دفتـــــــــــرهای بیــــــــــدار

بازگشت به صفحه قبل

 

 

 

 

 

سوژه و برابر سوژه

کریس آرتور

 

 

کتاب پوستون زمان، کار و سلطهی اجتماعی یک متن غنی و حاوی موضوعهای متعددی است که من نمیتوانم در اینجا همهی آنها را (مثلا مفهوم "زمان مجرد") به بحث بگذارم. قصد من در اینجا فقط پرداختن به دو ایده اصلی او است. پوستون مفهوم سرمایه را به عنوان "ابرسوژهی خودشکلدهنده عصر ما، و حرکت آن در معنای هگلیاش" بحث میکند که من با این بحث او  صددرصد موافقام. دوم اینکه او، آن نقد از سرمایهداری را که ریشه در موضع اجتماعی پرولتاریا داشته باشد انکار میکند. در اینجا من پنجاه درصد با او مخالفام.

 

سوژهی هگلی

برای شروع مطلب اجازه دهید موضع پوستون را در باره "سوژه" عصر ما و نسبت آن با درک هگل روشن کنم. بحث دربارهی پیوند هگل و مارکس گاهی اوقات همچون یک دوگانگی منجمد و غیرمنعطف مطرح میشود. طبق این رویکرد دوگانه یا مارکس اصلا هگلی نیست، یعنی همه بینشهای هگل را رد میکند، و عبارتهای هگلی را باید در افکار مارکس همچون رسوبی درنظر گرفت که فقط جنبهی نگارشی داشته و موضوعی فرعی است؛ یا برخلاف این تفسیر، مارکس هگلی است، یعنی متد هگل به طور کامل و وسیع از طرف او به کار گرفته شده و عدم توافق با هگل فقط در سطح ذاتی تحلیل اجتماعی میتواند بحث شود.

پوستون یک موضع حد میانه را بر میگزیند، به این صورت که دیالکتیک هگلی را از شکل یک منطق عام به شکل یک منطق ویژه سرمایهداری در می آورد. آنچه هگل در اصطلاحهای اثباتی همچون فرآیند خودتحققی روح معرفی میکرد، پوستون همچون رشد و تکامل خصلت سرمایهدارانه سلطه تجرید یکسانساز و تمامیتبخش تفسیر میکند. "مارکس اظهار میدارد که یک سوژهی تاریخی به معنای هگلی آن در واقع در سرمایهداری موجود است... روابط اجتماعی ویژهی سرمایهداری... دارای آن خصلتهایی هستند که هگل به روح و عقل نسبت میدهد".(1) به بیان دیگر، هگل به درک شکلهای اجتماعی متناقض سرمایهداری نائل آمد اما "نه در تعین تاریخی آنها".(2) پس، ساختار انکشاف دیالکتیکی استدلال مارکس در سرمایه، باید مانند یک فراتفسیر بر هگل درک شود. مارکس، روش هگل را بر اقتصاد سیاسی کلاسیک "به کار" نبست بلکه مفاهیم و اصطلاحهای هگل را به وسیله مفهومپردازی نوین در شکلهای اجتماعی سرمایهداری به کار گرفت. (3)

در حالی که وارونه کردن صرف هگل یک فلسفه ماتریالیستی از تاریخ را به وجود میآورد که روی نوعی قالب پیشاتجربی دیالکتیکی بنا شده، دستآورد واقعی نقد مارکس از اقتصاد سیاسی این است که آن شکلهایی را که، مفاهیم هگلی آنها را مطلق و آرمانی کردهاند تعین اجتماعی بخشد. در این شکلها، یک "منطق" تاریخی را میتوان به طور واقعی تشخیص داد، اما این منطق محدود به پارامترهای رشد و تکامل سرمایهداری است، چون شکلهای اجتماعی آن به طور یگانهای به وسیله تجرید مادی تشکیل شده است به گونهای که نوعی دیالکتیک را پدید میآورد. روش با موضوع مورد بررسی خویش همخوانی و انطباق دارد. پوستون همچنین به درستی استدلال میکند که موضوع شناخت، جامعه تکامل یافته سرمایهداری است، و فقط در این جا است که ما با یک "مقوله یکسانساز و تمامیتبخش"، که همانا ارزش است مواجه هستیم. (4) همانطور که پوستون میگوید:

"دیگر شکلبندیهای اجتماعی تا این اندازه یکسانساز و تمامیتبخش نشدهاند: روابط بنیادین اجتماعی آنها به طور کیفی همگن نشده است. آنها نمیتوانند ... از یک اصل واحد سازنده استنباط شوند و از خود یک منطق تاریخی درونماندگار ضروری را به نمایش نمیگذارند." (5)

پوستون به درستی "پسا مدرنیستها و پسامارکسیستهایی" را که اعتبار مقوله کلیت را نفی میکنند و هگل و مارکس را برخطا میدانند، مورد سرزنش قرار میدهد، در حالی که هگل به طور غیرانتقادی و مارک  به طور انتقادی میگویند، منطق یکسانساز و تمامیتبخش شکل- ارزش به نحوی خود را تحمیل میکند که همه روابط دیگر، درون آن حکاکی و منعکس میشوند. ارزش را نباید، "تنها به عنوان یک عامل تنظیمکننده گردش و یا یک مقولهی استثمار طبقاتی در نظر گرفت، بلکه باید به مثابهی ارزش خودافزا، که فرآیند تولید را شکل داده و پویایی درونی جامعه سرمایهداری را پایه گذاشته در نظر گرفت." (6)

از اینجا این امر نتیجه میشود که مارکس "ابرسوژه" ویژهای را در سرمایهداری شناسائی کرده که شباهت زیادی با روح هگلی دارد. "سوژهی مارکسی، مانند نوع هگلی آن، انتزاعی است و با هیچ کنشگر اجتماعی همهویت نیست. به علاوه، هر دوی آنها به طوری در زمان انکشاف مییابند که مستقل از اراده افراد است".(7) این دیالکتیک رشد و تکامل در نتیجه خود را مانند یک منطق معرفی میکند." (8) مارکس در این حالت، به جای وارونه کردن دیالکتیک ایدهآلیستی هگل توجیهی "مادی" بدان میبخشد. "مارکس تلویحا تلاش دارد تا نشان دهد که "هستهی عقلانی" دیالکتیک هگل را باید دقیقا در خصلت ایدهآلیستی آن جستجو کرد. زیرا که این خصلت یک تجلی از شیوهی سلطه اجتماعی تکوینیافته توسط ساختارهای روابط اجتماعی است که ... یک حیات شبه مستقل به دست آورده است." (9) اما تفاوتهای مارکس با هگل نیز باید مورد اشاره قرار گیرند. "در حالی که سوژه هگلی فراتاریخی و دانا است، در تحلیل مارکس سوژه دارای تعین تاریخی بوده و نابینا است... این سوژه هیچ منی ندارد... و حاوی خودآگاهی هم نیست. ذهنیت اجتماعی و سوژهی تاریخی- اجتماعی باید از هم تمیز داده شوند". (10)

باید به پوستون برای تحقیقاش در باره این عدم شباهتها  تبریک گفت. مفسران معمولا با ارجاع به سرمایه به مثابهی یک "شبه- سوژه" خود را راضی میکنند، اما این کافی نیست. قدرت و توان هر اصطلاحی نیاز دارد که با اصطلاحهای دقیقتر توضیح داده شود؛ همان چیزی که در کار پوستون مشاهده میشود. اما در این عبارت، تز اصلی آن قدر قوی مطرح شده است که معلوم نیست چه چیزی از یک سوژه باقی میماند وقتی که این سوژه دارای منینیست، خودآگاه نیست، دانا نیست و ذهنیتی ندارد. ما معمولا سوژهی بدون آگاهی یا بدون ذهنیت را به حیوانات نسبت میدهیم که فعالیتشان صرفا در خدمت ادامهی بقایشان قرار دارد؛ همانطور که سرمایه با خودارزشافزایی، "جوهر" خود را حفظ میکند و افزایش میدهد (از طریق انباشت پی در پی ارزشهای افزوده). آیا این گرایش صیانت نفس برای تکوین یک سوژه کافی است؟

از نقطهنظر هگل، تجریدیترین قابلیت یک سوژه، آن چه که آزادی او را ممکن میسازد، توان دستهبندی چیزها تحت مفاهیم عام و کلی آنها و برخورد مناسب با هر یک از آنان است. آن ترتیبی که سرمایه کالاهای ناهمگون را همچون حاملان ارزش و ارزش اضافی که همان جوهر عام و کلی سرمایه هستند، فرا مینهد و ترتیبی که فرآیند تولید برای به حداکثر رساندن ارزش افزایی شکل میگیرد، نشان میدهد که ما با یک "ابرسوژه" طرف هستیم هرچند در معنای منطقی آن و نه چیزی دارای گوشت و پوست و استخوان. به علاوه از آن جا که این ساختار خودافزایی، خود را بر شخصیتیابی سرمایه، یعنی مالکان و مدیران، تحمیل میکند، پس این فرآیند با آگاهی، دانایی و غیره تکمیل میشود.

از نظر من بررسی پوستون از رابطهی بین هگل و مارکس قانعکننده است، و از آنجا که برخورد او با نظری که خود من نیز طرح کردهام همخوانی دارد، پس قضاوت من جای شگفتی ندارد. اما من بر این نظرم که این ادعا که کار مارکس را میتوان مانند نوعی جابهجایی و تغییر هگل مطالعه کرد، نیاز به توضیح بیشتری دارد. تنها در این صورت است که متوجه میشویم که آیا موضوع مورد بررسی با موفقیت توضیح داده شده و روشن گشته است یا نه. پروژهی شرح و تفصیل دیالکتیک سرمایه در جزئیات خود مملو از دشواری است و جای زیادی برای ناهمگونی و مشاجره باقی میگذارد.

 یک مورد از دشواریهای موجود در به کارگیری متافیزیک هگل با دقت به برخورد پوستون به ارجاعات مارکس حول "ذات" قابل مشاهده است. سه پاراگراف نقل شده است. اول پوستون به ما یادآوری میکند که مارکس در سال 1845 پردازش اندیشهبافانهی هگل در باره "ذات به مثابهی سوژه" را به باد ریشخند گرفت. (12) سپس او اشاره میکند که مارکس آشکارا نظرش را در سال 1867 عوض کرد و دو قطعه از مارکس را ذکر میکند که حاوی اصطلاح "ذات" هستند. (13) اما پوستون متوجه نشده است که این دو عبارت با یکدیگر متفاوتند و در ضمن از زمینهی بحث سال 1845 نیز متفاوت هستند. اولی، عبارت شناخته شده در فصل اول سرمایه است که به ارزش همچون "ذات" ارجاع میدهد یعنی چیزی که مارکس آنرا با کار انسانی مجرد یکسان تلقی میکند. دومی از فصل چهارم سرمایه برگرفته شده که در آن مارکس به "ارزش" به مثابهی "یک سوژهی خودپو" و یک "ذاتِ خودجنبنده" ارجاع میدهد. پوستون مینویسد:

"مارکس ... سرمایه را همچون ذات خودجنبندهای که همان سوژه است، توصیف میکند. در واقع با این کار، مارکس میگوید که یک سوژهی تاریخی در معنای هگلی آن در سرمایهداری وجود دارد". (14)

 این جا باید به یک لغزش قلم انجام شده دقت کنیم که کلمهی "ارزش" در عبارت مارکس به کلمه  "سرمایه" در تفسیر پوستون بدل شده است، اما این هیچ اهمیتی ندارد، چون در این بخش، بحث مارکس دقیقا چگونگی "تبدیل ارزش به سرمایه" است. (15) اما امر جدیتر این است که پوستون در مشاهدهی این که در ارجاعش به دو فصل از سرمایه و تبدیل "کار مجرد" به "ارزش" مرتکب خطا شده است، موفق نیست. به علاوه به نظر من، این موضوع چیزی به معنای یک لغزش نیست، زیرا که آنها را میتوان به مثابهی دو معنای متفاوت اصطلاح "ذات" فهمید. این اصطلاح به طرز عجیبی اغفالکننده است. سه معنا در این رابطه هست که باید از هم تفکیک شوند.

اول معنای ارسطویی کلمه (ذات) است که در آن، ذات مرتبط با چیزی خودکفا است چیزی که به حساب خویش زندگی میکند و حامل"عرض" است. به این معنا، هر انسانی یک ذات متفاوت است و "رنگ" آنها یک عرض است. این همان معنایی است که اسپینوزا آن را به امری مطلق تبدیل کرد. برای او فقط یک ذات عام وجود دارد که به شیوههای مختلف پدیدار میشود. به علاوه این همان معنایی است که در منطق هگل نیز به مثابهی نقطه عطف مقولهی ذات و به همین دلیل متمایز از مقولهی "هستی" از سویی و مقوله "صورت معقول" از سوی دیگر تبلور مییابد. مطمئنا این همان معنایی است که در فراز دوم "سرمایه به شکل ارزش خود یک جوهر است" بیان شده است.

معنای دیگر ذات این است که با  شکل در تقابل میافتد، و بیشتر یک معنای روزمره را افاده میکند، و معطوف است به اینکه چیزها "از چه ساخته شدهاند"، مانند گلدان که از خاک رس ساخته شده است. من فکر میکنم که تقابل طرح شده از سوی مارکس در فصل اول بین ذات و شکل ارزشی به این معنا است، و وقتی که او از کارمجرد به معنای ذات ارزش صحبت میکند به این مفهوم نظر دارد. سوم اینکه معنای دیگری نیز هست که در پدیدارشناسی هگل آمده است که در آن "جوهر" با "سوژه" در تقابل قرار گرفته و همان نیز توسط مارکس در 1845 به استهزا گرفته شده است. در این جا ذات آن چیزی است که به شکل پدیداری در مقابل سوژه دانا ظاهر میشود. هگل میگوید که تردستی و هنر این است که بر دوگانگی بین این دو از راه "درک ذات به مثابهی سوژه" فائق آئیم. به نظر من، با ظهور یک سوژه به وسیله فرمول پول- کالا- پول، معنای هگلی وحدت سوژه و "ذات" به بهترین شکلی قابل تعمیم به تابعیت واقعی فرآیند تولید در برابر سرمایه با هدف ارزشافزایی است. پس پوستون در یک صفحه هر سه معنا را استفاده میکند اما به گونهای که گویی آنها یک معنا هستند. در حالی که باید آنها را از هم تفکیک کرد تا در بستر مناسب خویش به کار .

 من در این جا فقط توضیح کوتاهی میدهم مبنی بر این که ربط هگل (با مارکس) این است که اشکال هستیشناسی ناب و خالصی که توسط او به طور ذهنی  در منطق او رشد داده شده و مقولهی بسیار جامع و فراگیر "ایده" را نیز میپوشاند (که سپس در فلسفه واقعیت هگل خود را به شکل تجسمیافته در جهان بیرونی نشان میدهد) دقیقا با دیالکتیک شکل ارزشی (که به وسیله نیروی تجریدگر مبادله تکوین مییابد) و تا فرمول عام سرمایه (که سپس تولید مادی را به تصرف خویش در آورده و آن را همچون یک فرآیند ارزشافزایی شکل میدهد) همخوانی دارد.

 

کار مجرد

به نظر من، سرمایه البته بر مبنای استثمار کار، خود میانجیگر است. مقوله یکسانساز و تمامیتبخش همان مقوله ارزش است، که در شکل  کالایی، شکل  پولی و شکل سرمایهای ظاهر میشود. و سپس در کار به "ذات" خود  تعین میبخشد. اما من فکر میکنم که تعیین رابطهی دقیق بین "ارزش" و "کار" دشوار باشد.

متاسفانه من بررسی صریح و شفافی در این باره در کتاب پوستون نمییابم. آنگونه که من آن را قرائت کردهام، این موضوع که کدام مقوله نسبت به کلیت اجتماعی و میانجیگری آن حالت اصلی دارد در ابهامی دائمی به سر میبرد. من در نقلقولهای قبلی از پوستون آن تعدادی را ذکر کردم که در آنها چنین جایگاهی به ارزش نسبت داده شده است. اما بیش از آن، او این جایگاه را به کار نسبت میدهد. نه به این خاطر که او به تز تاریخی مادی در باره نقش محوری فعالیت بارآور در ارتباط با تکوین همه شکلهای اجتماعی تکیه زده، بلکه چون فکر میکند که "کار" به ویژه در سرمایهداری به طور اجتماعی تکویندهنده است.

اما دشواری پیش روی من این است که نمیدانم دو ادعای زیر را چگونه  میتوان با هم سازگار کرد: "در سرمایهداری، کار خصلت اجتماعی خود را به واسطهی کارکردهای تاریخا معین خود به مثابهی یک فعالیت میانجیگرانه اجتماعی کسب میکند؛ به این معنا، کار در سرمایهداری شالوده و اساس اجتماعی خویش میگردد"، (17) و "ارزش ... به یک شکل عینیتیافته خود میانجیگر از روابط اجتماعی تبدیل میشود." (18)

اگر آنطور که پوستون مینگرد، سرمایه سوژه است و فقط فعالیت یکسانساز و تمامیتبخش آن است که ارزش را مانند یک امر بالفعل و کار مجرد را به مثابهی یک حقیقت عملی پیش میکشد، در آن صورت معقولانه به نظر میرسد که بگوئیم کار زمینه و اساس اجتماعی خود- میانجیگری نیست، بلکه یک لحظه در خودمیانجیگری سرمایه است و ارزش منشا و محصول توامان این سوژه است. اگر کسی بگوید که کار خالق ارزش است و سپس قربانی مخلوق خود میشود در آن صورت میتوان گفت که کار به عنوان خودمیانجی، و با اندکی تغییر بیان وساطتاش بیگانهکننده است، و در نتیجه از طریق از طریق فعالیت خود به طور توامان هم بیگانهکننده است و هم بیگانهشونده. این موضع مارکس در 1844 بود زمانی که او هنوز قدرت خودتکوینگر سرمایه به مثابهی یک سوژه را در نیافته بود. اما اگر شخص بگوید که سرمایه خالق ارزش است و کار همچون زمینهی نفی شده که به طور منفی فرانهاده شده است، در این صورت کار قربانی نفی مطلق سرمایهی خود فرانهاده شده است، یعنی کار به وسیلهی سرمایه به مثابهی یک کلیت مجرد تکوین مییابد و به سایه آن تبدیل میشود.

اما اگر شخص معرفی اولیه پوستون از این موضوع را دنبال کند به نظر    میرسد که او کار مجرد را بر سرمایه مقدم فرض میکند از همین رو است که کار به زمینهی اجتماعی خود تبدیل میگردد. او ایدهی کار مجرد را به شیوهای متفاوت از مارکس معرفی میکند. مارکس کار را به مثابه جوهر ارزش بیان میکند. به عکس، پوستون استدلال میکند که مجرد بودن کار در مبادله عام کالایی به معنای آن است که علیرغم فعالیت مشخص کار که منجر به تولید یک محصول معین میگردد، معهذا کار به لحاظ اجتماعی همچون یک وسیله برای کسب و تصاحب محصولات دیگر به واسطهی سازوکار مبادله ظاهر میشود، پس تعین مشخص آن از نظر محو شده و شکل یک تعمیمیافتگی مجرد را به خود میگیرد. همهی انواع کار صرفا به خاطر اینکه به شکلی در درون یک کلیت اجتماعی ادغام گشتهاند، فرآوردههای آنها، شکل ارزش به خود میگیرد. (19)

این استدلال در واقع میگوید درشکه را باید پیش از مهیا کردن اسب ببندیم. در یک اقتصاد مبادلهای به طور کلی، کار فقط شکل یک وسیلهی کسب معاش نیست و تا حدی چنین است، در صورتی که شخص بتواند کسی را بعنوان مشتری بیابد تا به آن چه فرد عرضه میکند، نیاز داشته باشد. فقط در یک اقتصاد پولی است که کار به یک وسیلهی کسب به طور کلی تبدیل میشود. توالی شرطی به این ترتیب نیست که: کار مجرد- ارزش- پول، بلکه شکل معکوس آن درست است. پول همه کالاها را همچون ارزش پیش مینهد و وضع آنها همچون ارزش، هویت مجرد همه انواع کارتجسمیافته در محصولات را سبب میشود.

 نظر من این است که سرمایه خود را همچون محصول خود پیش مینهد اما با این کار به شکلی پنهان، کار و طبیعت را به عنوان شرایط وجود خود مطرح میکند. این جنبههای سرکوب شده (کار و طبیعت) انتقام خود را در کوتاه مدت(انقلاب) یا درازمدت (سقوط زیست محیطی) از او میگیرند.

 

دیدگاه انتقادی

مارکس در سرمایه توضیح میدهد که نقد او معرفی دیدگاه "طبقهای است که وظیفهی تاریخی آن، واژگون کردن شیوهی تولید سرمایهداری و انحلال نهایی همه طبقات است و این وظیفه را تنها پرولتاریا به عهده دارد. (20) او علت این گفته را ذکر نمیکند. اما من فکر میکنم که با اطمینان میتوان موضوع را این گونه شرح داد که او هنوز بر نظری که چیزی بیش از 25 سال از اظهار آن میگذرد پای میفشارد. "پرولتاریا مجبور است... که خود را منحل کند و بدین وسیله قطب متضاد خویش یعنی مالکیت خصوصی را نیز منحل کند... این، آن جنبه منفی آنتیتز است، ناپایداری آن در نفس آن نهفته است، مالکیت خصوصی خودالغاءکننده و الغاءشدنی است".

علت اصلی شورش به خاطر این نیست که کار سهم مناسب خود را دریافت نمیکند بلکه شورش علیه خود کار است که انجام میشود:

"در همه انقلابات تاکنونی شیوهی فعالیت، نامتغیر مانده است، و پرسش فقط به توزیع متفاوت این فعالیت معطوف بوده است یعنی توزیع جدیدی از کار بین سایر افراد در نظر بوده است، در حالی که انقلاب کمونیستی در راستای تغییر (انقلابی) شیوهی فعالیت تاکنون موجود برای محو کار جهتگیری میکند... "(22)

آنچه در این جا حائز اهمیت است دانستن این نکته است که منظور مارکس از کار در این مقطع، "فعالیت آزادانه مولد نیست بلکه بیگانهشدگی آن در نظامهای مالکیت خصوصی و تقسیم اجتماعی کار است". (23) کاربرد این درک از "کار" متاسفانه در مارکس متاخر به چشم نمیخورد، نزد او دیگر فعالیت مولد آزاد جایی ندارد، مثلا در نقد برنامهی گوتا "کار" به "یک خواستهی اصلی زندگی" تبدیل میشود. پس، "کار بیگانه شده" در نوشتههای اولیه او حشو و زائدی است که در کارهای متاخرش دیده نمیشود.

حالا پوستون با نقطه عزیمت نقد مارکس کاملا مخالف است. اما جای تعجب دارد که او متوجه این نکته نمیشود. پوستون میگوید: "منطق ارائهی مارکس، ایده پرولتاریا به مثابهی سوژه انقلابی را تایید نمیکند." (24) اما چرا او چنین ادعایی را طرح میکند؟ زیرا او فکر میکند از این واقعیت که "کار" خصلت نظام ارزش را تعیین میکند، این نتیجه حاصل نمیشود که پرولتاریا میتواند نقطه عزیمت اجتماعی نقد باشد. اشتباه مهلک پوستون اما در اینجا است که او از بیان کلمات "به طور کامل" و "صرفا" در عبارت زیر: "سرمایهداری نمیتواند به طور کامل و صرفا در پرتو مفاهیم طبقاتی درک شود"  به انکار و نفی کامل اهمیت مبارزه طبقاتی برای سوسیالیسم میرسد.

نکته اصلی کتاب او این است که مارکسیسم "سنتی" سرمایهداری را از نقطه نظر کار نقد میکند، در حالی که از نظر مارکس، خود کار در سرمایهداری "موضوع" نقد است. (25) نتیجهای که او اخذ میکند این است که طبقه کارگر به جای آنکه تجسم نفی سرمایهداری باشد در آن "ادغام" شده و در جهت رشد آن تکاپو میکند. (26) بدین ترتیب به نظر پوستون از آنجا که سرمایه بر کار پرولتاریا تکیه زده پس "غلبه بر سرمایهداری نمیتواند بر از طریق عروج طبقه کارگر بنا شود". (27) البته که این امر شدنی است، کارگران به طور توامان هم در چارچوب سرمایهاند و هم علیه آن حرکت میکنند، آنها به شکلهای مختلف این دوگانگی را حمل میکنند، اما همیشه مترصد اولین فرصت برای شورش علیه این "میانجیگری" هستند.

 پوستون، بین یک نقد از منظر کار و نقد خود کار، یک تقابل مصنوعی ایجاد میکند. آنگاه که کار خود را همچون زمینهی استثمار خود درک میکند در مقام انتقاد از خود میایستد و در نتیجه جایگاه اجتماعی کار منجر به ایجاد یک جنبش گذر از خویش و فرارفتن از وضع موجود میشود. پس من موضع مارکس را "نقطه نظر انتقادی از منظر کار" (28) خصلتبندی میکنم. حتی اگر کار کاملا تحت تابعیت سرمایه درآمده باشد (که هرگز در واقعیت اتفاق نمیافتد) و پرولتاریا ناگزیر از انجام این فعالیت کاری باشد باز هم باید روشن باشد که بین کار انجامیافته و طبقهای که انجام آن را به عهده گرفته، تفاوت هست. پس نقد از نقطه نظر کار به مثابهی چیزی سلبی و منفی مطرح میشود: از آنجا که سرمایه باید آن را همچون کار بیگانه شده تولید کند، پس این کار حالت منفی و سلبی نسبت به سرمایه دارد، و از سوی دیگر حالت منفی و سلبی نسبت به خود کارگران نیز دارد زیرا میل به تمرد و سرکشی در برابر تحمیل کار بیگانه شده از سوی سرمایه را در آنان بیدار میکند.

 پس اشاره پوستون به ادغام "کار" همچون یک مقوله از کلیت اجتماعی موجود دال بر این نیست که پرولتاریا از شکل دادن به خود به مثابهی یک ضد سوژه در برابر سرمایه و در شورش علیه بردگی مزدی ناتوان باشد. در واقع، هیچ نیرویی بیش از خود سرمایه به این امر واقف نیست که حیات سرمایه و حفظ خدمات کار در این راستا تنها بر "جبر کور اقتصادی" بنا نشده است و به همین دلیل نیز فعالانه تلاش دارد تا "گورکنان" اجتماعی خویش را از هم جدا کرده و آنها را منفعل کند. به بیان زیبای مایکل لبوویتز سرمایه باید دائما در پی "نفی نفیکنندگان خویش باشد"  (29)

 رمز و راز نقد در کشف "آن دیگریهای" سرکوب شده سرمایه است که چنین وانمود میکند که آنها یعنی زمین و کار را به لحظههای نفی (Aufheben) فروکاسته است. نقد در این مسیر فرارفتن از سرمایهداری را بر خودبیانگری پرولتاریا به مثابهی سوژهی متقابل (برابر سوژه) بنا میکند.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

پاورقی:

1- پوستون، 1993، صفحه، 75.

2- پوستون، 1993، صفحه، 81.

3- همانجا.

4- پوستون، 1993، صفحه، 271.

5- پوستون، 1993، صفحه، 79.

6- پوستون، 1993، صفحه، 278.

7- پوستون، 1993، صفحه 76.

8-  همانجا.

9- پوستون، 1993، صفحه، 81.

10- پوستون، 1993، صفحه، 77.

11. مراجعه شود به آرتور، 2000a،2002  ،2003

12. مارکس 1975 (1845)، مقایسه شود با هگل 1949 (1807)صفحات  80-4، مارکس همچنین بسیار منتقد هگلگرایی است رجوع شود به مارکس 1976 (1847)، صفحات 162-5

13. پوستون، 1993، صفحه، 75

14. همانجا

15. مارکس 1976 صفحات 255-6

16. برای بحث مربوطه رجوع شود به آرتور 2001

17. پوستون، 1993، صفحه 151

18. پوستون، 1993، صفحه 154

19. پوستون 1993، صفحات 148-52 موضوعی که پوستون در باره آن بسیار مختصر صحبت میکند موضوع نظام اجتماعی استالینیستی است. او  بدون هیچ استدلالی اعلام میکند که ارزش تنها یک مقولهی مربوط به "سرمایهداری لیبرال" نیست (پوستون 1993، 278)، و اینکه وظایف انجام شده توسط بازارها در تکوین تاریخی تولید کالایی نقش اساسی ندارد و لزوما چیزی ذاتی (این نظام) نیست و در نتیجه میتواند یک ماشین اداری (پوستون 1993، 278) نیز  جایگزین آن گردد. اما من چنین چیزی را نامحتمل ارزیابی میکنم. احتمالا آنچه او در ذهن دارد استدلالی بدین شرح است که اگر "منطق سرمایه در صنعت "مادیت" (پوستون 1993، 291)یابد و در نتیجه "تولید صنعتی مادیتیابی سرمایه باشد" (پوستون 1993، 352)در آن صورت همه انواع تولید صنعتی باید سرمایهدارانه باشند". اما این یک سفسطه آشکار است. این استدلال چیزی شبیه نظر مزارش است که من به آن جواب دادم (آرتور 2000b).

20. مارکس 1976، 98

21. مارکس 1975 (1845)، 36

22. مارکس و انگلس 1975 (1846)، 52ا

23. اتفاقا، پوستون به خطا اعلام می کند که مارکس "کار را به طور فرا تاریخی" در دست نوشتههای اقتصادی و فلسفی سال 1844 بررسی میکند (پوستون 1993، 74). به عکس، "کار" اصطلاح مورد نظر مارکس برای شکل معین  فعالیت مولد سرمایهدارانه است. به علاوه پوستون همچنین خوانش نادرستی از مارکس به کار هگل دارد، چون او این ارجاع را اثباتی میگیرد. جایی که ارجاع مارکس به سیاحت روح از راه بیگانهشدگی همان است که هگل آن را در پدیدارشناسی "کار نفی و سلب"  خوانده است. (این نکات به طور مفصل در کتاب من، آرتور 1986، بحث شده است).

24- پوستون، 1993، 325

25- پوستون، 1993، 388

26- پوستون، 1993، 389

27- پوستون، 1993، 371

28- آرتور، 1986، 145.

29- مایکل لبوویتز، 1992،.85