دفتـــــــــــرهای بیــــــــــدار

بازگشت به صفحه قبل

 

آوازه گري ، تحريف و ذهن مخدوش‏ تاريخي


احمد افرادي

"تاريخ به راه راست رود که روا نيست در تاريخ تبذیروتحريف "

  ابوالفضل بيهقی

 

                                                                              

 

 اين مقال، ناظر به "مصاحبه" ای؟! است با آقای ميرفطروس‏، به نام " مدرنيته و بايست ها و بن بست های پيدايش‏ آن در ايران "، که در‌گاهنامه ی " تلاش ، دوره جديد، هامبورگ، ش‏ ۴،۵"  به چاپ رسيده است؛ همينطور درنگی دارد برحضور وعملکرد و نقش‏ فرهنگی- پژوهشی آقای ميرفطروس‏ ، در سال های اخير.

 

آن گونه که از مقدمه  نشريه تلاش‏، بر گفتگوی مذکور برمی آيد، پرسشگر يا پرسشگران برآنند تا "بر بستر بحث های سنت و مدرنيته، مصاحبه ای با آقای مير فطروس‏ انجام" دهند و از ديدگاه او، " نگاهی ... به تاريخ صدساله ی ايران، الزامات و اجبارهای تاريخی و نقش‏ و تأثير نيروها و انديشه های اجتماعی در پيدايش‏ اين اجبارها و وضعيت کنونی" ايران داشته باشند.

 

به گمان من‌، ‌اين "مصاحبه‌"( به روال معمول اين سال‌ها) نه گفتگو که مکاتبه‌ای است از طريق" فکس‏"؛ يعنی از نوع پرسش‏ و پاسخ کتبی است .  پاسخ آقای ميرفطروس‏ ، به سئوالات ، اما گاه سخت آشفته و بی ربط است. از همه چيز ميگويد، اما  غالباً از موضوع اصلی کمتر می گويد و يا هيچ نمی گويد . خلط مبحث می کند و آسمان و زمين را به هم می بافد. به جای روشنگری در کار آوازه گری است. در پاسخگويی سخت فخر فروش‏ است و پرگو و غالباً( به جای توضيح و پاسخ سره) سر آن دارد که محفوظاتش‏ را به نام پژوهش‏ هايش‏ به رخ بکشد. بی اعتنا به مضمون سؤالات، در کار سامان دهی و تبليغ باورهای خود و آوازه‌گری است. خلاف آن چه که در کار تحقيق مرسوم است، نظراتش‏ را نه با شک که با يقين شروع می کند و با حکم به پايان می برد؛ در واقع خواننده را به هيچ ميگيرد و با او به استبداد رفتار ميکند. آقای ميرفطروس‏، در اين گفتگو کم حوصله است و نابرد‌بار، هم از اين رو، گاه در برابر‌ اصرار پرسشگر در طرح و تکرار بعضی سئوالات پايه‌ای، که مطلوب او ( آقای ميرفطروس‏) نيست، اختيار از کف می دهد و بر ميآشوبد و حتی، تلويحاً انگ دير‌فهمی به پرسشگر ميزند؛ در مورد سازمان ها و نيروهای سياسی ( آن هايی که نه مطلوب، که مغضوب او هستند) بيشتر پرونده سازی ميکند تا روشنگری؛ بی هيچ وجدان معذبی آراء و نظرات مخالفين عقيدتی خود را تحريف کرده و سند سازی می کند؛ حاصل مطالعات و پژوهش‏ های ديگران را به نام خود ثبت می کند و مهمتر از همه اين که، آقای ميرفطروس‏، به جای تحقيق تاريخی درکار تبليغ تاريخی است.

 

 به همه اين ادعاها به جايش‏ خواهم پرداخت.

 

گفتم که‌ اين گفتگو و به تبع آن آقای ميرفطروس‏ بر آن است که به تاريخ صدساله اخير ايران بپردازد. درست به همين دليل نوشته ی او، مباحث گوناگونی، مثل علل و عواملی که نهضت مشروطيت را موجب شدند، نيروهای شرکت کننده در جنبش‏ مشروطيت، اين ادعا که ..." مشروطيت... انقلاب به معنای تعريف شده و شناخته شده اين کلمه ( نيست) از اين رو اطلاق  نهضت يا جنبش‏، به مشروطيت شايد درست تر باشد"  ، اهداف انقلاب مشروطه ، اين که برخلاف نظر برخی محققين "‌انقلاب مشروطيت انقلابی بورژوا- دموکراتيک نبود" ، نقش‏ روشنفکران در انقلاب مشروطيت و انقلاب بهمن و دلايل وقوع اين دو انقلاب، علل کلی انقلابات، علل موفقيت و يا ناکامی جنبش‏ مشروطيت، نقش‏ و موقعيت کنونی اسلام در ايران، روند مالکيت در ايران، مدرنيته و تمايزش‏ با مدرنيسم، علل ناکامی مدرنيته در ايران، کتاب ها و تحليل های منتشر شده در مورد دوران پهلوی ها، تحليل شخصيت رضاشاه و اوضاع سياسی اجتماعی ايران درهنگام ظهور‌او ،‌" نيهيليسم ويرانساز روشنفکران ايران"! در روزگار محمدرضاشاه، تجددگرايی ايرانی، جنگ جهانی دوم و علل "عدم پايداری " ارتش‏ ايران در مقابل نيروی متفقين و و و را در بر می گيرد. از اين رو، مسائل مطرح شده در اين پرسش‏ و پاسخ، به دليل تنوع و کثرت شان، لاجرم در سطح باقی می مانند ، و تنها می توانند خوراکی باشند برای ذهن های آسان طلب و ساده پذير؛  و درست به همين دليل، پاسخ ها غالباً شکل رجزخوانی و " احکام" و دستورالعمل به خود می گيرند و در هيئت زبانی مبتنی بر عتاب و خطاب و جملات تأکيدیِ "‌روتوش" شده، برآنند تا خواننده را مرعوب کنند. هم از اين رو، نقد اين نوشته آقای ميرفطروس‏ آسان نيست. چرا که شخص‏ نمی داند از کجا شروع کند و به کدام ادعا پاسخ گويد. مقابل کدام بی انصافی سکوت اختيارکند و...

گفتم که آقای ميرفطروس‏ در اين پرسش‏ و پاسخ کتبی، به موضوعات متنوعی می پردازد. بديهی است که هريک از اين موضوعات، به جای خود می تواند محل توجه و بحث باشد ، اما به نظر می رسد که، از اين ميان، سه مورد به شکل سه ادعا محوری بوده و از اهميت خاصی برخوردار می باشند ؛ و به گمان من، همه تلاش‏ وتمهيدات نويسنده محترم، تلويحاً در خدمت القای اين سه ادعا است:

"۱ـ دوره ی رضاشاه و محمدرضاشاه ... از درخشان ترين دوران تاريخ صدسال اخير است."

"۲ـ در طول سالهای قبل از انقلاب۵۷، مبانی و اصول اعتقادی مشترک، نيروهای مارکسيستی و مذهبی را به هم پيوند ميداد ...  ودر واقع، سالها پيش‏ از ظهور آيت الله خمينی، فلسفه ی ولايت ( چه دينی، چه لنينی) و تئوری انقلاب اسلامی، به وسيله روشنفکران  و فيلسوف های ما تدوين شده بود." بنابراين، يکی از مهمترين دلائل عدم رشد مدرنيته در ايران و متعاقب آن وقوع انقلاب اسلامی،"... پيدايش‏ ايدئولوژی ها وسازمان های خون فشان انقلابی ( که هيچ طرحی برای مهندسی اجتماعی نداشتند بلکه با نهيليسم ويرانساز شان همه چيز را در انقلاب و با انقلاب می ديدند) ..."  بود. 

۳ـ برای جوامعی مثل ايران، تحقق مدرنيته و رشد آن  " نه از طريق دمکراسی و آزادی های سياسی بلکه با نوعی ديکتاتوری نظامی و از بالا..." امکان پذير است. بايد خاطرنشان ساخت که، در اين مورد، القای حکم، نه به صراحت، بلکه با استفاده از روش‏ گفتم- نگفتم صورت می گيرد.

با هم نوشته آقای ميرفطروس‏ را بخوانيم:

 

" هريک از کشورهای غربی در رسيدن به مدرنيته راه ها، مسائل و مشکلات خودشان را داشته اند، همچنانکه ژاپن (که از نظر تاريخی و فرهنگی به ما نزديک است) نيز نه از طريق دموکراسی و آزادی های سياسی بلکه با نوعی ديکتاتوری نظامی و از بالا به رشد و مدرنيته رسيده است."

پيشتر گفتم که آقای ميرفطروس‏ ، در اين گفتگو از همه چيز و همه جا می گويد. در واقع ، برای القاء نظراتش( که بعضی پنهان و برخی آشکار اند) به قول معروف آسمان و زمين را به هم می با‌فد. اما آن چه که شگفت انگيز است،  اصرار او در جعل تاريخ  و وارونه نشان دادن حقايق تاريخی است. از آن جا که پرداختن به همه اين  موارد، از حوصله اين مقال خارج است ، جهت اجتناب از ساده کردن موضوعات و ممانعت از اطاله کلام، تنها به چند مورد از اين دست خواهم پرداخت .

  می نويسد:

" ترديدی نيست که دولت انگليس‏ در قدرت گيری رضاشاه ، منافع و مصالح خود را جستجو می کرد... اما من به چيزی به نام وابستگی و يا عامل انگليس‏ بودن رضاشاه معتقد نيستم".

من نمی دانم که آقای ميرفطروس‏ بر اساس‏ کدام نوشته و پژوهش‏ منتشرشده خود نتيجه گرفته است که رضاشاه وابسته ی انگليس‏ نبود. اين را که آقايان سيروس‏ غنی و دکتر کاتوزيان، به دنبال سال ها تحقيق و مطالعه گفته اند. بنابر اين حق بود که نويسنده محترم، در اين مورد با کمی فروتنی، با نقل عبارت فوق از قول آقای سيروس‏ غنی و يا دکتر کاتوزيان، حق اين پژوهش‏ گران را محترم ميشمرد. 

ثانياً آقای ميرفطروس‏، در اين جا، آگاهانه( با عرض‏ معذرت) به يک تردستی تاريخی- ادبی متوسل می شود. می گويد: "ترديدی نيست که دولت انگليس‏ در قدرتگيری رضاشاه منافع و مصالح خودرا جستجو می کرد" و نمی گويد که  " ترديدی نيست که دولت انگليس‏ در قدرت گيری رضاشاه ..." دست داشت؛ و يا ترديدی نيست که رضاشاه انتخاب آيرونسايد، برای فرماندهی ديويزيون قزاق در جهت کودتای  ۱۲۹۹ و باقی قضايا بود . آقای ميرفطروس‏ ، کراراً به کتاب " ايران، بر آمدن رضا خان و..." نوشته ی آقای سيروس‏ غنی، به عنوان کتابی تحسين برانگيز وسندی غير قابل انکار اشاره داشته است . بنا براين ، بد نبود که در اين مورد هم از مستندات اين کتاب بهره می گرفت.

آقای ميرفطروس‏ می گويد :

الف-  "...جنبش‏ مشروطيت ‌اساساَ با ...  سلطه ی بلامنازع دين و علمای مذهبی  به مخالفت پرداخت"

ب-" تلاش‏ روحانيون معروفی مانند بهبهانی و طباطبائی و نا‌ئينی در بسيج مردم هرچند پراهميت و کازساز بود، اما بايد دانست که آنان درک روشنی از مشروطيت و هدف های عرفی و غيراسلامی آن نداشتند. لذا بعد از قدرتگيری مجلس‏ و طرح قوانين غير اسلامی، آنان به تدريج از جنبش‏ جدا شدند و به اردوی مخالف پيوستند. سخن طباطبايی که دراين باره ميگفت : سرکه ريختيم شراب شد، بسيار پر معنا است."

ج-"اگر روشنفکران ما" نسبت به اسلام و دينداری مردم از همان مقطع انقلاب مشروطه ...  ملاحظه کاری می کردند، اين امر نه تاکتيک که از خصلت دين خويی و مذهبی آن ها ناشی می شد."

در پاسخ آقای ميرفطروس‏ بايدگفت که :

مشروطيت و اهداف و نيروهای شرکت کننده در آن، موضوعی نيست که بشود در يک گفتگو( هرچند به شکل مکاتبه) و با چند جمله سرو تهش‏ را هم آورد. اين را آقای ميرفطروس ، به عنوان مدعی تحقيق در تاريخ بايد بهتر بداند. به علاوه، بايد اذعان کرد که، به رغم کتاب ها و رسالات ارزشمند بسياری که، بخصوص‏ در سال های اخير، از جنبه های مختلف به جنبش‏ مشروطيت پرداخته‌اند،  هنوز راه ‌درازی در پيش‏ است تا به درک و شناخت روشنی، درباره ی همه ابعاد اين جنبش‏ عظيم دست يابيم.

با نگاهی در حد تورق به قانون مشروطه و متمم آن می بينيم که اين قانون، عموماً به مشروط و مقيد کردن استبداد سلطنتی نظر دارد. اين را آقای ميرفطروس‏ هم گفته است. مشروطه طلبان، اعم از روحانی و غير روحانی می گفتند که " ما قانون اساسی را که حدود سلطنت مشروطه و حقوق ملت را مشخص‏ و معين می نمايد می خواهيم ". به علاوه، اصل اول قانون اساسی ايران می گويد: " مذهب رسمی ايران اسلام و طريقه ی حقه ی اثنی عشريه است." مهم تر از اين دو ، اصل دوم متمم قانون اساسی است که ، به نظارت مجتهدان براقدامات و تصميمات مجلس‏ و امر قانونگذاری، تأکيد دارد. بنابر اين چگونه می توان گفت که انقلاب مشروطه، جنبشی است که با "...سلطه بلامنازع دين و علمای مذهبی به مخالفت برخاست"؟ 

صرفنظر از آخوند ستيزی افراطی روشنفکرانی مثل ميرزاآقاخان کرمانی ، " ذکر اين نکته پيش‏ از همه لازم است که هيچ مشروطه خواهی کمترين تصوری از ضديت با شريعت در نظام مشروطه ارائه نداده است. درست برعکس‏، بسياری از مشروطه خواهان يا از روی عقيده و يا از روی مصلحت انديشی مشروطيت را نظامی کاملاً منطبق با اصول اسلام تصور و تصوير کردند... و روحانيانی هم که تا آخر همچنان در صف مشروطه خواهان باقی ماندند... هيچگاه آن را چيزی به ضد شريعت و حتی مخالف آن تلقی نکردند. درست است که در نظر بعضی از آن ها مشروطيت عين مشروعيت نبود ولی ضد آن هم نبود". (دين و دولت در عصر مشروطيت، باقر مؤمنی، نشر باران ، سوئد صص‏ ۱۷۷-۱۷۸)

پيشتر از قول آقای ميرفطروس‏ خوانديم  که " تلاش‏ روحانيون معروفی مانند بهبهانی و طباطبائی و نا‌ئينی در بسيج مردم هرچند پراهميت و کازساز بود، اما بايد دانست که آنان درک روشنی از مشروطيت و هدف های عرفی و غير اسلامی آن نداشتند."

در واقع، پژوهشگر محترم، خود صراحتاً بر " اهداف غير اسلامی " مشروطيت تأکيد دارد نه " اهداف ضداسلامی " . بنا براين ، درکی ازاين دست که، جنبش‏ مشروطيت با "سلطه ی بلامنازع دين به مخالفت برخاست "، اساساَ نادرست و به قول معروف، مصادره به مطلوب است.

اما اين هم غير قابل اجتناب بود که، اصو‌لی‌مثل اصل مساوات(که همه ی ملت را، اعم از مسلمان و غير مسلمان، درحقوق اجتماعی برابر می‌ديد) واکنش‏ امثال شيخ فضل الله نوری را برنيانگيزد. بسياری از مشروعه خواهان، اصول " مساوات، آزادی و اصل تفيکيک قوا" را منافی با " شرع مقدس‏" ، می ديدند. 

ثانياً کارنامه ی عملکرد روحانيت، در جنبش‏ مشروطيت از چنان پيچيدگی و تناقضی برخوردار است که نميشود در گفتگويی کوتاه و در چند جمله تکليفش‏ را مشخص‏ کرد. تکيه به نقل قول های نادقيقی از آن دست هم، که کسروی و يا ديگران، درباره ی ناآگاهی روحانيت( اعم از مخالف و موافق) شرکت کننده در جنبش‏ مشروطيت گفته اند و يا آن چه که آقای ميرفطروس‏ به عنوان شاهد آورده است( سرکه ريختيم، شراب شد) ، حاصلی جز ساده کردن مسئله و نتيجه گيری غلط نخواهد داشت. و چرايش‏ :

  کسروی، در کتاب " تاريخ مشروطه، احمد کسروی، انتشارات مجيد، چاپ سوم، ‌تهران، ص‏ ۲۷۴" می گويد: "ملايان که به مشروطه در آمدند، بسياری از ايشان، نه همه ی شان، معنی مشروطه را نمی دانستند و چنين می پنداشتند که چون رشته ی کارها از دست دربار گرفته شود‌ يکسره به دست ايشان سپرده خواهد شد. ولی کم کم آخشيج آن را ديدند."

 

در اين سند، کسروی بر آن است که از بين ملايان تعدادی ( گيريم نه در شمار بسيار) معنی مشروطه را‌ می‌دانستند؛ ‌اما‌ همو،‌ درچند ‌صفحه بعد (‌ص‏ -۲۹۲) يکباره تغييررأی ‌می‌دهد ‌و‌از ‌اساس‏،‌‌حتی‌ منکر ‌شناخت اوليه روحانيان مشروطه خواه معروفی مثل بهبهانی و طباطبايی و...  از محتوای " مشروطه" می شود :

"چنانکه ديديم چنبش‏ مشروطه خواهی را در ايران ، دسته ی اندکی فراهم آوردند و توده ی مردم معنی مشروطه را نمی دانستند و پيداست که خواهان آن نمی بودند. از آن سوی پيشروان هم به چند تيره می بودند: يک تيره نوانديشان که اروپا را ديده يا شنيده و خود يک مشروطه ی اروپايی می خواستند و پيداست که اندازه ی آگاهی اينان از اروپا و از معنی مشروطه و قانون يکسان نبود و بسياری جز آگاهی سرسری نمی داشتند. يک تيره بزرگتر ديگری ملايان می بودند که پيشگامی را هم ايشان گردن گرفتند. اينان هم به دو دسته بودند: يک دسته که شادروانان بهبهانی و طباطبايی و همراه ايشان آخوند خراسانی و حاجی تهرانی و حاج شيخ مازندرانی و همراهان اينان بودند، چون به کشور دلبستگی می داشتند و آن را در دست دربار خودکامه ی قاجاری رو به نابودی می ديدند، برای جلوگيری از آن ، مشروطه و مجلس‏ شورا را دربايست می شماردند، و در همان حال معنی مشروطه را چنانکه سپس‏ ديدند و دانستند نمی دانستند و آن را بدانسان که در اروپا بود نمی طلبيدند. يک دسته ی ديگری معنی مشروطه را هيچ ندانسته و به توده هم دلبستگی نمی داشتند و درآمدنشان به مشروطه خواهی به آرزوی رواج " شريعت" وپيشرفت دستگاه خودشان می بود، وخواهيم ديد که اينان سپس‏ عنوان "مشروعه" را به ميان آوردند، و دير يا زود از ميان مشروطه خواهان به کنار رفتند."

می بينيم که ، تکيه  به هر يک از دو قول فوق، نتايجی کاملاً متنافر ، بلکه متضاد را به دنبال می آورد.  به علاوه، برخلاف نظر آقای ميرفطروس‏، روحانيونی که، در نهايت از مشروطه دلسرد شدند، به صف مخا‌لفين نپيوستند، بلکه از آن " کناره گرفتند" و مشروطه خواه برجسته ای مثل آخوند نائينی معروف، بعدها از هواداران رضاشاه شد و تا آخر عمر به او وفادارماند.

در شرايطی که جامعه ايران شديداً مذهبی بود، در اوضاع و احوا‌‌لی که  روحانيون، به طور فعال در جنبش‏ حضورداشتند ( و با اين حال  ، جالب است که برای تصويب هر ماده و تبصره از قانون مشروطه ، که با مخالفت شيخ فضل الله نوری ها رو به رو می شد، بايد توجيه شرعی دست و پا می شد) چگونه انقلاب مشروطه ميتوانست اساساً ضد دين بوده و با "سلطه ی بلا منازع دين و علما به مخالفت" برخيزد.

آشکار است که، بسياری ازاصول مشروطه از جمله اصل مساوات ( تساوی و برابری همه افراد ملت با هر عقيده و مرام مذهب و دين، در برابر قانون) در تعارض‏ آشکار با قوانين شرع قرارداشت، که واکنش‏ خصمانه شيخ فضل الله نوری و همفکرانش‏ را موجب شد. اين را هم ميدانيم، که ميرزاآقاخان کرمانی منشاء همه بدبختی های ما را ناشی از يورش‏ اعراب به ايران می دانست. اما، با اين همه، جو عمومی انقلاب نه تنها مخالف با اسلام نبود بلکه مشروطه خواهانی مثل مستشار الدوله و ملکم خان، و بسياری ديگر ( به جهت موجه و مقبول جلوه دادن شعارها و اهداف انقلاب) آزادی قلم و بيان" را  به " امر به معروف و نهی از منکر " و " دموکراسی " را به " امرهم شورا بينهم" و آزادی را به "حريت"  ... تعبير ميکردند. برخلاف نظر آقای ميرفطروس‏،‌ در بسياری از اين موارد، اين " اينهمانی سازی" و جايگزين کردن مفاهيم آشنای اسلامی به جای واژه های نو، کاملاً آگاهانه و تاکتيکی بود.

 

 اين را از زبان ميرزا ملکم خان بخوانيم :"مکرر گفته ام و بازهم ميگويم ظه ی فناتيک اهل مملکت لازم است . .. ( رهبران  نهضت) می بايست که از علوم مذهبيه ما و قوانين فرانسه و غيره و وضع ترقی آنها استحضار کامل داشته باشند... بفهمند کدام قاعده فرانسه را بايد اخذ نمود و کدام يک را بنا به اقتضای حال اهل مملکت بايد اصلاح کرد(روزنامه قانون، ش‏ ۵ ، ص‏ ۲، برگرفته از کتاب مشروطه ايرانی، ماشاءالله  آجودانی).

اما باز هم بايد تأکيد کرد که، به رغم آن که بخشی از روحانيون، از جمله همان شيخ فضل الله نوری معروف در مقابل انقلاب ايستاد، هدف انقلاب هيچگاه مبارزه با سلطه ی بلامنازع دين و روحانيت نبود. يعنی دين و روحانيت را، به طور عام در مقابل خود نمی ديد.  

در مورد بديهياتی مثل نقش‏ علما و روحانيان، در انقلاب مشروطه ، سخن را کوتاه کرده و به نقل قولی از سيدحسن تقی زاده اکتفاء می کنم، که سخت مورد توجه آقای ميرفطروس‏ است:

آقای تقی زاده می گويد: "سهم بزرگ در نهضت مشروطه عايد چه کسی است. به عقيده  من هيچکسی به اندازه مرحوم آقا سيد عبدالله بهبهانی سهمی ندارد و آقا ميرسيد محمد طباطبايی، اين دو نفرمجتهد تهران. ولی بهبهانی خيلی خيلی بلکه صدبرابر سهمش‏ زيادتر است "( زندگی طوفانی ص‏ ۳۲۱ )

آقای ميرفطروس‏ می گويد:

" رضاشاه بيش‏ و پيش‏ از آنکه از طريق سرنيزه سربازانش‏ به حکومت و قدرت برسد، از طريق حمايت های ملی و مردمی، خصوصاً عموم رهبران و روشنفکران ترقيخواه آن عصر ... به قدرت رسيد".

در مورد نقض‏ اين ادعای حيرت‌آور آقای محقق محترم گفتنی بسيار است اما برای اعراض‏ از پرگويی، اشاره ی مختصری به چگونگی تشکيل مجلس‏ پنجم و مجلس‏ مؤسسان خواهم داشت.

مجلس‏ پنجم و مجلس‏ مؤسسان (که به تغيير سلطنت در ايران و پادشاهی رضاخان رأی داد) از طريق اعمال نفوذ نظاميان و هواداران سردار سپه آن زمان و رضاشاه بعدی، تشکيل شد. در واقع برخلاف اظهارات اقای ميرفطروس‏، در اين جا هم عامل زور و سرنيزه و تهديد و تطميع، در ايجاد مجلسی با اکثريت هوادار "سردارسپه"،‌ کارساز بود. يرواند آبراهاميان در کتاب "ايران بين دو انقلاب، يروان آبراهاميان، ترجمه احمد گل محمدی، و... ، نشر نی ، تهران، ص۱۶۷" می گويد:

" بزرگان اصناف تبريز هم به تشويق فرمانده نظامی محل، در بازار دست به اعتصاب زدند و ضمن ارسال تلگرافی اعلام کردند که اگر مجلس‏ رضا پهلوی را جانشين احمدشاه نکند، آذربايجان را از ايران جدا می کند". همو در ص‏ ۱۶۸ همين کتاب می نويسد:

" رضاخان با بهره گيری از مقام وزارت جنگ و داخله، مجلس‏ مؤسسان را از طرفداران خود در حزب تجدد و اصلاح طلبان پرکرد. بنابراين ، شگفتی آور نبود که اکثريت قاطع مجلس‏، واگذاری سلطنت به خاندان پهلوی را تصويب کنند".

و باز برای روشنگری بيشتر و به خاطر آن که بتوانيم جو سياسی آن روزها را پيش‏ رو داشته باشيم ، ابتدا قولی از نويسنده فاضل، آقای داريوش‏ همايون را(که در همين نشريه ی تلاش‏ به چاپ رسيده است)  نقل می کنم و سپس‏ به خاطره ای از يحيی دولت آبادی اشاره خواهم داشت:

 

 داريوش‏ همايون می گويد: " انتخاب مجلس‏ پنجم که به برچيدن سلسله ی قاجار رأی داد کمابيش‏ همان اندازه ناسالم بود که مجلس‏ پيش‏ از آن و انتخابات مجلس‏ مؤسسان از آن نيز ناسالم تر"   ( تلاش‏ - دوره ی جديد ، ش‏ ۳، ص‏ ۴)

در همين رابطه، يحيی دولت آبادی در کتاب " حيات يحيی، جلد چهارم صص‏ ۳۸۱  -۳۸۲" می گويد:

"روز هشتم آبان ۱۳۰۴ کارکنان سردار سپه در مجلس‏ ميخواهند اطمينان کامل داشته باشند که فردای آن روز‌‌در موقع رأی گرفتن برخلع قجر و نصب سردارسپه اکثريت کامل خواهند داشت چون که رأی  مخفی گرفته می شود و معلوم نخواهد شد کی رأی مثبت داده و کی رأی منفی از اين رو می خواهند از نمايندگان امضاء بگيرند که آنها رأی مثبت خواهند داد... شب است ساعت ده در حياط منزل را می زنند صاحب منصبی است می گويد از طرف حضرت اشرف ( رضاخان) آمده ام شما را احضار فرموده اند.. نصف شب به منزل سردارسپه می رسيم... يکی از نمايندگان مجلس‏ از کارکنان سردار سپه ... مانند قراول ايستاده است از او می پرسم حضرت اشرف کجا هستند... می گويد برويد زيرزمين آنجا تکليف شما معين ميشود می فهمم... اين تدبيری بود که از طرف کارکنان سردارسپه به کار رفته ناچار می روم به اطاق زيرزمين جمعی از نمايندگان و صاحب منصبان نظام و نظميه در اطراف نشسته ميزی در وسط است و روی ميز ورقه ايست به محض‏ نشستن ياسايی نماينده ی سمنان ورقه را...به دست من داده می گويد امضاء کنيد ورقه را ميخوانم و ميفهمم مطلب چيست و می بينم که ما بين شصت، هفتاد نفر از يکصد ‌و بيست نفر نماينده آن را امضاء کرده اند... ورقه را روی ميز می گذارم نماينده سمنان با تشدد ميگويد امضاء کن جواب ميدهم اگر رائی داشته باشم در مجلس‏ شورايملی می دهم نه در اين سردابه. می گويد اگر امضاء نکنيد بد خواهد شد اينجا من صدای خود را بلندکرده می گويم مرا تهديد می کنيد... "

و دولت آبادی، در صفحه ۳۸۴ همان کتاب،‌در تشريح جو حاکم بر مجلسی که در کار تغيير سلطنت است ، می گويد:

"مجلس‏ امروز از هر جهت تازگی دارد اولاً دستورش‏ منحصر است به تغيير سلطنت طرفداران سردار سپه مانند لشگر فاتح به طالار مجلس‏ وارد شده و هر يک در جای خود قرار ميگيرند ثانياً تماشاچيان اين جلسه غالباً غير از تماشاچيان جلسه های عادی مجلس‏ هستند ودر ميان آن ها اشخاصی ديده می شود که با نگاههای غضب آلود خود ميخواهند اگر مخالفی باشد او را ترسانيده و از خيال مخالفت بيندازند و به هرصورت مجلس‏ روح وحشتناکی گرفته که نميشود وصف کرد..."

آقای ميرفطروس‏ می گويد:"رضاشاه... از طريق حمايت های ملی و مردمی ، خصوصاً با پشتيبانی عموم رهبران و روشنفکران ترقيخواه مانند... محمد تقی بهار ... به قدرت رسيد".

ببينيم خود " بهار" در باره رضاشاه چه می گويد:

"... با يک مشت تلگرافات اجباری، آنهم از نقاط محدود و نهضت جعلی آذربايجان ... بناست ...تاج را بر سر مردی بگذارند که مردم ايران جز ستم و ظلم از اتباع او تاکنون نديده اند. مردی که روزنامه نويس‏ را در ميدان مشق کتک ميزند و به چوب ميبندد، مردی که با مشت، دندان مدير جريده ای را خرد می کند،... مردی که سواد ندارد، مردی که بی اندازه طماع است، مردی که محال می گويد و فريب می دهد..." ( تاريخ مختصر احزاب سياسی، ملک الشعراء بهار، جلد دوم، چاپ اول، اميرکبير ، ۱۳۶۳، ص‏ ۳۰۰ )

 

روز هفتم آبان ۱۳۰۴ شمسی، بهار به نمايندگی از طرف اقليت در مجلس‏ شورای ملی، به عنوان مخالف تغيير سلطنت سخنرانی می کند. توسط عمال رضاخان از چاپ اين نطق در جرايد، ممانعت می شود. پس‏ از ختم سخنرانی، هواداران سردار سپه که از قبل در تدارک قتل بهار بودند ، اشتباهاً شخص‏ ديگری را( به نام واعظ قزوينی) که از دور شبيه بهار به نظر می رسيد، به قتل می رسانند، تا برای بقيه درس‏ عبرتی باشد.

بهار، در صص‏ ۳۰۲-۳۰۳ از جلد دوم تاريخ مختصراحزاب سياسی، در اين باره می گويد:

"... بنا بود ناطق اقليت برای انتباه و عبرت ديگران به پاداش‏ اعمالش‏ برسد... نطق من بی اندازه مؤدبانه و با نزاکت بود. هرچند حرفها هم را زده بودم و پرده را بالا کرده بودم ، معذالک نطقی نبود که سزايش‏ مرگ باشد! ولی تصميم بزرگان و اصلاح طلبان بايستی مجری گردد! بايستی يکی را کشت تا ديگران بترسند و تسليم شوند! اين سياست در ولايات مؤثر واقع گرديده و پيشرفت کرده بود ،چرا در تهران معطل شوند و اين سياست را به موقع اجراء نگذارند؟! ... من در اتاق اقليت سيگار در دست داشتم . در همان حال ، حاج واعظ قزوينی مدير دو جريده نصيحت و رعد که از قزوين برای رفع توقيف جريده اش‏ به تهران آمده بود...داخل بهارستان شد..‌حاج واعظ ... با عبا و عمامه کوچک و ريش‏ مختصر و قد بلند و قدری لاغر، با همان گامهای فراخ و بلند- به عين مثل ملک الشعراء بهار - از در بيرون رفت... شليک شروع شد. گلوله به گردن واعظ می خورد... واعظ به طرف مسجد سپهسالار می دود... به زمين ميخورد، پهلوانان ملی بر سرش‏ می ريزند و چند چاقو به قلب واعظ می زنند و سرش‏ را با کارد می برند...".

بهار ، در مورد جو حاکم در روز دوشنبه۹آبان ۱۳۰۴( روزی که بنا بود مجلس‏ مؤسسان به خلع قاجار و نصب رضاخان رأی دهد) می گويد:

"اين روز تاريخی با نهيب مرگ و فشار قوه ترور نظامی آغازگرديد! جسد واعظ قزوينی هنوز تازه بود! هول و رعب و بهت شجاعترين افراد را می آزرد. فقط هشت نفر در انبوه نمايندگان هنوز توانايی داشتند که تقلا کنند و فکری بينديشند، با هم در نهايت یأس‏ ... شوری بنمايند ... اکثريت را ربوده بودند. دولت در دستی نويد و در دستی وعيد و تهديد داشت...باور کنيد همه را بيم و رعب فراگرفته بود. اگر به نطق آقايانی که در روز ۹ آبان به نام مخالف با ماده واحده ايراد کرده اند دقيق شويد، علامت کلام ملاحظه و تأثير ترور و وحشت را خواهيد ديد. از هر سطری بوی خوف و رعب می آيد.!" (تاريخ مختصر احزاب سياسی، جلد ۲، ص‏ ۳۲۹)

آقای ميرفطروس‏ می گويد:"دوره رضاشاه ومحمد رضاشاه با آن که از درخشان ترين دوران تاريخ ايران در صدسال اخير است، با اين حال از نظر بررسی و شناخت و اهميت واقعی آن ، از تاريک ترين ، مبهم ترين و آشفته ترين دوره ها است" و در جای ديگرتأکيد دارد که "دوره ی رضاشاه و محمدرضاشاه آنطوری که بايد و شايد مورد بررسی و شناخت قرار نگرفته ... است"

از نويسنده ی محترم بايد پرسيد، دوره ای که‌"... آن طوری که بايد و شايد مورد بررسی و شناخت قرارنگرفته است" و "...از تاريک ترين، مبهم ترين و آشفته ترين دوره ها است" چگونه می تواند يکباره "... از درخشانترين دوران صدسال اخير..." باشد. 

به نظر می رسدکه اين نتيجه گيری (درخشان ترين دوران... کذا)، تلقی شخص‏ آقای ميرفطروس‏ از " دوره رضاشاه و محمدرضاشاه"  باشد. بنا بر اين، من خواننده نبايد اين انتظار را از نويسنده ی محترم داشته باشم که ، ابتدا کمی هم از "صغرا- کبرا" ی نتيجه گيریِ اخير خود( بدون پيشداوری های جانبدارانه و آوازه گرانه و با تکيه بر معيار های پژوهشی)  بگويد؟

 

 آقای ميرفطروس‏ می گويد:

"سوأل اين است که روشنفکران ما - يعنی اپوزيسيون  و مخا لفان رژيم شاه - برای ارتقاء اين اصلاحات سياسی، چه طرح و برنامه ای ارائه کرده اند؟ اين را به اين خاطر می گويم که يک نظام سياسی را تنها سران آن ، تعيين نميکنند، بلکه اپوزيسيون نيز در هدايت يا انحراف آن نقش‏ مهمی دارد... من به بسياری از روشنفکران عصر محمدرضاشاه روشنفکران هميشه طلبکار لقب داده ام. روشنفکرانی که در دستگاه فکری و فلسفی شان نه تنها هيچ طرح و برنامه ای برای نوسازی کشور يا مهندسی اجتماعی نداشتند بلکه ضمن چشم بستن بر تحولات جاری جامعه ، مسيح وار ، همواره يک صليب"نه بزرگ" را بر شانه های خود حمل می کردند ... گويا خطاب به اين دسته از روشنفکران و رهبران سياسی بود که افلاطون می گويد: ای فرزانگان! اگر شما از حکومت دوری کنيد، گروهی ناپاک آن را ا شغال می کنند... می خواهم بگويم که در آن زمان ، ريش‏ سفيدان سياست و فرهنگ ما با شعار اصلاحات اجتماعی آری ، استبداد سياسی نه، می توانستند به تعادل و تفاهم اجتماعی کمک کنند و با حمايت از اصلاحات رژيم در جهت تجدد و توسعه ی اجتماعی ، از سوق دادن جامعه به يک انقلاب وهم آلود جلوگيری کنند..."

آن گونه که به نظر می‌رسد که کندوکاو در تاريخ از علايق آقای ميرفطروس‏ است. درست به همين خاطر، او می بايست در مورد ويژگی های سياسی روزگارپهلوی ها، حضور ذهن و اشراف و آگاهی بالايی داشته باشد. همانقدر که نيتِ انشاالله  خير و قابل فهم ! آقای ميرفطروس‏ در مورد امکان مشارکت و تأثيرگذاری روشنفکران در سياست های کلی مملکت و بخصوص‏ دموکراسی و آزادی، در ايرانِ زمان محمدرضاشاه قابل فهم است، به فراموشی سپردن عمدی جو سياسی-‌اجتماعی حاکم برايران آن سال ها و بخصوص‏ خلق وخوی و منش‏ آريامهر و حکومت فردی او تعجب برميانگيزد.

در پاسخ نگاه خوش‏ بين؟! آقای مير فطروس‏، در مورد امکان مشارکت روشنفکران در سياستگذاری مملکت، کافی است به مطلبی که در کتاب "معمای هويدا، دکترعباس‏ ميلانی،چاپ سوم،خرداد ۱۳۸۰ ، ص‏  ۲۹۴ "، در مورد آقای داريوش‏ همايون و تأسيس‏ روزنامه آيندگان آمد، اشاره کنم:

" در سال۱۳۴۴ داريوش‏ همايون که در آن زمان روزنامه نگاری ناسيوناليست و پراستعداد بود، ... در دوران اقامتش‏ ( در آمريکا) ... مقاله ای درباره ی رشد سياسی در ايران نوشت.معتقد بود که نظام سياسی را بايد، هرچه زودتر از درون اصلاح کرد. مقاله اش‏ در تهران جنجا لی به پا کرد. وقتی پس‏ از پايان سفرش‏ به تهران بازگشت، هويدا او را برای ناهار به دفتر نخست وزيری دعوت کرد... در ديدارش‏ با همايون، هويدا از اصلاحات سياسی مورد بحث در مقاله اش‏ پرسيد. ... همايون در جواب تأکيد کرد که شرط اول اين گونه نوسازی، ايجاد يک روزنامه ی مستقل و ليبرال مسلک و در عين حال وفادار به دولت است. می گفت چنين روزنامه ای می تواند سطح بحثهای جامعه را برکشد.... دراواخر سال ۱۳۴۵ جلسه ای در دفتر نخست وزيری تشکيل شد که هويدا ونصيری و همايون در آن شرکت داشتند. دستور جلسه چند و چون تأسيس‏ همان روزنامه ای بود که همايون در طلبش‏ بود...نام روزنامه جديد آيندگان بود... گرچه دولت اکثريت سهام آيندگان را در اختيار داشت، و گرچه ساواک از طريق ( منوچهر آزمون) در روزنامه حضور دايمی داشت و گرچه همايون خود روزنامه نگاری سرشناس‏ و قابل اطمينان بود و سالها عليه کمونيسم جنگيده بود، با اين حال اندکی پس‏ از آغاز کار آيندگان، خشم شاه عليه آن برانگيخته شد . دو نفر از مسئولان و صاحبان اصلی روزنامه (جهانگير بهروز، از روزنامه نگاران با سابقه، به خاطرمقاله ای که در سال ۱۳۵۰ در باب چند و چون آزادی مطبوعات نوشت و ديگری برادر حسنعلی منصور که خود از نخستين اعضای کانون مترقی بود و گويا خشم شاه به او به خاطر نوشتن مقاله ای بود در آيندگان) ... به دستور مستقيم شاه از آيندگان اخراج شدند... داريوش‏ همايون خود دست کم در دو مورد، مورد غضب ملوکانه قرار گرفت  ..."، يکی به اين خاطر که "انقلاب سفيد" را "فرايندی اصلاحی" ناميد و ديگر آن که در " مقاله ای تأويل پذير از کيش‏ شخصيت شاه انتقاد کرده بود."

وقتی که اعليحضرت با داريوش‏ همايونِ ضد کمونيستِ هوادارِ دولت و‌حاکميت اين می کنند، تکليف مخالفين معلوم است.

به هرحال، برای آن که آقای ميرفطروس‏، مختصر و مفيد، ابعاد و ويژگی های حکومت فردی محمدرضاشاه را به خاطر بياورد، به گزارش‏ دفتر اطلاعات و تحقيقات وزارت امور خارجه امريکا ، مندرج در کتاب معمای هويدا مراجعه ميکنيم.در صص‏ ۲۲۳-۲۲۴ از اين کتاب می خوانيم :

"... اين گزارش‏ در سال ۱۳۴۴ تدارک شده بود و وصفی دقيق از ساخت قدرت خودکامه در ايران ارائه می کند... می بينيم حتی در آن سال ابعاد قدرت شاه به راستی حيرت آور و خوف انگيز بود. در گزارش‏ آمده که: شاه کنونی فقط پادشاه نيست. در عمل نخست وزير و فرمانده کل نيروهای مسلح هم هست. تمام تصميمات مهم دولت را يا خود اتخاذ می کند، يا بايد پيش‏ از اجراء ، به تصويب او برسد. هيچ انتصاب مهمی در کادر اداری ايران بی توافق او انجام نمی گيرد. کار سازمان امنيت را به طور مستقيم در دست دارد. روابط خارجی ايران را خودش‏ اداره می کند. انتصابات ديپلماتيک همه با اوست. ترفيعات ارتش‏، از درجه سروانی به بالا، تنها با فرمان مستقيم او صورت می پذيرد. طرح های اقتصادی ... همه برای تصميم گيری نهايی به شاه ارجاع می شود. ... نمايندگان مجلس‏ را او برمی گزيند. در عين حال ، تعيين ميزان آزادی عمل مخالفان در مجلس‏ هم ، به عهده اوست. تصميم نهايی در مورد لوايحی که به تصويب مجلس‏ می رسد با اوست. شاه يقين دارد که در شرايط فعلی، حکومت فردی او تنها راه حکمروايی بر ايران است"

نمونه ی ديگر:

" به گفته ريچارد هلمز، که زمانی رئيس‏ سيا و بعدها سفير آمريکا در ايران بود" هيئت دولت، زير نظر هويدا ، توانايی ها و نهادهای لازم را برای تصميم گيری و سياست گذاری را پيدا کرده... اگر البته شاه اجازه دهد. از سال ۱۳۴۲ به بعد ، شاه به طور روزافزاونی در تصميمات و مسايل روزمره دخالت مستقيم پيدا کرد و ديگر حاضر نبود قدرت خود را به ديگران واگذار کند. " معمای هويدا، ص‏ ۳۶۰"

بازهم آقای ميرفطروس‏ اپوزيسيون رژيم محمدرضاشاه را سرزنش‏ کند که چرا از حکومت دوری کردند تا "گروهی ناپاک آن را اشغال کنند".

***

در صفحه 361 از كتاب معمای هويدا، از قول ريچارد هلمز، رئيس‏ سيا و سفير بعدی آمريكا در ايران می خوانيم:" با تأسيس‏ نظام تك حزبی ديگر در ايران حتی در ظاهر هم يك نيروی مخالف ، اما وفادار به رژيم شاه باقی نمی ماند، با در نظرگرفتن اين تحولات ، ديگر اميد چندانی به ايجاد حكومت دموكراتيك درايران نمی‌توان داشت."  

به رغم اين، آقای ميرفطروس‏ می فرمايد كه" پس‏ از استقرارامنيت اجتماعی، توسعه صنعتی و رفاه اقتصادی مردم، ظاهراً محمدرضاشاه در نظر داشت كه با ايجاد فضای باز سياسی، جامعه را به تدريج به سمت اصلاحات سياسی و تمرين دموكراسی هدايت كند و گويا تشكيل جناحهای پيشرو، سازنده و انديشمند ( در سال 1975) در درون رژيم برای انجام اصلاحات تدريجی سياسی جامعه بود."

 

استفاده از واژگان "ظاهراً" و "گويا"، در عبارت بالا، بيانگر آن است كه محقق محترم، خود نيزدر صحت آن چه كه میگويد، ترديد دارد.

آقای ميرفطروس‏، به درستی ميگويد كه:

"مدرنيته و جامعه مدنی، تنها مقداری ادبيات و جمله پردازی نيست بلكه - اساساً يك ذهنيت جديد است. يك ذهنيت تازه در برخورد با طبيعت و انسان . اين ذهنيت جديد، يك شبه و يا دو- سه ساله پديد نمی آيد بلكه منوط به آموزش‏ و پرورش‏ دراز مدت است."

اما نميگويد كه اين " آموزش‏ و پرورش‏ درازمدت" در چه حال و هوا و شرايطی می بايست انجام پذيرد . به علاوه، جای مدرنيسم  را با مدرنيته عوض‏ كرده و تعريف خودساخته و نادرستی ، از هر دو به دست می دهد:

"مدرنيته با مدرنيسم پيوندی اساسی دارد. اگربتوان مدرنيسم را تجسم عينی و مادی مدرنيته دانست، مدرنيته - اما- تجسم ذهنی ، معنوی و فرهنگی آن است."   

من نميدانم منظور آقای ميرفطروس‏ از عبارت" مدرنيسم پايگاهی است برای رشد و پرورش‏ مدرنيته " چيست. ولی اگر منظورش‏ شرايط لازم برای رشد و تداوم تجدد باشد، بايد گفت يكی از مهمترين مختصات وشرايط برای رشد و پرورش‏ مدرنيته، جامعه ای است بدون آمر و قيم . در واقع، به گمان من، عمده ترين عاملی كه (دردوران پهلوی اول و دوم) موجب كندی رشد تجدد شد، نبود آزادی های سياسی و سلطه ديكتاتوری خشن بر جامعه بود. در واقع، همانطور كه آقای ميرفطروس‏، خود در كتاب ديدگاه ها، صفحه 100 تأكيد دارد، " تجددگرايی اساساً با آزادی و دموكراسی همراه است. تجددگرايی در آزادی می شكفد و در دموكراسی پربارترمی شود."            

در اين جا، برای اجتناب از هرگونه بدفهمی، لازم می بينم كه فهرست وار، برخی از ويژگی های  مدرنيته را، با هم مرور كنيم. اما پيشتر، ذكر دو نكته را الزامی می بينم:

1ـ آقای ميرفطروس‏ در نوشته خود به بعضی از اين موارد، اشاره داشته است .

2ـ ويژگی های مدرنيته كه در زير خواهد آمد، دريافت های انحصاری من نيست ، بلكه نظرات عامی است كه در مورد آن ها، بين اهل فن ، اشتراك نظر وجود دارد.

مدرنيته ، مجموعه‌ای از تحولات اقتصادی، فرهنگی، سياسی، و... است. اين تحولات در ارتباط تنگاتنگ با يكديگر قرار دارند.

از نظر اقتصادی ، مدرنيته وابسته به سرمايه داری ومحصول دوره ای از تاريخ  است كه شهرنشينی شيوه غالب زيست انسان ها است .

بارزترين خصيصه مدرنيته فردگرايی است ، يعنی جامعه  مدرن، بدون فردگرايی قابل فهم نيست. 

جامعه  مدرن، نه جامعه ای دينی كه عرفی است. به اين معنی كه دين در حد موضوعی فردی تقليل می يابد. به عبارت آشنای امروزی، در يك جامعه  مدرن، دين از سياست منفك است.

در يك جامعه مدرن، رابطه  بين دولت و ملت را وفاق ملی ( كه ناشی از اراده عمومی است) تعيين می كند. بنابر اين، در چنين جامعه ای، دولت نه تنها آمر ملت نيست، بلكه مشروعيتش‏ را هم از مردم می گيرد.

 

جامعه مدرن ، كثرت گرا است. يعنی، در جامعه‌ای اين گونه، حقيقت به شكل مطلق وجود ندارد. همين جا ميتوان  "دموكراسی را به عنوان نهاد سياسی انتقاد و اختلاف نظر بين افراد يك جامعه تعريف كرد و روشنفكر را خلاق اين انديشه سياسی دانست."

عقلگرايی و خردباوری، از ديگر ويژگی های مهم جامعه مدرن است.  بنابراين جامعه ای مدرن است كه درآن فرامين آسمانی جايش‏ را به قوانين زمينی بدهد وزندگی را عقلانی كند. به عبارت ديگر جامعه مدرن، در كار افسون زدايی از باورهای دينی است؛ اما، به رغم اين، باورهای دينی همانطور كه گفته شد، به عنوان اعتقاداتی شخصی محترم شمرده می شوند.

از ديگر ويژگی هاي مدرنيته، حضور انديشه انتقادی است. در واقع انديشه مدرن، مدام در كار نفی خويشتن است و...

اما "واژه مدرنيسم به عنوان تعبير جامع و فراگيری جا افتاده است كه ناظر به گرايشی است بين المللی در شعر، داستان، نمايش‏، موسيقی، فيلم، نقاشی ، معماری و ديگر رشته های هنری غرب در سال های پايانی قرن نوزدهم. گرايشی كه بر بخش‏ اعظم هنرقرن بيستم نيز تأثيرات شگرف و چشمگيری گذاشته است." (مدرنيته و مدرنيسم، ترجمه و تدوين حسينعلی نوذری، انتشارات نقش‏ جهان، چاپ اول ، صص‏ 90-91 ).

در بحث مربوط به مدرنيته، آقای مير فطروس‏، در جايی  به "عدم شكوفايی مدرنيته " در ايران اشاره می كند، اما از علل اين عدم شكوفايی هيچ نمی گويد.

می گويد كه " تلقی ما از تجددگرايی (مدرنيته ) بسيار آشفته است" . می گويد كه " مقايسه تجددگرايی در ايران با تجددگرايی در اروپا يك قياس‏ نادرست است". اما، صرفنظر از كلی گويی، نمی گويد كه تلقی درست از " تجددگرايی ايرانی" چگونه است و مدرنيته در ايران با چه الزامات و چه محدوديت هايی رو به رو است و چه نوع مدرنيته با چه مختصاتی، دررابطه با ويژگی های تاريخی و فرهنگی ايران كارساز است. اما به رغم اين همه، آقای ميرفطروس‏ تلويحاً و به قول معروف دست به عصا می گويد كه "...ديكتاتوری نظامی از بالا" چاره درد ما است و تلويحاً می گويد كه با توجه به" تجربه ژاپن و كره ، مكزيك و شيلی "، تنها راه رستگاری اين است كه برای ظهور ديكتاتوری ديگر دست به دعا برداريم.

در بحث مربوط به مدرنيته، آن جا كه پرسشگر به درستی نقش‏ فرديت و حقوق فردی را به عنوان "عنصر محوری پويايی، رشد و شكوفايی همه جوامع" برجسته می كند، آقای ميرفطروس‏ برمیآشوبد و با متهم كردن تلويحی پرسشگران به كندذهنی و ديرفهمی، می گويد: "من در سراسر اين گفتگو كوشيده ام تا نشان دهم كه چرا و چگونه به علت فقدان مالكيت خصوصی مفهوم فرد و حقوق فردی در تاريخ فرهنگ ما نتوانست شكل بگيرد...." . از آن جا كه بحث "فرديت" و "حقوق فردی" پاشنه آشيل تئوری آقای ميرفطروس‏، در رابطه با حكومت پهلوی ها است، نويسنده محترم، در اين مورد با مغلطه كاری و پيش‏ كشيدن مسائل بی ربط از پاسخ طفره می رود. 

آقای ميرفطروس‏، در مورد نيروهای مخالف رژيم محمدرضاشاه می گويد:

"... نفی و نديدن زيبايی های هنری و ستايش‏ خون و شهادت، جلوه هايی از اين خصلت ها و اخلاقيات شيعی- ماركسيستی است. خصلت ضد مدرنيستی و ضد آزادی گروه های مذهبی و ماركسيستی ( كه خود را در شعارهای ضد سرمايه داری پنهان می كرد) به وجوه مشترك اخلاقی و مبارزاتی نيروهای ماركسيستی و مذهبی ، بعد گسترده تری داد. "

 

اولاً- آيا، اين ادعا، (" وجوه اخلاقی مشترك ماركسيست ها و مذهبی ها ... " )، قول معروف محمد رضاشاه ( اتحادِ‌ ارتجاعِ سرخ و سياه) و اصطلاح " ماركسيست های اسلامی" را به خاطر نمی آورد؟‌

ثانياً- نويسنده، در اين جا، معلول را جای علت می نشاند. بايد به خاطر داشت كه قبل از سال های بيست و به خصوص‏ در سال های بين 20  تا 32 هم فرهنگ و اخلاقيات شيعی! در جامعه وجود داشت و هم نيروهای چپ ماركسيست فعال بودند. اما نه از مبارزات مسلحانه، در اين سال ها خبری بود و نه از فرهنگ ستايش‏ خون وشهادت! علت رويكرد به مبارزه مسلحانه ، را بايد در جای ديگری جست. در جامعه ای كه اپوزيسيون به معنای مرسوم و شناخته شده اش‏ وجود ندارد، فرهنگ تحزب هم جايش‏ خالی است ماشين سركوب رژيم هم، همه جا حی و حاضرآماده خدمت است!!  ابراز هرگونه نارضايتی و مخالفت با رژيم هم ، زندان و داغ و درفش‏ را پيش‏ رو دارد و...  آيا می توان، در حاكميت اين اجبارها راه دست يازيدن به مبارزه ی مسلحانه را بست؟!

به قول زنده ياد محمد مختاری ، " در حقيقت (در چنين جامعه ای) ستيز، يك رفتار اجتماعی، يك ارزش‏ زندگی، يك اميد و انتظار روانشناختی به حساب می آمده است . محك و معيار خوب و بد و پيشرو و پسرو میشده است. راه ديگری وجود نداشته است".

اين را نيز همه میدانيم، كه در آن سالها، حزب توده ای بود، با گذشته و كارنامه و تجربه ای نامقبول و نامبارك؛ فلسطينی بود و رژی دبره ای و موج مبارزات مسلحانه موفق دركوبا و آمريكای لاتين و ديكتاتوری شاه و ساواك و باقی قضايا ، كه همه میدانيم و تكرارش‏ لوث كردن ويژگیهای سياسی حاكم برايران آن سال ها است . و اگر شريعتی و آل احمد و ديگران خون و شهادت را اصالت می دهند و مبارزه مسلحانه از جانب احمدزاده، "‌هم استراتژی و هم تاكتيك" ارزيابی میشود، علت را بايد در خفقان سياسی  و فساد اقتصادی حاكم بر رژيم محمدرضاشاه جستجو كرد. 

آقای ميرفطروس‏ فراموش‏ كردند كه  نيروهای چپ، در غياب آزادی های سياسی و اجتماعی، به خاطر آزادی و دموكراسی و پيشرفت و بهبودی حال انسان ايرانی مبارزه می كردند. اشتباهاتی هم داشته اند كه كسی منكر آن نيست. اما اين خطاها، نه علت كه معلول و نتيجه ناگزير حكومت های خودكامه و ديكتاتوری است كه منطق  گفتگو را برنمی تابند و همه راه های مسالمت آميز را می بندند.

به علاوه، اين كه مثل آقای ميرفطروس‏، پس‏ از گذشتِ بيش‏ از سی سال از وقايع آن سال های تب آلود  و پشت سر گذاشتن رويدادها و تحولات و دگرگونی های جهانی حيرت‌آوری كه هركدام بيش‏ از همه تاريخ به ما آموخت و ذهنيت و نگاه ما را به زندگی و هستی از بيخ و بن عوض‏ كرد، يك باره چونان يگانه "ارشميدس" دنيای سياست، ذوق زده و طلبكار در بوق و كرنا كنيم كه، " يافتم، يافتم" ، چه فضيلتی به بار می آورد؟

گيريم كه كارنامه روشنفكران به همان سياهی باشد كه آقای ميرفطروس‏ ترسيم كرده اند . اما، می پرسم، چگونه می شود محقق تاريخ بود و نقش‏ عوامل ديگر را در وقوع انقلاب نديد. آيا عجيب نيست كه از ميان همه نيروهايی كه در سقوط رژيم پهلوی نقش‏ داشتند، تنها حضور و عملكرد روشنفكران را( آن هم به مثابه جنايتی نابخشودنی) ديد و به ديگر عوامل و نيروهای اجتماعی ( به خصوص‏ نقش‏ و عملكرد خود شاه) عنايتی نداشت.

به باور من آقای ميرفطروس‏، عاملاً و عامداً در كار آن است كه برای روشنفكران عصر پهلوی دوم پرونده سازی كند. 

بررسی نقش‏ روشنفكران در روزگار پهلوی ها ، بحث دراز دامنی را می طلبد كه در حوصله اين مقال نيست. از اين رو، در اين جا با نقل نوشته ای از زنده ياد مختاری، اين بحث را به پايان می برم:

 

عوامل اساسی در رويكرد ناگزير به خطرپذيری قهرمانی را می توان چنين دانست: 1ـ  سد و سبعيت ديكتاتوری2- انفعال توده ها 3- روش‏ مماشات پخمگان و سياستگران حرفه‌ای بی عمل.

از اين رو در طرح و بررسی و نقد اين گرايش ، به راستی بايد بر لبه تيغ راه رفت. اين پل صراط است كه هرگونه لغزشی برآن سقوط به سمتی را در پی دارد. چشم دراندن بيش‏ از حد بر نقطه‌ای به همان اندازه دشواری به بار می آورد كه چشم برگرفتن از نقطه‌ای..." ( انسان در شعر معاصر، محمد مختاری، انتشارات طوس‏، چاپ اول، 400).

آقای ميرفطروس‏ ، از قول آل احمد می نويسد:

"ما نمیتوانيم از دموكراسی غربی سرمشق بگيريم .... احزاب و سازمان های سياسی در كشورهای غربی منبرهايی هستندبرای تظاهرات ماليخوليايی آميز، آدم های نامتعادل و بيمارگونه ... لذا تظاهر به دموكراسی غربی، يكی از نشانه های غربزدگی است."( ش‏ 5، ص‏ 7، 2 ).

نوشته بالا، نمونه ای است از جعل و سندسازی آقای ميرفطروس‏، جهت مخدوش‏ كردن ذهن خواننده  و اثبات ‌مدعای خود. چرايش‏ را در زير می خوانيم:

الف- با آن كه پاسخ ايشان در اين مصاحبه كتبی است، معذالك نويسنده محترم ، اين جا هم، مطابق معمول به ما نمیگويد كه اين قول از كدام منبع نقل شده‌است.

ب- بخش‏ اول و سوم سند آقای ميرفطروس‏، عبارت به هم پيوسته ای است از ص‏ 172 كتاب غربزدگی، به شكل زير:

"در چنين اوضاع و احوالی (  آل احمد به عنوان پيش‏ شرط، قبلاً به اين اوضاع و احوال اشاره می كند) ما نمیتوانيم ادای دموكراسی غربی را درآوريم نه مجاز به اين تقليديم و نه در صلاح مان است. تظاهر تنها به دموكراسی يكی ديگر از نشانه های غربزدگی است"

ج- عبارت "ما نمیتوانيم ادای دموكراسی غربی را درآوريم" ، از نوشته آل احمد، در سند آقای ميرفطروس‏، به صورت، "ما نمی توانيم از دموكراسی غربی سرمشق بگيريم"‌درمی‌آيد . همين طور جمله " تظاهر تنها به دموكراسی غربی، يكی از نشانه های غربزدگی است" ، با حذف واژه تأكيدی " تنها"، و اضافه شدن" لذا " به صورت " لذا تظاهر به دموكراسی غربی يكی از نشانه های غربزدگی است"، در متن آقای ميرفطروس‏ شكل عوض‏ می كند.

آقای ميرفطروس‏ ، جمله پيوسته مذكور را می شكافد و عبارت  ( ... احزاب و سازمان های سياسی در كشورهای غربی منبرهايی برای ارضا....) را كه مربوط به ص‏ 203 از كتاب غربزدگی است ، بازهم به شكل تحريف شده، در آن جاسازی می كند تا  قول تحريف شده آل احمد را، در اثبات مدعايش‏ به كار گيرد. در اين جا، ( بدون آن كه در كار ارزش‏ گزاری باشم) صورت تحريف نشده قول آل احمد ‌را، برای آگاهی خواننده نقل می كنم :

"... توجه كنيم به اين نكته كه احزاب در يك اجتماع دموكرات غربی منبرهايی هستند برای ارضاء عواطف ماليخوليايی آدمهای نامتعادل و بيمارگونه- از نظر روحی- كه به صف كشيده شدن روزانه پای ماشين و سرساعت برخاستن و سركار به موقع رسيدن و تراموا را از دست ندادن - فرصت هرنوع تظاهر اراده فردی را از آنها گرفته است و... " (غربزدگی، جلال آل احمد، چاپ سوم، 1375، ص‏ 203) 

آقای ميرفطروس‏ نمی گويد كه آل احمد، در اين بخش‏ از كتاب غربزدگی، بعضاً در كار انتقاد از "جنبه های منفی پديده( به قول خودش‏) "ماشينيسم"، به عنوان مشخصه عام زندگی مدرن است. ترجمه كتاب "كرگدن"، از "اوژن يونسكو" تلاش‏ ديگری است از آل احمد، در همين راستا. در اين جا وارد اين بحث نمی شوم كه از ديد يونسكو، "كرگدن" سمبل "فاشيسم" بود نه "ماشينيسم".

 

 بايد يادآور شد كه انتقاد از عوارض‏ مدرنيسم، كاری ست كه بسياری از فلاسفه غرب، از جمله   فلاسفه مكتب فرانكفورت به شكل عميق و همه جانبه به آن پرداخته اند.  

برای آن كه به ميزان صداقت آقای ميرفطروس‏ ، در اين مورد پی ببريم، قول زير را از آل احمد، كه تلقی او ازدموكراسی و نوع غربی آن‌ است، نقل می كنم. من گمان ندارم كه اين متن برای آقای ميرفطروس‏ ناآشنا باشد: 

" نكته ديگری كه در قلمرو امور سياسی به چشم میخورد تظاهری است كه به دموكراسی غرب میكنيم ، يعنی دموكراسی نمايی می كنيم . از خود دموكراسی غربی و شرايط و موجباتش‏ كه خبری نيست - آزادی گفتار- آزادی ابراز عقيده- آزادی استفاده از وسايل تبليغاتی كه انحصار دولتی است - آزادی انتشار آراء مخالف با سلطه حكومت وقت. هيچكدام نيست ولی حكومت های ما دموكراسی نمايی می كنند...." (غربزدگی  صص‏، 170- 171).

نمونه ديگری از صداقت آقای ميرفطروس‏، در نقل اسناد تاريخی :

ميرفطروس‏: " علی اكبر سياسی ... در خاطراتش‏ اشاره می كند كه ... سردار سپه نمايندگان انجمن را به نزد خود خواند. از طرف انجمن اسماعيل مرآت، نفيسی محسن رئيس‏ و خود او (سياسی) به اقامتگاه سردارسپه رفتند. سردار سپه میپرسد: شما جوان های فرنگ رفته چه می گوييد ... ( تلاش‏ ، دوره جديد ، ش‏ 5 ).

دكتر سياسی: "چيزی از تأسيس‏ " ايران جوان" نمی گذرد كه سردار سپه نخست وزير ، نمايندگان ايران جوان را به حضور خواند. انجمن دعوت سردار سپه را پذيرفت. البته جز اين هم نمی توانست بكند! اسماعيل مرآت، مشرف نفيسی، محسن رئيس‏ و من با اندكی بيمناكی به اقامتگاه او ... رفتيم ... گفت :- شما جوان های فرنگ رفته چه می گوييد، حرف حسابتان چيست؟...( علی اكبر سياسی، گزارش‏ يك زندگی، ص‏  76)

همان طور كه می بينيم، آقای ميرفطروس‏ ، دو عبارت معنی دار! "البته جز اين هم نمی توانست بكند" و "با اندكی بيمناكی به اقامتگاه او... رفتيم" را ، در نقل قول‌ خود، آگاهانه سانسور میكند! تا ذهن خواننده را كماكان در خدمت اهداف آوازه‌گرانه‌اش‏، پذير‌ا‌ نگهدارد.

  آقای ميرفطروس‏ ، در يك جا ما را از" شبيه سازی " برحذر می دارد:

"... تأكيد میكنم تا به عنوان يك متدلوژی از غلنيدن به " اينهمانی"‌، شبيه سازی و قرينه نمايی جامعه ايران با جوامع اروپايی پرهيز كنيم."

اما در مقابل اين نظر درستِ پرسشگران، كه "ناسيوناليسم متمايل به غربِ شاه، كه فاقد آزادی، ليبراليسم سياسی ، احترام به حقوق و آزادی های فردی و قانونمداری  بوده ... موجب شكست  يا... پا نگرفتن جامعه مدنی و و عدم رشد و توسعه همه جانبه‌ كشور گرديده" به همين متد متوسل شده و بیاعتنا  به تفاوت ماهوی ايران و اين جوامع،  برمی آشوبد و میگويد:

" من به تحليل های عاميانه ماركسيستی و تئوری های ساده انگارانه " اختناق = انقلاب " اعتقادی ندارم چرا كه تحولات سياسی در كره جنوبی، برزيل و خصوصاًً اسپانيا و شيلی نشان داد كه اين كشورها- عليرغم مشكلات عظيم سياسی و تنش‏ های عميق اجتماعی توانستند بدون انقلاب از حكومت های فردی و استبدادی به آزادی و دموكراسی سير نمايند."

محقق محترم مدعی است: " تا 6 ماه قبل از بهمن 57 ... در عرصه ی خارجی، رژيم شاه نه مديون بانك های خارجی بود  ....بلكه در آن زمان دارای چنان بضاعتی بود كه به بسياری از كشورهای اروپايی وآسيايی و آفريقايی وام يا كمك مالی داده بود."

 

در پاسخ محقق محترم بايد گفت كه، "... علائم بحران، در يك كلام فراوان بود ... " دولت در عوض‏ ماليات ها را افزايش‏ داد و از بعضی كشورها وام گرفت... در سال 1353 ايران دو ميليارد دلار مازاد بودجه داشت، اما طولی نكشيد كه اين مازاد به كسری بودجه  بدل شد. دولت 3/7 ميليارد دلاركم داشت... ماليات بر درآمد حقوق بگيران را افزايش‏ دادند. اين رقم در سال 1354 بالغ بر 02/4ميليارد دلار می‌شد و در ‌سال 1357 ‌به 86/5 ميليارد دلار رسيده‌ بود."( برگرفته از كتاب " معمای هويدا" ص‏ 372)

پيشتر گفتم كه آقای ميرفطروس‏، در اين نوشته هم، از حاصل پژوهش‏ های ديگران بهره می برد، و به گمان من برآن است كه با ثبت آن ها به نام خود، خواننده را از وسعت دانش‏ و پژوهش‏های خود متحير كند. پيشتر نمونه ای به دست دادم و اين جا مصداق های ديگری را پيش‏ روی قرار می‌دهم :

عباس‏ ميلانی: رشدسريع اقتصاد ايران بی شك برشمار و قدرت طبقه متوسط ايران افزود. از سوی ديگر، شاه تصميمات مربوط به چگونگی اين تحولات را به شيوه ای يكسره استبدادی اتخاذ كرد. بعيد هم به  نظر می رسيد  كه در آينده ای نزديك به خواست های سياسی اين طبقه تن در دهد. در واقع ، شاه نه  تنها مخالف سهيم كردن طبقه متوسط در قدرت بود، بلكه حتی حاضر نبود كه هويدا را ، پس‏ از سالها خدمتگزاری صادقانه، در قدرت سهيم كند. (معمای هويد ا،  صص‏ 359-360 )

ميرفطروس‏: "...‌روند مدرنيسم و توسعه تجدد در ايران، سبب پيدايش‏ طبقه متوسط شهری شده بود كه به تدريج بر اختناق و ساختار سياسی رژيم شاه اثر گذاشت ..." 

ميلانی: ( اين ) نقطه نظر... به كسانی تعلق داشت كه هرگونه فعاليت در چارچوب نظام موجود را عبث و بيهوده میانگاشتند. اينان را میتوان تجلی روايتی از نيست انگاری سياسی دانست كه در آن سال ها بر ذهن و زبان بسياری از روشنفكران ايران حاكم بود. .( معمای هويدا، ص‏ 257)

ميرفطروس‏: "من به بسياری از روشنفكران عصر محمدرضاشاه روشنفكران هميشه طلبكار لقب داده ام. روشنفكرانی كه ...  مسيح وار ، همواره يك صليب  " نه بزرگ" را بر شانه های خود حمل می كردند.

ميلانی: روشنفكران انقلابی عرفی مسلك دست كم از اين جنبه مهم، يعنی انكار مطلق مشروعيت دولت های حاكم، با الهيات تشيع هم رأی بودند. نسب فكری اين روشنفكران را بايد در نيست انگاری فكری روسی در سده ی نوزدهم سراغ كرد...‌اين دسته از روشنفكران روس‏ هرگونه تلاش‏ در جهت اصلاح نظام سرمايه داری يا استبداد سياسی را نه تنها كاری يكسره ياوه كه حتی زيانبار می دانستند. حاصل اين شد كه روشنفكران به براندازی... نظام حاكم دل بستند. (معمای هويدا، صص‏ 258-257)

ميرفطروس‏: در طول سالهای قبل از انقلاب57، مبانی و اصول اعتقادی مشترك، نيروهای ماركسيستی و مذهبی را به هم پيوند می داد ... پيدايش‏ ايدئولوژی ها وسازمان های خون فشان انقلابی ( كه هيچ طرحی برای مهندسی اجتماعی نداشتند بلكه با نهيليسم ويرانسازشان همه چيز را در انقلاب و با انقلاب می ديدند) ...  

 دكتر كاتوزيان: "... در اوايل آن سال، بانك جهانی، در نقش‏ ميانجی گری (ميانجی؟)، دو نماينده به تهران فرستاد. خلاصه پيشنهاد بانك اين بود كه انگليس‏ و ايران موافقت كنند عمليات توليد و صدور نفت از سر گرفته شود، مشروط بر اين كه بازده فروش‏ در اختيار بانك گذاشته شود و تا دستيابی به توافق نهايی نزد بانك بماند. مصدق با رد اين پيشنهاد مرتكب بزرگترين اشتباه زمامداريش‏ شد. اشتباهی كه جنبش‏ ملی ايران را محكوم به شكست كرد و برای مردم ايران از جنبه استقلال و جنبش‏ گرايی شان به بهای گزاف تمام شد..."                

 

 برگرفته از " تاريخ سياسی بيست و پنج ساله ايران، سرهنگ غلامرضا نجاتی، مؤسسه فرهنگی رسا، چاپ سوم، جلد اول صص‏ 30-31"

آقای ميرفطروس‏ با ثبت اين قول به نام خود می گويد : اشتباه دكتر مصدق "... رد طرح معقول و مناسب بانك جهانی در باره اختلاف با شركت نفت انگليس‏ " بود.   

در آغاز اين مقال گفته شد كه نقد اين نوشته آقای ميرفطروس‏ ، به دلايل عديده از جمله، كثرت و تنوع مسائل مطرح شده در آن كار ساده ای نيست. به علاوه، موارد ديگری در اين نوشته و ديگرنوشته های آقای ميرفطروس‏ خودنمايی می كند كه به سادگی نمی توان از آن ها گذشت. از جمله اين موارد شيوه رويارويی اين سال های آقای ميرفطروس‏ با خواننده است. در واقع، اين ديگر سنت نوشتاری او شده است كه دياری را در مقابل خود نبيند و بی هيچ نياز به استدلال و احتجاج، سوار بر موج هيجانات روزمره سياسی، با بهره گيری از احساسات ملی و نيازهای سياسی- روانی مخالفين جمهوری اسلامی در خارج كشور، مرتب جملات قصار و شعار به خورد ما بدهد و اين همه را به جای حقايق خدشه ناپذير تاريخی به خواننده حقنه كند. به بيان آشنای سال‌های ماضی، پژوهشگر محترم، با استعداد و قابليت حيرت‌آوری در كار آن است كه" عكس‏ مار"  را به جای "اسم مار" نقش‏ علم كند و برسر هربازاری برافرازد.

جثه نحيف و لاغر كتاب های اخيرآقای ميرفطروس‏، از يك سو و نوع مسائل مطرح شده در آن ها و تكراری بودن بسياری از مطالب و اظهارنظرها ،‌ از سوی ديگر شاهد اين مدعا است كه محقق محترم، در اين كتاب ها از تحقيق و كنكاش‏ كم كرده‌ و بر تبليغ افزوده است. 

در واقع پژوهشگرمحترم به جای تعمق و ژرف انديشی و دوری از جنجال، كه لازمه امر تحقيق است، شتابزده در كار آن است كه هر از گاهی با طرح موضوعاتی بعضاً غيرمتعارف وجنجالی و چاپ آن ها در نشريات پرتيراژغير تخصصی، از خود چهره‌ای همواره مطرح و استثنايی در كار پژوهشی ارائه كند. در حاليكه اين تعجيل و شتابزدگی و عنايت مفرط به روزمرگی و مسائل جاری سياسی و تهيه خوراك برای ذهن های ساده نگرِ آسان پذير، كار تحقيق را در حد ژورناليسمی مبتذل فرومی كاهد. 

 

 در اين ميان، نقش‏ برخی از جرايد (از جمله يكی از دو هفته نامه كثيرالانتشار فارسی زبان اروپا) قابل تأمل و درنگ است كه از يك طرف، با تبليغ و تمجيد و تحسينِ غيرمتعارف و اغراق آميز نام و نوشته های آقای ميرفطروس‏، در او ايجاد توهم كرده و از طرف ديگر، به واسطه سانسور و حذف مقالاتی كه با ديدی نقادانه و انتقادی به نوشته های محقق محترم مینگرند، راه هرگونه بحث و گفتگو با او را سد می كنند. تدابير و تمهيداتی از اين دست، آن چنان توهمی در آقای ميرفطروس‏ ايجاد كرده و چنان اثر سوء ومخربی بر او گذاشته است كه هيچگونه چون و چرايی را در مقابل نوشته های خود بر نمیتابد. اين واقعيت را در پاسخ آقای ميرفطروس‏ به نقدی از دكتر فاروقی، دكتررضا صابری، نادر بكتاش‏ و بخصوص‏ خانم آزاده سپهری، به وضوح می توان ديد. در مورد شخص‏ چهارم، محقق محترم آن چنان منقلب و از خود بيخود میشود كه به جای پاسخی متين و مستدل، در نقدی عصبی و توهين آميز، كراراً به ناسزاگويی دست میيازد و بخصوص‏( آن جا كه برای پاسخگويی و خراب كردن حريف! لقمه دندانگيری پيدا نمی كند!) تعداد صفحات نقد را، به عنوان نقطه ضعف نوشته طرف مقابل پيراهن عثمان كرده و( به رغم آن كه مدام از اخلاق و پايبندی به معيارهای اخلاقی می گويد) با بی انصافی و بی اعتنايی به ابتدايی ترين مبانی اخلاقی، او را به بی اطلاعی از قواعد دستوری و انشائی متهم می كند؛ بی آن كه قادر باشد حتی يك مورد از اين ( به اصطلاح ) " غلط‌های فاحش‏ انشائی و گرامری ... " را، به عنوان نمونه پيش‏ روی خواننده قرار دهد.

 

با هم بخوانيم:

 

اين همه بی پروايی، بی اخلاقی و بی اطلاعی از تاريخ، به علاوه غلط های فاحش‏ انشائی و گرامری در دستور زبان فارسی حاصل دو - سه صفحه نقد است كه كودكانه و خودپسندانه ادعاكرده..."  نقل از كتاب (هفت گفتار، علی ميرفطروس‏، " بی پروايی در نقد تاريخ" ، صفحه 50) ، در پاسخ به نقد خانم سپهری .

 

 مورد ديگرِ استفاده از اين شيوه تخريبی، به رويارويی آقای ميرفطروس‏ با نقد انتقادی آقای نادر بكتاش‏ مربوط می‌شود.در واقع ، اين ديگر جزو شگردها و ترفندهای شناخته شده آقای ميرفطروس‏، در بيشتر نقدهايش‏ شده است كه برای تحقير و تخفيف منتقدين خود( بی آن كه حجتی بياورد و نمونه ای دال بر صدق مدعايش‏ پيش‏ رو قراردهد) آن ها را به بيسوادی و حتی ندانستن قواعد دستور زبان فارسی متهم كند. 

 

ترفند ديگر آقای ميرفطروس‏ (در رويارويی با نقد هايی كه، به بيانات و نوشته های ايشان با ديدی انتقادی می نگرند) پاسخ دادن با نام اشخاص‏ ديگری است، كه اولاً - خود را، تلويحاً از مريدان و طلبه‌های آقای ميرفطروس‏ به خواننده معرفی می‌كنند ثانياً- عموماً به مدارك تحصيلی بالا تشخص‏ می يابند. ثالثاً - چونان محصولات يك بار مصرف، يك بار و فقط يك بار در صحنه مجادلات ادبی ظاهر شده و سپس‏ برای هميشه به تاريك خانه اشباح بر می گردند. در واقع آقای ميرفطروس‏، از‌زبان فضلايی كه وجود خارجی ندارند، برای خود به آوازه گری می پردازد.  

 

نمونه بياورم :

 

 در هفته نامه " نيمروز، شماره 422،جمعه 6 تيرماه 76، ص‏ 33" مقاله‌ای چاپ می شود از شخصی به نام دكتر مسعود حاتمی، تحت عنوان " بی پروايی و بی اطلاعی در نقد تاريخ " .

 

اين  مقاله، پاسخ تند و تيز و توهين آميزی است، به خانم سپهری كه جرأت كرده است به نقد آقای ميرفطروس‏ بنشيند. تا اين جای داستان با موردی چندان غيرعادی و نامتعارف رو به رو نيستيم . شخصی آقای ميرفطروس‏ را به نقد می كشد و قلمزن ثالثی( كه به اصطلاح از شيفتگان آقای ميرفطروس‏ است و از قضا، تيتر دكترا! را هم يدك می كشد) در نقدی هتاك، در مقام پاسخگويی و دفاع از او بر‌می آيد.

 

اما مطلب آن جا جالب و حيرت آور میشود كه بدانيم كه‌ دكتر مسعود حاتمی اصلاً وجود خارجی ندارد بلكه اين جناب دكتر!، همان آقای ميرفطروس‏ است كه با استفاده از اين نام و نامهای ديگری از اين دست، در كار سازماندهی كارزار تبليغی برای خود است ؛ چرا كه نوشته دكتر مسعود حاتمی كذا، بعدها با حذف چند سطر و پاك شدن رد و نام جناب دكتر!، تحت عنوان " بی پروايی در نقد تاريخ" ، جزو آثار قلمی آقای ميرفطروس‏، زينت بخش‏ كتاب هفت گفتار می شود.

 

گفتم كه، آقای ميرفطروس‏ با استفاده از شگردهايی اين چنين، در كار رونق دادنِ بازار خود، در دنيای ادب و فرهنگ فارسی است . ببينيم اين بازار گرمی ادبی تا به كجا كشيده  می‌شود:

 

در مقاله " بی پروايی و بی اطلاعی در نقد تاريخی" ، كه به نام دكتر مسعود حاتمی و به قلم آقای ميرفطروس‏، در نيمروز چاپ شده است، می خوانيم:

 

" مقاله حاضر ضمن پاسخگويی به بی پروايی ها، بی اخلاقی ها و بی اطلاعیهای منتقد، در عين حال ادای دينی است به صادق هدايت، سعيدی سيرجانی، استاد عبدالحسين زرين كوب و ميرفطروس‏، زيرا جان بيدار ما ، روشن از همت بلند آنان و ديگر عزيزان است."  نيمروز، شماره 422، ص‏ 33

 

يعنی دكتر مسعودحاتمی ( يا همان آقای ميرفطروس‏ خودمان)  به خواننده گوشزد می كند كه اولاً- اين مقاله ادای دينی است به بزرگان فرهنگ وادب فارسی كه آقای ميرفطروس‏ هم درشمار آنان است. ثانياً- بدانيم و به خاطر بسپاريم كه آقای ميرفطروس‏، همسنگ صاحب نامانی چون صادق هدايت و عبدالحسين زرين كوب و... است. ثالثاً- چنانچه من خواننده ، جان بيداری داشته باشم، بی هيچ چون وچرا، آقای ميرفطروس‏ هم همراه با ديگر بزرگان فرهنگ و ادب فارسی، در روشنی اين جان بيدار دخيل ميدانم.

 

رابعاً- در شأن آقای ميرفطروس‏ نيست كه به نقدهايی از اين دست پاسخ گويد، چرا كه لشگری از ادبا و فضلای آماده به خدمت، در ركاب او وجود دارد كه به شاگرديش‏ افتخار كرده و به جای او حق قلمزن هايی را (كه بخواهند نسبت به حضرت استاد اسائه ادب كنند) كف دست شان می گذارد.

 

گذشته از اين شيوه مرضيه تبليغات ادبی، آقای ميرفطروس، عموماً در رويارويی با منتقدين خود  گريزی هم به " جمهوری اسلامی " میزند و به گمان خودش، برای خراب كردن اين قلمزن ها ، آن ها و نوشته‌های شان را تلويحاً به جمهوری اسلامی منتسب می كند. اين معنی را، به عنوان نمونه در پاسخ آقای ميرفطروس‏ به دكتر فاروقی و به خصوص‏ خانم سپهری و نادر بكتاش‏ می بينيم:

 

" ... از آن جا كه اين گونه نقدهااز يك بنياد ايدئولوژيك و مطلق گرايانه مايه میگيرد، در زبان كلمات و استدلال به نقدهای بنيادگرايان و متعصبين اسلامی در ايران شباهت دارد... ما نمونه هايی از اين گونه نقدها را به قلم آقايی به نام نادر بكتاش‏ در نشرياتی بنام آرش‏ و انترناسيونال و غيره خوانده ايم و آخرين نمونه آن مطلبی است با نام رؤيای آريايی روشنفكر ايرانی...". 

 

 محقق محترم، از يك سو، بر ضرورتِ " نسبيت گرايی و و چند بعدی ديدن حوادث تاريخی" پا می فشارد و بر اين تأكيد دارد كه "روشنفكری با شك در داده‌های تاريخی آغاز می شود" اما، در عمل ، بی هيچ عنايتی به اظهارات خود ، نظراتش‏ را نه با شك كه با يقين شروع می كند و با حكم به پايان میبرد وبه علاوه ، همان گونه كه‌ در واكنش‏های محقق محترم در پاسخ به منتقدينش‏ ديديم، كمترين ترديدی را نسبت به صحت گفته ها و نوشته هايش‏ برنمیتابد و در برخورد با آن ها ، به واكنش‏ های عصبی و ستيزه‌جويانه كشيده می شود.

 

آيا عدم پايبندی عملی ‌آقای ميرفطروس‏ به برد‌باری ومدارا (در برخورد با نظرات مخالف)، دست يازيدن به شيوه های ناسالم و تخريبی ( از آن دست كه برشمردم) تحقير و تخفيف منتقدينی  كه در صحت فرمايشات ايشان ترديد‌كنند، چاپ و نشر نامه ها و مقالات جانبدارانه و تبليغی به نفع خود(با امضاء فضلايی! كه وجود خارجی ندارند) و متصف كردن مكررخود در اين مقالات به  القابی مثل " استاد مير فطروس" و... به اين معنی نيست كه محقق محترم در تكاپو است تا سهم بيشتری از آن چه كه متناسب با توانمندی های او است ، دردنيای پژوهشهای تاريخی برای خود دست و پا كند؟

 

گذشته از اين، آقای ميرفطروس‏ در سال‌‌های اخير، با شتابی باورنكردنی، عزم جزم كرده است تا تاريخ را در خدمت اهداف آوازه گرانه به كار گيرد . آيا تمهيداتی اين گونه، حاكی از آن نيست كه محقق محترم " ابر و باد و مه و خورشيد و فلك" را به خدمت فرا می‌خواند، تا جبران مافات كرده و هرچه زودتر" قدر بينند و بر صدر نشينند" وباقی قضايا، كه تصورش‏ مشكل نيست ؟

 

دردا و دريغا كه :

 

                دردست واقفان حقيقت قلم شكست                

 

                                   رونق، بساط مار نگاران گرفت