکه به این خاطر انجام میدهند که همهی این جنبههای زندگی در این جامعه از کارکرد معینی برخوردارند. اینها شرایط اساسی جهت بازتولید قدرت سرمایهداری اند. این به باور من، باید پاسخ ما به "سوسیالیسم بازار" باشد: نه فقط نقد معمولی از "شکست بازار" بلکه نیاز به فرارویی سیاسی همه جانبه از شبکهی آسیبشناسیهایی که ریشه در ارزشگذاریِ زندگی اجتماعی دارد. این شبکه  میراث سرمایهداری برای ماست و فقط به لحاظ سیاسی میتوان با آن مخالفت کرد، یعنی با طرح رویکرد دموکراتیک به مثابه اصل بدیل و راهنما.

 

2- تجربهی پساسرمایهداری قرن بیستم درسهای مثبت و منفی اساسی برای پروژهی قرن بیست و یکم ما در بردارد و تنها چپ میتواند این تجربه را ارتقا دهد.

 ناچاریم مسائل را بپذیریم. اگر فکر میکنید که مثلاً این پرسش که "اتحاد شوروی چگونه نظامی بود؟" دیگر به بایگانی تاریخ پیوسته است، دوباره باز خواهد گشت و همچون شبحی به سراغ شما خواهد آمد.

ضعف نسبی چپ در قرن گذشته که در اثر جنگ و رکود اقتصادی پیوسته به رهبری جنبشهای تودهای کشیده شد، شکافی را به وجود آورد که اگر چه گریزناپذیر نبود، اما دستکم، اجتناب از آن کار بسیار دشواری بود. انقلاب شوروی ما را به انشقاق کشاند. آنهایی که از آن حمایت کردند- من هم از آن طیفام- همچون طبقات حاکم سرمایهداری، شاهد بودند که اتحاد جماهیر شوروی در نظام سرمایهداری جهانی شکاف عظیمی به وجود آورد. حمایت از این پیروزی، اما، هزینهی هنگفتی به همراه داشت. چپ طرفدار شوروی پس از تحمل ضربات خردکنندهی شعار"بدیلی وجود ندارد" (TINA) هم اکنون واقعیت جدید را به شیوهای غیر انتقادی پذیرفته است و در عین حال ایدهی سوسیالیسم به عنوان پروژهای نظری را هم کنار گذاشته است ، یعنی مبنایی که داوری مستقل را تضمین میکرد. هژمونی سرمایهداری، به نوبه خود، منابع فرهنگی، روانی، اطلاعاتی، مذهبی و آموزشی خود را به کار گرفت تا قالب ذهنی گستردهای را علیه شوروی  ایجاد کند، تقریبا الگو و مدل اساسیای که اتحاد جماهیر شوروی و کشورهای متحد ا و در اروپا و آسیا را به هر شر قابل فهمی مرتبط ساخت.

اکنون برای چپ طرفدار شوروی وقت آن رسیده است که خطرات انزوای فرهنگی و سرسپردگی نا سنجیده به احزاب و دولتهایی را بپذیرند که به نام جنبشهای انقلابی کارگری سخن میگویند، مخصوصا جاهایی که چنین احزاب و دولتهایی به عقب ماندگی فرهنگی و اقتصادی دچارند و جهان سرمایهداری آنها را به انزوا کشانده است. اما برای اپوزیسیون، یعنی سنت ضد شوروی وقت آنست که بپذیرند اندیشه ی آنها تا چه اندازه بازتاب دهندهی سروری گستردهی خط فکری ضد شوروی است، خطی که در بافت فکریشان جای گرفته بود پیش از آنکه به بلوغ سنیای برسند که سیاسی شوند.

از هر "طیفی" آمده باشیم وظیفه جاری روشن است. لازم ا ست همهی تجارب پساسرمایهداری قرن بیستم، چه مثبت و چه منفی، را درک کنیم و از آنها بیاموزیم و طی این مسیر با هریک از دشمنان خود (هرکه باشد) روبهرو شویم. ا لبته پروندهی نظرات منفی (آنهم به دلائل روشنی) شناخته شدهتر است: انحرافات عصر استالین، حبس و کشتارهای دستجمعی، پیروی کورکورانه، افزایش قدرت و شخصیت یک رهبر واحد؛ سیاسی کردن بیش از اندازهی زندگی فرهنگی، علمی و آکادمیک، دیوانسالاری، قدرت و مقام پرستی- همهی اینها را باید به لحاظ تاریخی و به طور مشخص تجزیه و تحلیل کرد. اما آنچه در باره تجربه شوروی (حتی در درون URPF) نا شناخته است، گسترهی دستاوردهای مثبت آنست و این دستاورد ها هم اجتماعی و هم فنی اند.

در این جا فرصت نیست که این موضوع را به تفصیل بررسی کنم ولی به طور مختصر به نکات چندی اشاره میکنم: قطعنامه 1979 دورهی برژنف در بارهی اقتصاد، زمینهی دگرگونیهای همه جانبهای را در راستای دموکراسی عمیق اقتصادی فراهم آورد: شوراهای تیمی در بنگاهها به وجود آمد که مسئولیت داشتند نقشههای خود را طرحریزی و به اجرا در آورند و بودجههای خود را اداره کنند. انتخابات مستقیم، هم برای رهبری تیمها و هم مدیران بنگاهها بر قرار شد. سیستمهای مشارکتی ساخته شد که پاداشها (بخش متغیر دستمزد) را در پیوند با معیارهای ارزشگذاری "هنجاری" برای کارکرد بنگاهها، تیمها و افراد تعیین کنند .

انتخاب مستقیم رهبری بنگاه خصلت یک جنبش تودهای پیدا کرد و در سال 1985 در صنعت شوروی کاملاً مستقر شد. لازم به گفتن نیست که این سیستم چهار سال بعد ملغی شد یعنی زمانیکه با پیششرطهای "مالکیت خصوصی" در تقابل قرار گرفت، همان طرفداران مالکیت خصوصی که امروزه به "مافیای" روس تکامل پیدا کردهاند. این دورهی کوتاه از شکوفایی دموکراسی صنعتی بی نظیر بود، که در دیگر کشورهای اروپای شرقی یا آسیا مانند نداشت. (مورد کوبا با وضعیتی که تحت شرایط توسعه نیافتگی و محاصره اقتصادی داشت، مورد ویژهایست که لازم است جداگانه مورد بررسی قرار گیرد.)

نظام شوروی همهی ادعاهای اروپای غربی و آمریکای شمالی را در سایه قرار داد، ادعاهایی چون: "محافلی که زندگی کاری آنها با کیفیت است". "تصمیمگیری جمعی" و غیره. (توجه دارید که  اکنون که  اتحاد جماهیر شوروی از بین رفته است کسی در آن باره صحبت نمیکند) این دوره متاسفانه کوتاه بود. خشم انباشت شده و فرو خورده نسبت به سوء استفاده هایی که  تحت زمامداری استالین از قدرت به عمل آمد بعدها زبانه کشید و جوانههای لطیف دموکراسی سوسیالیستی را نابود کرد. این انفجار تودهای که بازتاب نابسندگی سوسیالیسم آغازین بود، قویتر از آن بود که امکانات مثبت جامعه ی شوروی بتواند بر آن غلبه کند و نتایج آن را هم میدانیم. اما زمانی که این امکانات مثبت وجود داشت، در نهادهای بی نظیر سوسیالیستی تجسم پیدا کرد و اکنون این امکان برای کل چپ جهانی هست و ضرورت دارد آن حقیقت را به رسمیت بشناسند و از آن بیاموزند.

 

3- همآهنگی اقتصادی غیربازاری ممکن است و جنبهی اساسی دارد اما در صورتی دموکراتیک است که هم متمرکز و هم غیر متمرکز باشد.

 ما به اندیشیدن در قالب تضادهای دوگانه عادت کردهایم: برنامهریزی (یا "دستور") در مقابل بازار، کنترل مرکزی در مقابل خودمختاری محلی و ازین قبیل. این عادتی سطحی و ظاهری است: این نوعی جایگرینیِ بیش از اندازه پیش پا افتاده است در برابر تامل جدی در بارهی آنچه واقعاً اهمیت دارد:  محتوای اجتماعی واقعی در همهی سطوح همآهنگی اقتصادی. این عادت چنان در خودآگاهی ما ریشهدار است که به تلاشی جانانه و به یک مبارزه سخت و دراز مدت نیاز دارد تا بتوان از آن فراتر رفت و بر آن غلبه کرد. ما، مثلاً، چنان به بحث پیرامون "برنامهریزی مرکزی شوروی" عادت کردهایم که برای ما تقریباً به یک ورد تبدیل شده است، به عبارتی که نمیتوان از آن خلاصی یافت. اما تقابل"برنامهریزی مرکزی با بازار"، به باور من، خطای بزرگی است، خطائی مفهومی و تجربی، خطای تجربی به این دلیل که در هیچ زمانی در تاریخ اتحاد جماهیر شوروی بیش از سهم کوچکی از کالاها و خدمات در مرکز، برنامهریزی نمیشد: شمار موازنههای مادی- محاسبهی مفصل منابع و مقصد کالاها- در سطح مرکزی هرگز از 1500 تجاوز نکرد. این رقم ممکن است به نظر زیاد باشد ولی اینطور نیست. اغلب کالاهایی که باید برنامهریزی میشد، فرآوردهی بنگاههایی بود که گزارش شده بود که مسئولیت آن در سطوح کشوری، منطقهای و شهری از اهمیت کمتری برخوردار است. به بیان دیگر، تا حد بالایی واگذاری اختیارات و عدم تمرکز وجود داشت. (این البته به معنی آن نیست که تصمیمگیری دموکراتیک یا کارآمد بود): در تاریخ، مستبدین محلی فراوان وجود داشتهاند و کارآمدی پیش شرطهای زیادی دارد.)

اما این امر معمولاً جنبهی مفهومی دارد که به جوهر مساله میپردازد. بنابراین از تمایز بین برنامهریزی و هماهنگی آغاز کنیم. ما از اصطلاح "برنامهریزی" وقتی استفاده میکنیم که در حقیقت منظورمان "همآهنگی اقتصادی" است: تصور یک الگوی منسجم تولید، مبادله و توزیع کالا بین نهادها و افراد و سپس به اجرا در آوردن آن الگو. به عقیده من، واژه برنامهریزی را باید برای آنچه واقعاً هست حفظ کرد: تدوین شیوههایی برای تکوین محیط ساخته شدهی مشخص، استفاده از منابع، رابطه ی بین فضاهای سکونتی و تولیدی و توازن زیست بومی برای آینده. در واقع برنامهریزی عبارتست از بده - بستان حقیقی: تا آن جا که این برنامهریزی دموکراتیک است، به معنی آنست که مردم در نهایت امر، سرنوشت خود را به دست میگیرند و مسیر تکامل ا نسانی را شکل میبخشند. من، اما، به جای برنامهریزی، بر موضوع کم دامنهی هماهنگی متمرکز میشوم.

هماهنگی میتواند خودانگیخته و "عنانگسیخته" باشد، مانند اغلب شکلهای تاریخی مناسبات بازاری. بازارها در شکل سرمایهداری خود، قدرت سرمایههای خصوصی را بزرگ جلوه میدهند و در پرده نگه میدارند. این سرمایههای خصوصی میتوانند بسیار فشرده و متمرکز باشند. نه بازارهای کنونی "کم اهمیتاند" و نه هماهنگی غیر بازاری ذاتاً امری "پر اهمیت". هماهنگی غیر بازاری در سطوح گوناگون از متمرکز (سطح سیاسی آن که شامل کل موجودیت سیاسی – منطقهای میشود ) تا غیر متمرکزترین (بنگاههای فردی یا تیم هایی در داخل بنگاهها) نیز وجود دارد.

هماهنگی متمرکز بازار در بافت نظام سرمایهداری، به مرور زمان به جابهجایی هماهنگی غیرمتمرکز گرایش پیدا میکند: این پویایی ذاتی انباشت سرمایه است. تضاد بین سطوح متمرکز و غیرمتمرکز کشمکشی را بازتاب میدهد که در بطن فرآیند اجتماعی قرار دارد. به گمان من، قضیه در یک بافت سوسیالیستی بسیار متفاوت است. وقتی هماهنگی خودانگیخته جای خود را به هماهنگی سیاسی میدهد، سطحهای متمرکز و غیرمتمرکز بیشتر رابطهای هم زیست با یکدیگر پیدا میکنند تا رابطهای هم ستیزانه. به بیان ساده: هماهنگی متمرکز مفید و موثر پیش شرط هماهنگی مفید و موثر غیرمتمرکز است و بر عکس. ضرورتهای متقابل اموری واضح و روشن اند: سطح متمرکز، ثبات و شفافیت فراهم میآورد- قیمتها، هنجارها، شرایط عمومی ساختاری حد نیاز به کالا و منابع را تعیین میکنند. این چارچوب استوار برای واحدهای غیر متمرکز، این امکان را فراهم میکند که بتوانند به محاسبه، مقایسه و عمل اقدام کنند- بنگاههای محلی و تعاونیها به جای هرج و مرج آماریِ بدون نقشهی بازار عنان گسیخته، محیط کلان منضبط و آموزنده به دست میآورند. هماهنگی کلان و نه "بازار" شرایط گزینش حقیقتاً عقلانی را فراهم میآورد. فعالیت خٌردی که دارای زمینهی استوار باشد، به نوبه خود اطلاعات مناسب مفید و قابل تنظیم فراهم میسازد، یعنی تبدیل دانش محلی و ویژه به دادههای جمعی. بدون هماهنگی تودهایِ مشارکتی در سطح محلی، مرکز از واقعیت دور شده و دادههای سطح کلان آن، به هنگام بودن خود را از دست میدهند. بدون مجموعه دادههای کلان و مدون، تعاونیهای غیر متمرکز نمیتوانند نیازهای خود را بشناسند تا بتواننند پروژههای (نقشههای) هماهنگی خود را بسط و گسترش دهند و به اجرا گذارند.

بنابراین مساله هرگز این نیست که "برنامهریزی مرکزی" را در تقابل با "عدم تمرکز بازار" قرار دهیم. آماج سوسیالیستی که در تجربهی قرن بیستم ریشه دارد ولی در حد محدود تحقق یافت، عبارت از سیستم هماهنگی همه جانبهای بود که در آن سطوح متمرکز و غیرمتمرکز (و ا لبته سطوح میانی) به گونهای هم زیست با یکدیگر تعامل داشتند و تعداد هر چه بیشتری را به این فعالیت جلب میکردند تا زمانیکه همهی  زحمتکشانی که قادر و مایل بودند به لحاظ اجتماعی و سیاسی فعال باشند به عنوان بخشی از این پروژه به شمار روند. جدایی بین کار مربوط به مدیریت یا کار فکری یا خلاقه و کار تولیدی روزمره به تدریج از بین میرود. این است دموکراسی سوسیالیستی. این دموکراسی بدون هماهنگی مرکزی نمیتواند وجود داشته باشد، اما آن را هم هرگز نمیتوان به هماهنگی مرکزی تقلیل داد. این دموکراسی به وضوح با خودمختاری محلی بدون هماهنگی مرکزی خوانایی ندارد. این دموکراسی در نبود هماهنگی مرکزی یا به هرج و مرج خودانگیخته (بازار) یا به واحدهای مستبد منزوی زوال پیدا میکند. بدیل پسرفت - پسرفت به بازاری کردن عنان گسیخته  یا به مرحله پیشا تمدن - هماهنگی همه جانبه است. 

از اصطلاح "گزینش عقلانی" استفاده کردم که یقیناً بر افراشتن یک پرچم معنی میدهد. وسوسه میشوم بگویم گزینش عقلانی مهمتر از آنست که به گزینش عقلانی مارکسیستها واگذاشته شود. آنهایی که براین نظرند که به نام طبقهی کارگر، رهبری کنند و در خصوص استفاده از منابعی تصمیم بگیرند که هم اکنون در مالکیت طبقه کارگر قرار دارد و به عنوان کل جامعه سازمان یافته است، بهتر است وقتی مساله به معیارهای تصمیمگیری مربوط میشود، از خود هشیاری نشان دهند. این نظر که یک وضعیت اجتماعی بهینهی واحد و بی نظیر وجود دارد را میتوان به سرعت کنار گذاشت. همین طور هم میتوانیم بپذیریم که پارامترهای یک نتیجهی نیمه بهینه (بهترین ایدهای که میتوان به طور واقعبینانه تحقق بخشید) نتیجه آن چیزی خواهد بود که پت دوین (2002) آنرا "هماهنگی بر پایه مشورت" نامید: تبادل نظر روشمند و مداوم در تعاونیهای کار، جماعات مسکونی، آموزگاران، جماعات فرهنگی (مبتنی بر جنسیت، قومیت و زبان) و کسانی که هماهنگی خطوط عمومی کار را تحت کنترل، سرپرستی و به طور دموکراتیک نمایندگی میکنند. در اینجا میخواهم به مفهوم شاخصها یا هنجارهای پیچیده اشاره کنم. اینها فرمولهائی است که طبق آن قیمتها و درآمدها باید معیارهای چندگانهی موفقیت را بازتاب دهند. علاوه بر اجرای موفق برنامه با شیوه هایی که در بنگاه های اقتصادی سرمایهداری نیز دنبال میشود، احتمالاً در نوعی سنجش از سودآوری خلاصه میشود، معیارهایی نیز میتواند وجود داشته باشد که اجرای موفق هدفهای سوسیالیستی را دقیقاً اندازهگیری کند. آیا یک تعاونی کار به هدفهای خویش، و جامعه خود در غلبه بر نابرابریها (جنسیتی، نژادی،  شهری یا روستایی) دست یافته است؟ یا در ایجاد پیوند با مدارس، مقامات مستقر در محل و دیگر گروهها و سازمانهای اجتماعی؟ یا در مراقبت از محیط؟ یا در بسط نظام های گردش و بهبود کار و فائق آمدن بر نابرابریهای هرمی موجود در نیروی کار؟ یا در مشارکت فنآوریها و مهارت در بخش متعلق به خود و در سطحی عمومیتر؟ این فهرست را میتوان گسترش داد ولی کافی است اشاره کرد که محاسبه و ارزش گذاری سوسیالیستی دارای امکانات گستردهایست که در اختیار هیچ روند خود انگیختهی بازار قرار ندارد، خواه در بازار سرمایهداری واقعاً موجود یا در "بازار سوسیالیستی" فرضی.

تصویری که به وجود میآید هماهنگی دموکراتیک چند سطحی را به نمایش میگذارد که در آن مذاکره سیاسی با محاسبهی پیچیده و مبادله ا طلاعات ترکیب شده است. رابطهی بین سطوح (از غیرمتمرکز به متمرکز و برعکس) به "برنامه" نیمه گزینشی و نیمه منسجمی همگرایی میبخشد که از یکسو، هم بازتابدهندهی دانش محلی و هم بهترین برآورد تعاونیهای کار از امکانات خویش است و از دیگر سو ظرفیتهای هماهنگکنندهی مرکز، توانائی آن درجذب سیستم اقتصادی دارای اندازه و سنجش، اجتناب از مشکل فضای بسته و اجرای هدفها و معیارهای درازمدت کنترل شده است. اکنون با پرسش اجتناب ناپذیرزیر روبهرو میشویم. آیا چنین برنامهای به لحاظ فنی قابل جرا است؟

پال کاکشات و الن کاترل در مقالهای که در شمارهی ویژهی مجلهی "علم و جامعه"  تحت عنوان "پایهریزی نظری سوسیالیسم: بدیلهایی در برابر سرمایهداری و دست نامرعی" آوردهاند، در پیوند با تجربه شوروی اینگونه نظر میدهند:"در نظامهای نوع شوروی اجرای موازنه های مادی فقط به صورت ناقص انجام میشد. تکنیک های پردازش اطلاعات وجود نداشت، تکنیکهایی که لازم بود ترازهای مادی را به طور کامل انجام دهند. اکنون، اما،  این امکانات وجود دارند" (2002:55) من بر آخرین جملهی آنها تاکید میکنم که البته به امکانات عظیم و عمدتاً دست نخوردهی فنآوری اطلاعاتی مدرن اشاره دارد. حتی تحت نظام سرمایهداری که هما هنگی همه جانبه در آن ممکن نیست، شرکتهای بزرگ شبکههای درونی به وجود آوردهاند: سیستمهای درونی برای ارتباطات، انبارمتمرکز و غیر متمرکز اطلاعات و پردازش آن. روشن است که به لحاظ فنی میتوان و به نظرم، چشمانداز آن هیجانانگیز است- شبکه های درونی بنگاه صنعتی را به شیوهای بالنده به یک شبکه اقتصادی وسیع بسط و گسترش داد. این شبکهها را یکبار خیالپردازانه شبکهی هماهنگی اقتصادی "E-COORDI-NET  " نام گذاشتم (لایبمن 2001 ) این شبکهها نوآوریهای برنامهای محلی را پیوسته جمعآوری و تنظیم میکند به طوریکه همه و البته نه فقط هیئتهای هماهنگی مرکزی میتوانند مجموعهی گرایشات را در نظر گیرند و در عین حال همیشه قیمتها و شاخصهای برنامهای را به لحاظ اجتماعی نیمه بهینه و به شکل رایانهای ارائه کنند. مرکز مسئول است و حق دارد مداخله کند و ابتکارات محلی را آنجایی دوباره راهنمایی کند که به نظر میرسد ضروری است. بنگاهها دارائی اجتماعی اند و نه دارایی خصوصی، تعاونیهای موجود کار و واگذاری قدرت به تعاونیهای کار همیشه بدین ترتیب تعریف و مشخص میشوند. اما سیستم هماهنگی چند سطحی شبکه اقتصادی هماهنگی دیرکردهای بین پیشنهادها و دلائل و بین "برنامه" و "اجرا" را حذف میکند. این فرآیند به روندی پیوسته تبدیل میشود که شمار رو به افزایشی از زحمتکشان را میتواند به خود جلب کند. این هم به نوبه خود دموکراسی سوسیالیستی است که همیشه ناکامل و ناتمام است و همواره باید تصحیح و تجدید نظر شود. همهی سطوح در روند چند سطحی به یمن فنآوری اطلاعاتی آشکار و قابل رویت اند. کاردر همهی سطوح از جمله- و با کنایه میگویم- در سطح مرکزی با بحث عمومی فعال ودرفضای شفافییت پیش می رود. آیا لازم است اشاره کنم که این وضعیت حیاتی- علنیت و فرهنگ بحث درست و واقعی- در شوروی اساساً وجود نداشت؟ اهمیت نسبی فقدان دو فضا - فضای نظری یا سیاسی و فنآوری ارتباطاتی یا رایانهای مدرن، در تکوین شکست نظام شوروی در تغییر خود و حفظ قدرت دولتی در قرن بیستم را هر کس میتواند داوری کند.

اما به گمان من، باید روشن باشد که امکانات هما هنگی دموکراتیک متمرکز و غیر متمرکز به مثابه بدیلی برای وانهادن آگاهانه آن، به نفع بازار خودانگیخته باید همچنان به طور کامل مورد بررسی قرار داد.

 

4- بازار سوسیالیستی از بین نمیرود بلکه پژمرده میشود.

من، همانطور که تاکنون باید روشن شده باشد، طرفدار سوسیالیسمی نیرومند و پرتوا نم. هدف اولیه و درازمدت این سوسیالیسم آنست که هما هنگی بر پایه بازار عنانگسیخته را نفی کند که در نهایت نوعی استثمار سرمایهداری است. این سوسیالیسم عبارتست از "برنامهریزی" یا هماهنگی آگاهانه و دموکراتیک. آیا این بدان معنی است که "بازار" را میتوان به تدریخ ملغی کرد؟ آیا نوعی بازار همچنان در نظام سوسیالیستی به حیات خود ادامه خواهد داد ؟ این نظر را به طور ضمنی تایید کردم آنجا که قبلاً اصرار داشتم بازارها همیشه بازتاب زمینههای تاریخی از جمله زمینهی تاریخی پساسرمایهداری خود به شمار میروند .

نظراتی چون "لغو قانون ارزش" لغو "ارزش" یا بازار برایم سرگرم کنندهاند. این نوع نظرات در محافل درگیر با اقتصاد سیاسی مطرح میشود. چنین نظراتی همانند آنست که گفته شود باران، برف یا قانون جاذبه را لغو کنیم. این راه رهایی پر طنین معمولاً در مقابل کارنامهی غم انگیز کمونیستهای شوروی ارائه میشود که در تحقق [الغاء قانون ارزش] ناموفق بودند. با این همه، در خور توجه است که همهی رهبران پسا سرمایهداری از  چین، کره شمالی تا ویتنام و سرانجام هم کوبا به این ایده رسیدهاند که شکلهای مناسبات بازاری طی شالودهریزی سوسیالیسم به حیات خود ادامه میدهند. اگر قرار است بازار به طور کامل  از بین برود، این امر باید ظاهرا ً در فاز بالاتری پیش آید، مثلاً مرحلهای که مارکس آنرا فاز بالاتر جامعهی کمونیستی نامید. در عین حال، چنین به نظر میرسد که باید با بازار و مناسبات کالایی کنار بیاییم. تلاش برای تعطیل آنها کاری بیهوده و بدانجام است.  همه اینها درست است به جز این برداشت مبنی بر اینکه سوسیالیسم (و ا لبته نه "سوسیالیسم بازار" ) را باید در تقابل با فشار خودانگیخته خارقالعادهای بنا کرد که فعالیت خصوصی در بازار و ثروتمند شدن فردی به وجود آورده است. این قضیه به نوبه خود اعطای امتیاز بزرگی است به نظر غالب سرمایهداری. طبق این نظر "بازارها" به گونهای ذاتی جز طبیعت انسان و ابدی به نظر میرسند.

به باور من میتوانیم و باید این نظر عمومی را بپذیریم که سوسیالیسم طی مراحلی تکوین پیدا میکند. در مراحل اولیه واقعیتهای چندی وجود دارند، از پارهای ساختارهای بازاری تا نابرابری در درآمد که همچنان پا برجاست تا زمانیکه شالوده هایی به تدریج به وجود آیند که بتوان از آنها فراتر رفت. در عین حال اگر قرار است سوسیالیسم کاملاً آرمانشهری به نظر نرسد و بی ارتباط با "طبیعت بشری"، توضیحی پیرامون محتوای مناسبات بازاری بر متن سوسیالیستی کمککننده خواهد بود.

بازارهای سوسیالیستی در آغاز، روابط متقابل بین دولت یا بخش عمومی و شکلهای پیرامونی تولید منفرد، به خصوص در بخش کشاورزی، خردهفروشی و خدمات را تشکیل میدهد. در حوزهی اصلی اقتصاد سوسیالیستی، که طبق هماهنگی دموکراتیک عمل میکند، "قلههای فرماندهی" را در اختیار دارد: بخش خودانگیخته اقتصاد در زمینهی دستمزد، شرایط کاری، تاثیرات زیست محیطی، مالیات تصاعدی   و غیره تابع مقرراتی قرار میگیرد که باید به اجرا در آیند و از پشتیبانی گسترده برخوردار شوند. بدین ترتیب، بازار عنان گسیخته نمیتواند به عامل تعیینکنندهی همه چیز تبدیل شود. میتوانیم بگوئیم که با رشد و تکوین نظام سوسیالیستی قسمت های هر چه بیشتری از بخش خودانگیخته یا غیر رسمی اقتصاد زیر پوشش هماهنگی دموکراتیک قرار میگیرد زیرا چنین وضعیتی با به وجود آمدن وفاق سیاسی و هماهنگی همه جانبهی (متمرکز و غیر متمرکز) امکانپذیر میشود. آنچه باقی میماند بقایایی از گذشته است.

با این همه، مفهوم جالبتر این است که گونههای معینی از مناسبات بازار در چارچوب نظام سوسیالیستی به حیات خود ادامه میدهند و رشد میکنند. میتوانیم دو مرحله از مناسبات را درک کنم.

تا آنجائیکه میدانم اولین آنها فقط در ادبیات شوروی پیرامون "اقتصاد سیاسی سوسیالیسم " مورد بحث و بررسی قرارگرفته است (به عنون مثال، در آثار خودوکوف 1967) جای دیگری آن را ندیدهام.  مرحله دوم پیشنهاد خودم است. اولین مرحله در تکوین بازارهای سوسیالیستی برمبنای پذیرش کمبودهایی است که در تکوین سوسیالیستی وجود دارد و فقط به تدریج از بین میرود. بنگاهها در بخش اصلی اقتصاد سوسیالیستی در مالکیت بخش عمومی قرار دارند که غیر قابل تقسیم اند، "مردم" مالک آنها هستند. این، البته یک تجربه است. مدیران منتصب یا منتخب "مردم" را نمایندگی میکنند و اگر اشکالی در این نظر میبینند مرا ببخشید، باید بگویم این مدیران ممکن است اراده "مردم" را به طور کامل یا دقیق تحقق نبخشند. بنابراین، کنترل کارآمد در اختیار مدیریت محلی نهاده شده که به پایگان مردمی نزدیکتر است. اما این امر در تجربهی ملموس کارگران یک بنگاه، این احساس را به وجود میآورد که دارایی واقعی- قدرت واقعی در اختیار داشتن منافع مادی- در سطح محلی وجود دارد. بنابراین در عین حال که فعالیت تعاونی در اصل، به نام هویت انتزاعی بزرگتری صورت میگیرد که باید به کار خود به لحاظ سیاسی اعتبار قانونی بخشد، تعیین هویت تعاونی، در عمل، مشخص و محلی است و لازم است که کارش از طریق مناسبات قراردادی با دیگر تعاونیها ارزیابی شود و مورد تائید قرار گیرد. مختصر اینکه، برای بنگاه لازم است که  تولید خود را به همان دولتی بفروشد که خود بخشی از آنست و از همان دولت هم دروندادها را خریدار کند. مناسبات بازاری در نتیجهی آگاهی سوسیالیستی که هنوز نابالغ و بی تجربه است شکل میگیرد.

اما این مناسبات خودانگیخته و عنانگسیخته نیستند. اولاً آنها بر مجموعه قیمتهای محاسبه شدهی اساسی پایهگذاری شدهاند. (موضوع پیچیدهی محاسبهی قیمت در سوسیالیسم را باید به فرصت دیگری واگذارم) این مناسبات نباید در این اصل اساسی سوسیالیستی رخنه ایجاد کند که قیمتها و بنا بر آن درآمدها را باید با هماهنگی که مورد بحث و بررسی قرار گرفته، به گونهای دموکراتیک و آگاهانه تعیین کرد و نه با نیروهایی که از کنترل انسان خارج اند (بازار). دوم اینکه ارزشگذاری اجتماعی هر بنگاهی را با جامعه، جماعت و محیطهای صنعتی بزرگتر در پیوند قرار میدهد. بدین ترتیب، انزوای نسبیای که عمل متقابل بازار را ضروری میسازد به شیوهی بالنده پشت سر گذاشته میشود.

بنابراین مرحله دوم شکلگیری بازار سوسیالیستی عبارتست از آنچه در بنگاهها از مناسبات کالائی در واحدهایی باقی ماندهاند که در هماهنگی تکوین یافتهاند و در این وضعیت ادامه حیات دادهاند. این روند، روند تحقیق و کشف افقی است که پیوندها و وظائفی در چارچوب شکلگیری برنامه را به وجود میآورد. این روند، روند استفاده از امکانات پایهای است تا بتواند جایگاه خود را در شبکهی تولید به طور مستقیم شکل بخشد.

قرارداد افقی بین واحدهای محلی از طریق شبکهی اقتصادی هماهنگ مستقیماً برای دیگر واحدها و تا مرکز قابل رویت میشود و در چارچوب ارزشگذارانهای انجام میگیرد که رفتار منضبط را رشد میدهد. فکر نمیکنم این قضیه به اندازهی کافی شناخته شده باشد که فنآوری اطلاعاتی مدرن، نوید فروکاستن رو به افزایش تمایز بین ارتباطات افقی و عمودی را درخود دارد. بنابراین، بازارهای سوسیالیستی مرحله دوم هدف اصلی و آگاهانهای را به نمایش میگذارند. آنها نشان میدهند که این امر نباید به معنی یکنواختی و انعطافناپذیری باشد. سهل است، ارزشهای سوسیالیستی میتوانند هر چه بیشتر در ابتکارات محلی و فعالیت خلاقه تجسم پیدا کنند. بازارها در این معنی، بقایای به جا ماندهی کم اهمیت گذشته نیستند. آنها محتوای مثبتی را پیش میبرند که قبلاً در بازارهای خودانگیخته در شکلهای پیشاسرمایهداری سرمایهداری و مرحلهی آغازین سوسیالیستی ریشه داشت. در این قسمت است که به طراحی مفهومی میرسیم که به آن افتخار میکنم.

تئوری سنتی مارکسیستی که بحث مشهور مارکس در "نقد برنامهی گوتا" را پی میگیرد (مارکس 1933)  با دستیابی به نظر متفاوتی در باره دولت با آنارشیسم فاصله میگیرد. این تفاوت در جملهی معروف "دولت الغا نمیشود بلکه به تدریج پژمرده میشود" بیان شده است. کارکرد سرکوبگرانهی دولت، حتی دموکراتیکترین آن، آشکارا به رسمیت شناخته میشود. هدف این کارکرد، عبارتست از برکناری کامل طبقهی حاکم سرمایهداری و نهادهایی که تاریخاً به آن وابستهاند تا پستهای قدرت، نفوذ و بازگشت آنها غیر ممکن شود. با تکوین دولت سوسیالیستی، کارکرد سرکوبگرانه به تدریج غیرضروری میشود. با پژمردن دولت، ساختارهایی باقی میمانند که ادارهی امور عمومی را به عهده دارند. این ساختارها دموکراتیکتر میشوند، تغییر پیدا میکنند، اما ناپدید نمیشوند: به گمان من اندکند افرادی که باور کنند آینده در اختیار کمونهای منزوی یا افراد بدون ارتباط با یکدیگری است که در جنگل پرسه میزنند یا در ربیریج  برای گذران زندگی جان میکنند. دموکراسی فراتر از آن رشد میکند که شکلی از دولت (سرکوبگر) باشد. این دموکراسی هر چه بیشتر نهادهایی را در بر میگیرد که مشارکتی، هماهنگ و مورد بحث و مذاکره قرار گرفتهاند. مختصر اینکه مهمترین میراثی که دولت به جا میگذارد عبارتست از: شکلهای همبستگی انسانی منضبط، برابر و احترامآمیز.

مارکس به دلائل چندی چنین طرحی در بارهی بازارها نداشت. اما باید میداشت! بازارها ملغی نمیشوند. آنها با بلوغ زندگی سوسیالیستی و با بسط امکانات هماهنگی آگاهانه و دموکراتیک به تدریچ پژمرده میشوند. اما همچون مورد پژمردن دولت، پژمردن بازارها هم به معنی از بین رفتن همهی کارکردهای آن نیست. محتوای مثبت آن- ابتکارات محلی، قرارداد و پیمانهای افقی و مسئولیت- از درون مناسبات از خود بیگانهکنندهای پیشینی بر میآید که مردم را از نظارت بر زندگی خود محروم و از استثمار سرمایهداری حمایت میکرد. این محتوای مثبت با واقعیت جدید و پویای هماهنگی و برنامهریزی دموکراتیک ترکیب میشود. بنابراین، میتوانیم با چیزی ظریفتر، واقعبینانهتر و قابل استفادهتر از "انحلال بازار" یا "سوسیالیسم بازار" به مخالفت برخیزیم. بازارها همانند دولتها در تکوین سوسیالیسم نقش دارند، هر چند که شالودهی فرارویی نهائی و تدریجی از آنها فراهم میشود.

 

5- انحرافات بوروکراتیک اقتدارمدارانه برای سرمایهداری جنبهی کارکردی دارد، برای سوسیالیسم غیر کارکردی.

این تز به جوهر انحرافات اسفبار سوسیالیسم قرن بیستم میپردازد و نیاز به توجه بیشتری دارد که بتوانم در چند دقیقه به آن بپردازم. فقط میخواهم دورنمایی برای بررسی بیشتر این مساله حیاتی به دست دهم.

سرمایهداری با ماسک بازار، واقعیت درونی خود را در هالهای از رمز و راز میپوشاند، اما دروتی همیشه تهدید میکند که از پشت پردهی جادوگر دزدانه نگاه میکند تا جادوگر ماسکهای دیگری را ابداع میکند. سعی کن عذابدهندهی خود، سرمایهدار، را پیدا کنی و با او مواجه شوی. در لایههای بوروکراسی غرق خواهی شد که فوج فوج واسط، محافظ و دلقک از درون خود به بیرون میریزند. هر یک از اینها به تو خواهند گفت:"من وظیفهام را انجام میدهم." در سوسیالیسم همه چیز شفاف و قابل رویت است و این البته میتواند دردناک باشد. وقتی شکلهایی از سوسیالیسم در کشورهایی وجود داشته باشد که با شرایط عقب ماندگی، محاصره و جنگ دست به گریبان باشند، ظرفیتشان برای فراتر رفتن از انحرافات ناشی از روابط متقابل انسانی بی اثر میشود. این انحرافات از نظام سرمایهداری به جا مانده است. جای ظرفیتهای فرارویی از انحرافات را هم بازارهای سرمایهداری و هم شکلهای قدیمیتر خودکامگی میگرفت، شکلهایی که نمونههای آن را در نهادهای مذهبی میتوان مشاهده کرد، اما خط مشیهایی که جای آنها را بگیرد و دموکراسی نظامیافتهای را درخود داشته باشد، به ندرت پا گرفته است. بدین ترتیب، آئین خودکامگی رهبری، مقامپرستی بوروکراتیک و بدتر از آن هم به وجود آمد تا خلاء موجود را پر کند. چنین وضعیتی در نگاهی به گذشته نباید تعجبآور باشد. تنها نکته در حال حاضر اینست که نظر معمولی مبنی بر اینکه بین سوسیالیسم و دیوانسالاری پیوند نهادی و ذاتی وجود دارد، نظری سطحی است. رابطهی سوسیالیسم با دیوانسالاری مانند رابطهی سوسک است با اسپری. دیوانسالاری مشکلات را به وجود نمیآورد بلکه آنها را آشکار میکند. سوسیالیسم اما، با ساختارهای استثمار تناسبی ندارد که بتواند از انحرافات خودکامگی و دیوانسالاری بهره بگیرد. لازمهی پیروزی و تکوین سوسیالیسم آنست که با این انحرافات برخورد کند و آنها را ریشه کن سازد. لحظهای هم نمیخواهم وانمود کنم که چنین کاری ساده است یا خود به خود صورت میگیرد. و فرضم بر این است که جنبشهای سوسیالیستی در همهی قلمروهای ملی و فرهنگی باید با آن برخورد کنند. اجازه میخواهم نظرم را در این مورد بی پرده بگویم: دیوانسالاری و خودکامگی خصلت منحصرا"شرقی" ندارند.

 

6: نقطهی عطف مهمی پیش میآید که کیفیتهای ارتقابخش زندگی به پیش شرط رشد کارآیی و بهرهوری تبدیل میشود

حدود ده سال پیش در محل زیبایی نزدیک خانه ام روی نیمکتی نشسته بودم: چری اسپلاناد در باغ گیاه شناسی بروکلین. در باره توازن معروف بین کارآیی و برابری فکر میکردم. فوجی از دانشمندان علوم اجتماعی دستگاه حکومتی اخطارهایی سر میدهند که مبنایش رعایت سفت و سخت این توازن است. اخطار آنها رنگ و بوی آیه (حقیقت بزرگ) پیدا کرده است، هر چند کسی را نمیشناسم که چنین الزامی را استنتاج یا "ثابت" کرده باشد. طبق این نظر (وظیفهی سفت و سخت) فرد میتواند از برابری بیشتر برخوردار شود (در اینجا به "کالاهای" دیگری فکر کنید که سوسیالیستها از آن حمایت میکنند، مثلاً مشارکت، فراغت هدفمند، امنیت اقتصادی و اجتماعی، امکان رشد و ابتکارات شخصی) فقط در صورتیکه تمایل داشته باشد از بخش از کارآیی خود (یا مولدیت، پویایی، نوآوری، رشد اقتصادی) دست کشد. اگر این نظر درست است، پس سوسیالیسم نظام خستهکنندهایست! ما به این ترتیب برای ابد به نوع خواستهای لنینی محدود میشویم: فداکاری، پذیرش واقعیت و ضرورت داشتن چشماندازهای محدود شخصی در زمان حال بر ای دستیابی به  هدفی در آینده. اما پافشاری مارکس و انگلس در مانیفست (1848) ما را آرام نمیگذارد: اینکه فائق آمدن بر سرمایهداری فقط با ابزار و وسائلی ممکن است که نابسندهاند و در نهایت (چه نهایتی؟) سطوح موجود تولید سرمایهداری را پشت سر میگذارند. به نظر میرسد سوسیالیسم در تلاش خود برای بهبود زندگی انسانی (درکارگاه و در سطحی وسیعتر) با علاقهی خودبهخودی انسانها به تنبلی و خودخواهی در تقابل قرار میگیرد: ما فقط در صورتی میتوانیم کارآ و نیرومند باشیم که خود را در اختیار جبر بیرونی قدرت سرمایهداری قرار دهیم: (یا اینکه سرمایهداران و مبلغان آکادمیک آنها و دانشمندان علوم اجتماعی میخواهند که ما چنین اعتقادی داشته باشیم).

بنابراین، حدس وگمانم این است: حدس و گمانهی چری اسپلاناد (نگاه کنید به لایبمن 1999) مرحلهای در تکوین تولید فرا میرسد که لازمهاش ابتکار، خودمختاری، خلاقیت، ظرفیت انتقادی و رفتار (ملاحظهی دیگران) منضبط است تا بتواند تحقق پیدا کند. در این مرحله کیفیت و کل تجربه عملی- مجموعهی ارزشهای سوسیالیستی که قبلاً بر شمردم برای رشد بارآوری و کارآئی بیشتر ضرورت پیدا میکند. به بیان دیگر: حرکت درجهت توازن بین کارآیی- کیفیت.

در آغاز میتوانیم کیفیت را فقط با کاهش سطوح بارآوری بالا ببریم اما این منحنی تغییر، و سرانجام در جهت مخالف، بالا میرود. از آن نقطه استراتژیک به بعد سطح عالیتر کیفیت زندگی- مفهومی که در برگیرندهی تدارک مادی و برابری، همبستگی، غنای مناسبات شخصی- به پیششرط نیل به بارآوری، کارآیی و رشد تبدیل میشود. اگر این نظر درست باشد زمانی که به آستانهی آن وضعیت رسیدیم و پیوند مثبت بین کیفیت و مولدیت در تجربه و خود آگاهی مردم جای گرفت، سوسیالیسم عملاً دیگر غیر قابل توقف میشود. تضاد بین تصمیمگیری متمرکز و غیر متمرکز، بین کار و فراغت و بین هماهنگی و خودمختاری همگی از بین میرود (یا باید بگوئیم پژمرده میشود). خودانگیختگی دیگر به فروپاشی و تجزیه منتهی نمیشود. خودمختاری تعاونیهای کار دیگر به از بین رفتن ثبات، به بازاری کردن خودانگیخته و قطبی کردن نمیانجامد. سوسیالیسم دیگر آن گونه  که به نظر رسیده است، در مخالفت با انگیزهی "متعارف" طبیعت انسانی گسترش پیدا نمیکند. بر عکس "طبیعت بشر" - به فرض اینکه همان ساختار ایدئولوژیک ادامه داشته باشد- حالا به طور خودانگیخته همکاری، اشتراک اساسی و مشارکت به وجود میآورد. این ویژگیها درخاک باروری تکوین پیدا میکند که آنها را تقویت کند، به این دلیل ساده که حالا آنها به پایه و اساس ضروری رشد بارآوری مادی و رفاه تبدیل میشوند. مختصر اینکه حالا دیگر سوسیالیسم تحویلدهنده کالاهاست. اینست جانمایه غیرقابل برگشت بودن آن، زمانیکه دیگر تثبیت شده است. درحقیقت نیاز به کیفیتهای پیشرفتهی زندگی اجتماعی به مثابه پیششرط تکامل بیشتر انسان عبارتست از زمینهسازی تلاش و کوششی جهت ترکیب دید جهتدار و شفاف از تاریخ همراه با التزام به دموکراسی. باید توضیح دهیم که چرا مردم به باور ما، سرمایهداری یا بردگی را نمیخواهند و بنابراین، استحقاق آن را دارند که به جای اینها نظام دیگری را انتخاب کنند. این توضیح مبنایش دستیابی به سطحی از رشد است که فرارویی از آن لازمهی بی چون و چرای نظام سوسیالیستی است. این زمانی است که شالودهریزی سوسیالیسم با فعالیت خودانگیخته کارگران شروع میشود. دیگر ضرورتی در کار نیست که پایهریزی آن (سوسیالیسم) از بیرون بر اساس تعهد و بسیج ایدئولوژیک انجام شود. نیل به سوسیالیسم دیگر راه بی انتها مبارزهی صعب و دشواری نیست. در جستجوی پایه های جزیی دقیق بیشتری در خصوص گمانه ام پیرامون چری اسپلانادم نیازی به گفتن ندارد که مساله ریاضیات نیست بلکه مردم اند. آیا نقطه عطف در منحنی کیفیت بارآوری عاجل است یا امیدی دور دست؟ آیا میتوانیم بر آن تاثیری داشته باشیم و آن را نزدیکتر کنیم؟ آیا این منحنی به مرور زمان عوض میشود و آیا جنبش و مبارزه، بر آن فرآیند اثر دارد؟ البته اینها همه پرسشهایی هستند که باید پاسخ خود را دریافت کنند.

 

7- هر چقدر دیدگاه ما رادیکالتر باشد، عملیتر است، و تاثیر بالقوهی آن بر مبارزات امروزی هم بیشتر است.

بسیاری از افراد مترقی، رفقا و دوستان درURPE  و دیگر جاها بر تمرکز انرژی و فعالیت خود بر مسائل امروزی اصرار میورزند. پایهریزی جنبش علیه جنگ عراق، بسیج مردم علیه تجاوز بوش به امنیت اجتماعی و خدمات درمانی، ساختن و بازسازی جنبش اتحادیهای ردههای پائین، دفاع از آموزش مجانی (ازجمله آموزش دانشگاهی) و امثال آن. حق هم با آنهاست. مساله مثل همیشه این است که این اقدامات را چگونه میتوان به بهترین وجه متحقق ساخت. در کارزار انتخاباتی گذشته هزاران نفر را در ایالتهایی که انتخابات در آنها برگزار شد به خیابانها آوردیم و تلاش کردیم برای برکناری بوش از قدرت، جنبشی تودهای را سازمان دهیم. سعی کردیم تفاوت آن هدف را از"پشتیبانی از دموکراتها " متمایز سازیم. میلیونها زحمتکش این ایالات و کسانیکه سعی کردیم با آنها تماس بگیریم نمیتوانند بحثهای استراتژیک و پیچیده  را درک کنند. نمیشد به آنها گفت: "به جان کری رای بدهید  نه به این دلیل که او واقعاً فرق چندانی با بوش داشته باشد بلکه به این دلیل که یک دولت دموکراتیک در آینده قلمروهای جدید برای مبارزه میگشاید، جلوی عقبگرد دستگاه قضایی به قرون وسطی را میگیرد و برای ما زمان خریده میشود و غیره و غیره". آنها نمیتوانند چنین عباراتی را بشنوند. آنها میخواهند بدانند او [کری] چه میگوید و چه کار متفاوتی انجام خواهد داد. البته کری میتوانست بدون پشتیبان هم به مبارزهی انتخاباتی  برود، میتوانست از لایحهی پرداخت (واحد) بیمه درمان پشتیبانی کند، پایان جنگ عراق را بخواهد، یک درصد مالیات بر ثروت را پیشنهاد کند و علیه کسانیکه به فرار سرمایهها مشغول اند مجازات تعیین کند. او میتوانست ایالتهای فدرال را موظف کند در راستای اشتغال کامل از جمله در بخش دولتی به عنوان آخرین راه چاره دست به اقدام زنند یا مالیات تصاعدی را دو باره بر قرار کند و به جای از بین بردن امنیت اجتماعی آن را بهبود بخشد.

نمیتوانید جلوی رویاهایم را بگیرید و میدانم که مجبور هم نیستم در این سالن کسی را قانع کنم و به همهی این رویاها که اشاره کردم برای مردم این مملکت و مردم دنیا  مفید است. مساله این نیست که در حال حاضر نیروی پیشرویی وجود ندارد که کاندیدای دموکراتی را تحمیل کند تا آن خواستها را دنبال کند. میدانم که چنین نیرویی وجود ندارد. اما من بر این نظرم که یک عنصر در جهت ایجاد آن نیرو، تخیل سوسیالیستی است. وقتی آنها میگویند: "نمیتوانید بدون از بین بردن مشوقها خدمات درمانی؛ آموزش و امنیت در اختیار مردم بگذارید." میتوانیم با دید رادیکالتری با آنها این گونه مقابله کنیم: مردم تنها با کرامت و امنیت است که از این توان برخوردارند که فنآوری مدرن را برای حل مسایل مبرم به کار گیرند، همان مسائل و مشکلاتی که امروزه با آن دست به گریبانند. چنین امری لازمهاش دموکراسی اقتصادی است. وقتی آنها بگویند: "اگر بر ثروت مردم مالیات وضع کنید، فرار ثروت ها پیش خواهد آمد." میتوانیم اینگونه پاسخ دهیم که اصرار کنیم این کار را امتحان کنند. ما ثروت مولد واقعی هستیم، نمیتوانند ما را به خارج منتقل کنند. تصور دقیق گام دوم به گونهای که گام اول را غیرممکن یا غیرواقعی بنماید به معنی شکست و ناکامی است.

پاسخ هر "قضیهی ناممکن " یک پرسش ساده است: "چرا نه؟" چه چیزی به جز مشارکت دموکراتیک و منضبط میلیونها انسان تحصیلکرده و دارای فردیت اجتماعی میتواند حتی امکان حل مسائل امروزی را ارائه دهد؟  بدون نوع جدیدی از برابری پایهای چگونه میتوان به آن مهم دست یافت؟ آیا بدون شکست قاطع قدرت و امتیازات طبقهی حاکم که پایهاش بر ثروت خصوصی و حمایت دولت قرار دارد درک برابری قابل فهم است؟ ظرفیتهای فنآوری مدرن را بدون دموکراسی اجتماعی و اقتصادی چگونه میتوان تحقق بخشید؟ به این در و آن در نزنید: اسم آن را سوسیالیسم بگذارید! وقتی این کار را بکنیم و همه جانبه در مبارزات دفاعی و اصلاحی نیرو بگذاریم، به ایدهی سوسیالیستی اعتبار تازهای بخشیدهایم. اما  در عین حال، با حفظ امید، به تصویر بدیل بالنده و تکوین یابندهای؛ به جنبشهای فعالان سیاسی امروزه نیز پشتیبانی جدیدی عرضه میکنیم.

آیا سوسیالیسم گریزناپذیر است؟ هیچ چیز اجتنابناپذیر نیست. قلمرو ویژهی تجربهی ما در زمینهی زندگی هوشمندانه میتواند به انفجار اتمی یا زیست محیطی منتهی شود. اما مفهومی از آن ضعیفتر عبارتست از: ناگزیری مشروط. بخش مشروط ساده است: تلاش میکنیم زنده بمانیم. گریزناپذیری از ضرورت مواجههی تجربه با واقعیت بر میآید: ما ظرفیت آن را داریم یاد بگیریم که سازمانیابی اجتماعی همبسته، دموکراتیک و بینالمللی تنها اساس و پایهی درازمدت ممکن جهت بقا و تکوین مداوم انسان را فراهم میسازد. بنابراین، مردم این درس را غالباً به شیوههای دشوار ولی به طور فزاینده یاد میگیرند. موانع ذاتی در کار نیست "نه خدای انتقام، نه افول قدیسی، نه نقصان ارثی و از همه مهمتر نه "بازار"ی در کار است. آنچه باید انجام داد (سرانجام) میتواند تحقق یابد. مختصر اینکه: سوسیالیسم" گریزناپذیر" است زیرا ممکن است.

 

 

 

فهرست منابع

"فراسوی سرزمین سترون: بدیل دموکراتیک برای افول اقتصادی" اثر اس. باولز، دی. ام. گوردن و تی. ای. وایسکف (1983) گاردن سیتی، نیویورک، انکر یا دبل دی.

"رابطهی بین مرحلهی اقتصادی و سیاسی در وجه تولید کمونیستی" اثر دبلیو. پی. کاکشات  و ای. اف. کاترل (2002) در مجله ی "علم و جامعه" شماره 61" ص ص 367 -330 . این مقاله به همین قلم به فارسی ترجمه شده و در دفاع از سوسیالیسم شماره 8 به چاپ رسیده است.

"برنامهریزی مشارکتی به پایه هماهنگی و مشورت" اثر پی. جی. دوین (سال 2002)  مندرج در "مجله علم وجامعه " شمارهی 66 (فصل اول) ص ص 85- 72. این مقاله نیز در دفاع از سوسیالیسم شماره 8 به چاپ رسیده است.

"چاق و مفلوک: کشیدن شیره جان زحمتکشان آمریکایی به دست شرکتها و افسانهی "کوچکسازی" مدیرانه نوشته دی. ام. گوردن سال 1996 نیویورک: مارتین کسلر.

"اقتصاد سیاسی سوسیالیسم " نوشتهی وجی. ان. خودوکرمف. مسکو: پروگرس.

"حدس و گمانه چری اسپلاناد: نوشتهای پیرامون پایههای مفهومی در بازسازی سوسیالیستی"  اثر دی. لایبمن (1999) در مجلهی "علم و جامعه " شماره 63 (فصل سوم ) ص ص 379 و 373 .

"طرحهای اقتصاد سوسیالیستی بالنده 2001 " اثر دی. لایبمن مندرج در مجله "ماتریالیسم تاریخی" شماره 9: ص ص 511-89 .

"نقد برنامهی گوتا" اثر کارل مارکس سال 1933 نیویورک : انترناسیونال.

"آیندهای برای سوسیالیسم"  اثر ج. ای. رومر سال 1994 کمبریج ام. آ. مطبوعات دانشگاه هاروارد. متن تلخیص شدهی این کتاب که برای مجله سیاست و جامعه تنظیم شده بود توسط فرهاد سیدلو در سوسیالیسم شماره 11 به چاپ رسیده است. 

 

 

کتب زیر برای مطالعه توصیه میشود :

1- "نگاه به آینده: اقتصاد مشارکتی برای قرن بیست و یکم. اثر ام. آلبرت و ار. هانل. بستن: مطبوعات سوت اند.

2- از  همین دو نویسنده "اقتصاد سیاسی اقتصاد مشارکتی " پرینستون: مطبوعات دانشگاه پرینستون سال 1991 .

3- ایضا  "برنامهریزی مشارکتی"  در مجله علم و جامعه شماره 56 فصل اول ص ص 59-39.

4- "به سوی سوسیالیسم جدید." اثر دبلیو. پی. کاکشات و ای. اف. کاترل سال 1993 نانتیگام. بریتانیا : ایسو کسمن.

5- "دموکراسی و برنامهریزی اقتصادی: اقتصاد سیاسی یک جامعه خودگردان " اثر پی. جی. دوین سال 1988 بودلر وست ویو.

6- "برنامهریزی سوسیالیستی " اثر ام. المن سال 1979 لندن:  مطبوعات دانشگاه کمبریج.

7- "بازار و برنامه: تکوین ساختارهای اجتماعی سوسیالیستی در پهنهی تاریخ و در تئوری "نوشتهی دی. لایبمن سال 1992 در مجلهی، "علم و جامعه " شمارهی 56 (فصل اول)  ص ص 60 تا91 دو باره تحت عنوان: "به سوی تئوری کارآیی برای اقتصاد سوسیالیستی" در اثر دی. لایبمن تحت عنوان "ارزش، دگرگونی فنی و بحران: تجسس و بررسیهایی در تئوری اقتصادی مارکسیستی" فصل 10. نیویورک. ام. ای. شیپ.

8- "هماهنگی دموکراتیک: به سوی سوسیالیسمی کارآ برای قرن جدید" اثر دی. لایبمن در مجلهی "علم و جامعه " شماره 66 (فصل اول ) ص ص 129-116 این مقاله نیز به همین قلم به فارسی ترجمه شده و در دفاع از سوسیالیسم شماره 8 به چاپ رسیده است.

9- "مانیفست کمونیست " مارکس و انگلس 1838 لندن.

10- "اقتصاد سوسیالیسم قابل اجرا" اثر ای. نووه سال 1983 لندن الن. واونوین.

11- "دموکراسی اقتصادی: سوسیالیسم شایستهای که واقعاً عمل کند. " اثر دی. شوایکارت  در مجلهی" علم و جامعه " شماره (فصل اول ) ص ص 38/9.