دفتـــــــــــرهای بیــــــــــدار

بازگشت به صفحه قبل

 

 

فصل پنجم

 

سوسیالیسم از آسمان نازل نمی شود

 برگردان : زاگرس جنگلی

 

برخی از مردم فکر میکنند که میتوان جهان را بدون کسب قدرت تغییر داد. نه، آنها چنین استدلال میکنند: شما نباید فکر خود را به استفاده از دولت و تلاش در جهت آن معطوف کنید. چرا؟ چون همان طور که جان هالووی ادعا میکند"مبارزه از راه دولت درگیر شدن در یک فرآیندی است که شکست خود را به همراه دارد" نه، آنها ادعا میکنند که دولت (با هر تعریفی) نمیتواند سرمایهداری را مورد چالش قرار دهد. چرا؟ چون دولت خود بخشی از سرمایه محسوب میشود؛ در حقیقت همان طور که هالووی مینویسد"دولت (هر دولتی) دست به هر کاری میزند تا شرایط مناسب سودآوری سرمایه را فراهم کند".

این ایدهها، جدید نیستند، اما در بعضی از مناطق (مخصوصا در آمریکای لاتین) احیا شدهاند؛ چون این ایدهها دورهای از ناامیدی و شکست را بازتاب میدهند. ناامیدی و شکست به علت ناتوانی جامعه دولتسالار اتحاد شوروی و اقمار آن که وعده داده بودند دنیای جدیدی را بنا کند. و ناامیدی و شکست به علت تراژدی سوسیال دموکراسی که با تسلیم به منطق سرمایه نشان داد که فقط بربریت با چهره انسانی را پیشنهاد میکند.

هالووی با اصرار، این تز را مردود اعلام میکند که "میتوان جامعه را از طریق فتح قدرت سیاسی تغییر داد". پافشاری هالووی با دو نمونهی روشن رد شده است. راه دراماتیک و مهیج انقلاب بولیواری در ونزوئلا این تز را نفی کرده است. آیا ما میتوانیم این رخدادها و تغییرات در ونزوئلا را، بدون قدرت دولتی تصور کنیم؟

این امر هم چنین از حیث نظری رد شده است. به وسیله درک نظام اقتصادی به طور عام، و شرایط رشد سوسیالیسم به طور ویژه؛ که با اندیشهی مارکس پیوند دارد. برای مارکس این امر بدیهی است که کارگران برای ساختن شرایط یک جامعه جدید، به قدرت دولتی نیاز دارند که بتوانند استثمار سرمایهداری را پایان دهند. همین طور او در نوشتههای خود، ارائهی مدلهای تفصیلی، نسخههایی برای جامعهی آینده را مردود اعلام کرد، تجویز نسخههایی که تصورات و نقشههای یک جامعه جدیدی را که آرمانشهرگرایان مخالف سرمایهداری پیشنهاد میکردند. این انتقادی عقلانی از هر دو گرایش به شمار میرود. سوسیالیسم از آسمان نازل نمیشود.

 

سوسیالیسم به مثابهی یک فرآیند

هیچ نظام اقتصادی جدید از آسمان نازل نمیشود. فراتر از آن، از مفاهیم روشنفکران تکامل نمییابد. نیروها و روابط تولیدی جدید از دل چالش با جامعه موجود پدید میآیند. یک معضل جامعه جدید این است که در آغاز، هرگز نمیتواند به طور کامل تکوین یابد. جامعه جدید از ابتدا باید با عناصر جامعه قدیم ساخته شود. جامعه سوسیالیستی همان طور که مارکس تاکید میکند از دل سرمایهداری پدید میآید و ضرورتا از نظر اقتصادی، اخلاقی، فکری هنوز مٌهر نشان جامعه قدیمی را بر پیشانی دارد.

 در جوهر مفهوم دیالکتیکی مارکس این تشخیص وجود دارد که جامعه جدید، ضرورتا به شکل ناقص به وجود میآید و با انتقال از پیشدادههای تاریخی خود رشد میکند و از نارساییهای آن فراتر میرود. آن زمان که یک جامعهی جدید بر بنیانهای خود استوار شود، و آن هنگام که پیششرطهای تولیدی خود را بسازد، ما در این هنگام است که در مییابیم، این جامعه از چه ظرفیتهای برخوردار است. مارکس این امر را به عنوان فرآیندی دریافت که در آن، ما برای آزاد کردن خود از بند جامعه کهن پیکار میکنیم.

نقصی که مارکس به طور ویژه در ابتدای سوسیالیسم مورد شناسایی قرار میدهد کدام است؟ (همان طور که مارکس بیان کرده) این نقص را نباید در رشد نازل نیروهای مولده جستجو کرد و بنابراین رشد نیروهای مولده را وظیفهی خود تلقی کرد. مارکس توضیح داد که این نقص ویژه را باید در سرشت انسان تولید شده در جامعهی کهن با ایدههای کهن سراغ گرفت. مردمی که خود را جهت میدهند و بنابراین خود را سزاوار میدانند که بر مبنای اعتقاد شان و به درستی سهم خود را از جامعه دریافت کنند.

چنین جامعهای با انبوهی مبادلهی تجاری مشخص شده است، جامعهای که هرکس منافع خود را مورد محاسبه قرار میدهد و اگر به آن دست نیابد احساس میکند فریب خورده است. مارکس میگوید این رفتار، از جامعهی کهن به ارث رسیده است. این رفتارها به روشنی نشان میدهند که ما هنوز به جامعه، به مثابهی یک خانواده انسانی فکر نمیکنیم، به جامعهای که در آن رشد آزاد و تکامل همگان، شرط رشد و تکامل آزاد فرد به شمار میرود.

اما این جهتگیری، تنها کاستی جامعهای نیست که تازه متولد شده است. جامعهی جدید از نقطه نظر اقتصادی، اجتماعی، فکری هنوز ناقص است به خاطر سنتهای تاریخی که از پدرسالاری، نژادپرستی، تبعیض و نابرابریهای فاحش در آموزش، بهداشت و شاخصهای زندگی جامعهی سرمایهداری باقی ماندهاند. بنابراین با این موانع باید از راه ادراک فرآیندی مقابله شود که برای رشد انسان لازم است.

 اگر شما سوسیالیسم را به عنوان یک فرآیند مورد شناسایی قرار دهید در مییابید که در پاسخ به اشکالاتی مانند خودمحوری، نژادپرستی، پدرسالاری نباید نهادهایی تعبیه کرد که در هماهنگی با آنها قرار داشته باشد. به عنوان مثال بیشتر تلاشهای معطوف به ساختن سوسیالیسم در قرن بیستم با این ویژگی مشخص میشود که خودمحوری آن، از انگیزههای اقتصادی لازم برای وادار کردن مردم به کار نتیجه شده است. الگوی پاداش، مشارکت در سود، اشکال مختلف مشوقهای پولی به مساله مرکزی تبدیل شدند و منطق بنیادی آن بر رشد حاصله از نیروهای مولده قرار داشت که تاثیری فرسایشی بر انسانهای تراز نوین بر جای میگذاشت که به تدریج به وجود میآمدند.

در واقع این امر نتیجهی عکس به بار آورد. وقتی شما تلاش کنید که یک جامعهی جدید را بر نقصانهای  به ارث رسیده از جامعه قبلی بسازید، عناصری را تقویت میکند که از همان آغاز خود را نشان میدهد. وقتی که خودخواهی را تشویق میکنند، شما گرایش مردم به منافع خود، بدون توجه به منافع دیگران را تقویت کردهاید. شما تقسیم میان افراد، گروهها، مناطق، ملتها را تقویت و تعمیق میبخشید و نابرابری را به یک امر متعارف تبدیل میکنید؛ اگر شما به این ایده مشروعیت ببخشید که هرکس هرچه بیشتر، بر منافع خود بکوبد به منافع جمع خدمت کرده است؛ شرایط برای بازگشت به جامعه کهن را فراهم کردهاید.

چگونه یک جامعهی جدید بر اساس اصل سودجویی ساخته میشود؟ چگونه میتوان تولیدی را سازمان داد بر اساس مردمی که، تفاوتهایشان همچون طبیعت ثانویه آنها عمل میکند؟ روشن است که ما نمیتوانیم سرشت آدمیان را نادیده بگیریم که از جامعه کهن بیرون آمده است. مارکس به طور دقیق دریافت چون انسانها در هر فرآیندی، انسانهای ویژهای هستند شما نمیتوانید بلادرنگ یک جامعهای را بر اساس اصل توزیع به هرکس برحسب نیازش سازمان دهید. وجود انسانهای جامعهی قبلی در ساختار جدید، به ناگزیر به فاجعه منتهی میشود. او درک کرد که ما نمیتوانیم مستقیما به یک نظام عادلانه و برابر مناسبات جامعه انسانی واقعی یعنی خانوادهی انسانی گذر کنیم. مارکس به طور یقین استدلال میکرد که راه ایجاد یک جامعهی جدید، از همان ابتدا و الزاما از طریق تصحیح ایرادها بنا میشود.

به علاوه فرآیند سوسیالیستی، فرآیندی است که هم برای تخریب و هم ساختن است- فرآیند تخریب عناصر باقی مانده از جامعه کهن (از جمله حمایت از منطق سرمایه) و فرآیند ساختن انسان سوسیالیستی تراز نوین.

 

موجودات انسانی و سوسیالیسم

در قرن بیستم هیچ کس بهتر از چهگوارا، اهمیت انسان تراز نوین سوسیالیستی را مفصلبندی نکرده است. او دریافت که اگر شما تلاش کنید سوسیالیسم را به کمک ابزار زنگزده و باقی مانده از سرمایهداری بنا کنید (کالا به مثابهی سلول اقتصادی و منافع فرد به مثابهی یک هرم و غیره) تاثیری جز تضعیف رشد آگاهی طبقاتی بر جای نمیگذارید. او میگوید: برای ساختن جامعه نوین لازم است همزمان با  بنای شالودههای مادی جدید، مردان و زنان جدید ساخته شود. ما احتیاج داریم هدفمان را به خاطر داشته باشیم. اگر شما نمیدانید که به کجا میروید پس هیچ راهی شما را به آنجا نمیرساند. جهانی که سوسیالیستها همیشه خواستهاند آن را بنا کنند، جهانی است که آدمها به عنوان اعضای یک خانوادهی انسانی به هم وابستهاند، جامعهای که در آن رفاه دیگران به مثابهی رفاه همگان به رسمیت شناخته میشود. جهانی است از همبستگی و عشق انسانی که به جای طبقات و تناقضات آن، اجتماعی بر پا میشود که در آن "تکامل آزاد و رشد فرد، شرط رشد و تکامل آزاد همگان است".

جهانی که ما میخواهیم بسازیم جامعهی تولیدکنندگان همبسته است که هر فرد قادر است همه ظرفیتهای خود را رشد دهد- جهانی که به نظر مارکس"تجلی مطلق ظرفیتهای خلاق انسانی"، "تجلی کامل محتوای انسانی"، "رشد همه قوای انسان به مثابهی هدفی در خود" را امکانپذیر میسازد. انسانهای جدا از هم و مثله شده که محصول سرمایهداری است با انسانهای کاملا رشدیافته جایگزین میشوند". فرد رشدیافتهی کاملی که برای او کارکردهای مختلف اجتماعی همچون شیوههای متفاوت فعالیت است که او به نوبه خود به عهده میگیرد.

اما این آدمها از آسمان نازل نمیشوند؛ آنها تنها از یک راه، یعنی از طریق فعالیتهای خود به وجود میآیند. تنها با به کارگیری ظرفیتهای ذهنی و جسمی در همه وجوه زندگیشان است که انسانها ظرفیتهایشان را رشد داده؛  ظرفیتهای خاصی را در خود به وجود آورده تا به آنها اجازه دهد که فعالیتهای جدیدی را عملی سازند. بنابراین از طریق تغییرات همزمان شرایط و خوددگرگونی است (آنچه را که مارکس "پراتیک انقلابی" نامید) ما میتوانیم جامعه جدید و انسان جدید بسازم.

به طور آشکار سرشت نهادها و مناسبات، برای ما فضایی برای خودتکاملی فراهم میکند. مثلا بدون دموکراسی در تولید نه میتوانیم یک جامعه جدید و نه انسان جدید بسازیم. اگر کارگران خودمدیریتی را به عهده گیرند، آنها طرح کار و اجرای آن را ترکیب میکنند. پس نه تنها ظرفیتهای فکری همه تولیدکنندگان همبسته میتواند رشد کند بلکه "دانش نانوشته" که کارگران در بارهی شیوههای بهتر کار و تولید دارند میتواند به عنوان دانش اجتماعی همگان بسیج شود و به نفع همه عمل کند. تولید دموکراتیک، مشارکتی، با مداخلهی فعال، هم منابع نهفته انسانی را متجلی میسازد و هم تواناییها را رشد میدهد. اما بدون ترکیب سر و دست، مردم جدا از هم و مثله شده و به مثابهی فرآوردههای سرمایهداری باقی میمانند. و تقسیم کار بین کسانی که فکر میکنند و آنهایی که عمل میکنند ادامه مییابد. چنانکه مارکس توضیح داده "رشد ظرفیتهای انسان، بر مبنای محدودیت رشد دیگران به دست میآید". دموکراسی در تولید شرط لازم رشد آزاد همه است. اما تولید چیست؟

تولید صرفا چیزی نیست که در کارخانه رخ میدهد یا در آن چه که ما به طور سنتی محل کار میشناسیم. هر فعالیتی با هدف تهیه فرآوردهها برای رشد موجودات انسانی (مخصوصا آنهایی که به طور مستقیم در خدمت رشد انسان هستند) باید به مثابهی تولید فهمیده شود. به علاوه طرحهایی که تولید را جهت میدهند خود باید تولید شوند. هدفهای که تولید را جهت میدهند خصلتهای جوامع را از یکدیگر تفکیک میکنند. سرمایهداران منفرد، در سرمایهداری، هدف تولید، یعنی سود را تعیین میکنند؛. اما در جامعه تولیدکنندگان همبسته، آنها اهدافی در جهت رشد خودِ مردم در جامعه به شمار میروند. تنها از طریق مداخلهی مردم در فرآیند اتخاذ تصمیمات در همه سطوح مربوطه است (یعنی همسایگان، جماعات، و جامعه به طور کلی) که تولید میتواند در جهت هدفهای خودِ مردم قرار گیرد. مردم از طریق شرکت خود در تصمیمگیریهای دموکراتیک، هم شرایط خود را تغییر میدهند و هم خود را به عنوان سوژههای که جامعه را میسازند.

تکامل و ترکیب هدفهای دموکراتیک و اجرای آنها امری اساسی به شمار میرود؛ زیرا از طریق آن مردم قادرند پیوند میان فعالیت و خود را درک نمایند. در جامعه تولیدکنندگان همبسته، شفافیت غالب است. و این امری روشن است که چه کسی تصمیم گرفته، چه چیز را انجام دهد و چگونه انجام دهد. با شفافیت است که پایههای همبستگی تقویت میشود. مشاهدهی درک وابستگی متقابل، منافع مشترک ما را آسانتر میسازد، یک اتحاد متکی بر تشخیص نیازها و ظرفیتهای متفاوت، ما را در کوششهای مشترکمان ذینفع میکند، و بارآوری را افزایش میدهد که نتیجهی ترکیب و وحدت ظرفیتهای مختلف، مالکیت عمومی بر وسایل تولید است.

اینها شرایطی است که در آن، همه ثمرات همکاری به طور گسترده جریان مییابد و ما میتوانیم به بررسی آن چه که واقعا مهم است- یعنی ایجاد شرایطی که در آن رشد همه نیروهای انسانی به مثابهی هدفی در خود، متمرکز شویم. همه این خصلتها و مناسبات به طور همزمان همزیستی دارند و از یک دیگر حمایت میکنند در دنیای که ما میخواهیم بنا کنیم.

تصمیمگیری دموکراتیک در محل (به جای مدیریت و نظارت سرمایهدارانه) مدیریت دموکراتیک توسط جماعاتی با اهداف و فعالیت مشترک (به جای مدیریت سرمایهداران)، تولید با هدف ارضای نیازها (تا به خاطر مبادله)، مالکیت جمعی بر وسایل تولید (تا مالکیت خصوصی یا گروهی) شکل حکومتی دموکراتیک، مشارکتی و با مداخلهی فعال( به جای حکومت بر فراز و بالاتر جامعه)، همبستگی بر اساس تشخیص نوع انسان (به جای خودمحوری) و تمرکز بر رشد ظرفیت انسانی (به جای تولید اشیاء) همه اینها اندامهای همپیکر نظام جدیدند.

بسیار خوب. چگونه میتوان این جهان را  بنا کرد؟

 

فرآیند ساختمان سوسیالیسم

سوسیالیسم از آسمان نازل نمیشود و ضرورتا در ویژگی جوامع معین ریشه دارد. و برای همین است که اتکا به مدلهای تفصیلی عام ما را به بیراهه میکشاند (بنگرید به خیلی از انتقادهای چپهای انقلاب بولیواری که از این واقعیت ریشه میگیرند و از اتحاد شوروی سابق متمایز اند). هر جامعه خصلتهای ویژه خود را دارد- تاریخ معین، سنتهای ویژه، (از جمله خصلتهای مذهبی و بومی)، اسطورههای خود، قهرمانانی که برای دنیای بهتر مبارزه کردهاند و تواناییهای ویژهای که مردم در جریان مبارزه ارتقاء دادهاند. در نتیجه ما دربارهی فرآیند تکامل انسان سخن میگویم و نه نسخههای انتزاعی. ما میدانیم و با اطمینان به پیش میرویم. وقتی ما راه ویژهی خود را انتخاب کنیم، راهی است که مردم به عنوان مسیر ویژهی خود مورد شناسایی قرار میدهند تا تقلید کم رنگی از راههای طی شده دیگران.

ما فرآیند ساختمان سوسیالیستی را از مکانهای مختلف بر حسب سطوح مختلف رشد شروع میکنیم – از این رو میتوان نتیجه گرفت که چقدر از فعالیتهای اولیه ما (اگر ما وابسته به منابع خودمان باشیم) باید وقف آینده شود. به علاوه فرآیند متفاوت ساختمان سوسیالیستی به شرایط جوامع، به قدرتهای طبقات و اولیگارشیهای سرمایهداران بومی و درجه تسلط نیروهای سرمایهداری جهانی وابسته است. همچنین به میزان حمایت و جلب همبستگی جوامع دیگر، در پیمودن این راه  به خود جلب کرد.

به علاوه فاعلان تاریخی در هر مورد معین میتواند متفاوت باشد. در یک جا اکثریت طبقه کارگر با سازمانیابی فوقالعاده، (مانند نسخههای که در کتابهای قرنهای گذشته)؛ در جای دیگر ارتش دهقانی، یک حزب پیشگام، بلوک رهاییبخش ملی (چه به طور انتخاباتی یا چه نظامی)، شورش نظامیان، یک اتحاد علیه فقر، یا میتوان محورهای دیگر را نام برد که در حال ظهور است. ما باید دیوانگان فضلفروشی باشیم اگر اصرار ورزیم که تنها یک راه برای شروع انقلاب وجود دارد.

اما برای ساختن جامعه سوسیالیستی در واقعیت، چیزی را که در هر قدم باید مورد وارسی قرار دهیم- کنترل و تحول دولت است. بدون درهم شکستن قدرت دولتی و خارج کردن کنترل از دست سرمایهداران هر تهدید واقعی علیه سرمایه از محتوی تهی میشود. دولت سرمایهداری یک پایهی اساسی حمایت از بازتولید مناسبات اجتماعی سرمایهداری است. ارتش، پلیس، نظام قانونی، و منابع اقتصادی دولت برای خفه کردن هر تعرضی بسیج خواهد شد که به منافع آنها آسیب میزند. سرمایه همیشه قدرت دولت را به کار میگیرد، زمانی که مورد چالش قرار گیرد. برعکس یک دولت تعیین شده در خدمت مردم، میتواند به مثابهی مامای جامعه جدید هم شرایط بازتولید سرمایه را محدود کند؛ و هم در را بر روی عناصر جامعه جدید بگشاید. پرولتاریا با پیروزی در "نبرد دموکراسی" و با  استفاده از"برتری  سیاسی خود برای بیرون کشیدن تدریجی سرمایه از چنگ سرمایهداران" همان طور عمل میکند که مارکس و انگلس در مانیفست نوشتند. وسایل تولید به مالکیت تولیدکنندگان همبسته در میآید  و به طور فزایندهای بر حسب منطق آنها اداره میشود. با استفاده از ماشین دولتی، منابع باقی مانده از قبل و به سمت جامعه نوین جهت داده میشود؛ و دولت کارگری در مبارزه علیه سرمایه همچون یک سلاح اساسی عمل خواهد کرد.

باز همان طور که مارکس گفته است این فرآیند به یک نوع خاصی از دولت نیاز دارد- نه دولت به ارث رسیده که بالای سر جامعه قرار دارد و همچون"نیروی عمومی به شمار میرود که برای بردهسازی اجتماعی سازمان یافته است". دولت خود باید به تابعیت جامعه در آید. به یک"خودحکومتی تولیدکنندگان همبسته". بدون ایجاد قدرتی از پایین، یا به عبارت بهتر، خوددگرگونی که در بطن جامعه تولیدکنندگان همبسته قرار دارد؛ گرایش به ظهور طبقهای در بالای سر ما کماکان وجود دارد- طبقهای که از بالا ما را کنترل و جهت میدهد. این مهم است که بدانیم که مارکس ابتدا در نیافت که طبقه کارگر به خاطر اهدافش، نمیتواند ماشین دولتی حاضر و آماده را مورد استفاده قرار دهد... ". اما او از تاریخ آموخت. به طور مشخص او یاد آوری کرد که کارگران در کمون پاریس، به طور خودجوش شکل ضروری دولت کارگری را کشف کردند. دولتی دموکراتیک و غیر متمرکز از پایین."همهی فرانسه". مارکس میگوید:"همهی فرانسه در کمونهای خودحکومتی و خودفعالیتی سازمان خواهند یافت". او هم چنین به تردیدهای باکونین آنارشیست در بارهی دولت کارگری پاسخ داد: "بله همه اعضای جامعه در واقع به اعضای حکومت تبدیل خواهند شد. زیرا امور با خودحکومتی شهرستانها شروع میشود". مارکس بلافاصله نظر کارگران پاریس را تشخیص داد چون "پراتیک انقلابی" در بطن نظر آنها قرار داشت.

 

پراتیک انقلابی

برای بسیاری از سوسیالیستهای قرن نوزدهم، گسست مردم از سرمایهداری، و راه ایجاد جامعه جدید، این بود که بدیل غیر سرمایهداری را همچون شکل برتری از نظام اقتصادی- اجتماعی نشان دهیم؛ آنهایی که چنین استدلال میکنند اغلب بشردوستان اند یا به دولت نظر دارند که برای پروژههای جدید امکانات مالی لازم  را فراهم کند. برای مارکس چنین اهدافی بازتاب زمانی است که وحشت از سرمایهداری آشکار شده بود اما پایهی فراتر رفتن از سرمایه فراهم نبود.

اما مارکس اهداف این آرمانشهرگرایان را نفی نمیکرد. فراتر از آن، او استدلال میکرد که تنها وسایل متفاوت هستند، و شرایط واقعی جنبش، ان دیگر در افسانههای آرمانشهرگرایان وهمآلود نیست". وسایل دستیابی به این اهداف که مارکس توضیح داد کدام اند؟"تشکیلات رزمندهی طبقه کارگر".

 مارکس میگوید نگاه کنید به طبقه کارگر و به آن چه که انجام میدهد. آنها از درون مبارزه خود برای ارضای نیازهایشان، کشف میکنند که پیکار برای یک جامعه جدید، از راه مبارزه در درون سرمایهداری انجام میگیرد، نه با چشم دوختن به منبعی خارج از سرمایهداری. کارگران در مبارزه منافع عمومیشان را درمییابند، و به درک ضرورت اتحاد علیه سرمایه نایل شوند. شکلگیری بلوکی مخالف سرمایه که این مبارزه را متجلی میسازد [البته] امر سادهای نیست. مارکس مصرانه تاکید میکرد: بسیاری از فرآیندهای مبارزه، تولید انسانهایی است از راههای متفاوت؛ در مبارزه برای نیازهایشان، "آنها نیازهای جدید به دست میآورند- نیاز برای جامعه- و همچون اهدافی در خود ظاهر میشود". آنچه به عنوان وسیله ظاهر میشود خود به هدف تبدیل میگردد.

این همان چیزی است که مارکس به عنوان"پراتیک انقلابی" مورد شناسایی قرار داد:" تقارن تغییر شرایط و فعالیت انسانی یا خوددگرگونی". او به یک نکته در پیام خود به کارگران اشاره میکند که "شما مجبورید از یک دورهی 15، 20، یا 50 سالهی جنگ داخلی و مبارزه عبور کنید، نه فقط برای تغییر شرایط جامعه، بلکه برای تحول خودتان". بعد از بیست سال او همچنین نوشت کارگران میدانند که"آنها مجبور خواهند بود که زمان طولانی از درون یک رشته فرآیندها و شرایط تاریخی عبور کنند تا به انسانهای متحول دگرگون شوند. به طور خلاصه: وسایل دستیابی به آن جامعه جدید از فرآیند مبارزه برای آن جدا نیست- فقط در حرکت است که مردم قادر میشوند از گند و کثافات قرون و اعصار خود را رها سازند".

به این دلیل سوسیالیسم هرگز از بالا به مردم اهدا نمیشود. مارکس میگوید: [رهایی طبقه کارگر] امر خود طبقه کارگر است. از این رو است که کمون پاریس نزد او از اهمیت وافری برخوردار بود. وقتی که ما دریابیم که مردم از طریق خودفعالیتی، خود را تولید میکنند به این نتیجه میرسیم فقط در جایی  که دولت به مثابهی یک میانجی (قدرتی بر فراز جامعه) جای خود را به"خودحکومتی تولیدکنندگان" بدهد میتواند فرآیند مداومی از تغییر شرایط و هم خوددگرگونی را فراهم کند.

از راه انقلاب دموکراتیک، و از طریق فعالیت انقلابی، خودتکاملی مردم در همه حوزهها امکانپذیر میشود و شرایط برای رشد تواناییهایشان تامین میگردد. ما میتوانیم این پیشرفت را در طول مسیر ساختن سوسیالیسم، از طریق رشد توانایی خودمدیریتی در کارگران به شکل دموکراتیک، مشارکتی، با مداخلهی فعال؛ و خودحکومتی مردم در جامعه به طور کلی و با رشد همبستگی واقعی میانشان مورد قضاوت قرار دهیم. معیار واقعی عبارت است از این که ما میخواهیم در کدام جهت حرکت کنیم. چه قدمهایی در جهت تقویت یا تضعیف مناسبات تولیدکننده بر میداریم. تنها بنیاد واقعی برای جامعه جدید، رشد اعتماد به نفس و اتحاد طبقه کارگر و خوددگرگونی است. بدون اینها ما کاخی برروی شن بنا میکنیم.

 

ساختمان سوسیالیسم در قرن بیست و یک

همانطور که مارکس در پرتو کمون پاریس نظرات خود را تغییر میدهد، حالا ما هم باید در پرتو تجربیات قرن بیست در پیوند با سوسیالیسم؛ تعمق ورزیم.

ما نیاز داریم دریابیم که سوسیالیسم قرن بیست و یک نمیتواند یک جامعه دولتگرا باشد که در آن تصمیمات از بالا به پایین اخذ میشود و همه ابتکارات در دست مقامات اداری- دولتی با کادرهای پیشتاز خودتولیدکننده قرار دارد. از آنجا که تمرکز سوسیالیسم بر اساس رشد انسانی است سوسیالیسم بر جامعهای دموکراتیک، مشارکتی و با مداخلهی فعال تاکید دارد. جامعهای که زیر سلطه دولت قدر قدرت است نمیتواند آدمهای سازندهی سوسیالیسم تولید کند.

به همین دلیل سوسیالیسم، پوپولیسم نیست. جامعهای که در آن آدمها به دست دولت نگاه میکنند که برای آنها منابع فراهم کند و به مسایلشان پاسخ دهد. این امر نمیتواند ظرفیتهای انسانی را رشد دهد. به علاوه پوپولیسم مردم را به حال خود وا مینهد که به دولت و به پاسخهای رهبرانی مینگرند که همه چیز را وعده میدهند. به علاوه سوسیالیسم، توتالیتاریسم نیست. به این دلیل ساده انسانها مختلفاند و نیازها و تواناییهای متفاوتی دارند و رشدشان بنا به تعریف مستلزم این است که تفاوتها را تشخیص دهیم و به آن احترام بگذاریم. در سوسیالیسم، برخلاف توتالیتاریسم فشار دولتی و یا اجتماعی برای یکسانسازی در فعالیت تولیدی و سلیقههای مصرفی، یا شیوههای زندگی به کار گرفته نمیشود. و ظهور آن چه را که مارکس به عنوان وحدت بر اساس تشخیص اختلاف مطرح کرد مورد حمایت قرار میدهد. ما هم چنین احتیاج داریم بشناسیم که سوسیالیسم فنآوری نیست بیماری که مارکسیسم را آفت زده کرد و در اتحاد شوروی به شکل کارخانههای بزرگ، معادن، مزارع جمعی برای دستیابی به اقتصادهای از پیش برنامهریزی شده  تبلیغ میشد. به علاوه ما باید اعتراف کنیم که سرمایههای کوچک میتوانند هم امکان کنترل دموکراتیک بیشتر (مثل رشد ظرفیتهای تولیدکنندگان) و هم محیط زیست برای رشد یک جامعه خوب برای مردم از پایین فراهم کنند. این کافی نیست. ما احتیاج داریم که آماده باشیم منطق سرمایه را به منظور ساختن یک جهان بهتر درهم شکنیم. ما حالا میدانیم که سوسیالیسم نمیتواند از بالا از درون تلاشها و جانشینسازی پیشروان به دست آید که همه ابتکارات را در دست دارند و به خودتکاملی تودهها اعتقادی ندارند. روزا لوکزامبورگ به نحو داهیانهای تاکید کرد که "طبقه کارگر حق دارد که اشتباهات خود را مرتکب شود و در دیالکتیک تاریخ بیاموزد". وقتی نقطه عزیمت و هدف ما ایجاد جامعهای است که در آن تواناییهای بشری آزاد میشود و مسیر دستیابی به این هدف از خودتکاملی انسانها میگذرد پس میتوانیم یک جامعه  واقعا بشری بنیاد کنیم.

اگر ما با این هدف شروع کنیم که جامعه اجازه میدهد همهی ظرفیتهای انسانها را تشخیص بدهیم و این هدف از خودتکاملی آدمها جدا نیست ما میتوانیم یک جامعهی انسانی واقعی بسازیم. من در واقع به بسیاری از درسهای قرن بیستم اشاره میکنم که فرا گرفتهایم و در قانون اساسی بولیواری تجسم یافته است. ماده 299 تاکید میکند بر تامین"رشد همهجانبه انسان"؛ در فحوای مادهی 20 آمده"هرکس حق دارد به طور آزادانه خود یا شخصیتاش را رشد"دهد؛ در مرکز ماده 102 "رشد ظرفیت خلاق هر موجود انسانی و پرورش کامل او یا شخصیتاش در جامعه دموکراتیک" قرار دارد؛ در فحوای ماده 62 مشارکت به عنوان"راه ضروری دستیابی و مداخله برای تامین رشد کامل هم به صورت فردی و هم جمعی" آمده؛ در معرفی برنامهریزی دموکراتیک و بودجهبندی مشارکتی در همه سطوح جامعه؛ در مادهی 70 بر "خودمدیریتی، هم مدیریتی و تعاونیها" و "در اشکال گوناگون" اشاره شده، و به تعهد چنانکه در ماده 135 از"فضیلت همبستگی، مسئولیت اجتماعی، کمکهای انسانی، مربوط به افراد خاص برحسب تواناییهایشان" یاد شده است. این عناصر سوسیالیسم در شکل آرمانی خود وجود دارد

حالا زمان مبارزه بر سر متحقق کردن آن است.