دفتـــــــــــرهای بیــــــــــدار

بازگشت به صفحه قبل

 

 

 

 

 

 

 

فصل هفت

انقلاب نیازهای رادیکال:

مبنای گزینش بولیواری راه سوسیالیستی

مترجم: نسرین ابراهیمی

"صرفا یک انقلاب نیازهای رادیکال  میتواند انقلاب ریشهای باشد... رادیکال بودن یعنی دست بردن به ریشه است. اما برای انسان ریشه خودِ انسان است". کارل مارکس

 

شبحی بر فراز سرمایهداری در گشت و گذار است.(1) حملههای فزاینده به جهانی شدن سرمایهداری و سیاستهای اقتصادی نئولیبرال، به چیزی اشاره میکنند که در حال از بین رفتن است- چیزی بیش از اشکال ویژهی سرمایهداری. چیزی بیش از توزیع کنونی قدرت و سلطه (کدام حکومتِ در حال خدمت به نخبگان محلی، سرمایهداران و الیگارشی مایل است که حتی اندکی تغییر کند).

البته نشانههای مرگباری نیز وجود دارد- تجاوز ملتهای بزرگ که زمین را بمباران کردهاند، و در جستجوی سود، یخچالهایی که مامن جهان طبیعی است را در معرض آب شدن قرار میدهند؛ مسابقه در بیاعتقادی به زحمتکشان، مسابقه برای رسیدن به ژرفای بربریت.

سویهی دیگری نیز دیده میشود. چالشی در برابر سرمایه، که از نیازهای بشری سرچشمه میگیرد. آن چه که واقعا اهمیت دارد، بیان این امر نیست که کارگر در خدمت ارضای رشد سرمایه قرار دارد، بلکه برعکس این است که "ثروت عینی برای اقناع نیازها و رشد زحمتکشان" وجود دارد. (2) تکامل انسان، رشد  و توسعهی ظرفیتهای بشری-"بایدِ" دیگری در برابر سرمایه، خود را نشان میدهد، بایدِ یک جهان بهتر. امروزه درک مارکس از "انسانیت غنی" و "فردیت غنی که در تولید و مصرف خود همجانبه است" از تاریکی در حال بیرون آمدن است که در قرن بیستم به آن تبعید شده بود.(3)

 

نیرنگ تاریخ: یک سرگذشت ونزوئلایی

تاریخ همواره خود را به شکل نمونهای از اعجابها و ناباوریها نشان میدهد. این بار نیز این شبح در غیرمنتظرهترین مکان یعنی ونزوئلا خود را نشان داده است.(4) شکاف غیرمعمول بین اقلیتی که رانتخوار، مصرفگرا و در ظاهری ثروتمند از یک سوی، و اکثریت وسیع با فقر غیرعادی از سوی دیگر، ونزوئلا را به محلی تبدیل میکند که به وضعیت موجود "نه" بگوید. اما گفتن یک "آری" واقعی به منطق جدید تکامل انسانی به چیزی بیش از یک فریاد اعتراض، به یک چشمانداز وسایل ارضای نیاز و قدرت احتیاج دارد. اگر قرار است ونزوئلا به مکانی برای سوسیالیسم قرن بیست و یک تبدیل شود به چیزی بیش از اینها نیاز است.

آیا میتوان از کشوری که رانت نفتی، نه تنها اقلیتی را ثروتمند کرده؛ بلکه به ناپدید شدن صنعت، کشاورزی منجر شده (و بنابراین طبقه کارگر صنعتی و دهقان یعنی تودههای منتخب سوسیالیسم قرن بیست و یک) چنین رخدادی را انتظار داشت؟ جایی که ترکیب قیمتهای بالای نفت و شرکتهای چندملیتی، صادرات غیرنفتی و تولید داخلی را در برابر واردات ارزان از بین بردهاند. در جایی که هجوم دهقانان به شهرها در اثر انحصاری شدن زمین زیربنای داخلی ناکافی و درآمدهای بالاتر شهر، مادهی خامی برای ایجاد طبقه کارگر در بخش غیررسمی به میزان 50% تبدیل شده است. یک اقتصاد نفتی که در آن بخش وسیعی از جمعیت در شکل رسمی و غیررسمی کالاهایی را که در خارج از کشور تولید شده است، به یک دیگر میفروشند. یک اقتصاد نفتی که در آن قسمتهایی از کشور در سطح چند قرن گذشته زندگی میکنند- فقدان برق، آب جاری و جادههای آسفالته- و وجود فقر به میزان 80%. سوسیالیسم قرن بیست و یک در ونزوئلا؟

ثروت نفت از این که تاروپود اقتصاد ونزوئلا را درهم بریزد چیزی فراتر انجام داده است. تا جایی که دولت قادر شده درآمد بینالمللی را به شکل رانت نفتی دریافت کند و در ورای جامعه ونزوئلا قرار گیرد؛ تا این که بر آن تکیه داشته باشد. دولت به عنوان دریافتکننده رانت، خود به موضوع بالاترین مساله مطلوب تبدیل شده است. تولید محلی ارزش، تابع دریافت رانت شده است: "در ونزوئلا مبارزه طبقاتی حول دولت جریان دارد تاکید بر اخذ ارزش اضافی تولید شدهی داخلی مقدم نیست، بلکه دریافت رانت نفتی به واسطهی دولت" تعیین کننده است.(5) که در آن یک طبقه سرمایهدار انگلی و یک فرهنگ غالب چاکرمنشانه وجود دارد و فساد از نتایج طبیعیِ رفتار رانتجویانه به شمار    میآید.

در این جا فرهنگی وجود دارد که در آن به اصطلاح "جایزه به کسی داده میشود که از دولت بهتر دزدی کند". و دولت نهادی است که از او میخواهند: "من را در جایی مستقر کن، که پول در آن جا قرار دارد". چون پول متعلق به دولت است و کنترل دولت- مسالهی بسیار مهمی که باید به تودهها واگذار شود- جنبهی اساسی دارد. برای رسیدن به این هدف "احزاب دموکراتیک" به نوعی سازمان داده شدهاند که قدرت دولتی، مشاغل و پول در دستهای مطمئن باقی بماند (یعنی دست خودشان). پس اکثریت فقیر یعنی "مردم" چه؟ در شرایط خوب آنها نصیبی از خوان یغما دریافت میکنند، که البته غالبا از آن غفلت میشود. "هر دقیقه صدها کودک در ونزوئلا زاده میشوند که سلامتشان به علت کمبود غذا و دارو در خطر است در حالی که بیلیونها از ثروت ملی به سرقت میرود و در پایان آن چه که از کشور باقی میماند خون خشکیده است". [به نقل از هوگو چاوز فرییاس از زندان در سال 1993]. چاوز یک افسر ارتش است که به خاطر رهبری یک شورش علیه رژم به زندان افتاد. او اعلام کرد: به خاطر دروغهای سیاسی "فریبدهنده" و این که مردم ونزوئلا را به نام دموکراسی به بردگی کشیده بودند، اعتراض میکند... دلیلی وجود ندارد که به  طبقهی سیاسی اعتبار ببخشیم که تصمیمی برای تغییر جامعه ندارد".(6)

یک اقتصاد از هم پاشیده با سرمایهداری انگلی و یک فرهنگ فاسد و چاکرمنش یک دموکراسی دروغین(که طبیعتا به وسیلهی غول امپریالیسم شمالی مورد تایید قرار میگیرد) چنین آسمان تیرهای بدون توفان روشن نمیشوند؛ و ونزوئلا به یک توفان نیاز دارد. بیش از یک توفان، یک انقلاب اقتصادی؛ یک انقلاب سیاسی و یک انقلاب فرهنگی.

 

نئولیبرالیسم و مخالفان آن

گرچه در دههی هفتاد سخنانِ زیادی در بارهی "استفاده از نفت" ایراد میشد، (یعنی استفاده از درآمدهای بالای دولتی در دورهای که قیمت نفت بالا بود؛ برای تبدیل ونزوئلا به یک اقتصاد مدرن صنعتی)، ولی مخارج و طرحهای پر هزینهی دولتی نتیجهی اندکی دربر داشت. و ونزوئلا یک صادرکنندهی نفت باقی ماند نه چیز دیگر. بنابراین وقتی که قیمت نفت در دههی 80 پایین آمد (بدون این که برای وارادت مصرفی بالا و هزینههای هنگفت دولتی که بر درآمد بالای نفتی استوار بود چارهای اندیشه شده باشد)، ونزوئلا با کسری موازنهی بازرگانی و بودجهی دو رقمی رو به رو شد. ذخایر بینالمللی آن مصرف شد و دولت ونزوئلا محتاج سرمایه بینالمللی شد و به سیاست نئولیبرالی تن داد.

مشهور است که تودههای ونزوئلایی در سال 1989 با یک "نه" بزرگ به افزایش قیمتها پاسخ دادند که اولین تجلی برنامه نئولیبرالی بود. همان طور که غالبا رخ میدهد این انفجار خود به خودی(کاراکازو) با خشم و صدای رسا همراه بود اما این اعتراض چیزی به بار نیاورد. نئولیبرالیسم در دههی 90 با برنامهی خصوصیسازی و کاهش کمکهای اجتماعی و کمپانی ملی نفت(PDVSA) به پیش رفت؛ و به طور معجزه آسایی موجب شد که درآمدهای نفتی دولت ناپدید شود (ازطریق تغییر قیمتها) و شرکتهای فراملیتی نفتی دوباره به میدانهای نفتی فرا خوانده شدند.

در واقع تنها اثر پابرجای کاراکازو قیام نظامی 1993 بود که باعث سرکوب خشونتبار آن شد. نه به علت خود قیام، بلکه به خاطر این که رهبر آن هوگو چاوز که به صورت یک قهرمان ملی در آمد و نئولیبرالیسم را رد میکرد و وعدهی بازگشت دموکراسی را به ونزوئلا سر میداد. این دموکراسی به جای این که مردم ونزوئلا را در خواب فرو ببرد- به وسیله رای دادن "برای آغاز و پایان دموکراسی"- از دموکراسی پارلمانی فراتر میرفت. چاوز در 1993 نوشت که "مردم صاحب حاکمیت باید خود را به سوژه و ابژهی قدرت تبدیل کنند. این انتخاب برای انقلابیون مسالهای مورد مشاجره نیست".(7)

 

شروع مبارزه برای دموکراسی

چاوز در 1993 به ریاست جمهوری انتخاب شد و بلافاصله مجلس موسسان را برای بازنویسی قانون اساسی ونزوئلا فرا خواند. در سال 2000 ونزوئلا یک نام جدید به دست آورد (جمهوری بولیواری ونزوئلا) یک قانون اساسی جدید (قانون اساسی بولیواری) و یک مجلس ملی جدید و رئیس جمهوری جدید که تحت این قانون اساسی انتخاب شد.

در قانون اساسی بارها به تکامل انسانی به عنوان هدف اشاره شده. و اهمیت شان انسانی، همبستگی و تحقق توانهای بشری مورد تاکید قرار گرفته است. و از مفهوم خانوادهی بشری استفاده میکند-خانوادهای که بنیاد آن بر "برابری حقوق و وظایف، همبستگی، تلاش مشترک، تفاهم متقابل و احترام متقابل استوار است. جامعهای که بر اساس همبستگی، تعهدات و مسئولیت اجتماعی قرار دارد و همکاری انسانی را بر فرد خصوصی مطابق با توانایی او استوار میسازد".

این قانون متضمن بینشی است که شهروندان بولیواری جدید را به وجود میآورد: چه در حوزهی سیاسی("مشارکت مردم در شکل دادن، در اجرا و کنترل مدیریت امور عمومی راه لازم برای دستیابی و تضمین رشد کامل آنهاست چه به طور فردی و چه به طور جمعی") و چه در حوزهی اقتصادی("خودمدیریتی، هم مدیریتی، تمام اشکال تعاون که شامل موسسات مالی، صندوقهای پسانداز، شرکتهای اشتراکی و سایر اشکال انجمن که با ارزشهای همکاری و همبستگی متقابل هدایت میشود"). این قانون اساسی یک جامعهی "دموکراتیک، مشارکتی و با نقش و مداخلهی فعال" را طلب میکند. قانون اساسی که پیششرط آن، رشد کامل انسان به عنوان شهروند و بر اساس مشارکت"فعال، آگاهانه و مشترک در روند تحول اجتماعی قرار دارد و به شکل ارزشهایی تجلی مییافت که بخشی از هویت ملی آن را تشکیل میدهد.

این نه زبان سرمایه است- و نه منطق آن. در سرتاسر قانون اساسی تداوم منطق نیازها، فعالیتها و تکامل انسانی به چشم میخورد. پس این یک قانون اساسی ضد سرمایهداری است؟ یک قانون اساسی برای سوسیالیسم قرن بیست و یک؟

 نه کاملا. چون قانون اساسی بولیواری دربارهی سرمایهداری آن چنان که هست سخنی نمیگوید؛ و از عناصر کلیدی در حمایت از سرمایهداری نیز برخوردار است: مثلا (ماده 115) حق مالکیت را تضمین میکند، (ماده 112) برای ابتکار خصوصی در ایجاد رشد و اشتغال نقشی قایل است. (ماده 299) از دولت میخواهد که ابتکار خصوصی را تشویق کند، در قانون اساسی یک بودجهی متعادل در نظر گرفته شده است (براساس یک بودجهی چند ساله)، و (ماده311 و 318) برای بانک مرکزی ونزوئلا در تنظیم و اجرای سیاست پولی استقلال قایل میشود.

از این رو، قانون اساسی کاملا حامی سرمایهداری است (و در واقع شامل عناصری است از "مواقفتنامهی واشنگتن" که طرحی است نئولیبرالی) و از طرف دیگر یک بخش با روح سرنگونی را در بر دارد (تمرکز بر رشد انسانی و یک "جامعهی دموکراتیک، مشارکتی با شرکت فعال شهروندان") که در آن مردم "هم سوژه و هم ابژه قدرت اند". آیا این جای تعجب دارد که بگوییم دو گرایش ظاهرا متناقض در این سند با هم همزیستی دارند؟

برعکس، باید بپذیریم که قانون بولیواری بیانگر تصویر از توازن قوا در زمان ما را به نمایش میگذارد. از این جهت حاوی عناصر متضاد و ناهمگون است- از سویی حمایت از منطق سرمایه و از سوی دیگر تاکیدی متحولکننده در جهت تکامل انسانی و عمل انقلابی. گرچه این ترکیب خاص با اعتقاد اولیهی خودِ چاوز همخوان است که فکر میکرد راه سومی بین سرمایهداری و سوسیالیسم وجود دارد. پس پرسش نهایی این است که کدام عنصر پیروز خواهد شد؟

 

هدایت اقتصاد 

اگر ما به جهت اولیهی اقتصاد نگاه کنیم، آن طور که در برنامهی ملی توسعه برای سال 2001 تا 2002 تنظیم شده است؛ گرایش غالب روشن میشود. ونزوئلا به اقتصاد متنوع احتیاج دارد، به ایجاد تعادل در اقتصاد نیاز دارد، این که از تکیه بیش از حد بر نفت دور شود و رشد بخشهای کشاورزی و صنعت را در جهت بازار ملی و بینالمللی مورد تشویق قرار دهد. برنامه پیشنهاد میکند که با اتکا بر ابتکار و سرمایهگذاری خصوصی و حضور دولت در صنایع استراتژیک باید به این هدف دست یافت. و به این هدف، رشد اقتصاد اجتماعی و راه بدیل و مکمل بخش خصوصی و عمومی افزوده میشود که خانواده، تعاونی و شرکتهای کوچک خودگردان را در بر میگیرد. در این جا مفهوم اقتصاد با مدل نئولیبرالی تفاوت دارد. برنامه ستایش نئولیبرالی بازار را رد میکند، خصوصیسازی نفت و سایر صنایع دولتی را مردود میداند؛ و استفاده فعالانه از بخش دولتی را مورد تاکید قرار میدهد اما شامل نفی سرمایهداری نمیشود.

در واقع یک جنبهی برجسته این است که فعالیتهای خودگردان و تعاونی نقش کمی دارد که از طریق آنها قرار است"رشد کامل فرد و جمع" به دست آید. واحدهایی که برای اقتصاد اجتماعی در نظر گرفته شده کوچک اند- آنها قرار است از طریق دموکراتیزه شدن سرمایه، آموزش و تامین مالی نهادهای کوچکی مثل بانک توسعه زنان تشویق شوند. با کاهش مقررات و مالیات (یک راهحل آشنای نئولیبرالی) و ایجاد امکان آموزش، بخش غیررسمی در اقتصاد اجتماعی ادغام میشود. برنامه توضیح میدهد: لازم است کارگران غیررسمی به مدیران کوچک تبدیل شوند"؛ در این جا هدف دولت "ایجاد یک طبقه مدیران نوظهور است".

اما اقتصاد اجتماعی جوهر برنامه نیست. تاکید واقعی بر تغییر اقتصاد، تشویق سرمایه خصوصی است- چه داخلی و چه خارجی. دولت احتیاج دارد که شرایط مساعدتری برای برای سرمایهگذاری ایجاد کند: فراهم کردن ثبات مالی، تشویق به ایجاد زنجیرههای تولید برای منابع طبیعی، به وجود آوردن مناطق تجارت آزاد، رونق بازار سهام، "برای ایجاد دموکراسی فزاینده سرمایهداری مدیریتی"، تثبیت نرخ ارز و عموما رشد "فضای اعتماد برای سرمایهگذاری خارجی در کشور".

بدیلی در برابر نئولیبرالیسم- اما نه یک بدیل مشخص ضد سرمایهداری- این مطلب از مفاهیم نظری که الهام بخش این بدیل هستند کاملا روشن است: اثر اسوالدو زونکل"رشد از درون: به سوی یک ایستار نوساختارگرایانه برای امریکای لاتین" یک کار جمعی به وسیله اقتصاددانان امریکای لاتینی. زونکل توضیح میدهد نوساختارگرایی"به عنوان یک بدیل نظری در برابر برنامهی تنظیم نئومحافظهکاری شکل گرفته است"، و منابع اولیه توسعهنیافتگی امریکای لاتین را به عنوان "عوامل درونزای ساختاری" نشان میدهد.(8) چون این مشکلات ریشههای عمیقی دارند راهحل آنها از تنظیمات حاشیهای فراتر میروند لازم است که دولت نقشی فعال و پویا به عهده بگیرد.

اما این امر نباید از طریق نگاه به درون انجام شود یعنی "جایگزین کردن کالاهایی که قبلا وارد میشدند با محصولاتی که در داخل تولید میشود"(همان طور که ساختارگرایان قبلی بر آن تاکید داشتند) آن استراتژی نتوانست یک طبقه از کارفرمایان ملی، مدرن و رقابتی ایجاد کند".(9) جهتگیری دولت در ساختارگرایی جدید باید پایهای برای رشد از درون ایجاد کند، با بسیج منابع داخلی و رفع موانعی که بر سر راه ترکب موثر آنها وجود دارد. در این استراتژی برای "رشد درونزا" دولت فعال در جانب بالا بردن عرضهی تولیدات عمل میکند- نه به عنوان کارفرما، بلکه به عنوان تسهیلکننده و تصحیح کنندهی اختلالات بازار و تشویقکنندهی رشد فنی، بارآوری و انباشت. این یک استراتژی صنعتی است که به نظر زونکل"با ایجاد صنایعی که ستون اصلی برای هستهی درونزای صنعتی شدن، انباشت، خلق و گسترش رشد فنی و افزایش بارآوری" آغاز میشود.(10) هدف دستیابی به "منابع مقایسهای پویا" است که به بخش ملی اجازه میدهد که نه تنها در خدمت بازار داخلی باشد، بلکه"اشکال جدید ورود- مشکل اما نه غیرممکن- به یک بازار بینالمللی را "فراهم کند.

مطمئنا این نفی نئولیبرالیسم است، اما چون زونکل و همکاراناش به تداوم استدلالهای قبلی ساختارگرایان تاکید دارند، مبنای بسیاری از سخنان آنها در همان چارچوب باقی میماند- توازن یک استراتژی رشد مبتنی بر دولت با بازار در تجارب آسیایی شرقی. ساختارگرایان جدید به نقش دولت در ژاپن و کرهی جنوبی برای جذب تکنولوژی و هماهنگی تصمیمگیری نظر دارند- در واقع برای ایجاد یک "مکانیسم درونزای انباشت و به وجود آوردن پیشرفت فنی. یعنی بدیلی غیر از نئولیبرالیسم برای امریکای لاتین. کتاب با اشاره به تعادل دولت و بازار که به وسیلهی نوساختارگرایان امریکای لاتین پیشنهاد میشود به پایان میرسد. پیشنهادی که میتوان آن را "استراتژی بازار آزاد با کمک دولت" توصیف کرد.(11)

مشکل است که اهمیت کتاب زونکل را در تکامل سیاست اقتصادی برای حکومت جدید ونزوئلا بیش از حد ارزیابی کرد. تاکید مدام بر رشد درونزا در ونزوئلا از این جا ریشه میگیرد: چاوز کتاب را در زندان خوانده بود و بعد هم پیشنهاد کرد آن را در مدارس، وزراتخانهها و کتابخانهها مطالعه کنند- دقیقا به خاطر گسست رادیکال با مدل نئولیبرالیسم. او تاکید میکرد که رشد از درون بر اساس تواناییهای داخلی ایجاد میشود.

اما در حالی که نمونههای رشد درونزا در آسیای شرقی از مجتمعهای بزرگ سرمایهداری استفاده میکردند (کایرتسو و چابول و غیره) که دولت میتوانست با آنها رابطهی متقابل داشته باشد، ونزوئلا یک طبقه سرمایهدار انگلی و رانتخوار داشت. امکان برای رشد از درون و عناصری که میتوانستند بسیج شوند (در واقع باید بسیج شوند) به روشنی متفاوت بود.

 

ایجاد پیششرطهایی برای تغییر

 جمهوری بولیواری ونزوئلا در 1999 یک قانون اساسی جدید تدوین کرد، اما این به معنای تغییر واقعیت نیست. هنوز فقر، بیکاری، بیکاری پنهان در بخش غیررسمی(بخش زیادی از آن ارتش ذخیره صنعتی) و وامهای انباشت شدهی اجتماعی وجود دارند. حالا در تودههای استثمار شده و طرد شده، امیدها و انتظارهایی برانگیخته شده است؛ قانون اساسی، شان و عدالت اجتماعی و دموکراسی با نقش فعال را وعده داده است که در آن تودهها سوژهی قدرت اند.

اما پیششرط تحقق این انتظارات، این بود که قانونهایی که تجسم این اهداف هستند باید تصویب میشد و پول برای اجرای برنامهها (هم اقتصادی هم اجتماعی) تامین میشد. حکومت شروع به تغییراتی کرده بود- تاسیس نهادهایی مثل بانک توسعه زنان برای حمایت از توسعهی اقتصاد اجتماعی، بسیج نظامی(از طریق برنامهی بولیواری) برای تهیه و فراهم کردن برنامهی اجتماعی در حمایت از مردم فقیر و انتقال بودجه برای آموزش و افزایش تعداد کودکانی که به مدرسه میروند. اما برای بودجهی موجود علیرغم ثروت نفت در ونزوئلا محدودیتهایی وجود داشت.

اول اینکه قیمت نفت سقوط کرده بود و در نتیجه بخش وسیعی از سهم اوپک شناور بود (فرآیندی که در آن PDVSA ، شرکت ملی شدهی نفت ونزوئلا رهبری را به دست گرفته بود). علاوه بر آن، PDVSA تصمیم گرفت که کل درآمد نفتی را که به او تعلق دارد نه به دولت ونزوئلا برای ولخرجی- در جائی غیرقابل دسترس نهان سازد. دولت چاوز بلافاصله دست به کار شد. او هم نیاز به تحکیم  موقعیت اوپک داشت (که این امر بر علیه سیاست رهبری  PDVSA در رابطه با افزایش حجم تولید و بر علیه سازمان انرژی بینالمللی، تشکیلات کشورهای مصرفکنندهی نفت بود) و هم لازم بود که مناسبات میان دولت و PDVSA را در پیوند با درآمد نفتی تغییر دهد.

چاوز در این نبرد به راحتی پیروز شد: از طریق بازدید از دولتهای عضو اوپک. چاوز در تقویت اوپک و بالطبع قیمت نفت پیشگام شد. هر چند که این دومی (قیمت نفت) نیاز به قانون جدید داشت (و بایستی در رابطه با قراردادهای درازمدت با شرکتهای خارجی نفتی کاری انجام میداد). قانون جدید یک امتیازی به موسسات نفتی اعطا کرد، مالیات هیدروکربن را دوباره تصدیق میکرد. این قانون جدید، یکی از قوانین مورد بحث از 49 قانون اعلام شده در سال 2001 توسط چاوز بود. با وجود اینکه این قانون جدید تنها تولید جدید نفت را در بر میگرفت، به روشنی مسیر تازه دولت را هم نشان میداد.

در نوامبر 2000 با ظاهر شدن مشکلات در به تصویب رساندن قانون در مجلس موسسان، چاوز این تایید را به دست آورد (قبل و پیش از ریاست جمهوری این اختیار به او داده شد) که در طی یکسال قوانینی در پیوند با قدرت و اختیارات در حوزههای مشخص را به تصویب برساند. و لذا در نوامبر 2001، 49 قانون- از جمله قوانینی در رابطه با تعاونیها، مالیه در مقیاس کوچک، اصلاحات ارضی، ماهیگیریها، و نفت- اعلام گردید. و مخالفان- به رهبری سرمایه- بلافاصله بر حملات خود علیه حکومت افزودند.

اما سرمایه مشخصا چه چیزی را رد میکرد؟  اگر این قوانین یک به یک در نظر گرفته شود، هر چند مخالف تلاش برای اصلاح سرمایهداری ونزوئلا بودند، قطعا اقدامات سوسیالیستی نبودند. اقداماتی از قبیل حمایت از تعاونیها، تامین مالیههای کوچک و به دست آوردن درآمد بیشتر برای دولت از طریق نفت- اینها حمله به سرمایهداری نبودند- حتی قانون سلب مالکیت زمینهای بایر از لاتیفوندیا به قصد توزیع آن میان دهقانان رد سرمایهداری نبود آنچنان که (مخالف "فئودالیسم" بود).

اگر سرمایهداری در ونزوئلا این رفرمها را اجرا میکرد میتوانست ثبات بیشتری برای جامعه ناپایدار در برداشته باشد. اما مجموعهی این اقدامات به عنوان یک کل از اقدامات منفرد فراتر میرفت. به عنوان یک بسته، این قوانین جدید- به سوی نامین نیازهای انسان جهتگیری کرد و در ایدئولوژی جدید ادغام شد. در واقع این طرحها یک حمله علیه سرمایهداری به شمار میرفت و سرمایه این را دریافت. هم سرمایهداران محلی و هم امپریالیسم، پی بردند که منافع ویژهشان در ادامهی تسلط مالی و پیمودن سیر پیشین به سوی خصوصیسازی صنعت نفت قرار دارد، و پروژهی اصلاحات نشانگر اقدام بدیلی (چه به طور ضمنی و چه با صراحت) است که صرفا به تغییراتی پراکنده و جدا محدود نمیشود.

همین طور سوای محافل بولیواری، تشکیلات هوادار چاوز آن را درک کرد و در فراخوان ماه ژوئن و در طول ماه دسامبر 2001 تعهد خود را به آن اعلام کرد. هر دو طرف اهمیت 49 قانون را بهتر از چپهای رنگارنگ دریافتند که با لیستهای انقلابیشان فقط یکسری اقدامات از نوع رفرمهای سرمایهدارانه را مد نظر داشتند. این پروژه، هر دو طرف یعنی مخالفان و حمایتکنندگان دولت را وا داشت که خود را سازماندهی کنند.

از اینرو ، هنگامیکه الیگارشی با حمایت فعال امپریالیسم برای برداشتن چاوز در آپریل 2002 اقدام کرد، تودهها از سازمانهای پایهای خود برخوردار بودند که میتوانست آنها را به حرکت در آورد. کودتا دو روز پس از شروع به شکست انجامید، در نتیجهی بسیج تودهها و ارتش که به طور وسیع طرفدار قوانین بولیواری بود.

 

شمشیر در دست انقلاب اجتماعی

"اقدامات مسلحانهی پراکندهی بردهداران" پیشرفت اقدام آرام را مختل میکند. اما، مارکس تاکید کرد، "که فقط با گذاشتن شمشیر در دست انقلاب اجتماعی جنبش تسریع شود".

اما درهم شکستن کودتای آوریل، شمشیر را در دست انقلاب بولیواری نگذاشت. بر عکس، چاوز- نامطمئن از اینکه چقدر در میان حامیان خود ریشه دارد به خصوص در میان ارتش- بسیار محتاطانه رو به جلو قدم برمیداشت. او وزیر اقتصاد خود را با فردی که برای سرمایه قابل قبول بود جایگزین کرد. و رئیس PDVSA که کاندیدای مورد توافق طرفین بود دوباره بر سر کار برگرداند. تمام مواضع قدرت در دستهای سرمایه باقی ماند، نفوذ کامل سرمایه در رسانههای تودهای، در قسمتهای ویژهای هم چون روند تهیه و توزیع مواد غذائی، و تشکیلات نظامی فدکاماراس (و CTV یک فدراسیون کارگری وابسته به احزاب مخالف دولت) به اضافه همکاران مهماش در بخش کنترل مدیریت باقی ماند.

اگر قرار بود که تودههای اکنون بیدار شده را با وعدههای داده شده راضی نگه داشت، این شرایطی نبود که بتواند دوام بیاورد. و این مسئله فقط با عقبنشینی از سیاستهائی امکانپذیر بود که از جانب مدیریت موجود شرکت نفت اعمال میشد. علاوه بر آن مخالفان با وجود اینکه تمام قدرت اقتصادی را در دست داشتند، موفق نشده بودند که از دست چاوز خلاص شده و سیاستهای اتخاذ شده را برگردانند. لذا، موقعیت ذاتا بیثبات بود. سرمایه در ادامهی تحریکات خود، در اوایل دسامبر دوباره برای به زیر کشیدن دولت از طریق بستن همگانی کارخانهها و مخالفت با ادامه کاری آنها به حرکت درآمد (از طرف فدراسیون کارگری وابسته به خود نیز حمایت میشد). این بار حمله بر روی شرکت نفت متمرکز شد، هدف قطع همه درآمدهای دولتی بود، و انتظار میرفت که چاوز تا قبل از کریسمس اخراج شود.

با این وجود سرمایه، حمایت مردم از ارتش، انقلاب بولیواری و وعدههایش را کاملا دست کم گرفته بود. با وجود رها شدن صنعت، و خرابکاری آشکار به وسیله تکنیسینهای شرکت نفت، اما کارگران بخش تولیدی که تکنیسینهای بازنشسته هم به آنها پیوسته بودند و به وسیلهی ارتش حمایت میشدند، ادامهی جریان نفت را تضمین کردند. بستن عمومی کارخانهها که عامل آن سرمایه بود، دولت را وادار کرد که اقدام عملی برای حفظ خود اتخاذ کند، به عنوان مثال، در رویاروئی با بستن فروشگاهها- دولت از منابع خود در تهیه مواد غذائی از طریق واردات و از ارتش به عنوان کانالجدید توزیع، استفاده کرد. مردم با سازماندهی از پائین مدارس بسته شده را باز کردند، و به توزیع گازوئیل و محافظت از ایستگاه گاز پرداختند.

در این روند، بازیگران جدید- طبقه متوسط موافق و طبقه کارگر سازماندهی شده به ظهور رسیدند.  نه فقط کارگران در صنعت نفت سبب ادامه کاری شرکت نفت را فراهم آوردند، بلکه اتحادیهها نیز در بخشهای مختلف (فولاد، قطارهای زیرزمینی و غیره)، از حمایت در بستن کارخانهها امتناع کرده بودند؛ موقعیت CTV را رد کردند و پایههای یک فدراسیون جدید کارگری را به وجود آوردند. با بسته شدن بسیاری از شرکتها، بدیل کارگری به وجود آمد (برای مثال، در هتل شراتون در ایالت وارگاس) که کارگران شرکتها را تحویل گرفته و آنها را بازنگه داشتند. با وجود محرومیتهای بسیار، صدمهی فراوان به اقتصاد، که کمترین آن کارشکنی در صنعت نفت و آشفتگی عمومی بود، بستن کارخانهها به وسیلهی سرمایه پس از چندین ماه شکست خورد. این شبیه چند روز آپریل نبود. درگیریهای روزانه ماهها جریان داشت و این نبرد توسط تودهها پیروز شد، تودههائی که آماده مبارزه بودند و از دولت خود حمایت میکردند، تودههائی که در طی تغییر دادن شرایط، خودشان نیز تغییر میکردند. شورش بردهداران، شمشیر را در دستان تودهها گذاشت. این بار دولت بدون هیچگونه سازشی پاسخ داد. 18 هزار نفر از مدیران PDVSA و کارکنان فنی که کوشیده بودند تا دولت را به زیر بکشند- و حدود 40 درصد پرداختیها به آنها تعلق داشت- اخراج شدند. دولت در داخل دولت منحل شد. سرمایههای ونزوئلائی از اسلحهشان یعنی اعتصاب سرمایه استفاده کرده بودند ولی آن را از دست دادند، و همراه با آن تهدید اقتصادی نیز قطع شد. در آپریل 2003 دولت اولین سالگرد کودتا و شکست آن را با یک همایش همبستگی بینالمللی جشن گرفت. پس از آن چاوز بلافاصله خورگه جیوردانی را به عنوان وزیر برنامهریزی (پس از کودتا از کار برکنار شده بود) دوباره انتخاب کرد و اعلام داشت که "تهاجم را شروع میکنم".

اکنون، از آنجائی که در طی سال 2003  درآمد دولت رو به بهبودی نهاده بود، دولت در مسیری پیش رفت که در قانون تلویحا به نام جهتیابی به سوی توسعه انسانی نامیده میشد: و پول حاصل از درآمد نفت را به عنوان شرط اولیه و پایهای برای رشد انسانی – آموزش و پرورش و سلامتی – اختصاص میداد. باریو آدنترو برنامهای بود که در آپریل سال 2003 شروع شد و پزشکان کوبائی را به فقیرترین محلات میآورد و در مدت شش ماه به سراسر کشور گسترش یافت. طرح روبینسون، یعنی برنامه پایهای سوادآموزی، در ماه ژوئن شروع شد. و به وسیله گروه دیگری برنامههای آموزشی به پیش رفت (تا آنجائی که میتوان گفت که یکسال بعد، این طرح نیمی از جمعیت، را دربر میگرفت) و طرح مرکال که بر پایهی توزیع دولتی مواد غدایی در اوایل سال 2004 در طی دوره بستن کارخانهها توسط سرمایه به وجود آمد، مواد غذائی را با یارانهی قابل توجه در دسترس فقرا قرار میداد. همزمان با شروع این برنامهها، فرآیند حیاتی برخورد با بدهی اجتماعی که از گذشته به ارث رسیده بود (و اهمیت قاطع آن را در تحکیم پایهی حمایتی فقرا از چاوز اثبات مینمود که از اگوست 2004 پس از فراخوان رفراندوم دریافت کرد) تازه در آغاز راه بود. پرسشهایی از این دست باقی خواهد ماند که مردم چگونه گذران خواهند کرد؟ چه نوع مشاغلی در دسترس تودههای محروم و استثمار شده قرار میگیرد که به تازگی از برنامههای آموزشی فارغ میشوند؟ و چه رابطهای با مسیری خواهد داشت که در برنامهی ملی 2007-2001 ترسیم شده است؟

 

راه رشد درونزای رادیکال

 هیچ نوع بحث واقعی در رابطه با راه رشد مطلوب (سرمایهداری، راه سوم، و یا سوسیالیسم از هر مدل آن) برای ونزوئلا ممکن نیست؛ مگر این که از نیازهای واقعی ونزوئلائیها شروع کنیم. نیازهای پایهای اکثریت مردم برای غذا، مراقبتهای بهداشتی، آموزش، مسکن و زیرساخت باید مورد حمایت قرار گیرد. نیاز به مسکن امری سراسری است. در مقیاس وسیع، برآوردن این نیازها، معیاری است که ونزوئلاییها از این طریق انقلاب بولیواری را مورد قضاوت قرار میدهند. سرمایهداری برای آنها شکست خورده است، آلترناتیو "ساختارگرائی جدید" آنگونه که به وسیله سونکل و همکارانش مشخص شد نیز راهحلی برای توسعه ونزوئلا به شمار نمیرفت.

نه فقط ونزوئلا فاقد موسسات ویژهی سرمایهداری نظیر ژاپن و کره جنوبی بود، بلکه هم چنین در نتیجه رفرم ارضی و سرمایهگذاریها بر روی آموزش فاقد درآمد نسبی برابر بود. به علاوه ونزوئلا دارای فقر، بخش گستردهی غیررسمی، و یک قرض عمده اجتماعی بود. هم چنین به عنوان کشوری که 70 درصد از نیازهای غذاییاش وارد میشود، دارای یک التزام درونی بسیار قابل توجه بود، انقلاب بولیواری متعهد به توسعه" استقلال غذائی" شد تا امنیت مواد غذائی مردم را تضمین کند. (به زبان قانون، قانون اساسی)، و به تعبیهی نهادها، زیرساختها، آموزش و کمکهای تکنیکی لازم هم در رشد تولید مواد غذائی و هم بهبود توسعه مناطق روستائی متعهد شد.

هر چند توسعه از درون، رشدی که از داخل سرچشمه میگیرد برخورد مناسبی برای ونزوئلا بود. معهذا، برنامهی تامین نیازها متناسب با شرایط ونزوئلا بدین معنی بود که به جای کپیبرداری از جای دیگر باید آن را اختراع میکرد و میبایستی درک خود از توسعه بومی را رشد میداد.

در آغاز، با درنظر داشتن منابع محدود قابل دسترس، به طور آهسته تمرکز بر روی توسعهی درونزا شروع شد. هستهی توسعه بومی، ادغام پروژههای جدید در مناطق ویژه، یعنی نقاطی بود که میتوانستند راههای مالی و تکنیکی به دست آورند، و این برنامهای برای توسعه ارضی پایدار بود که ریشه در اجتماعات محلی داشت. حمایت از پروژههای جدید و رشد مفهوم اقتصاد اجتماعی به وسیله وزارت اقتصاد اجتماعی (بعدا به بانک اقتصاد و توسعه اجتماعی و وزارت جدید برای اقتصاد مردمی تقسیم شد) قدمهای اولیه را در این فرآیند تشکیل میدادند. 

در ماه مارس 2004، برنامه بسیار بلندپروازانهای شروع شد که نام آن طرح ولوانکاراس بود (رویتان را برگردانید). مشکل عاجلی که دولت با آن مواجه بود این است که با مردم محرومی که دورههای آموزشی گوناگون را تمام میکنند چه باید کرد. به طور روشن انتظارات مردم افزایش مییافت، اما چگونه میشد به جای نا امیدی، احساس سربلندی و اعتماد به نفس رو به رشد در آنها تقویت شود؟ طرح ولوانکاراس از طریق استخدام یک میلیون نفر برای کار در برنامه جدید شروع شد و به وسیله وزیر کار ماریا کریستینا ایگلزیاس به پیش برده شد. اما به طور آشکار هدف آن برنامه اشتغال نبود، بلکه فراتر از آن میرفت؛ و هدف آن را دگرگونسازی اقتصادی، سیاسی، فرهنگی ونزوئلا از طریق تمرکز بر روی توسعه درونزا تشکیل میداد.

با در نظر داشتن نیازهای عاجل کشور، برنامهی"ولوانکاراس" بر رشد کشاورزی تاکید کرد. پنجاه درصد کمک هزینههای تحصیلی دانشجوئی برنامه به منظور آموزش در بخش کشاورزی اختصاص یافت، به اضافه 30 درصد بر روی فعالیتهای صنعتی (با تمرکز بر روی فرآیند تهیهی مواد غذائی، تولید لباس و کفش)، 20 درصد باقی مانده میان توریسم (10 درصد) ، زیرساخت (5 درصد) و خدمات (5 درصد) تقسیم شد.

جوهر برنامه اساسا بر ساختن ظرفیتها و مهارتهای انسانی استوار بود – و به طور دائم بر روی "آموزش و کار" به عنوان هسته اصلی روند رشد بومی تاکید میشد.

اما شکلگیری انسان جدید به سادگی درست از همان آغاز از طریق آموزش مهارتها به دست نمیآمد. ولوان کاراس بر روی آمادهسازی مردم برای روابط بارآور جدید از طریق همکاری و خودمدیریتی در دورهها متمرکز شد. حمله بر تقسیم کار و براین اساس نفی تعیین دستمزد، میان کسانیکه فکر میکنند و کسانیکه کار میکنند؛ و تاکید بر روی مالکیت جمعی، تماما بخشهای اساسی این فرآیند را تشکیل میدادند.

وعدهی داده شده این بود، به کسانیکه از ولوانکاراس فارغ التحصیل میشوند و شرکت تعاونی تشکیل میدهند در به دست آوردن وام و حمایتهای تکنیکی (از جمله وسایل تولید مثل تراکتورها)، از طرف دولت ارجحیت داده میشود. همه اینها مطابق با موادی از قانون اساسی بولیواری بود که از دولت میخواست میداد تا تعاونیها و انجمنها را تحت مالکیت جمعی توسعه بخشد. رشد فعالیت تولیدی بر پایهی روابط جدید دقیقا آن چیزی بود که اتفاق میافتاد: در 1993 در شرایطی که چاوز برای بار اول انتخاب شد فقط 762 شرکت تعاونی وجود داشت، قبل از اگوست 2005 تقریبا 84000 شرکت تعاونی که تقریبا یک میلیون عضو وجود داشت.

به طور خلاصه، مشخصهی "ولوان کاراس" به تنهایی یک برنامه برای رشد درونزا نبود، بلکه همواره ترکیب ویژهای از رشد درونزا، و اقتصاد اجتماعی به شمار میرفت. مفهوم اقتصاد اجتماعی که به طور برجستهای در قانون اساسی به تصویر کشیده شده (با تاکیدش بر روی خودمدیریتی – هممدیریتی، و شرکتهای تعاونی به عنوان اشکال رشددهندهی مردم) چیزی ایستا نبود- این مفهوم نسبت به خصلت اولیهی خود تحولیافته و به طور فزایندهای از یک ضمیمهی سرمایه به بدیل در برابر منطق آن حرکت کرد.

در برنامهی آلو رئیس جمهور، در 14 سپتامبر سال 2003 که به اقتصاد اجتماعی اختصاص داشت، پرزیدنت چاوز اعلام کرد که "منطق سرمایه، منطق منحرفی" است و ادامه داد که سرمایه در رابطه با نابودی رودخانهها و دریاچه ماراکایبو اهمیتی نمیدهد. در رابطه با محروم کردن کودکان از تحصیل یا اشتغال آنها، در مورد گرسنگی کارگران و در مورد سوء تغذیه اطفال توجهی ندارد. سرمایه علاقهمند نیست که در رابطه با حوادث کارگری آگاه شود، نمیخواهد بداند که آیا کارگران غذا برای خوردن دارند، آیا مسکن برای زندگی دارند، کجا میخوابند؟ آیا مدرسه دارند آیا موقعیکه مریض میشوند دکتری هست، یا هنگامیکه پیر میشوند حقوق بازنشستگی دریافت میکنند. "نه منطق سرمایه بی توجهی به همه اینهاست. سرمایه شیطانی و منحرف است."

این را با اقتصاد اجتماعی مقایسه کنید منطقش چیست؟ "اقتصاد اجتماعی پایههای منطق خود را بر موجود انسانی، بر کار، باید گفت که بر کارگران و بر خانوادههایشان، بر نوع انسانی آنها گذاشته است. "اقتصاد اجتماعی هم چنین بر روی دستآوردهای اقتصادی، ارزشهای مبادله متمرکز نمیشود بلکه "اساسا ارزش مورد استفاده را بازآفرینی میکند". هدفش "ساختن مرد، زن و جامعهی جدید" است.

ازینرو، این زمینهای بود که ولوانکاراس از متن آن سر بر آورد. ترکیب آموزش و کار یعنی بدیلی در برابر منطق سرمایه تاکید داشت. منطقی (منطق اقتصاد اجتماعی)، که منطق موجود انسانی است. از اینرو در ونزوئلا رشد درونزا به طور روشن به عنوان رشد بشری- رشد واقعی از درون فهمیده شد. کار و آموزش فرآیندی از رشد ظرفیتهای انسانی بودند. البته تحت عنوان " توسعه رادیکال درونزا" بهتر میتوان آن را فهمید، برای این که به اعماق ریشهها دست میبرد، که همان موجود انسانی است.

توسعه رادیکال درونزا را بهتر میتوان دریافت آنگاه که به طور رادیکال روابط تولیدی جامعه را به چالش میگیرد. با روابط جدید بر پایه اصول همکاری، همبستگی ، دموکراسی با مداخلهی فعال و مالکیت جمعی، فقر مغلوب میشود.

چاوز بارها تکرار کرد که شما نمیتوانید بدون تفویض قدرت به فقرا به فقر خاتمه دهید. 

رشد تعداد ونزوئلاییهایی که در شرکتهای تعاونی فعالیت میکنند دلالت بر این امر دارد که مردم به فرصتها و مشوقها پاسخ میدهند که برنامه جدید ارائه داده است. اما این امر تا چه میزان میتواند یک آلترناتیو جایگزین سرمایهداری را متحقق سازد؟ تعاونیهای جدید با در نظر گرفتن خاستگاه آنها، منبع بزرگ احتمالی انباشت و رشد نبودند، آنها از طریق ولوانکاراس رشد کردند و تغذیه شدند و (البته در شروع کارشان) قرار بود که کوچک باشند.

با همه اینها آنها نمونهی کوچک از بدیلی در برابر منطق سرمایه بودند- نمونهای که جوهر انقلاب بولیواری را آشکار ساخت و نشان داد که دولت به تحقق وعدههای قانون اساسی متعهد باقی مانده است.

 

جنبش طبقه کارگر سازمانیافته

کسی که تظاهرات، یا جلساتی که چاوز در آن سخنرانی میکند و فعالیتهای تشکیلاتی در باریوها را دیده است نمیتواند انکار کند که پر حرارتترین مدافعان انقلاب بولیواری فقرا هستند (به خصوص زنها). آنها خیلی زود دریافتند این انقلاب به آنها تعلق دارد و به عنوان شرکتکنندگان اصلی در آن، این امر را وظیفه [ تاریخی] خود تلقی کردند.

از طرف دیگر طبقه کارگر سازمانیافته سنتی، کمتر در این انقلاب فعال بوده (و تاکنون نیز این وضع تغییر نکرده است)؛ کارگران صنعتی نه تنها در تجزیه صنایع ونزوئلا به حاشیه رانده شده بودند و تحت سرکوب کارفرمایانی قرار گرفتند که در برابر تشکیل اتحادیه مقاومت میکردند، بلکه کارگران متشکل در CTV به طور کلی، یعنی فدراسیون اتحادیههای کارگری که تحت کنترل حزب سوسیال دموکرات قدیمی قرار داشتند مخالف انتخاب و حکومت چاوز بودند. CTV گرچه از فقدان دموکراسی، با فساد و حمایت از نئولیبرالیسم مخالفت میکرد ولی تا بستن کارخانهها از طرف کارفرماها در سال 2003-2002 بود که این ضدیت به گسست مستقیم در حمایت از کارفرمایان منجر شد. نورا کاستاندا رئیس بانک توسعه زنان در این مورد گفت: "گویی طبقه کارگر صنعتی خوابیده است". حالا کارگران نفت و کارگران چند شاخه صنعتی دیگر تظاهرات میکنند و از قدرت ادارهی کارخانه برخودار اند. "از این لحظه طبقه کارگر صنعتی در ونزوئلا نقش کاملا متفاوت به عهده گرفته است" . (13)

در بین کارگران، یک روحیه اعتماد به نفس وجود دارد که بیش از همه در بین کارگران PDVSA مشهود است. آنها ادعا میکنند که نه تنها کارخانهها را به خوبی اداره میکنند، بلکه هزینهی تولید را به میزان قابل ملاحظهای پایین آوردهاند. در هر محل کار یکی بعد از دیگری، کارگران درباره خودمدیریتی و هممدیریتی صحبت میکنند. در مورد به عهده گرفتن و اداره کردن کارخانههایشان به شکل تعاونی؛ خطر اعتصاب سرمایه برطرف شده است- کارگران نه تنها تسلیم نمیشوند بلکه به پیش میروند.

در آوریل 2003 روند ایجاد یک فدراسیون جدید کارگری شروع شد و اتحادیه ملی کارگران (UNT) اولین کنگره خود را در اوایل آگوست برگزار کرد و بیش از 1300 شرکتکننده، از 120 اتحادیه و 25 فدراسیون منطقهای در آن ثبت نام کردند. این تجمع، شعار روشنی برای تغییر "جامعه سرمایهداری و جامعهای خودمدیر" ....و برای یک مدل جدید در برابر سرمایهداری و تکامل مستقل ارائه کرد، که انسانها را از استثمار، ستم و تبعیض و طرد طبقاتی رها میکند. علاوه بر این خواستهای ویژهای در مورد "ملی کردن بانکها، مصادره شرکتهایی که تولید را تعطیل کردهاند و اداره آنها به وسیله کارگران" و " نظارت کارگران  بر شرکتهایی جدید" را طرح کردهاند.

مصادره شرکتهایی که تولید را تعطیل کردهاند مشخصا یک درخواست مجرد نبود. بسیاری از شرکتها در جریان بستن کارخانهها که قرار بود چند هفته به طول انجامد به شدت ضعیف و سپس به طور کلی تعطیل شده بودند (به علت پرداختهای عقب افتاده به کارگران ). مثلا ونهپال یک کارخانه کاغذسازی در کارابوبو درهایش را یک ماه جلوتر در جولای بست. واکنش کارگران اشغال این کارخانه و کنترل آن توسط کارگران به مدت 77 روز بود (با حمایت شهرداریهای محلهها و فرمانده نظامی پادگان منطقه). کارگران از حکومت خواسته بودند که این شرکت را مصادره و آن را به تعاونی کارگران تبدیل کند؛ این شرکت با استفاده از اعتبار ارزاق که حکومت در اختیارش گذاشته بود مجددا شروع به کار کرد.

اما این امر ادامه پیدا نکرد. در سپتامبر 2004 این کارخانه مجددا بسته شد، اما بار دیگر اشغال شد. ونهپال اولین شرکت خصوصی بود که به نفع عموم از طرف حکومت مصادره شد. در ژانویه 2005 ونهپال به اینوپال تبدیل شد، شرکتی که 51 درصد آن به دولت تعلق دارد و 49 درصد به کارگران، و بدین ترتیب یکی از اشکال هممدیریتی در ونزوئلا آغاز به کار کرد.

با توجه به حمایت قانون اساسی از هممدیریتی و خودمدیریتی و حمایت عمومی همراه با تاکید چاوز در مورد نیاز به روابط تولیدی جدید، طبیعی بود که کارگران متشکل نیز این موضوع را بپذیرند. و سرانجام اگر حمایت برای رشد تواناییهای انسان و تکامل نیروهای مولد بشری لازم است آیا این امر در شرکتهای صنعتی لازم نیست؟ اگر منطق سرمایه منطق منحرفی است، آیا این منطق در همه جا گمراه کننده نیست؟

ابراز احساسات برای مدیریت کارگران در مجمع همبستگی در آوریل 2004 محسوس بود. به علاوه درسهایی مورد بحث قرار گرفت که از تجربهی یوگسلاوی و خودمدیریتی کارگران و مبارزات مشخص در حمایت کنترل کارگری در ونزوئلا میتوان اخذ کرد. جهتگیری کارگران روشن بود به خصوص در "کمیتههای هدایتکننده PDVSA، جنبشی از پائین که بر تجربه کارگران در اداره آن استوار است (و دور از دو رهبر اتحادیه که در هیات مدیره PDVSA تعیین شده بود).

همین اعتماد و ابراز احساسات در سخنان کارگران در جلسه همبستگی کارگران در آوریل 2005 به چشم میخورد. به خصوص با مصادره ونهپال، چاوز تکرار کرد کارخانههای تعطیل شده، یا به حال خود رها شده، باید مصادره شود. او گفت: "من رهبران کارگران را دعوت میکنم که در این مسیر گام بردارند" و به روشنی ابتکارات مشابه در سایر شرکتهای تعطیل شده را تشویق کرد.

به علاوه توجه به سایر تجربهها در روندی از هممدیریتی در آوریل 2003 در شرکت توزیع برق دولتیCADAFE و CADELA یک روحیهی مصمم تکوین یافت. و یک فرآیند خودمدیریتی آغاز شد، جایی که آگاهی کارگران در مبارزه علیه خصوصیسازی ارتقاء یافته بود و یک نمونهی جدید دیگر  ALCASAشرکت آلومینیوم دولتی بود که میبایست بر اساس خودمدیریتی به ابتکار حکومت بازسازی میشد. این ترکیب از تجربهها به چیزی جدیدی اشاره داشت که تازه متولد شده بود.

این جلسات به این نتیجه منتهی شد که هممدیریتی در تولید، برای تضمین و تحکیم انقلاب بولیواری امری ضروری است؛ و برای ارتقاء آگاهی کارگران جنبهی حیاتی دارد. هدف آن "نابودی روابط مالکیت و تولید سرمایهداری و جایگزینی آن با مناسبات دیگری است که کار نسبت به سرمایه از امتیاز بیشتری برخودار است".

بدین ترتیب افراد حاضر در جلسه از حکومت درخواست کردند که زمان تعیین شده خود را برای "تبدیل شرکتهای دولتی به شرکت هممدیریتی تمدید کند". در واقع روندی را دنبال کند که از ونهپال شروع شده بود. آنها به این نتیجه رسیدند: "اصلی که مدیریت و هممدیریتی کارگران را هدایت میکند، باید قدرت را به کارگران و مردم واگذار کند". دو هفته بعد در روز اول ماه مه کارگران در مقیاس تودهای راهپیمایی کردند و شعار سر دادند:"بدون هممدیریتی انقلاب وجود ندارد". این تظاهرات به وسیله UNT سازماندهی شده بود و شعارهای اصلی آن هممدیریتی در انقلاب است و "کارگران ونزوئلایی سوسیالیسم بولیواری را بر پا میکنند".

ده ماه بعد (در زمان نگارش این کتاب) راهپیمائیها متوقف شد. کمیتههای راهنمایی PDVSA عملا دیگر وجود نداشتند، مشکلات قابل ملاحظهای در CADAFE به چشم میخورد؛ در مورد این که آیا هممدیریتی وجود دارد یا نه و علیرغم همسانی UNTبا 800 شرکت تعطیل شده که میبایست مصادره میشد (مقامات حکومتی که کارگران را به اتخاذ ابتکاراتی تشویق میکردند) معهذا فقط چند کارخانه خصوصی بودند که راه ونهپال را رفته بودند.

اگر مدیریت کارگران یک شرط اصلی برای تحکیم انقلاب بولیواری و ساختمان سوسیالیسم برای قرن بیست و یک باشد، پس این آرامش ظاهری نگرانی جدی به وجود میآورد. اگرچه مسایل متعددی دست اندرکار اند، اما دو مساله عمومیتر نسبت به مسایل خاص، فردی یا مختص ونزوئلا  وجود دارد. در بین بعضی از محافل، این اعتقاد قوی وجود داشت که هممدیریتی در "صنایع استراتژیک" جایی ندارد. تحقق هممدیریتی به طور ضمنی با مشکلی روبهرو بود و به  شرطی نیاز داشت و آن این که، آیا خودِ مدیران، به هممدیریتی باور دارند؟ (یعنی اهمیت این امر که خودِ کارگران تصمیمها را اتحاذ کنند) بدون حل این مساله (به این طریق یا آن روش) در مدیریت کارگران پیشرفتی حاصل نخواهد شد و کارگران در موقعیت کارگر مزدور باقی میمانند.

از سوی دیگر مساله منافع کارگران در مقابل همبستگی درون جامعه قرار دارد. نه جهتگیری صرف به سمت منافع جمعی کارگران در یک محل کار خاص-آن چنان که در مورد خودمدیریتی یوگسلاوی مشاهده کردیم- بلکه فقدان همبستگی در مقیاس اجتماعی نیز مشکلی خطرناک است؛ چنان که نماینده اینوپال طی شرکت خود در جلسه همبستگی آوریل 2005 آن را نشان داد. ما میخواهیم تعاونی ما از 49 درصد مالکیت شرکت، به 100 درصد آن برسد و از این امر حمایت شود تا به یک جریان عمومی در موارد دیگر تبدیل شود. چرا؟ چون تعاونیها نباید مالیات بپردازند. این چشمانداز به روشنی در جلسه آوریل به وسیله کارگران ونزویلایی رد شد: "تجربههای تاکنونی به ما میآموزند که پیشرفت دانش و اطلاعات در مورد ادارهی شرکتها به وسیله کارگران، صرفا زمانی  ممکن است که شرکتها متعلق به دولت باشند. کارگران هر نظری را در مورد تبدیل کارگران کارخانههای هممدیریتی داشته باشند به مالکان کوچک تبدیل میشوند". آنها بیشتر اصرار داشتند این مسئولیت کارگران در هممدیریتی است که "نقششان را به عنوان ضامن حاکمیت مردم اعمال میکند که در قانون اساسی تصویب شده است. چون سود این شرکتها به بخشی از بودجهی اجتماعی تبدیل میشود و کمک میکند که فقر بخشهای وسیعی از جمعیت ونزوئلا از بین برود و برای تشویق سرمایهگذاریهای جدید اقتصادی مصرف نشود".

 اگر آگاهی کارگران به طور کلی در این سطح باشد در مورد شکاف وسیع بین موقعیت کارگران سازمانیافته و تودهی کارگران که در بخشهای غیررسمی هستند نگرانی کمی باقی میماند. اما غالبِ نمونهها در اشغال کارخانهها و درخواستهای بعدی برای مصادره، عملیات تدافعی برای نجات شغلها، تعاونیها و امکانات مطلوب بود. این گرایش همراه با تاکید بر درخواست مزد بیشتر برای کارگران سازمانیافته به اضافهی مخالفت با کارکردهای قدیمی اتحادیهی(PDVSA) برای دستیابی به شغل در صنعت، بعضی از طرفداران چاوز را قانع کرد که طبقه کارگر سازمانیافته بیشتر به منافع خاص خود گرایش دارد تا به منافع عمومی به طور کل. گفته شد که اعضای اتحادیه ما متعلق به جمهوری چهارم اند.

تناقضها آشکار بود: از جانب کارگران سازمانیافته مشکل خود "بوروکراتها" بودند. از جانب دیگر [این بخش از کارگران خود] یک اشرافیت کارگری جدا از تودهی طبقه کارگر به شمار میرفت. علایمی وجود داشت که شکل حل تضادها را نشان میداد. در یک محل، هممدیریتی در حال شکوفایی بود (CADELA) شرکت توزیع برق دولتی در آندس. مختصات آن عبارت بودند از:

1-کارگران خود را وقف کار و خدمت به جامعه کرده بودند(یک آگاهی رشدیافته در جریان مبارزه علیه روند خصوصی در دوره قبل از چاوز).

2- مدیران انتخاب شده به وسیله کارگران به هممدیریتی اعتقاد داشتند. اما چگونه میتوان به آن دست یافت؟

 

فراسوی سرمایه

چگونه میتوان به جامعهای دست یافت که در آن هممدیریتی کارگری وجود داشته باشد و هم تعهد به خدمت در جهت نیازهای طبقه کارگر به طور کل؟ یکی از طرفداران چاوز که در مورد گرایش به مدیریت کارگری در جهت خودمنفعتی نگران بود، شخصا یکی از مسئولان به شمار میرفت. گرچه چاوز بارها گفته است که ما هنوز عناصر جامعه سوسیالیستی آینده را که میخواهیم بنا کنیم نمیشناسیم، اما در واقع یک خصلت اساسی و دایمی در درک او از سوسیالیسم دیده میشود- یعنی نیاز به همبستگی، اخلاق سوسیالیستی و جمعباوری. او در سخنرانیاش در پاراگوئه در 20  ژوئن 2005 اعلام کرد:"اگر اخلاق سوسیالیستی وجود نداشته باشد، سوسیالیسم غیرممکن است. ارزشهای مشارکت با یک دیگر، زندگی جمعی و احساس یک رشتهی نامشهود که ما را با هم متحد میکند همبستگی، عشق و کنار گذاشتن خودخواهی و جاهطلبی برای ثروت ("که چه احساس منحرفی است")- اینها مفاهیم روحیهی سوسیالیستی یا اخلاق سوسیالیستی است".

چاوز در این متن از خواستهای طبقه کارگر سازمانیافته برای مزد عادلانه و سایر منافع دیگر صحبت کرد. آنها شایستهی این درخواستها هستند. اما طبقه کارگر ملزم است که نه تنها حقوقاش را طلب کند، بلکه خودش را به عنوان عامل تغییر جامعه سازمان دهد. طبقه کارگر به عنوان عنصری اساسی  برای تحول اجتماعی فراخوانده میشود. به طور خلاصه کارگران باید فراتر از نیازهای خاص خود بنگرند و نیازهای جامعه را به طور کل - و به خصوص نیاز فقرا و مطرودشدگان را- در نظر بگیرند. او بلافاصله قبل از این اظهار خود سئوال کرد وقتی که شما در ماشین خود رانندگی میکنید و از کنار کودکان 8 تا 10 ساله عبور میکنید آیا این مساله شما نیست که در چه جامعهای زندگی میکنید؟

تاکید چاوز بر معنای جامعه، هم چنین رد منطق سرمایه و تاکید بر منافع اقتصادی و مبادلهی ارزشها به عنوان میثاق بین مردم، امری تازه نبود. نکتهی تازه در مفهوم اقتصاد اجتماعی قرار داشت که "منطق خود را بر انسان استوار میکرد بر کار یعنی کارگران و خانوادههایشان یعنی بشریت". در تاکید بر "به وجود آمدن مرد جدید و زن جدید و جامعه جدید". آن چه که جدید بود مفهوم اقتصاد اجتماعی بود که در وظیفهی ولوان کاراس تداعی میشد که اکنون به صراحت با سوسیالیسم یکسان  تلقی میشد.

 آن چه که جدید بود مطالعه عمیق چاوز در بارهی سوسیالیسم بود و به راستی در همان سخنرانی پاراگوئه او نشان داد (همان طور که در برنامه تلویزیونی هفته قبل مشخص بود) که فراسوی سرمایه ایستوان مزاروش را مطالعه کرده است (کتابی با بیش از 1100 صفحه) و فیدل کاسترو نسخهای را که خوانده بود برای او فرستاده بود. نتیجه بلاواسطه و به زودی روشن شد. چاوز در برنامه آلو رییس جمهور در 17 جولای یادداشتهای شبانه خود را در مورد این کتاب قرائت کرد. او این یادداشتها را 18 ماه مه یعنی دو ماه قبل زیر عنوان"گذار به سوسیالیسم به سوی سوسیالیسم" تنظیم کرده بود. عبارتی که تخیل چاوز را برانگیخت:"نقطهی ارشمیدسی"(این عبارت از کتاب جالب توجه ایستوان مزاروش برگرفته شده است) یک نظام اشتراکی تولید و مصرف است- یعنی چیزی که ما در حال ساختن آن هستیم. ما باید یک نظام اشتراکی تولید و مصرف را به وجود آوریم، نظامی جدید... بگذارید یادآوری کنم که ارشمیدس گفته بود: شما یک نقطهی اتکا در اختیار من بگذارید من جهان را جا به جا خواهم کرد، این نقطهای است که امروزه از آن جا جهان را میشود به حرکت در آورد". و این نقطه دقیقا چه بود؟ این نقطه نقد مزاروش در تلاش برای ساختن یک جامعه جدید بر اساس مبادله کالایی بود. مزاروش اشاره کرد جامعهی اشتراکی توصیف شده در گروندریسه شامل مبادلهی اشیاء نیست، بلکه حاوی مبادلهی فعالیتهاست- فعالیتهایی که به وسیلهی نیازهای اشتراکی و اهداف اشتراکی تعیین میشود. مزاروش تاکید کرد که این "نقطهی ارشمیدسی" نظام است. تا زمانی که ما برای مبادله تولید میکنیم، پیوند بین ما پنهان است و ما را از سلطه گریزی نیست. برای بنای سوسیالیسم ما به یک نوع جدید از مبادله نیاز داریم، مبادله فعالیتها (که در آن افراد مطابق با نیازهایشان همچون انسانهای فعال به کار مشغول اند.(14) تغییر جهت رادیکال مبادله، به شکلی که بر نیازها و اهداف جمعی و بر تکامل برنامهریزی واقعی استوار باشد "نه برنامهریزی از بالا، بلکه خودمدیریتی اجتماعی و هماهنگ". (15)

"نقطهی ارشمیدسی" ضرورت تغییر رادیکال مفهوم مبادله است و این نکته دقیقا به وسیله چاوز دریافت شده است. ما باید"این نظام اشتراکی تولید به مصرف را بنا کنیم باید کمک کنیم این نظام در سطح پایههای مردمی به وجود آید با مشارکت جماعتها از طریق سازماندهی اشتراکی، تعاونیها، خودمدیریتی و شیوههای گوناگون آن". در یادداشت چاوز در مورد بحث مارکس در گروندریسه (با نقل از مزاروش با مترجم) ما تاکید او را بر کار ملاحظه میکنیم که از آغاز اجتماعی است، زیرا مستقیما و آگاهانه تولید برای تامین نیاز جامعه صورت میگیرد و بیشتر بر تولید ارزشهای مصرف استوار است تا کالا برای مبادله.

اما چرا معرفی این نظریهی مجرد دربارهی جامعه آینده در یک برنامهی هفتگی(آلو رییس جمهور) انجام میگیرد؟ چون این یادداشتها میخواهند به واقعیت تبدیل شوند. آنها راهنمای "جهتگیری" برای یک نهاد جدید اند تحت عنوان"برنامه برای ایجاد شرکتهای تولید اجتماعی، و لوان کاراس2". این اشارهای به مدل جدید است که در آن شرکتها تولید اجتماعی را به عهده  میگیرند و نیازهای اجتماعی و جماعت را به عنوان فعالیت مولد سازمان    میدهند.

 مفهومی که مسالهی منافع گروهی را مورد توجه قرار میدهد نه تنها به شکل هممدیریتی، بلکه هم چنین در شکل تعاونیها؛ چیزی که به بنای سوسیالیسم برای قرن بیست و یک کمک میرساند. تکامل(EPS) یا "امپرساس دو پردوسیون سوسیال" شرکتهای تولید اجتماعی همراه با یک نهاد کامل که در آن جماعات خود را سازماندهی میکنند تا نیازهای خود را بر طرف سازند. (شوراهای محل) این نهاد قرار است مرحلهی جدیدی در انقلاب بولیواری باشد.

کشف مجدد سوسیالیسم

چاوز در سخنرانی پایانیاش در سوسیال فوروم در پرتوالگره در 2005 در برزیل اعلام کرد: "ما باید سوسیالیسم را دوباره کشف کنیم، این سوسیالیسم جدید از نوع سوسیالیسمی نیست که در اتحاد شوروی ملاحظه کردیم؛ بلکه در تکامل نظام جدیدی ظاهر میشود که بر اساس همکاری و نه رقابت بنا میشود. از سرمایهداری باید فراتر برویم اگر میخواهیم که به فقر اکثریت مردم جهان پایان بخشیم. اما ما نمیتوانیم به سرمایهداری دولتی متوسل شویم چیزی که  انحراف اتحاد شوروی به شمار میرفت. ما باید سوسیالیسم را به عنوان تز، یک برنامه یا یک راه تبلیغ کنیم نوع جدیدی از سوسیالیسم، نوع انسانی آن، که نه ماشینها یا دولت؛ بلکه انسانها را بالاتر از همه چیز قرار میدهد".

برای بسیاری از مردم در خارج از ونزوئلا این اظهارات از آسمان نازل شد. اما این اظهارات ادامهی منطقی راهی بود که با رد امپریالیسم، نئولیبرالیسم و منطق سرمایه آغاز شده بود. این امر با شکست طبقه حاکم محلی و کودتای امپریالیستی به وسیله مردم و با بسیج ارتش عملی شد و به شکل چشمگیری تقویت و تحکیم شد و مردم اکناف جهان را با وعدهای الهام بخشید که در برابر بربریت بدیل واقعی وجود دارد.

در ونزوئلا یک وعدهای هم وجود دارد، تامین منافع فقیران، این مشخصترین تاثیر انقلاب بولیواری بود. اما این عقیده که شان و منزلت انسانی، تکامل انسانی و دموکراسی مشارکتی که در قانون اساسی تجسمیافته، این امر را به عنوان هدفی معین کرده که اولین گام در راه یک جهان بهتر است. به دنبال سخنان چاوز، جهان نو هر چه بیشتر از طرف مردم ونزوئلا به عنوان تداوم منطقی رد منطق سرمایه و قبول یک اقتصاد اجتماعی فهمیده میشود- یک سوسیالیسم انسان دوستانه، سوسیالیسمی برای قرن بیست و یک.

آیا این وعده میتواند به واقعیت تبدیل شود؟ اولین گام در ونزوئلا به دست آوردن کنترل بر دولت موجود بود. (برخلاف مفاهیم زیبای بعضی شعرا. شما  نمیتوانید دنیا را بدون کسب قدرت تغییر دهید) و این دولت اکنون برای ایجاد پایهای برای روابط تولیدی جدید مورد بهرهبرداری قرار میگیرد- نخست با به دست آوردن مالکیت نفت به طور واقعی[نه حقوقی] (هم از مدیریت  PDVSA  و همچنین به وسیلهی تغییر تولید طبق قرارداد سابق با شرکتهای بینالمللی به شرکت سهامی) و سپس با استفاده از درآمد نفت از تکامل تعاونیها و صنایع استراتژیک تحت مالکیت دولت حمایت شود. این دو شکل مالکیت نسبت به مالکیت خصوصی به طور مرحلهای در حال گسترش است (که تاکنون شاخههای نفوذی را حفظ کرده است به خصوص در ارتباط جمعی، بانکها، ارتباط راه دور و صنایع غذایی.

ترکیب صنایع دولتی با تعاونیها پایهی مدل تولید جدید است که در حال حاضر برای ونزوئلا در نظر گرفته شده است. شرکتهای جدید دولتی در صنایع اساسی، ارتباطات راه دور، هواپیمایی (به اضافه شرکتهای سهامی با شرکتهای دولتی از طرف کشورهای دیگر در حوزههای مثل تراکتور، اتوموبیل، راه آهن، ماهواره و صنایع غذایی) به عنوان نیروهای جدیدی که دربرگیرنده تکنولوژی جدید هستند و رشد اقتصادی را به پیش میرانند. تعاونیها در پیوند نزدیک با این شرکتهای دولتی و پیرامون آنها به عنوان یک زنجیرهی جدید تولید هم به عنوان تدارکدهنده و هم به عنوان فرآوری قرار دارند و شرکتهای تولید اجتماعی را پیریزی میکنند. بنابراین این طرح به عنوان راه رفتن روی دو پا – شرکتهای بزرگ و شرکتهای کوچک، شرکتهای دولتی و شرکتهای تولید اجتماعی، تولید سرمایهبر و عمقی و تولید گسترده را در نظر میگیرد.

این برنامهها، نیروهای مولد جدید را رشد میدهد و مبنایی برای بیرون رفتن از اتکای زیاد بر نفت به طرف ایجاد شغلهای جدید برای بیکاران و مطرودان فراهم میآورد. اما آیا این سوسیالیسم محسوب میشود؟ آیا این مناسباتی که ساخته میشوند روابط سوسیالیستی هستند؟ مالکیت حقوقی و روابط تولیدی یکسان نیستند. همان طور که در فصل اول اشاره شد گسست در مالکیت حقوقی که با جدایی مولدین از وسایل تولید رخ داد یک شرط لازم برای روابط تولید سرمایهداری بود، اما یک شرط کافی به شمار نمیرفت. برای این که به شرط کافی تبدیل شود، لازم بود که سرمایهداران اختیار تولید را به دست بگیرند و تولید را در جهت اهداف خود هدایت کنند.

شرکتهای دولتی میتوانند دارای سرشت سرمایهداری دولتی یا سوسیالیستی باشند و تعاونیها میتوانند بر اساس منافع گروهی یا منافع جمعی عمل کنند. چاوز به این تمایز اشاره کرد- هم در نقدش به سرمایهداری و هم در مورد تکامل شرکتهای تولید اجتماعی(GPS). و سرانجام تعاونیهای فعلی وجود دارند که به وسیلهی اعضای خود به طور جمعی اداره میشوند؛ اما هنوز به عنوان واحدهایی با خصلت سوسیالیستی در نظر گرفته نمیشوند. چرا؟ به علت وجود مبادلهی کالایی(که این شرکتها با آن درگیر اند) که با استقلال خریدار از فروشنده مشخص میشود. از طرف دیگر مبادلهی فعالیتها تاکید بر وحدت است و همبستگی بین اعضای جامعه.

در بحثهای جاری(که هنوز در زمان نگارش این رساله به میزان قابل ملاحظهای در حال تغییر اند) در مورد شرکتهای تولید اجتماعی ما دو شکل رابطه را میتوانیم تشخیص دهیم:

 1- رابطهی بین شرکتهای تولیدِ اجتماعی و شرکتهای دولتی که در مرکز آن قرار دارند

2- رابطهی بین شرکتهای تولید اجتماعی و محلهها.

در مورد شبکهی شرکت دولتی /شرکت اجتماعی الغای روابط کالایی به این معناست که این واحدهای تولیدی مستقل نیستند و اجزای یک کل را تشکیل میدهند؛ یعنی این یک زیرمجموعه از کارگران جمعی است که محصولات ویژهای را به نفع جامعه به طور کل تولید میکند. در شبکهی شرکتهای تولید اجتماعی"شرکت محله بر ایجاد سیستم اشتراکی تولید و مصرف" تاکید دارد؛  یعنی مفصلبندی مستقیم نیازهای محله و فعالیت تولیدی.

در هر دو مورد پیشفرض تصمیمگیری دموکراتیک است، تکامل روابطی که در آن مولدین جمعی هم "سوژه و هم ابژهی قدرت" اند. تا جایی که محلهها به طور جمعی نیازهای خود را مشخص و الویتها را تعیین میکنند، شالودهای برای فعالیت مولد وجود دارد؛ یعنی فعالیتی که در حقیقت بر اساس نیازهای و اهداف اشتراکی باشند- در این متن تا جایی که مولدین در شرکتهای دولتی درباره فعالیتهای برنامهریزی شده خود تصمیم میگیرند و هم بین خودشان و هم با مولدین دیگر شرکتهای تولید اجتماعی بر اساس همکاری و همبستگی در خدمت نیازهای جامعه فعالیت میکنند. این ترکیب خاص از دموکراسی مشارکتی در جامعه و دموکراسی مشارکتی در محل کار، همبستگی بین واحدهای تولیدی و جامعه را مستقیما در خود واحدهای تولید ادغام میکند (که در مورد یوگسلاوی ما فقدان آن را مشاهده کردیم).

در این جا چارچوبی وجود دارد که مردم در جریان تعییر شرایط، خودشان را نیز تغییر میدهند. با عمل کردن به عنوان سوژهی قدرت هم در محل و هم در جامعه مردم میتوانند تواناییها و استعدادهای خود را رشد دهند. و همانطور که مارکس گفته است این تکامل در نیروهای مولده بازتاب پیدا میکند، چرا که کار، خود بزرگترین نیروهای بارآور است. این رشد نیروهای بارآور انسانی در مرکز نوع جدید سوسیالیسم، یک سوسیالیسم انسانی؛ که در آن انسانها نه ماشین یا دولت، پیش از هر چیز دیگر در مرکز توجه قرار میدهد.

 

انقلاب بولیواری در چه مسیری گام بر میدارد؟

دو نهاد که انقلاب بولیواری به وجود آورده است این دیدگاه را مشخص میکند: یکم- در سطح ایجاد شوراهای محل (براساس 200 یا 400 خانوار و در مناطق شهری و 20 خانوار در مناطق روستایی) که میتوانند به شکل دموکراتیک اینک نیازها و الویتهای محل را تشخیص دهد.

دوم- در محل کار، رشد هممدیریتی در شرکتهای دولتی– یک مفهوم منحصر به فرد ونزوئلایی است که بر پیوند بین شرکتها و جامعه استوار است؛ و کارگران در شرکتها به نفع کل جامعه کار میکنند، و خود را به عنوان "ضامن حاکمیت مردم" در نظر میگیرند.

 پیدایش این دو عنصر، طی روند آموزش و تکامل- چون مردم از طریق فعالیتشان، دموکراسی مشارکتی در جامعه و محل کار تغییر میکنند و طی زمان آنها به مردمی تبدیل میشوند که این همکاری مخصوص بین کارگران و جامعه را درک میکنند.

اما در برابر رشد هر دو اندام جامعهی جدید سوسیالیستی مخالفت وجود دارد. در حالی که هممدیریتی (ALCASA&CADELA) پیشرفت میکند در جایی دیگر در مدیریت (از جمله در خودِ حکومت) کسانی وجود دارند (به عنوان نمونه تصمیمگیری در ترتیبات کریسمس همان طور که در CADAFE  اتفاق افتاد) آنها فکر میکنند که تصمیمگیریهای مهم باید به دست آدمهای مطمئن (یعنی خودشان) انجام گیرد.

در مقابل رشد تصمیمگیری واقعی در شوراهای محل مقاومت وجود دارد. اما این جا علاوه بر ترس یک عنصر اضافی، یعنی از دست دادن کنترل بر تصمیمگیری اقتصادی وجود دارد. در هر مورد صاحبمنصبان دولتی و کارمندان اداری احزاب طرفدار چاوز دیده میشود که در مقابل انتقال قدرت به پایین مقاومت میکنند. این انتقال قدرت میتواند توانایی توزیع مشاغل را کاهش دهد (و بدین وسیله اشکال سنتی انتخابات ساختگی، فساد را به وجود بیاورد).

به طور خلاصه انقلاب اقتصادی در ونزوئلا شروع شده است، اما انقلاب سیاسی(که به طور چشمگیری با قانون اساسی جدید آغاز شده اما به تحول دولت به عنوان قدرتی که از بالا میآید نیاز دارد) و انقلاب فرهنگی (که تهاجم جدی به الگوی فساد، تحتالحمایگی را میطلبد) با آن همگام نیستند. بدون پیشرفتهای در این دو جبهه، انقلاب بولیواری راه گریزی ندارد و تغییر شکل میدهد.

برای نمونه الزامات حفظ سلسله مراتب و قدرت از بالا را در شرکتهای دولتی در نظر بگیرید. نتیجه بلاواسطه، ناامیدی کارگران است که اعتقاد داشتند که انقلاب امور را در محل کار دگرگون میسازد (کسانی که اعتبار خود را از دست دادهاند دچار بدبینی و بی تفاوتی شدهاند). نتیجه تشدید از خودبیگانگی است که به معنای از دست رفتن آگاهی و تحقق تواناییهای این کارگران یا به طور خلاصه از دست رفتن نیروهای مولد انسانی برای جامعه است. بدون تولید دموکراتیک و مشارکتی مردم جدا از هم باقی میمانند به شکل انسانهای مفلوجی که جامعه سرمایهداری به وجود میآورد.

اگر بگویم به کارگران نمیتوان اعتماد کرد که تصمیمات درست در مورد مسایل اساسی جامعه اتخاذ کنند، معنای آن این است که آنها به نقش خصمانهی خود ادامه دهند: تاکید بر مبارزه برای مزدهای بالاتر، امتیازات و منافع بیشتر و کار روزانهی با شدت کم. شما  با این دیدگاه، تمام گرایشهایی را تقویت میکنید که در جهت تحکیم جامعه کهن هستند، و بنای جامعهی نو را تضعیف. آیا تمایل به حداکثر کردن مازاد برای اختصاص دادن آن به برنامههای اجتماعی برای رشد نیروهای مولدهی جدید منطقی است؟ نه تنها شما با محدود کردن رشد تواناییهای آنان مازاد را کاهش میدهید بلکه [ناخواسته] تضمین میکنید که کارگران مزد بیشتری درخواست کنند. این همان منطقی است که جایی برای هممدیریتی در صنایع استراتژیک نمیبیند. این همان منطقی است که حقی برای اعتصاب کارگران قایل نمیشود. بدینسان ما از "تجربهی انحرافی" اتحاد شوروی چقدر دور هستیم؟

 مسالهی سلسله مراتب در شرکتهای دولتی فقط محدود به خود شرکت نمیشود. روابط سلسله مراتبی در این شرکتها به روابط بین این شرکتها و شرکتهای اجتماعی سرایت میکند. در این شرکتها که تصمیمگیری در آنها در بالا انجام میگیرند نه به طور جمعی، چه شکلی از بحث دموکراتیک میتواند انجام گیرد؟ در این رابطه در شرکتهای اخیر نه مجموعهی مستقلی وجود دارد  که قدرت تصمیمگیری داشته باشد و نه طرفداران دموکراسی در جمع میتوانند این کار را انجام دهند. آنها بیشتر به واحدهای تولیدی تبدیل میشوند که کنترلی بر واحدهای خود ندارند. اعضایEPS  در کجا خود را به عنوان مزدبگیران جمعی مشاهده میکنند؟

همین طور در صورت فقدان یک نهاد واقعی در پایین، که نیاز جماعات محلی را مشخص کند؛ چه کسی در باره نیازها تصمیم خواهد گرفت؟ آیا مقامات محلی، که شفافیت را به خاطر الزامات آن رد میکنند؟ کادرهای محلی حزب؟ و تکلیف تولید برای جامعه چه میشود؟ مزاروش توصیف میکند به جای "خودمدیریتی هماهنگ اجتماعی" مصالح جامعه به وسیلهی شرکت تعیین میشود (تعاونیها، GPS و شرکتهای دولتی) در نظر گرفتن مصلحت جامعه از طریق "مالیات" به یک هزینه برای کسب و کار تبدیل میشود. آیا تولید برای نیازها و اهداف اجتماعی به این معنا است؟

باب دیلن در یکی از آوازهای خود میگوید: "کسی که رنج تولد نکشیده، حالا باید رنج مرگ را به دوش کشد". با نبود پیشرفت انقلاب بولیواری و دموکراسی مشارکتی در محل کار، جامعه، ونزوئلا با یک کشور سرمایهداری چه تفاوتی خواهد داشت؟ فقط لازم است به سرمایهداری خصوصی(داخلی و خارجی) به عنوان یک منبع سرمایهگذاری متوسل شویم و انقلاب به جایی باز خواهد گشت که در سال 2001 در زمان برنامهی ملی بود در جایی که چاوز به "راه سوم" اعتقاد  داشت.

 برای بعضی این مساله به هیچ وجه یک تراژدی نیست. آیا باید تعجب کنیم اگر در بین بعضی از طرفداران چاوز کسانی وجود دارند که نه تنها چاوزیسم را بدون چاوز میخواهند، همان گونه که غالبا با آن متهم شدهاند؛ بلکه بیشتر چاوز را بدون سوسیالیسم میخواهند؟ کسانی وجود دارند که برای آنها رشد تواناییها و استعداد تودهها این قدر الزامی نیست که گرایش به تمرکز قدرت و آسایش برای خانوادههایشان. هرکس میداند آدمهایی وجود دارند که پیراهن قرمز میپوشند، اما مخالف انقلاب اند. همین جا است که تهدید واقعی برای انقلاب بولیواری قرار دارد- خطر جدی مالکیت خصوصی بانکها، وسایل ارتباط جمعی و سایر بخشهای انضمامی سرمایهداری موجود نیستند؛ تهدید در درون خود انقلاب بولیواری نهفته است.

و این خطر که انقلاب به نقطهای بازگشت کند که از سرمایهداری حمایت کند (که در همان زمان پایهای بود برای الیگارشی جدید که ریشه در فساد داشت) به نیاز برای مبارزه برای قانون اساسی اشاره دارد. مبارزه برای تحقق بخشیدن به پیشفرضها در حوزهی اقتصادی- با خودمدیریتی، هممدیریتی، تعاونیها و اشکال گوناگون- مشارکت مردم در شکل دادن، اجرا و مدیریت مسایل عمومی است که راه لازم را به درگیر کردن مردم برای تضمین رشد کامل آنها چه به طور فردی و چه به طور جمعی فراهم میکند.

البته این مبارزهای خواهد بود برای تحقق فراخوان چاوز "برای سوسیالیسم به عنوان یک تز، یک برنامه و یک راه، نوعی جدیدی از سوسیالیسم، نوع انسانی که انسانها را به جای ماشین و دولت بالاتر از هر چیز قرار میدهد". مبارزه برای تحقق این امر به معنای پیشبرد انقلاب سیاسی و فرهنگی لازم در جهت انقلاب اقتصادی است.

آیا این مبارزه میتواند به طور خودبهخودی انجام گیرد؟  آیا بر اساس مبارزات تک افتادهای که قدرت تودهها را فرا میخواند که انقلابی در دل انقلاب بر پا کند؟ با در نظر گرفتن دشمنان انقلاب بولیواری (درخارج و داخل) یک ابزار سیاسی لازم است تا بتواند افراد را، برای دموکراسی مشارکتی در محل کار و در جامعه گرد هم آورد. این ابزار باید بتواند خواستهای عمومی مثل شفافیت(یک شرط لازم برای دموکراسی واقعی و مبارزه با فساد) را مفصلبندی و رشد بدهد. ابزاری که مبتنی بر تشکلهای تودهای باشد و منافع طبقه کارگر را به طور کل نمایندگی کند نه یک گروه محدود را.

وگرنه چگونه تضاد ذاتی بین کسانی که خواهان تداوم انقلاب اند حل میشود- تضاد بین بخش غیررسمی و رسمی، بین استثمارشدگان و مطرودان، بین کارگران و دهقانان، بین تعاونیها و بخش دولتی- به جز از طریق بحث دموکراتیک، تشویق و آموزش که از تمایل به وحدت مبارزه سرچشمه میگیرد؟ و گرنه شما چگونه میتوانید از این امر جلوگیری کنید تضاد بین مردم به تضاد بین مردم و دشمنان آنها تبدیل شود. این پیشگیری به جز از طریق ایجاد یک حزب برای آیندهی انقلاب (نه گذشته آن ) ناممکن است؟ یک حزب از پایین که بتواند روند دموکراسی انقلابی را ادامه دهد که برای بنای نوع جدیدی از سوسیالیسم لازم است.

این که انقلاب بولیواری در ایجاد جامعهی جدید موفق شود یا به نوع جدیدی از سرمایهداری با خصوصیت پوپولیستی در غلتد امری اجتنابناپذیر نیست. این مساله در گروی مبارزه است. مسئولیت کسانی که از این روند حمایت میکنند به وسیله چاوز در 1993 توصیف شد:"مردم دارای حاکمیت باید خود را به آبژه و سوژهی قدرت تبدیل کنند، انقلابیون در انتخاب این راه شک و تردیدی ندارند."

 

فراسوی ونزوئلا

انقلاب بولیواری ممکن است موفق نشود. نه تنها مسایل داخلی وجود دارد که تنها با مبارزه حل میشود، بلکه امپریالیسم امریکا و سرمایهداری به هر چیزی متوسل میشوند که این روند انقلابی را در هم کوبند. انقلاب بولیواری سرانجام نیازهای انسانی و رشد انسانی را به روشنی در دستور روز قرار داده است.

این امر به ما یادآوری میکند که سوسیالیسم هدف نیست؛ هدف بیشتر رشد کامل ظرفیتهای انسانی است، سوسیالیسم راهی به سوی این هدف است صرفا یک راه.

سرمایهداری اما بیراهه است، منطق سرمایه کارگران را از محصولات کارشان، از جامعهشان، و از یک دیگر جدا میکند. سرشت سرمایهداری در بین کارگران جمعی در خانواده بشری تفرقه میاندازد- چون او باید این کار را انجام دهد. او باید این عمل را پیشه کند تا بتواند ثمرات تعاون بشری را غصب کند. دقیقا چون هدف سرمایهداری رشد ارزش اضافی است. رشد خود سرمایهداری هیچ گاه انسانهای غنی نبوده است که مارکس به عنوان محصول و تجلی جامعهای میداند که در آن نیاز کارگران به رشد فرادستی پیدا میکند.

انقلاب بولیواری با این چشمانداز که به نیازها و رشد انسانی تاکید میکند مارکسیسم را دوباره در دستور روز قرار داده است. اما نه هر نوع مارکسیسمی. بلکه مارکسیسمی که این نکته را میپذیرد که پیشفرض و درک مارکس در نگارش سرمایه این بود که ثروت واقعی ثروت انسانی، تواناییها و استعدادهای انسانی است. (با در نظر گرفتن این نکته از درک سرزنشی غافل نخواهید شد که او در جملهی اول کتاب سرمایه- وحشت از جامعهای که در آن ثروت به عنوان انبوه بی شماری از کالاها ظاهر میشود- ابراز داشته است). علاوه بر این، این انقلاب، نظرها را به اساسی بودن پراتیک جلب کرده است: یعنی این نکتهی اساسی مارکس، که مردم در جریان فعالیتشان، خود را تغییر میدهند؛ در فرآیند تغییر شرایط خود.

از این جهت انقلاب بولیواری به مارکسیسم چهگوارا حیاتی دوباره بخشیده است- به خصوص پذیرش این که لازمست با قدرت برای حذف مقولات جامعه کهن(به خصوص اهرم منافع مادی) تلاش کرد و یک جامعهی جدید انسانی بنا کرد. چه نوع روابط تولیدی به رشد انسانی پا میدهد، انسانی که قادر به ایجاد جامعهای نوین است؟ چه گوارا دریافت که نمیتواند روابطی باشد که بیگانهکننده است و پیوند کارگران جمعی را از دیده پنهان سازد. این روابط باید شفاف باشد، روابطی بر اساس همبستگی که به نوبهی خود همبستگی بیشتر را درون جامعه به وجود میآورد. به طور خلاصه لازم است که روابط نوین اجتماعی برپا شود. روابطی بر اساس آگاهی و وحدت انسانها (وحدتی که به قول مارکس مبتنی بر پذیرش اختلافات است).

و چه گوارا استدلال میکرد که تکامل این آگاهی جدید، از محرکهای مادی برای رشد تولید موثرتر است. در بحث از تولید نیازهای جمعی از تبادل فعالیتها به جای کالاها (که از مفهوم جدایی آغاز میشود) مارکسیسم چهگوارا در انقلاب بولیواری تجسم یافته است- انقلابی که بر تکامل انسان تاکید میکند. انقلاب نیازهای ریشهای.

ونزوئلا ویژگیهای منحصر به فردی دارد- در وهلهی اول ثروت نفت به ذهن خطور میکند (همانطور که بدهی اجتماعی سنگین). اما اغلب چیزهایی که به انقلاب بولیواری مربوط میشود بلافاصله رابطهی اندکی با ویژگیهای ونزوئلا دارد. مبارزه برای تکامل انسان، برای نیازهای ریشهای، مرکزی بودن دموکراسی مشارکتی (در محل کار و جامعه) درک این نکته که مردم در جریان مبارزه برای عدالت و شان انسانی دگرگون میشوند؛ این که دموکراسی (همان عمل است) این که سوسیالیسم و دموکراسی مشارکتی یکی هستند- اینها خصوصیات یک سوسیالیسم انسانی جدید اند: سوسیالیسم برای قرن بیست و یک در سراسر جهان.

یک بدیل وجود دارد و برای آن، در هر کشوری باید مبارزه کرد. ما برای بنای این سوسیالیسم، هم اکنون میتوانیم تلاش کنیم. البته این مبارزات صرفا با قدرتهای حاکم محلی رو به رو نیستند، بلکه هم چنین با امپریالیسم نیز مواجه اند. در هر محلی که این مبارزات رخ بدهند چه برای کسانی که درگذشته اند و چه کسانی که در آینده میآیند آسانتر خواهد بود. بنابراین اکنون با هم اعلام کنیم:"دو، سه، چند انقلاب بولیواری بر پا کنیم".

 

یادداشتها:

1-زیر عنوان کارل مارکس:سهمی در نقد فلسفی حق هگل: مقدمه"(1844) در مارکس و انگلس، مجموعه آثار جلد 3، (نیویورک، انتشارات بینالمللی 1975)، ص 183-182.

2-کارل مارکس، سرمایه جلد یک (نیویورک وینتج بوکز 1977) ص 772.

3- کارل مارکس، گروندریسه (نیویورک وینتج بوکز 1977) ص 325.

4-این فصل تصویری است از انقلاب بولیواری. البته تمام آنها وقایع تاریخی هستند. اما من به دو دلیل بر آن تکیه میکنم: اول این که از بیان تفصیلی هر منبعی از جمله اسناد، شرکت اجتماعات، بحثها و گزارشها و تفسیرهای ارزشمند از مارتا هارنکر، کامیلیا پینارو هارنکر، گریگوری ویلپرت، جوانا گیندین، فردریکو فوئنتس و خورگه مارتین خودداری کنم. و دوم برای این که این افراد مسئولیتی در برابر استنتاجات مشاجرهآمیز نداشته باشند. 

5- Fernando Coronil,The Magical Stade: 223,286,390,392.

6-استفان مزاروش، فراسوی سرمایه، ص ص 711-710.

7- همان جا.

8- Osvaldo sunkel,ed, Development from Within; 6-7.

9-همانجا.

10- همانجا.

11- همانجا.

12- مایکل لبووتیز: فراسوی سرمایه، ص 193.

-13Nina Lopez, Creating a Caring Economy; 38-39.

14- استفان مزاروش، فراسوی سرمایه.