دفتـــــــــــرهای بیــــــــــدار

بازگشت به صفحه قبل

 

مقدمه

 

بازآفرینی سوسیالیسم

                                                       

     یک جامعهی مطلوب چه مختصاتی دارد؟ برای خود، خانواده‌های خود و کسانی که دوست داریم چه نوع جامعهای را طلب میکنیم؟ ویژگی‌های یک جامعهی مطلوب، جامعه‌ای که دوست داریم در آن زندگی کنیم، و فکر می‌کنیم هرکس در آن از حق برخوردار است، چگونه جامعه‌ای به شمار میرود؟

     از نظر من جامعهی مطلوب جامعهایست که بسط و تکوین توانمندی‌های انسان را ممکن میسازد. این، در‌ واقع نقطهی عزیمت ما است، نقطهی عزیمتی که مارکس و دیگر سوسیالیستهای قرن نوزدهم داشتند. نظر سن سیمون این بود که چنین جامعه‌ای "بیشترین فرصت ممکن را برای رشد استعدادهای" اعضای خود فراهم می آورد. همینطور هم از منظر لوئی بلان هدف [چنین جامعه‌ای] تضمین آن بود که هرکس "بتواند استعدادهای خود را شکوفا سازد و مورد استفاده قرار دهد تا واقعاً آزاد باشد. و فردریک انگلس هدف کمونیست‌ها را: "سازماندهی جامعه به نوعی می‌دانست که هر عضو آن بتواند رشد کند و همهی قدرت و توانائیهای خود را در آزادی کامل بسط و مورد استفاده قرار دهد، بدون اینکه از این طریق اوضاع و احوال بنیادی این جامعه را بر هم زند" (۱). بی تردید، در چشمانداز مارکس، رشد انسان از جایگاه اصلی برخوردار بود، جامعهی مورد نظر او جامعه‌ای بود که در آن هر فرد بتواند ظرفیتهای کامل خود را شکوفا سازد- یعنی "تحقق مطلق توانشهای خلاقهی خود "تحقق کامل درونمایهی انسانی"، "رشد همهی توانائیهای انسان به معنای دقیق آن، فینفسه هدف است". (۲)

     اینکه این دید از جامعهی مطلوب امروزه هم مطرح است را میتوان به روشنی در قانون اساسی بولیواری ونزوئلا مشاهده کرد. در مادهی ۲۹۹ "تضمین رشد همه جانبهی انسان"  به مثابهی هدف جامعهی انسانی به رسمیت شناخته شده است و در مادهی ۲۰ اعلان  شده است که "هر کس حق دارد شخصیت خود را آزادانه رشد دهد" و تأکید مادهی ۱۰۲ بر "رشد توانائی خلاقهی هر انسان و کاربست کامل شخصیت خود در یک جامعهی دموکراتیک است" - موضوع تکامل انسان در قانون اساسی بولیواری فراگیر است.

     اما از این هم فراتر، این قانون اساسی بر مسالهی چگونگی رشد ظرفیت‌ها و استعدادهای مردم - یعنی اینکه تکامل همه جانبه چگونه پیش می‌آید، متمرکز است. ماده ۶۲  اعلام می‌کند که مشارکت مردم در "شکل بخشی، اجرا و کنترل مدیریت امور همگانی، شیوهی ضروری مشارکت [در آن‌ها] و تضمین رشد کامل فردی و جمعی آن‌ها است". راستای ضروری، همان تأکید بر جامعهی دموکراتیک، مشارکتی و پیشگامانه نیز در حوزهی اقتصادی آشکار است، به همین دلیل است که مادهی ۷۰ بر "خودمدیریتی و مدیریت مشترک تعاونیها به شکل‌های گوناگون" تأکید دارد و هدف مادهی ۱۰۲ "رشد توانمندی خلاقهی هر فرد انسانی" و تأکید بر "مشارکت فعال، جدی و مشترک است". (۳)

     موضوعات مربوط به رشد کامل انسانی و آنچه برای رشد انسانی لازم است و در قانون اساسی بولیواری نیز درج شده، هر دو حاوی یک تئوری خاص است. در مورد نکتهی نخست[رشد کامل انسانی] تئوریای وجود دارد که بر شکاف بین آنچه هست و آنچه باید باشد تأکید دارد. تلویحا پذیرفته شده است که رشد کامل توانمندی خلاقهی ما صورت نمیگیرد بلکه ممکن است. به  سخن دیگر، اینکه آنچه ما هم‌ اکنون در مورد ظرفیت‌های افراد بشر مشاهده می‌کنیم، همهی آن چیزی نیست که میتواند به وجود آید و اینکه هستی کنونی ما بخشی از آن چیزی است که میتوانیم باشیم. به وضوح پذیرفته می‌شود که رشد انسانی امری ثابت نیست و اینکه ما حد و مرز آنرا نمیدانیم. این البته یک اظهارنظر سیاسی است- زیرا دال بر آنست که بدیلی وجود دارد.

    همینطور هم، در خصوص موضوع دوم [آنچه رشد انسانی نیاز دارد] قانون اساسی [بولیواری] در تأکید بر این که مشارکت برای رشد انسانی ضروری است، تئوری شناخته شده‌ای را در بر دارد- [همان] مفهوم "عمل انقلابی" [مورد نظر] مارکس. "تقارن دگرگونسازی محیط و فعالیت انسانی، یا خود-دگرگونسازی" خط سرخی است که در سراسر اثر مارکس کشیده شده است. درک مارکس این بود که رشد بشری از آسمان نازل نمیشود. نتیجهی هدیه‌ای نیست که از آسمان آمده باشد، بلکه ما خود را از طریق فعالیتمان تغییر میدهیم. همانگونه که خواهیم دید، درک مارکس از "تقارن دگرگونسازی محیط و فعالیت انسانی، یا خود-دگرگونسازی"  به معنی آنست که ما محصول همهی فعالیت‌های خویشیم- محصول مبارزاتمان (و شکستمان در مبارزه)، محصول همهی روابطی که به وجود میآوریم و در تعامل با آن‌ها قرار داریم.

     این دو اصل- تمرکز بر رشد انسانی و بر عمل اجتماعی پیشگام به مثابهی "مسیر ضروری"- پیوند بنیادینی را به وجود می‌آورد که ما لازم است درک کنیم. با درک این امر، می‌پذیریم که بدون عمل اجتماعی، نمی‌توان به رشد کامل ظرفیت‌های انسانی دست یافت. بدون پیشگامی که دگرگونکنندهی مردم است، نمی‌توان انسانهایی را به وجود آورد که به جامعهی مطلوب تعلق دارند. این پیوند اساسی رشد انسانی و عمل اجتماعی دارای معنای عمیقی است، زیرا به ما این امکان را می‌دهد که مسیرهایی را تشخیص دهیم که نه تنها به جامعهی مطلوب، بلکه به بن‌بست منتهی میشود.

    یک جامعهی مطلوب، در عین حال، جامعه‌ای است که در آن مردم از  یکدیگر مراقبت میکنند و درک می‌کنند که "رشد ظرفیت‌های انسانی از یک سو [نمی‌تواند]  بر محدودیت رشد از دیگر سو مبتنی باشد". (۴) این رشد پایه‌اش بر مفهوم یک خانوادهی انسانی گذاشته شده که در آن مناسبات ما (به بیان مادهی ۷۵ قانون اساسی بولیواری) بر "برابری حقوق و و ظایف، همبستگی، تلاش مشترک، درک و احترام متقابل گذاشته شده است". جامعهی مطلوب نه مجموعه افراد خودمحور بلکه جامعهای است که در آن وظایفی را به رسمیت می‌شناسیم که افراد بر طبق تواناییهای خود و با اتکاء به همبستگی، مسئولیت اجتماعی و همکاری بشر دوستانه موظف به انجام آنند. (ماده ۱۳۵) به زبان ساده، در جامعهی مطلوب. همانطور که در"مانیفست کمونست"آمده است: "رشد آزاد هر فرد شرط رشد آزاد همگان است".                           

 

 جامعهی واژگونه

 

    با معیارهائی که در بالا بیان شد، هیچ‌کس نمی‌تواند صادقانه بگوید که سرمایهداری یک جامعهی مطلوب است. سرمایهداری یقیناً جهتگیریی به همبستگی، مسئولیت اجتماعی یا مراقبت ندارد و ایجاد کنندهی شرایط پیشگامی در محل کار و جامعه نیست- یعنی مسیر ضروریی که مردم از طریق آن "به رشد کامل فردی و جمعی دست پیدا کنند". سهل است، سرمایهداری به‌هیچ‌وجه به رشد انسانی مربوط نیست.

    منطق سرمایه جامعه‌ای را به وجود می‌آورد که در آن همهی ارزش‌های انسانی تابع  سود جوئی است. وقتی کارگران مجبورند توانایی خود را به منظور تولید برای سرمایهدارانی بفروشند، که از نظرشان کارگران تنها وسیلهی سودند، چگونه رشد آزاد کارگران میتواند تحقق پیدا کند؟ کارگران چه در فرایند تولید ارزش افزوده و چه  به لحاظ نیازهای جدیدی که با هدف تحقق آن ارزش افز وده همواره به وجود میآید، نه فقط استثمار بلکه کژ-و- کوژ  ("معلول" آن گونه که مارکس گفته است) میشوند. سرمایه به جای پیریزی  جامعه‌ای منسجم و مراقبت کننده، آن را چند پاره میکند، کارگران را متفرق و به عنوان رقیب رو در روی یک دیگر قرار میدهد تا هر نوع چالشی را فروکاهد که در برابر حاکمیت و قدرت اساسی آن برمیآیند. دقیقاً به این دلیل که افراد بشر و طبیعت برای آماج سرمایه صرفا وسیله به شمار میآیند، سرمایه آنچه مارکس منابع اساسی ثروت نام نهاد- افراد بشر و طبیعت- را نابود میکند.

    ماهیت ناهنجار سرمایهداری در دورههای بحران به طور کامل آشکار میشود. در آن دورههاست که امکان درک این که نرخ سود "به جای اینکه تناسب بین تولید و نیازهای اجتماعی، [یعنی] نیازهای انسانهایی که به لحاظ اجتماعی رشد می‌کنند، را مشخص کند، تعیین کنندهی گسترش یا کاهش تولید است. ناتوانی سرمایهداران در کسب پول موجب می‌شود که تولید را بدون توجه به نیازهای بشری متوقف کنند. (۵) پیآمد آن ترکیبی از کارگران بیکار، ظرفیت‌ها و منابع مورد استفاده قرار نگرفته و انسانهایی است که نیازهایشان بر آورده نشده است. تولید [در چنین وضعیتی] میتوانست ادامه داشته باشد ولی صورت نمیپذیرد. علت چیست ؟ علت صرفاً این است که تولید برای کسانی که صاحب ابزار تولیدند سود‌ آور نیست. آیا نیاز به دلیل و مدرک بیشتری در خصوص بی‌منطقی سرمایهداری وجود دارد؟ در حقیقت، این نظام آنچنان نابههنجار است که ضروری است بپرسیم: سرمایهداری را چه چیز سر پا نگهداشته است؟

 

سرمایهداری به مثابه نظامی انداموار

 

     آنچه موجب می‌شود این نظام خود را بازسازی کند کدامست؟ الزامات ساختاری و شرایط وجودی آن چیست؟ به منظور درک بازتولید سرمایهداری، باید آن را فرایندی کلی و به هم پیوسته دانست- به مثابه "ساختار جامعه‌ای که در آن همهی مناسبات هم‌زمان هم زیستی دارند و از یکدیگر حمایت میکنند". مارکس توضیح داد که "در نظام سرمایهداری هر رابطهی اقتصادی پیش‌فرض رابطهی دیگر در شکل اقتصادی بورژوایی آن است و هر فرضی بدین ترتیب، در عین حال، یک پیش‌فرض است. این امر در مورد هر نظام انداموار صادق است". (۶)

     نقطهی عزیمت درک سرمایهداری به مثابهی یک نظام انداموار، رویکرد به آن به مثابهی رابطهی بین سرمایهداران که مالک ابزار تولید اند و انگیزهی آن‌ها کسب سود (ارزش افزوده) است و کارگران که از ابزار تولید جدا شده‌اند و بدین ترتیب هیچ بدیلی جهت حفظ خود جز فروش توانائی انجام کار (نیروی کار) خویش در اختیار ندارند. این است پیشگذاره منطقی نظام سرمایهداری و این پیش‌فرض (سرمایه دارانی که مالک ابزار تولیدند و کارگرانی که باید نیروی کارشان را به فروش رسانند) را باید به عنوان نتیجهی [این رابطه] نشان داد.

     خرید نیروی کار از سوی سرمایه بلاواسطه این حق را به آن می‌دهد که در فرایند کار بر کارگران نظارت داشته باشد و آن‌ها را هدایت کند، همینطور هم حق مالکیت بر محصول کارگران را دراختیارش میگذارد. سرمایه از این حقوق در جهت استثمار کارگران استفاده میکند، یعنی در جهت وادار کردن آن‌ها به انجام کار اضافه. بدین ترتیب، تولید کالاهایی که در بر گیرندهی ارزش اضافه است در حوزهی تولید تحت مناسبات سرمایهداری تولید صورت میگیرد. اما آنچه خواست سرمایهدار است نه آن کالاهای بارور شده بلکه عبارت است از واقعی کردن آن ارزش در شکل پولی آن از طریق فروش آن کالاها.

    سرمایه با فروش موثر کالاها ( و بدین طریق تحقق ارزش اضافه) میتواند ابزار تولیدی را بازسازی کند که در فرایند تولید فرسوده شده است، بار دیگر کارگر مزدی استخدام کند، مصرف مورد علاقهی خود را حفظ کند و به هدف گسترش سرمایه آن را انباشت کند. سرمایه، بدین ترتیب، بازتولید شده، توسعه پیدا میکند. با این همه، قدرت آن از حیث اینکه بتواند به مثابهی سرمایه کارکرد داشته باشد، مستلزم بازتولید کارگران به عنوان کارگران مزد- کار است (کارگرانی که باید در بازار کار برای فروش نیروی کارشان به منظور بقا مجدداً حاضر شوند.) این وضعیت "وضعیت مطلقاً ضروری برای تولید سرمایهداری است" (۷). و ضرورت فروش نیروی کار برای بار دیگر زمانی دوباره به وجود می‌آید که مزدی که کارگران به دست می‌آورند صرف نیازمندیهای متعارفی می‌شود که مصرف میکنند. بدین ترتیب است که به بازار کار مراجعه میشود.

     تولید، توزیع و مصرف ویژگی نظام سرمایهداری است. این مجموعه در باز تولید خود همچون نظامی انداموار در تعامل با یکدیگر قرار دارند. تولید، تحت مناسبات سرمایهداری، مناسبات توزیع سرمایهداری را باز تولید میکند. کوتاه اینکه، سرمایهداری نه فقط نظام تولید بلکه نظام باز تولید است:

         "بنابراین، فرایند سرمایهداری تولید، به مثابه فرایندی کلی و به هم پیوسته درک میشود، یعنی فرایند بازتولیدی که نه فقط کالا و ارزش اضافه، بلکه خود مناسبات سرمایهای را نیز تولید میکند: از سوئی سرمایهدار و از دیگر سو کارگر مزدبگیر را". (۸)

     مسلم است که تا آن اندازه هم [همه چیز] خود به خود نیست. اگر بازتولید سرمایه لازمهاش بازتولید کارگران به عنوان مزدبگیر است (به دیگر بیان، این که آن‌ها باید به فروش نیروی کار خود ادامه دهند) چه چیز تضمینکنندهی این فرایند است؟ در عین حال که سرمایهدار همیشه سعی می‌کند مزدها را کاهش دهد، کارگران مسیر عکس را در پیش میگیرند. بنابر این، چه چیزی تضمین کنندهی آن است که کارگران مزد کافی به دست نخواهند آورد که بتوانند خود را از فروش نیروی خویش به منظور بقا بینیاز کنند؟

     یکی از راههایی که سرمایه مزدها را در سطح نازل نگه میدارد عبارت است از جدا کردن کارگران و تفرقهی بین آن‌ها تا با یک دیگر رقابت کنند و نه اینکه علیه آن با هم متحد شوند. سرمایه این کار را نه تنها با رو در رو قرار دادن کارگران (نمونهی آن شیوهی سوء‌ استفادهی سرمایه از دشمنی بین کارگران انگلیسی و ایرلندی بود که مارکس توضیح داد.) بلکه از طریق باز تولید مستمر ارتش ذخیرهی بیکاران با جایگزینی ماشین به جای کارگران نیز پیش میبرد. رقابت بین کارگران و تقسیم آن‌ها به طبقهی کارگر شاغل و بیکار هر دو به پایین نگه داشتن مزدها گرایش دارد. این است طبق نظر مارکس " کمال زیبایی تولید سرمایهداری":

"[سرمایهداری] نه تنها به طور مستمر کارگر مزدبگیر به عنوان کارگر مزدبگیر تولید می‌کند بلکه همیشه افزایش جمعیت نسبی کارگران مزدبگیر را متناسب با انباشت سرمایه به وجود میآورد".

     نتیجه اینکه دستمزدها "در محدوده‌ای که باب طبع استثمار سرمایهداری است، باقی میماند، و در نهایت هم، وابستگی اجتماعی کارگر به سرمایهدار که امری ضروری است، تضمین میشود".(۹) وقتی به این حقیقت این امر را اضافه کنید که نیازهای مصرفی کارگران در نتیجهی ترکیب از خود بیگانگی (فقر،" تهیدستی کامل") که ویژهی تولید سرمایهداری است و ایجاد مستمر نیازهای جدیدی افزایش پیدا میکند که از سوی سرمایه در تلاش برای فروش کالاهای خود به وجود میآید، به آسانی در مییابید که چرا کارگران مجبورند بی‌وقفه خود را به بازار کار عرضه کنند. (۱۰)

      آنچه میتوان به وضوح مشاهده کرد دایرهی اهریمنی  سرمایهداری است. این دایره این‌گونه آغاز میشود:

   الف: کسانی که از ابزار تولید جدا شده و دارای نیازهایی هستند که باید برآورده شوند. می‌دانیم که این افراد:

   ب: باید به بازار کار جهت فروش نیروی کارشان بروند- و با کسانیکه وضعیت مشابه دارند رقابت کنند. آن‌ها:

   ج: به تولید سرمایهداری وارد میشوند، فرایندی که ماحصلش کارگران تهیدست دارای نیاز و  وسائل مصرفی اند.

    د: اما هنگامی که کارگران محصولاتی را مصرف میکنند باید بتوانند دوباره آن را خریداری کنند، بنابراین بار دیگر به وسائل نگهداری و حفظ خود نیاز پیدا میکنند و مجبورند خود را دوباره به سرمایه عرضه کنند. این یک دایرهی اهریمنی است و لحظههای آن به یکدیگر وابسته است- نمی‌توانی یکی از لحظهها را بدون تغییر همهی آن‌ها تغییر داد.

     همان طوری که در فصل اول خواهیم دید، این فقط توانائی سرمایه در جایگزینی  کارگران نیست که تضمینکنندهی وابستگی اجتماعی "ناگزیر" کارگر به سرمایه است. سرمایه به سلطه بر تولید و جامعه ادامه میدهد زیرا به باور مارکس کارگران فکر میکنند که سرمایه ضروری است. در واقع، این نیاز سرمایه است که به تولید طبقهی کارگر معطوف است:

"پیشرفت تولید سرمایهداری طبقهی کارگری را به وجود میآورد که  به لحاظ تعلیم و تربیت، سنت و عادت، الزامات آن وجه تولید[وجه تولید سرمایهداری] را قانون بدیهی طبیعی میدانند. سازماندهی فرایند سرمایهداری تولید، زمانیکه کاملاً رشد می کند، هر نوع مقاومتی را درهم میشکند" (۱۱)

      کوتاه این که "در نظام بورژوایی تکامل یافته، هر رابطهی اقتصادی پیش‌فرض رابطهی [اقتصادی] دیگر در شکل اقتصادی بورژوایی خود است".

      مادام که کارگران درک نکردهاند که سرمایه حاصل استثمار است، همواره به آن وابسته خواهند بود- قطع نظر از این که ممکن است بر سر مسائل مشخصی چون مسائل مربوط به "عدالت" (یعنی دستمزد "عادلانه") مبارزه کنند. و به این دلیل بود که مارکس کتاب "سرمایه" را نوشت. دقیقاً به دلیل گرایش ذاتی سرمایه به ایجاد طبقهی کارگری که الزامات سرمایه را "قانون بدیهی طبیعی" میداند، هدف مارکس توضیح ماهیت سرمایه برای کارگران بود و کمک به  آن‌ها به درک ضرورت فرا رفتن از نظام سرمایهداری. (۱۲)

     با این همه، درک اینکه نظام سرمایهداری جامعهی نابهنجاری است که انسان‌ها را کژ و کوژ می‌سازد و اینکه سرمایه خود ثمرهی استثمار است کافی نیست. اگر مردم فکر کنند بدیلی در کار نیست، تلاش خواهند کرد در محدودهی سرمایه داری نهایت سعی خود را انجام دهند، اما وقت و انرژی خود را در تلاش جهت دستیابی به غیرممکن به هدر نخواهند داد. درست به همین دلیل داشتن تصوری از یک بدیل حیاتی است.

 

 

 

 

شبح سوسیالیسم قرن بیست و یکم

 

      مارکس تصویری از بدیل داشت- جامعهی تولیدکنندگان همبسته، "جامعهی استوار بر فردیت آزاد، جامعهای مبتنی بر رشد همه جانبهی افراد و پیرویشان از باروری اشتراکی و اجتماعی به مثابهی ثروت اجتماعی خود"(۱۳). از نظر مارکس سوسیالیسم جامعه‌ای بود که همهی موانع رشد کامل افراد بشر را از میان‌ برمیدارد، جامعه‌ای که در آن "نیاز کارگر به رشد" جامعه را هدایت میکند. از چشمانداز امکان [رسیدن به] آن "جامعهی مطلوب" بود که مارکس نظام سرمایهداری را به نقد کشید. همین چشمانداز پیش گذارهی کتاب "سرمایه" مارکس بود. (۱۴)

     اما در قرن بیستم برداشت غالب از سوسیالیسم به جای رشد کامل توانمندی انسان، تأکید بر رشد نیروهای مولده بود، رشدی که روزی (یا به گونهای ) جامعه‌ای را به وجود آورد که نیازهای رفع نشدهی ویژهی نظام سرمایهداری را نفی کند- جامعهای که مشخصهی آن فراوانیای است که امکان مصرف را به همه بر طبق نیازهایشان اعطا میکند. یک بخش مهم تصویر سوسیالیستی که مورد غفلت قرار گرفت این است که انسان‌ها در مرکز [توجه] آن نبودهاند.

     همینطور هم، متأسفانه بخش بااهمیتی از تصویر موجود در "سوسیالیسم" و "کمونیسم" این بود که دولت در راس و مافوق جامعه قرار داشت، دولتی بود که زحمتکشان را اداره و سرکوب میکرد- طنز تلخی که تحقیر مارکس نسبت به " بوروکراسیهای سلطهجو" و "انگلها، مفت‌خوارها و مواجببگیرهای" دولت اواسط قرن نوزدهم فرانسه را بر انگیخت، دولتی که شیرهی جان "جامعهی مدنی پویا را همچون اژدها ماِر بوآ" میمکید. (۱۵)

    هوگو چاوز در ژانویهی سال ۲۰۰۵ در فوروم اجتماعی پورتو الگره برزیل سخنرانی  خود را این‌ گونه پایان برد و فعالان را به هیجان آورد: "باید سوسیالیسم را بازآفرینی کنیم". چاوز تأکید کرد که "این سوسیالیسم نمی‌تواند سوسیالیسمی باشد که در شوروی شاهد بودهایم"، "بلکه سوسیالیسمی است که ما نظامهای جدیدی را به وجود میآوریم که پایههای آن‌ بر همکاری و نه رقابت گذاشته شده است". استدلال چاوز این بود که  اگر روزی در صدد بر آییم فقر را در اکثر نقاط جهان از بین ببریم، باید از نظام سرمایهداری فراتر رفت. او گفت: "اما نمی‌توان به سرمایهداری دولتی که همان نا بهنجاری موجود در اتحاد شوروی را به وجود آورد، متوسل شد. باید سوسیالیسم را به مثابهی یک تز، یک پروژه و یک مسیر احیا کنیم، اما نوع جدیدی از سوسیالیسم، سوسیالیسمی انسانی که انسان‌ها و نه ماشین یا دولت را مافوق همه چیز قرار میدهد". (۱۶)

     کوتاه این که، نه بسط و گسترش ابزار تولید و نه مدیریت دولتی تعریفکنندهی جامعهی سوسیالیستی جدید است، بلکه انسان‌ها باید در مرکز [امور] قرار بگیرند. این است شبحی که  نظام سرمایهداری را نگران می‌کند- شبح سوسیالیسم قرن بیست و یکم. در بطن این سوسیالیسم "پیوند اساسی" رشد انسانی و کنش اجتماعی قرار دارد- این پیشگذاره که رشد ظرفیت‌های انسان تنها از طریق کنش اجتماعی میتواند صورت گیرد، این امر، بنابراین، به نیاز ما به رشد از طریق فعالیت دموکراتیک، مشارکتی و پیشگامانه در هر جنبه از زندگیمان اشاره دارد. از طریق کنش انقلابی در جماعتها، کارگاهها و نهادهای اجتماعیمان، ما خود را به نحو متفاوتی نسبت به انسان تهیدست و کژ و کوژ نظام سرمایهداری پرورش میدهیم.

     فرایندی که خطوط اصلی این شبح را ترسیم می‌کند که در ونزوئلا بر آمد، روشن است. همانگونه که مشاهده کردیم، قانون اساسی بولیواری سال ۱۹۹۹ عنصرهای معینی را شامل می‌شد که راستایش جامعهی مطلوب بود. اما، در عین حال، این قانون اساسی به روشنی از  تداوم  نظام سرمایهداری پشتیبانی می‌کرد- "سرمایهداری مطلوب"، راه سومی که چاوز در آن مقطع خواهان آن بود. (۱۷) با این همه، باور او به امکان مسیر سرمایهداری با کودتای ناموفق سال ۲۰۰۲ و تعطیلی بخش نفت و دیگر بخش‌ها به دست کارفرمایان در زمستان سال ۲۰۰۲ تا ۲۰۰۳ به گونهی اساسی از بین رفت- تظاهراتی که در آن‌ها سرمایهداران ونزوئلا و حامیان امپریالیستشان نشان دادند که "سرمایهداری مطلوب" را نمیخواهند.

    در پی این تحولات، فرایند بولیواری به طرز بارزی به چپ تحول یافت. هنوز هم بحث آشکاری در بارهی سوسیالیسم در کار نبود. بلکه "اقتصاد اجتماعی" به عنوان بدیلی بر سرمایهداری ارائه شد. بدین ترتیب، چاوز در برنامه خود تحت عنوان "الو پرزیدنت" در ۱۴ سپتامبر سال ۲۰۰۳ اعلان کرد که "منطق سرمایه منطقی نابههنجار است". استدلال او این بود که برای سرمایه وادار کردن کودکان به کار، گرسنگی دادن کارگران و سوء تغذیهی فرزندانشان دغدغهای در بر ندارد. سرمایه به حوادث [محل] کار، به اینکه کارگران تغذیه شوند، به اینکه مسکن داشته باشند، به اینکه کجا میخوابند، مدرسه دارند، اگر مریض شوند به دکتر دسترسی دارند و اگر سالخورده شوند از حق بازنشستگی برخوردارند، توجهی ندارد. "نه، منطق سرمایه هیچ توجهی به این امور ندارد، سرمایه اهریمنی و نابههنجار است".

      در مقابل، بحث چاوز این بود که "اقتصاد اجتماعی منطقش را بر انسان، بر کار، یعنی بر کارگر و خانواده کارگر، یعنی بر انسان، پایهگذاری میکند". این اقتصاد اجتماعی در عین حال، بر کسب منفعت و مبادلهی ارزش متمرکز نیست بلکه "اساساً ایجادکنندهی ارزش مصرف است"، "هدف آن به وجود آوردن انسان جدید، جامعه جدید است" (۱۸) در حقیقت، چاوز از سال ۲۰۰۳ بدون استفاده از اصطلاح "سوسیالیسم" در بارهی آن صحبت میکرد.

      اعلان نیاز به "بازآفرینی سوسیالیسم" از طرف چاوز در اوائل سال ۲۰۰۵ تازه آغاز کار بود و ایدههای او پیرامون سوسیالیسم زمانی که در همان سال به مطالعهی عمیق "فراسوی سرمایه"، "اثر درخشان استفان مزاروش" پرداخت، هر چه بیشتر قوام یافت. سمتگیری [نظری] چاوز از ارزش مبادله به ارزش مصرف با خواندن کتاب هزار صفحه‌ای مزاروش و قرائتی که مزاروش از "گروندریسه" مارکس و نقد او از مبادلهی کالا در جامعهی جدید، بدست داده بود، شکل گرفت. (۱۹) چاوز از بحث مارکس در بارهی اقتصاد کمونی به وجد آمده بود. بحث مارکس مبنی بر این بود که اقتصاد اشتراکی لازمهاش مبادلهی فعالیتهاست- فعالیتهایی که نیازها و هدف‌های جمعی تعیینکنندهی آنهاست- و نه مبادلهی اشیاء. به همین دلیل بود که چاوز در ماه ژوئیه ایجاد "یک نظام کمونی تولید و مصرف، یک نظام جدید" را اعلان کرد". (۲۰) از این طریق است که همبستگی، همکاری، گرایش به تکامل، رابطهی متقابل، عدالت، برابری و استواری- همهی ویژگی‌های متضاد منطق سرمایه- به وجود میآید. (الو پرزیدنت ۲۲۹ )

     چاوز پس از این که در سال ۲۰۰۶ مجدداً انتخاب شد، ارائهی بدیل سوسیالیستی اش را تعمیق بخشید. او در ژانویهی ۲۰۰۷ مفهوم "مثلث اولیهی سوسیالیسم" -ترکیب مالکیت اجتماعی، تولید اجتماعی و رفع نیازهای اجتماعی- را ارائه داد. (الو پرزیدنت ۲۶۴  همینطور هم نگاه کنید به الو پرزیدنت ۲۶۳) منطق موجود در این ترکیب خاص را ملاحظه کنید:

الف: مالکیت اجتماعی بر ابزار تولید حیاتی است، زیرا تنها از این طریق میتوانیم تضمین کنیم که بارآوری کمونی و اجتماعی سمت و سویش رشد آزاد همگان است.

ب: تولید اجتماعی که کارگران سازماندهی کرده باشند، مناسبات توأم با همکاری را در بین تولیدکنندگان به وجود می‌آورد و شرط رشد کامل تولیدکنندگان است.

ج: تولید برای نیازها و هدفهای جمعی ذاتی یک جامعهی همبسته است، جامعه‌ای که رشد آزاد فرد، شرط رشد آزاد همگان است و آن را به رسمیت میشناسد. همهی این ویژگی‌ها به هم مرتبط و به یک دیگر وابستهاند- سه وجه "مثلث اولیهی سوسیالیستی".(۲۱)

     باز هم اقدام نظری چاوز را میتوان در "فراسوی سرمایه" مزاروش پی گرفت. در این اثر، مزاروش با استفاده از [آثار]  مارکس در بارهی ضرورت درک نظام سرمایهداری به عنوان نظام انداموار، ترکیب خاص تولید-توزیع- مصرف، بحث میکند، در این نظام همهی عناصر همزمان با یک دیگر همزیستی و از یک دیگر حمایت میکنند. او می‌گوید که شکست تجارب سوسیالستی قرن بیستم به این دلیل به وجود آمد که نتوانستند از "دایرهی اهریمنی مناسبات سرمایهداری"  فراتر روند، مناسباتی که ترکیب حلقههایی بود "در هم تنیده و تقویت کنندهی یک دیگر" که بدین ترتیب "دیالکتیک نابههنجار نظام اسرافگر علاجناپذیر سرمایهداری" را تقویت می کند. کوتاه اینکه، عدم موفقیت (یا تلاش) در جایگزینی همهی بخش‌های "کل مناسبات بازتولید موجود" معنی‌اش ناموفق بودن در " فرارفتن" از سرمایه بود".(۲۲)

     مزاروش، بدین ترتیب، بر نیاز به بازسازی همهی بخش‌های نظام انداموار سرمایهداری تأکید میکرد. بدیل سوسیالیستی لازمهاش "بازسازی رادیکال دیالکتیک تولید- توزیع- مصرف است که نقطهی عزیمتش کنترل اجتماعی حقیقی ابزار تولید است" (۲۳). در اینجا بود مفهوم بنیادیای که نتیجهاش "مثلث اولیهی سوسیالیسم" شد: مالکیت اجتماعی، تولید اجتماعی و نیازهای اجتماعی.

     مسیر نویدبخشی که مفهوم مثلث سوسیالیستی پیش رو میگذارد، موضوع این کتاب است. بدیل سوسیالیستی: تکامل واقعی انسان به دو بخش تقسیم میشود. بخش آغازین،"مثلث سوسیالیستی" شامل فصلهایی است پیرامون "ثروت مردم"، " تولید مردم"، و "جامعهی همبسته". بخش دوم، "بنای مثلث سوسیالیستی"، شامل چندین فصل در بارهی مفهوم گذار سوسیالیستی و اقدام‌های مشخصی است که آماج آن را بنای جامعهی مطلوب میسازد. در عین حال این تقسیم‌بندی و توالی موضوعات از منطق معینی هم پیروی میکند.

     درعین حالیکه شبح سوسیالیسم قرن بیست و یکم  (با جوهر مادیای بیش از شبحی که مارکس و انگلس در اواسط قرن نوزدهم توضیح دادند)  ظاهر شده است، و بر ذهن تودهها در ونزوئلا و دیگر جاها رسیده ، هنوز تحقق نیافته است. سوسیالیسم این قرن باید ساخته شود- که با در نظر گرفتن شبح دیگری که نگرانمان کرده، شبح بربریت، وظیفهایست دارای اهمیت ویژه. و همانطوریکه در بخش "سوسیالیسم از آسمان نازل نمی‌شود" استدلال کردهام، لازم به این درک است که فرایند بنای آن در هر جا متفاوت است:

"هر جامعه‌ای ویژگیهای بی همتای خود را دارد - تاریخ، سنت (از جمله سنت‌های مذهبی و بومی)، اسطوره و قهرمانان خود- قهرمانانی که برای دنیای بهتر مبارزه کرده‌اند و ظرفیت‌های خاصی که مردم طی این مبارزات بسط و گسترش داده‌اند. از آنجا که در بارهی یک فرایند رشد صحبت می‌کنیم و نه دستورهای انتزاعی، این را درک می‌کنیم که زمانی با اطمینان خاطر پیش می‌رویم که راه خاص خود را انتخاب کنیم، راهی که مردم آن را به عنوان راه خود به رسمیت بشناسند (و نه تقلید بی‌رنگ و بوی راه کسی دیگر).

     به سطح‌های متفاوت رشد اقتصادی، روابط متفاوت نیروهای سیاسی (ملی و بینالمللی) و بازیگران تاریخی متفاوتی را اضافه کنید که ما را در آن مسیر به حرکت در آوردند، در آنصورت روشن می‌شود که "فضلفروشان احمقی خواهیم بود اگر اصرار داشته باشیم که فقط یک راه برای آغاز انقلاب اجتماعی وجود دارد". (۲۴)

      اما حتماً باید بدانیم به کجا می‌خواهیم برویم. مثل قدیمی می‌گوید اگر ندانیم به کجا می‌رویم،  هر راهی ما را به مقصد میرساند. اما این ضربالمثل اشتباه است. اگر ندانید به کجا می‌خواهید بروید، هیچ راهی شما را به آنجا [مقصد] نخواهد رساند.