دفتـــــــــــرهای بیــــــــــدار

بازگشت به صفحه قبل

 

 

پایان مرگ سوژه

پیتر هادیس

 

جابهجایی موضوع به محمول و محمول به موضوع، [یا به عبارت دیگر] تعیینکننده با تعیین شده همیشه بیواسطهترین [امر] انقلاب است. (1)

 

جنبشی که از دل اعتراضهای سیاتل علیهی سازمان تجارت جهانی در 1999 سر برآورد در پیوند با بازسازی نقدی مارکسیستی علیهی سرکوب و بیگانهشدگی از جایگاه جدیدی برخوردار است و میتواند از آماج قرار دادن صرف سرمایه همچون پیکر شخصیتیافته[سرمایهداران] فراتر برود.

آن شیوه از گردهمایی را که دهها هزار کارگر، دانشجویان، فمینیستها، مردان و زنان همجنسگرا، طرفداران محیطزیست و فعالان جهان سومی در سیاتل و در دیگر اعتراضها و تجمعهای خود به نمایش گذاشتهاند، باید همچون مقاومت جدیدی در برابر تداوم منطق خودگستری و جهانشمولی سرمایه به شمار آورد. این امر به معنای آن نیست که هر کسی در این جنبش اعتراضی، مطالبات خود را طرح کرده به سطحی شایسته از آگاهی دستیافته است. بسیاری هنوز صورت مسئله را همچون چیزی مربوط به حرص و آز شرکتها، مالکیت خصوصی یا فقدان کنترل دموکراتیک بر شرکتهای چندملیتی توسط دولتهای ملی تعریف میکنند. مسئله اما از عمق بیشتری برخوردار است و نباید سرمایه را که در ذات خود یک رابطهی اجتماعی است به عنوان چیزی بدیهی در نظر گرفت. اما عمق و وسعت اعتراضهایی که در سیاتل آغاز شد، نشان میدهد که ما با جنبشی مواجهایم که دارای توانی است که میتواند نفس وجود سرمایه و شکل غالب و مسلط میانجیگری اجتماعی سرمایه را به چالش کشد.

با توجه به این شرایط است که اثری [مانند اثر پوستون: م] که:

نخست سرمایه را به مثابهی یک شکل تجریدی سلطه، که ریشه در کار به عنوان مولد ارزش دارد؛ مورد هدف قرار میدهد.

 دوم کسانی را مورد نقد قرار میدهد که صرفا بر مالکیت خصوصی، اشکال نابرابر توزیع و "هرج و مرج بازار" متمرکز شدهاند.

 و سرانجام اثر مارکس را به عنوان نقدی از کار به عنوان مولد ارزش معرفی میکند نه به مثابهی کاری که از راه برنامهریزی، در جهت "تحقق" آن گام بر میدارد.

 باری چنین اثری در روزگار ما حرف زیادی برای گفتن دارد.

کتاب "زمان، کار و سلطه اجتماعی" را نباید صرفا تلاشی برای نقد "مارکسیستهای سنتی" پنداشت، بلکه باید آن را به عنوان اثری در نظر گرفت که در آن، کار همچون مولد ارزش به مثابه اصل سازماندهی جامعه نوین مورد نقد قرار گرفته است.  به علاوه اصیل بودن اثر پوستون، در طرح این نکته است که منطق کار مارکس نشان میدهد که "طبقه کارگر در سرمایهداری ادغام شده و تجسم نفی آن نباید تلقی شود." (2)

از آنجا که این ادعا، شالودهی اصلی برخورد پوستون و استدلال او است، من در پایین تلاش خواهم کرد تا آنرا به ترتیب زیر شرح و توضیح دهم:

اولا: نقد او از "مارکسیسم سنتی،

ثانیا: تلاش او برای کم رنگ کردن کارگر همچون سوژه در سرمایه مارکس،

و سرانجام نظر کلی او راجع به رابطهی هگل مارکس.

 

نقش سوژه در "مارکسیسم سنتی"

پوستون نقد خود را از "مارکسیسم سنتی" بر دفاع آن از یک "متافیزیک کار" بنا مینهد، یعنی آنها، به سرمایهداری از زاویه "کار" حمله میکنند به جای آنکه نقدی از خصلت خودِ کار در سرمایهداری ارائه دهند.

پوستون به درستی میگوید که کار منبع همه ثروت مادی نیست، اما باید آن را منبع کل ارزش به شمار آورد. فقط تحت سرمایهداری است که کار به چنین نقشی نائل میشود. چرا که در اینجا کار دارای خصلت دوگانهای است که آنرا به کار مشخص و کار مجرد تقسیم میکند. به دلیل وجود کار مجرد، "کار" به یک فعالیت میانجیگر اجتماعی تبدیل میشود که سلطهی خود را بر همه روابط اجتماعی گسترش میدهد. کار مجرد، جوهر ارزش و در نتیجه جوهر سرمایه است. "مارکسیسم سنتی"  به جای نقد تعین تاریخی کار همچون مولد ارزش، کار و کار مولد ارزش را با هم مخلوط کرده و دومی را به طور ایجابی و اثباتی طرح میکند.

به همین دلیل، خصلت کار همچون مولد ارزش، به موضوع نقد تبدیل نمیشود. پوستون مینویسد:

"وقتی "کار" را نقطه عزیمت نقد خود قرار دهیم، آنگاه سطح تاریخی رشد تولید به معیار بسندهای برای روابط موجود تلقی شده؛ این نقدی است که بر شیوهی توزیع موجود معطوف شده است. تولید صنعتی اما موضوع نقد تاریخی نیست بلکه باید به مثابهی جنبه"مترقی"جامعه دیده شود و با این که به طور فزایندهای توسط مالکیت خصوصی و بازار به زنجیر کشیده شده اما شالودهی جامعه سوسیالیستی را تشکیل میدهد". (3)

چنین نقطه عزیمتی [یعنی کار. م] نه میتواند خطای جوامع "نوع شوروی" را بررسی کند که از حل مسائل و مشکلات اجتماعی ویژهی سرمایهداری ناتوان بودهاند و نه آنکه میتواند تحول آنها را به سمت نظامهای "بازار آزاد" توضیح دهد. مارکسیسم سنتی موضوع نقد مارکس را [کار همچون مولد ارزش] به جای اصل سازماندهی یک جامعه نوین اشتباه میگیرد، و "قادر نیست شباهت ساختاری فزاینده بین سرمایهداری "خصوصی" و سرمایهداری دولتی را تبیین نماید که خود را "کمونیسم" نام نهاده بود. این موضوع اما از اهمیت فوقالعادهای برخوردار است. تا زمانی که "مارکسیسم" همچنان با آن شکلبندیهای اجتماعی تداعی شود که به نام مارکس حکومت کردهاند، از ارائه یک توضیح مجابکننده در رابطه با رشد و سقوط این کشورها عاجز میماند و در نتیجه تعداد زیادی از مردم نمیتوانند اهمیت ایدههای مارکسیستی را دریابند، و یا آن را مستقل از این جوامع مورد بررسی قرار دهند.

تلاش پوستون برای متمایز ساختن دیدگاهی که عزیمت خود را از "کار" آغاز میکند (یعنی کار همچون مولد ارزش) و نقطه نظری که نقد خود را بر خود کار استوار میسازد تلاش ارجمندی است که در امر بازسازی جدی تحلیل مارکسیستی باید مورد توجه قرار گیرد. اما پوستون در تحلیل خود با انکار نقش پرولتاریا به مثابه سوژهی انقلابی که مارکسیسم سنتی آنرا عمده میکند، دچار مشکل میشود. پوستون میگوید که مارکسیسم سنتی با این تحلیل، خود کار را با کار همچون مولد ارزش اشتباه گرفته است:

"هر نوع تئوری که پرولتاریا یا نوع بشر را به مثابهی سوژه تلقی کند، در واقع خواهان تداوم فعالیت سازندهی سوژه است و نه غلبه بر آن. چرا که فعالیت به خودی خود به عنوان امری بیگانه شده در نظر گرفته نمیشود". (4) یعنی آنکه برای پوستون تفاوتی واقعی بین کارگران و شیوهی کاری که آنها در آن به فعالیت مشغول اند، وجود ندارد. پیشرفت این یکی منجر به پیشرفت اثباتی دیگری میشود.

آنچه که او "مارکسیسم ریکاردویی" مینامد، آن گرایشی است که بر تفاوت بین ارزش نیروی کار و ارزش به عنوان محصول کلی متمرکز میشود و از "خصلت ویژهی اجتماعی" کار همچون مولد ارزش غافل میماند. از نظر او این امر بخش ادغام شدهای دیدگاهی است که پرولتاریا را به مثابه سوژه مینگرد. این نظر بسیار مسئلهساز است. او البته به درستی تاکید میکند که مارکس تئوری ارزش کار ریکاردو را غیر انتقادی در تئوری خود جذب نکرده است. مارکس نشان داد که ریکاردو با آن که میزان و کمیت ارزش را تحلیل میکند اما نوع کاری را که ارزش تولید میکند در نظر نمیگیرد، تو گویی که ارزش یک خصلت طبیعی "کار" به شمار میرود.

اما مارکس این را ادای سهم ریکاردو میداند که بین کار مشخص که ارزش مصرفی ایجاد کرده و کار مجرد که ارزش آفریده،  تمایز قایل شده است.

 اما پرسش این است که چرا ریکاردو نوع کاری را که ارزش ایجاد میکند مفهومپردازی نکرد؟ چه چیزی مانع او شد برای اینکه تعین تاریخی کار همچون مولد ارزش را درک کند؟

پاسخ این است که مقولات نظری او به حوزه سوژه بودن کارگران ارتقاء نیافت. در تحلیل ریکاردو بین کارگران و کار جابهجایی صورت میگیرد و به این امر منجر میشود که کارگران را همچون یک شئی (یک کالا) در نظر گیرد.

با وجود آن که ریکاردو به اختلاف بین ارزش نیروی کار و ارزش محصول کل پی میبرد، اما هرگز در تفاوت بین کار به مثابهی کالا و کار به عنوان فعالیت به تحقیق نمیپردازد. ریکاردو کار مولد ارزش را به شکلی فراتاریخی ارزیابی کرده و مسئلهی سوژه بودن کارگران را بررسی نکرده است.

نقد مارکس از هگل نیز پدیده مشابهی را نشان میدهد. هگل مطمئنا از کار همچون مولد ارزش آگاه بود. او در اولین کتاب "فلسفه روح" مینویسد: "هرچه کار ماشینیتر میشود ارزش کمتری دارد و فرد (کارگر) باید زحمت بیشتری بکشد... هر چه بارآوری کار افزایش مییابد ارزش کار کمتر میشود". (5)  هگل حتی "کار" را به مثابهی "نفی مطلق" تعریف کرد. همانگونه که مارکس مشاهده کرد، هگل بر شالودهی اقتصاد سیاسی ایستاده بود. از نظر هگل،  عینیتیابی بشریت از راه فرآیند "کار" یک  بیگانهشدگی است و در نتیجه فراتر رفتن از این بیگانهشدگی به معنای رفتن به فراسوی این عینیت است. این سخن نشاندهنده آن است که هگل کار را همچون مولد ارزش، امری فراتاریخی مینگریست. اما پرسش این است که: چرا او کار را به شکلی فراتاریخی میبیند، با این که بر پایه اقتصاد سیاسی ایستاده بود؟ پاسخ این است که سوژه بودن کارگران، از قلمروی او خارج بود. هگل با تمرکز بر "کار" از فاعلیت کارگرانی که کار را انجام میدهند غفلت میورزد، بنابراین او نمیتوانست بین "عنصر نفی" و سوژهی مادی این همانی برقرار کند. در نتیجه سوژه، خودآگاه باقی میماند (و این همان است که مارکس "دروغ اصول هگلی" نامیدش).

یعنی همانطورکه ریکاردو، کارگران و نه نیروی کار را همچون کالا مینگریست، هگل نیز نیروی سازندهی"کار" را ارزشآفرین میدانست به جای آن که شکل معینی از کار را واجد این خصیصه بداند. برای هر دوی آنها کار به مثابه چیزی فراتاریخی نمایان میگشت چرا که هر دوی آنها از مسئلهی "ذهنیت فردی" کارگران غافل ماندند.

وقتی که به مارکسیسم رجوع میکنیم مسئله به گونهی دیگری طرح میشود. چرا که مارکسیستهای "سنتی" برخلاف ریکاردو و هگل به پرولتاریا همچون سوژهی انقلابی باور داشتند، اما باید توجه داشت که این امر، ظاهری است فریبنده.

 پوستون با حمله به بسیاری از مارکسیستها همچون موریس داب، رونالد میک، هلموت رایشلت، پاول سوئیزی و دیگران و متهم کردن آنها به اینکه خواهان رهایی کار همچون مولد ارزش از زنجیرهای مالکیت خصوصی تحت نظام سوسیالیستی اند، کار جالبی انجام میدهد. اما وقتی که در صدد نشان دادن یک رابطهی ضروری بین موضع و اعتقاد آنها به کارگران به مثابهی سوژه است، کار او از غنای قبلی برخوردار نیست. واقعیت این است که بیشتر "مارکسیستهای سنتی" بر جنبهی سوژه بودن مبارزات پرولتاریا تاکید کمی داشتند. و شاید بتوان گفت که آنها کارگران را اساسا مانند آبژه در نظر میگرفتند. وگرنه چگونه میتوان توضیح داد که بسیاری از آنان یک موضع کلی غیر انتقادی نسبت به "سوسیالیسم واقعا موجود" داشتند، حتی زمانی که این رژیمها از سیاستهای کار اجباری و کنترل اجتماعی تمامیتگرایانه بر محیطهای کار سود میجستند؟

پرولتاریا همچون "منادیان سوسیالیسم" و به عنوان یک فاکتور عینی برای "بنیان نهادن سوسیالیسم" دیده میشدند اما این به معنای سوژه بودن حقیقی کارگران نبود.

شخصیت برجستهای که شاید بین نظرات فراتاریخی در باره کار و کارگران به مثابهی سوژه پیوند برقرار کرده، جورج لوکاچ باشد، همانطور که پوستون میگوید، لوکاچ آنقدر در این حوزه پیش رفت که آگاهی طبقاتی پرولتاریا را با وحدت سوژه - آبژه هگلی همهویت میدانست.

او نیز در یک تله فراتاریخی از مفهوم کار گرفتار آمده بود، چرا که او نیز اعلام میکرد که "زمان کار اجتماعا لازم" که یکی از خصلتهای جامعه سرمایهداری است تحت سوسیالیسم نیز اعتبار دارد. اما مناقشهی پوستون بر سر اینکه محدودیتهای فکری لوکاچ ناشی از توافق او بر سر مفهوم کارگران به مثابهی سوژه است، اعتبار زیادی ندارد. با وجود تاکیدهای فراوان لوکاچ که آگاهی پرولتاریا مترادف با همهویتی سوژه- آبژه هگلی است، شاید به خاطر همین تاکیدات است که او سرانجام سوژه بودن پرولتاریا را چیزی فرعی میبیند. مشکلی که لوکاچ با آن مواجه بود عبارت است از حل شکاف بین آگاهی بالفعل طبقه کارگر و هدف یک جامعه آتی سوسیالیستی که آگاهی کارگران در آن باید با وحدت سوژه آبژه هگلی مترادف باشد. لوکاچ سعی کرد با ایجاد تئوری مشهور خود در باره شئیوارگی به این معضل پاسخ دهد. این تئوری در اصل عبارتست از این که سرمایهداری صرفا از راه تبدیل نیروی کار به کالا خود را بازتولید نمیکند بلکه در این راستا کالایی کردن افکار را نیز به خدمت میگیرد. با کاربرد و تعمیم ایده شئیوارگی به قلمرو افکار و در نتیجه به کلیت جامعه، لوکاچ تلاش کرد تا بر شکاف موجود بین آگاهی بالفعلِ پرولتاریا و ایده یک جامعه سوسیالیستی غلبه کند؛ اما همین امر بنبستی در این دوگانگی ایجاد میکند. پرسش این است اگر افکار ما نیز شئیواره شدهاند پس ما چگونه میتوانیم خود را از آن رها کنیم؟ پاسخ لوکاچ این است که حزب به مثابهی نیرنگ پرولتاریا قادر به رهایی ما است. [اشاره به اصطلاح معروف هگل در باره "نیرنگ عقل" است. م]

طرح همهویتی آگاهی پرولتاریا با وحدت سوژه آبژه هگلی از سوی لوکاچ موجب گردید که او حزب را به مثابهی شکل میانجیگر ضروری برای غلبه بر شکاف بین ستن" و "بایستن" مطرح کند. پس شاید بهتر باشد بگوئیم که سوژهی واقعی از نظر لوکاچ نه پرولتاریا که حزب است. این امر البته دارای پیآمد معینی است که از موضع مشخص لوکاچ فراتر میرود چرا که تعداد زیادی از مارکسیستها پس از مارکس به فتیش [بتوارگی] حزب اعتقاد داشتند. پوستون اذعان دارد که تئوری شئیوارگی لوکاچ همچون شالودهای برای تئوریهای تکساحتی  در مکتب فرانکفورت عمل کرده است. با آنکه نقد او از مکتب فرانکفورت حائز اهمیت است، اما نظر او در باره این که یک رابطه ضروری بین اعتقاد به کارگران به مثابهی سوژه و نظریه فراتاریخی کار وجود دارد، را لزوما تائید نمیکند. چرا که نظرات پولوک و هورکهایمر که حاوی مفاهیم فراتاریخی در باره کار است با انکار صریح پرولتاریا به مثابهی سوژه همراه است. نظر متفاوتی از سوی هربرت مارکوزه در کارهای اولیهاش طرح شده بود (که پوستون به او فقط در فراز کوتاهی به طور گذرا اشاره میکند). مارکوزه در 1941 رابطهی سوژه بودن پرولتاریا و دیالکتیک هگل را در کتاب خود بنام "خرد و انقلاب" مطرح کرد. استدلال او این بود که کلید درک هگل و از آنجا یافتن راهی به سوی مارکس را باید در ایدهی هگلی خرد به مثابهی سوژهی تاریخ جستجو کرد. مارکوزه گفت که این ایده از سوی مارکس به شکلی خلاق در شکل طرح پرولتاریا به مثابهی یک سوژهی انقلابی جذب شده است. از نظر مارکس پرولتاریا به مثابهی "تحقق" فلسفه در واقع تجسم عقلانیت هگلی در حوزه واقعیت اجتماعی است. اما مارکوزه در سال 1960 پیش درآمد جدیدی بر خرد و انقلاب (خرد و انقلاب) نوشت که به یک تغییر قطعی در درک او از رابطهی هگل مارکس اشاره میکند. در اینجا مارکوزه استدلال میکرد که "چون آن گروههای اجتماعی که تئوری دیالکتیکی آنها را به مثابهی نیروهای نفی شناسایی کرده بود یا شکست خوردهاند و یا با نظام موجود مصالحه و آشتی کردهاند"، پس "سوژه ظاهرا یک بخش از خود آبژه را تشکیل میدهد..."(6) چرا که واقعیت تبدیل به یک واقعیت تکنولوژیکی شده است و سوژه حالا آنقدر در آبژه در آمیخته که ایده آبژه ضرورتا شامل سوژه نیز میگردد،. (7) بر همین اساس مارکوزه نتیجه میگیرد که "ایدهی خرد در فلسفهی هگلی یک عنصر غیردیالکتیکی است". این همان مبنای ناگفته برخورد پوستون نیز به شمار میرود؛ آن جا که میگوید پرولتاریا تا به حدی در ساختار عینی سرمایه عجین شده که هرگونه تایید سوژه بودن آن ناگزیر منجر به تایید "طبیعی بودن" کار به عنوان مولد ارزش میشود.

بحث پوستون از مشکلی رنج میبرد آن جا که در باره نظرات "فراتاریخی" مربوط به کار و پیوند تنگاتنگ آن با کارگران به مثابهی سوژه اشاره میکند. این مشکل را بهتر از هر جا میتوان در غفلت او در ارزیابی از گرایشات دیگر به ویژه تفسیرهای اومانیستی از مارکس مشاهده کرد. بسیار پیشتر از پوستون، مارکسیستهای اومانیست تعین تاریخی کار به عنوان مولد ارزش را بحث کرده و آن را همچون یک وجه مشخصهی جامعه بورژوائی بررسی کردهاند. آنها همچنین به مارکسیستهای "سنتی" حمله کردهاند که مالکیت خصوصی، بازار و اشکال توزیع را تنها موانع یک جامعه پساسرمایهداری مینگرند. مارکسیستهای اومانیست همچنین یک تحلیل زنده و پرشور از "جوامع نظیر نوع شوروی" ارائه داده و آنها را بر اساس مقولات تئوریک سرمایه مارکس به عنوان جوامع سرمایهداری دولتی معرفی کردهاند.

این دستآوردها به علت تمرکز جدی بر اهمیت مبارزات پرولتاریا برای ایجاد یک نوع جدید از کار در حوزهی تولید به دست آمده است. نقد تعین تاریخی کار به عنوان مولد ارزش و معرفی پرولتاریا به مثابهی سوژهی انقلابی، نه به عنوان بدعتی تئوریک محسوب میشد و نه موضوعی با خصلتهای متضاد تلقی میگشت. نقد کار به عنوان مولد ارزش، میسر سوژه بودن پرولتاریا را هموار میکرد.

همانطور که رایا دونایفسکایا در کتاب "مارکسیسم و آزادی" در سال 1958 نوشت:

"مارکس آنقدر با کار تحت سرمایهداری ضدیت داشت که بدوا خواهان "الغای" آن و نه "رهایی" از آن بود. به همین دلیل است که او کارکرد انسان را در ابتدا نه "کار" که "خودکنشی" نامید. زمانی که او اصطلاح "الغای کار" را به رهایی کار تغییر داد علتش فقط این بود که طبقه کارگر در شورشهای خود نشان داد که چگونه میتواند از راه کار بیگانه شده به رهایی دست یابد. مارکسیسم به غلط به مثابهی "اقتصاد سیاسی جدید" معرفی میشود. در واقع نقدی است از شالودهی اقتصاد سیاسی... آنچه مارکس انجام داد و امر جدیدی به شمار میآمد عبارت بود از نشان دادن اینکه کدام نوع کار، خالق ارزش و در نتیجه ارزش اضافی است و تحت کدامین فرآیند این کار انجام میشود. آنچه که مانع دید دیگران بود این است که آنها تحلیل خود را تا دم کارخانه انجام میدادند. آنها در حوزهی گردش و در حوزهی بازار باقی ماندند... [درحالی که] تئوری اصلی مارکس بر "کار بیگانهشده" و سپس کار "مولد ارزش" یا کار "مجرد" متمرکز بود... پس صحیحتر آن است که تئوری مارکسیستی سرمایه را نه یک تئوری ارزش کار، بلکه یک تئوری کار به عنوان مولد ارزش بنامیم."

پوستون از کنار تفسیر اومانیستی تئوری ارزش مارکس میگذرد و به آن اهمیتی نمیدهد. میتوان گفت که او نیازی به انجام این کار ندارد چون ادعای بررسی و بحث جامع در باره سنت مارکسیستی ندارد. اما به هر حال وجود تفسیر اومانیستی از تئوری ارزش مارکس مشکل تئوریک عمدهای برای برخورد پوستون محسوب میشود. اگر حرف پوستون صحت داشته باشد، همانطور که او مرتبا تکرار میکند، که "هر نوع تئوری که پرولتاریا یا نوع بشر را به مثابهی سوژه تلقی کند، در واقع خواهان تداوم فعالیت سازندهی سوژه است و نه غلبه بر آن"، در آن صورت به این نتیجه میرسیم که تئوریهای مبتنی بر مبارزه طبقاتی و فاعل بودن پرولتاریا باید ضرورتا دارای یک موضع غیر انتقادی نسبت به "کار" بوده و بر حوزهی توزیع و مالکیت خصوصی به مثابهی حوزههای غلبه بر سرمایهداری تاکید ورزند. وجود حتی یک صورتبندی نظری که سوژه بودن پرولتاریا و مبارزه طبقاتی را تایید کرده ولی دارای خصائل ویژه "مارکسیسم سنتی" نباشد در واقع به معنای به زیر سئوال رفتن مقدمات اصلی پوستون است که میگوید: "این ایده که پرولتاریا تجسم یک شکل زندگی اجتماعی پساسرمایهداری است فقط زمانی معنا میدهد که سرمایهداری را اساسا به معنای مالکیت خصوصی بر ابزار تولید درک کنیم." (9)

جای تردید نیست که بسیاری یک درک فراتاریخی از کار دارند و از همان ویژگیهای مخرب برخوردارند که پوستون اشاره میکند، چرا که دریافت خاصی از "مبارزه طبقاتی" ارائه میدهند. همانطور که ارچون آپادورای در باره آنارکوسندیکالیسم میگوید:

"سندیکالیستها موضع سوسیالیستی را به طور کلی میپذیرند که جامعه به دو طبقه اصلی تقسیم شده که عبارتست از طبقه سرمایهداران و طبقه کارگران و خواستهای این دو طبقه آشتی ناپذیرند. [آنها همچنین میپذیرند] که دولت مدرن یک دولت طبقاتی است که تعداد محدودی سرمایهدار بر آن حکم میرانند و نهاد سرمایه خصوصی ریشه همه بلایای اجتماعی به شمار میرود. این معضل میتواند تنها با جایگزین کردن سرمایه جمعی به جای سرمایه خصوصی حل شود." (10)

کاملا روشن است که در این نوع درک، "مبارزه طبقاتی" نه تنها حاوی نفی میانجیگری اجتماعی شکل ارزش نیست بلکه خواهان تحقق آن از راه خلق یک "سرمایه جمعی" است. اما بحث ما در اینجا حول چنین مفهوم تنگ و بستهای از مبارزه طبقاتی دور نمیزند. درک "آنارکوسندیکالیستی" از "مبارزه طبقاتی" آنطور که توسط  او بیان شده از مفهوم مارکسی مبارزه طبقاتی بسیار فاصله دارد. برای مارکس مبارزه پرولتاریا فقط مبارزهای بر سر توزیع ارزش نیست بلکه اصولا مبارزهای است بر سر وجود ارزش.

از زاویهی نظری مارکس با ورود به دنیای کارخانه به جای آنکه از "کار" صرفا به مثابه یک ویژگی اجتماعی عام حرف بزند نوعی "جنگ مدنی خاموش" را در حوزه تولید خاطر نشان میسازد که به علت بیگانهشدگی ذاتی آن با هر نوع فعالیت کاری پیوند میخورد. آنچه که در حوزه تولید بیگانه شده است نه جوهری پیشاموجود و نه یک ذات مجرد است. آنچه که در حوزهی تولید بیگانه شده است ظرفیت فعالیت آگاهانه و هدفمند من است. من به چرخ دندهی ماشین کاهش داده شدهام و در برابر آن مقاومت میکنم، من به حرکت سرمایه برای خودگستری خویش  زنجیر شدهام. روابط انسانی شکل روابط بین چیزها را به خود میگیرد زیرا که همینطور هم شدهاند. نارضایتی من از این شرایط، مقاومتی که من در برابر این شرایط از خود بروز میدهم یکی از آن چیزهایی است که من بدان وسیله نشان میدهم که کاملا به درون آبژه بلعیده نشدهام. من خواهان آزادی هستم. البته نه آنکه خواهان بازگشت به نوعی ذات از قبل موجود باشم بلکه آن نوع آزادیکه اجازه دهد قابلیتهای رشد اجتماعی را که در فعالیت بیگانه شده محصور شده به چنگ آورم. باری، "غلبه بر بیگانهشدگی" به بیان دیگر "سوژهی تاریخی که خود را تحقق میبخشد"، (11) تحقق ظرفیتهای انسانی من برای آنکه آزاد باشم و به یک سوژهخودگردان تبدیل شوم و نه این که به ابزاری درخدمت خودگستری ارزش به شمار روم. این به معنای آن نیست که من میخواهم "کار" خود را به مثابه شالودهی یک جامعهی نوین مطرح کنم. به عکس من یکسره خواهان رهایی از این کار هستم. من میخواهم به همه چیز تبدیل شوم تا آنجا که میتوانم، یک موجود آگاه و هدفمند که کار میکند اما نه آنکه همه زندگیام به کار محدود شود.

من میخواهم که همه روابط انسانیام را داشته باشم چه در کار چه در عشقورزی، مطالعه یا بازی. این مطالبات من است چرا که من یک موجود انسانی هدفمند و آگاه هستم. به تصور من این نقطه گرهی "مبارزه طبقاتی" در مفهوم مارکسی آن است که معمولا از آن غفلت شده است. مسئله به زمان شکلگیری مارکسیسم به مثابهی یک جنبش سازماندهی شده بر میگردد.

مارکسیستهای انترناسیونال دوم با وجود همهی چرب زبانیها و سخنسراییهای عبارتپردازانه در باره "مبارزه طبقاتی" توجه خود را به شکاف بین "آنارشی" بازار و برنامهریزی مرکزی معطوف کرده بودند. آنها توجه ناچیزی به یک نکته مورد نظر مارکس کردند که در نقد خود از پرودون میگوید که اگر "نظم" کارخانه به کل جامعه سرایت داده شود ما با تمامیتگرایی کامل مواجه خواهیم شد.(12)

مارکسیستهای انترناسیونال دوم نیز مانند اقتصاددانان سیاسی، سوژه بودن کارگران را یا در سطحی بسیار ناچیز و یا اصلا بررسی نکردند و دیالکتیک انقلاب را به "قوانین" عینی تغییرناپذیر تاریخ تغییر دادند. زمانی که انقلاب روسیه، به زیر سلطه استالینی درغلتید این "قوانین عینی آهنین" در شکل جدیدی به زندگی خود ادامه داد. تقابل بین "آنارشی" بازار و برنامهریزی مرکزی تبدیل به یک فتیش حقیقی شد. سوژه بودن کارگران از اهمیت افتاد، بدترین جنبههای کار بیگانه شده بازتولید شد و فتیش قدیمی مبنی بر اینکه "حزب معرف" آگاهی پرولتاریا است احیا گردید. دوری از دیالکتیک سوژه بودن انسان به جنبه اصلی مارکسیسم پسا مارکس تبدیل شد که کسانی همچون تروتسکی را نیز دربر میگیرد که در حوزه سیاسی با استالینسم مبارزه میکردند. مسئله اصلی مارکسیسم پسا مارکسی این نبود که روی فاعل بودن پرولتاریا تاکید میکرد بلکه مشکل آن این بود که نتوانست مبارزه طبقاتی را صورتبندی کند. اگر مارکسیستها تا این پایه جنبهی سوژه بودن را کم اهمیت بررسی نکرده بودند آنگاه قادر به درک این نکته میشدند که مبارزه طبقاتی را بدوا و اساسا در فرآیند کار تبیین نمایند. و در نهایت بر آن نوع کاری متمرکز شوند که کارگران مجبور به انجام آن هستند. درک این نکته میتواند مارکسیستها را قادر سازد که به شیوهی بهتری رابطهی بین مبارزات طبقاتی و مبارزات علیه روابط انسانی شئیشده را صورتبندی کنند که توسط نیروهای اجتماعی دیگری نظیر زنان، جوانان و اقلیتهای ملی انجام میشود.

با وجود آنکه پوستون فکر میکند که نظر او راجع به "پرولتاریا همچون یک آبژه و زائدهی سرمایه است و نقد او در راستای نفی "مارکسیسم سنتی" (13) قرار دارد، ما مجبوریم اتفاقا نتیجه بگیریم که به عکس او بدترین جنبههای آنرا بازتولید میکند.

 

 

حضور سوژه در سرمایه مارکس

هر تلاش برای ارزیابی کتاب پوستون مستلزم مراجعه به تفسیر او از تئوری "دوران کمال" مارکس است؛ چرا که نقطهی تمرکز او معطوف به این دوره است. با وجود آنکه ناممکن است که یک بررسی کامل از تئوری دوران کمال مارکس در اینجا به دست داده شود اما من برخی جنبههای سرمایه مارکس را برای بررسی انتخاب میکنم که مبنایی را فراهم میکند برای تفسیری متفاوت از آنچه که توسط پوستون ارائه میشود. (14)

در ابتدا پوستون به درستی کسانی را مورد نقد قرار میدهد که کار را همچون مولد ارزش به عنوان امری "فراتاریخی" مینگرند. اما نقد او از کار به مثابهی امر"فراتاریخی" با نوعی اغتشاش همراه است چرا که مارکس دوران کمال نیز در واقع یک نظریه "فراتاریخی" در بارهی کار ارائه میکند که با نظریهی مارکسیسم "سنتی" یکسان نیست که پوستون آن را مورد نقد قرار داده است. مارکس این نکته را در سرمایه چنین به بحث میگذارد: "کار شرط عام فعل و انفعالات و سوخت و ساز بین انسان و طبیعت است، یک شرط جاودانی که از سوی طبیعت بر حیات انسانی تحمیل شده است، و در نتیجه این عامل، از هر نوع شکل زندگی مستقل است یا آنکه بهتر است بگوئیم جنبهی مشترک همه اشکال جامعه است که انسانها در آن زندگی میکنند." (15)

با آنکه پوستون به طور غیرمستقیم بارها توجه خود را به این فراز معطوف میکند اما هرگز آنرا بیان نمیکند. در حالی که اگر او این فراز را مورد توجه قرار میداد، آنگاه مشخص میشد که دو نوع درک متفاوت و متقابل از کار "فراتاریخی" وجود دارد. یک نوع کار همان است که مارکس در بالا بحث آن را ارائه میکند، زمانی که میگوید کار: "شرط همیشگی تحمیل شده از سوی طبیعت بر حیات انسانی است"؛ دیگری فراتر رفتن کاذب از کار مولد ارزش به مثابهی امر "فراتاریخی" است که کاملا متفاوت از آن چیزی است که در بالا ذکر شده است. پوستون موفق به ایجاد پیوند بین این دو نوع برخورد از سوی مارکس نشده و در نتیجه دست نوشتههای اقتصادی فلسفی 1844 مارکس را در تقابل با سرمایه قرار میدهد. پوستون میگوید که دست نوشتههای اقتصادی فلسفی هم بر درکی "فراتاریخی" از کار استوار است که در نتیجه آن را در کنار مارکسیسم"سنتی"  قرار میدهد. البته این درست است که مارکس در 1844 هنوز مفهوم خصلت دوگانه کار را پرورش نداده بود. حتی در برخی جاها او از کلمه"کار" برای ارجاع به فعالیت آگاهانه و هدفمند استفاده میکند در حالی که در جاهای دیگر او همان کلمه را برای کار بیگانهشده و مولد ارزش به کار میگیرد. و این نیز درست است که مارکس در 1844 گاهی اوقات از "کار" به نوعی صحبت میکند که گویی در طی تاریخ انسان همواره وجود داشته است؛ اما این به معنای آن نیست که او نوعی درک "فراتاریخی" از کارِ مولد ارزش داشته است. دستنوشتههای 1844 حاوی همان درک "فراتاریخی" از کار است که در سرمایه مییابیم. پس ما در این جا با چیزی روبهرو ایم که بیشتر خارج از رابطهی بین متنها قرار دارد. این امر برای درکی شایسته از این دو نوع کار متفاوت به مثابهی عنصر"فراتاریخی" و از رابطهی بین روند کار و روند ارزشافزایی از اهمیت به سزایی برخودار است. پوستون مینویسد:"همانطور که سرمایهداری رشد میکند و پیش میرود، روند کار هر چه بیشتر تابع روند ارزشافزایی میشود". (16) این گفته صحیح است. اما اشتباه خواهد بود اگر از این جا نتیجه بگیریم که کار اساسا زوال یافته یا به طور کامل در درون روند ارزشافزایی بلعیده شده است. حتی زمانی که نقش مستقیم انسانی در حوزهی تولید به طور چشمگیری کاهش مییابد باز سرمایه با حضور "فراتاریخی" کار برخورد میکند.

 باید به اندازه کافی بر این مطلب تاکید شود که تحلیل کلی مارکس از میانجیگری شکل ارزش که ویژه سرمایهداری است بر این اساس استوار است که آنچه کارگران میفروشند نه "کار"، بلکه ظرفیت و توان کاری آنها یعنی نیرویکارشان است. تعریف مقوله کار همچون جدایی و شکاف بین کار به مثابه فعالیت در تقابل با نیروی کار به عنوان کالا، نه فقط توضیح دوگانگی ذاتی ارزش مصرفی در برابر ارزش مبادله است که در خود کالا نیز منعکس میگردد، بلکه همچنین اشاره به تنش ذاتی میان گرایش به شئیوارگی و سوژه بودن انسان است که نمیتوان آن را به شئی فروکاست.

به بیان دیگر، شئیشدگی هرگز نمیتواند به طور کامل رخ دهد چون اگر چنین بود، سرمایه نیروی کار زنده را از بین میبرد و دیگر منبع ارزش وجود نمیداشت و تا سرمایهی انباشت شده را بازتولید کند. عجز سرمایه برای شئی کردن کامل سوژه ناشی از شرایط اجتماعی و سیاسی نیست که با سرمایه در رابطهای بیرونی قرار دارد بلکه اتفاقا ناشی از کارکرد خود سرمایه است. شکاف موجود درون مقوله کار به این معنا است که شئی شدگی باید در پیوند با مقاومت موجود، در خودِ رابطهی سرمایه درک شود. معمولا گفته میشود که ساختارهای سیاسی فراگیر، تنشهای بنیادی و اصلی و تناقضات عمده را مخفی نگه میدارند. من با این اظهار نظر موافقم و در ضمن اضافه میکنم که همین امر در بارهی سرمایه نیز صادق است. چرا که سرمایه فراگیرترین شکلبندی اقتصادی است که بشریت تاکنون با آن مواجه بوده است.

مارکس سرمایه را از نقطه نظر "کار" نقد نکرد، او خودِ کار را موضوع نقد سرمایه قرار داد. این نکته او را قادر ساخت که از این درک گسست نماید که کار همچون مولد ارزش امری "طبیعی" و "فراتاریخی" است. چرا که این نکته او را قادر ساخت که سوژه بودن کارگران را ملاحظه کند؛ کارگرانی که در برابر بیگانهشدگی ذاتی موجود در درون هر نوع فعالیت کاری تحت نظام سرمایهداری مقاومت میکنند. تفاوت بین نقطه نظری که به طور فراتاریخی از "کار" حرکت میکند (یعنی کار همچون مولد ارزش) و نقطه نظری که از خود کارگران حرکت میکند از اهمیت قاطعی برای درک ساختار دیالکتیکی و محتوای "سرمایه" مارکس برخوردار است.

ما میتوانیم این موضوع را در عالیترین سطح تجرید در سرمایه مارکس و در بحث فیتشیسم کالایی در فصل اول این کتاب مشاهده کنیم. فیتشیسم کالایی به این معنا است که شکل ارزشی محصول کار، به شکل یک "شبح" ظاهر می شود که "گرد ابتکارات خود میرقصد" و به "یک موجود مستقل با حیات مستقل خویش تبدیل میگردد." (17)

ما به حوزهی "محسوسهای نامحسوس" رسیدهایم. در اینجا دیگر با حوزهی توهمات و تصورات مواجه نیستیم، راززدایی صرف دیگر نمیتواند این جهان واژگونه را سر و سامان بخشد، جهانی که در آن روابط انسانی شکل روابط بین اشیاء را به خود گرفته چرا که " این امر در واقعیت نیز تحقق یافته است". (18)

تصور سوژهی انسانی و تابعیت آن از سلطهی شکل ارزشی به شکلی کاملتر امکان ندارد. و دقیقا در همین سطح تجرید است که مارکس خود فعالیتگری و کوشش سوژه انسانی را محوری و اساسی میداند. از آنجا که بتوارگی یعنی روح سرمایه در همه جا رخنه کرده، نمیتوان با نقد روشنگرانه از بتوارگی گریخت.

تنها چیزی که میتواند از آن تن زند یک شکل از پراکسیس (کارورزی) است که کنش عملی را با ذهنیت هدفمند ترکیب کند:

"رازآمیزی از سیمای روند زندگی اجتماعی یعنی روند تولید اجتماعی کنار نمیرود، مگر زمانی که تولید توسط انسانهای آزاد و همبسته و تحت کنترل برنامهریزی شده و آگاهانه آنها قرار گیرد." در نوشتههای مارکس در باره منطق کار مجرد و بتوارگی کالایی، سوژه انسانی محو نمیشود. به عکس عصارهی کامل بیگانه شدگی (فتیشیسم کالایی) در تقابل با یک شکل کاملا متضاد پراکسیس مطرح میشود که همانا مبارزه برای یک نوع جدید کار توسط "انسانهای آزادِ همبسته" است.

فقط وجود عبارت "انسانهای آزادِ همبسته" نیست که بر وجود سوژهی انسانی در فصل اول سرمایه دلالت دارد، مسیر پیشرفت و انکشاف محتوای این بخش در باره فتیشیسم کالایی خودش مصداق این امر است. جالب توجه است بدانیم که هیچ بخشی در باره فتیشیسم کالایی در چاپ اول سرمایه جلد یکم در سال 1867 وجود نداشت. تنها در فاصله بین سالهای 1872 و 1875 در طی بازنگری سرمایه برای چاپ فرانسوی بود که مارکس بخش "فتیشیسم کالایی و راز آن" را تهیه کرد. در بحث خود راجع به فتیشیسم کالایی که برای چاپ فرانسوی سرمایه تهیه شد مارکس تغییرات زیادی در بحث خویش وارد کرد که به گفته خودش "دارای یک ارزش علمی فارغ از بخش اولیه بحث" است. یکی از مهمترین تغییراتی که در این نوشته داده شد مربوط به پرسش مربوط به "چگونگی خصلت مبهم و رازآلوده محصول کار است زمانی که شکل یک کالا را به خود میگیرد." (20) و پاسخ این پرسش را مارکس در چاپ فرانسوی کتابش به طور رضایتبخشی ارائه کرد وقتی که گفت "این خصلت، ناشی از خودِ شکل کالایی است".

 با این دستکاری و تغییر متن، مارکس روشن میکند که آنچه راز فتیشیسم را در شکل منعکس شدهاش در محصول کار توضیح میدهد همانا سرشت و "خصلت ویژهی اجتماعی کار" مولد کالاها است. این صورتبندی جدید و همچنین بخش جدیدی که مارکس در باره فتیشیسم کالایی به طور کلی مینویسد، در واقع انحلال فتیشیسم را بر اساس انحلال کار همچون مولد ارزش بنیاد مینهد.

اما حالا باید دید که در فاصله بین سالهای 1867 و چاپ آلمانی سرمایه و سالهای 1875-1872 که چاپ فرانسوی کتاب انتشار یافت چه اتفاقی افتاد که موجب کار مجدد روی بخش فتیشیسم کالایی شد؟ جواب این است که حوادث کمون پاریس اتفاق افتاد و تغییرات انجام شده در سرمایه برای چاپ فرانسوی آن، انعکاس این تاثیر بر مارکس را نشان میدهد. همانطور که دونایفسکایا در کتاب مارکسیسم و آزادی نوشت:

"کموناردها با تجدیدسازمان جامعه، انحراف مناسبات در نظام سرمایهداری را به روشنی نشان دادند. با خٌرد کردن شکل کهنهی دولت و جایگزینی آن با کمون، بر تقسیم سلسله مراتبی کار از جمله تقسیم میان سیاست و اقتصاد نقطی پایان گذاشته شد. با افشای دولت بورژوایی به عنوان نیروی آشکار بردهسازی اجتماعی، پرولتاریا نشان داد که شکل کاملا جدید همیاری، رها شده از پوستهی ارزش آن، چه گونه خود را پدیدار میسازد. این موضوع چنان با حرکت دیالکتیکی کار در نظام سرمایهداری که ناگزیر شکل ارزش را به خود میگیرد، در ضدیت مطلق است که تمام بتوارهپرستی از تولید سرمایهداری کنار گذاشته شد". (21)

این فعالیت کموناردها موجب یک جهش جدید فکری شد. فتیشیسم کالایی را نمیتوان با نقد روشنگرانه محو کرد که برای خود جایگاهی ممتاز خارج از شکل ارزش قائل است. و یا با اشاره به یک ذات پنهان که توسط "توهم" بتوارونه و پوشیده از میان برداشت. به جای آن:

"همه رازآمیزی کالا محو میشود، و هنگامی که ما به شیوههای تولیدی دیگر دست یابیم کل جادوی ارواح مرده که محصول کار را به خاطر اینکه محصول تولید کالایی هستند از بین می." (22)

مفهوم یک شکل نوین جامعه انسانی در سال 1871 که به فراتر رفتن از شکل ارزشی اشاره میکند نقطه عزیمتی را فراهم میآورد که در هستهی راز آلوده بتوارگی رخنه نماییم.

کار مجدد مارکس روی بخش فتیشیسم کالا پس از کمون پاریس نشاندهندهی تاثیر شورش و خیزش کارگران و شکلگیری مقولات اصلی نظری او حول ارزش است. همانطور که پوستون نیز مشاهده کرد، شورشهای کارگران هرگز به فراسوی سرمایه ره نبرده است بلکه ضرورتا همیشه در چارچوب آن بیتوته کرده است.

اما چنین امری در پرتو تاثیر مبارزات کارگران نظیر مبارزه علیه بردگی در جنگ داخلی آمریکا، مبارزه برای هشت ساعت کار روزانه و حادثه کمون پاریس مدعای پوستون را به چالش جدی میگیرد آنجا میگوید:

"معرفی پرولتاریا  به مثابهی یک نیروی عام ناشی از شکل ارزشی است... این عامیت به معنای نفی ارزش نیست، پرولتاریا اساسا این شکل همگن و مجرد از ثروت را تشکیل میدهد". (23)

در یک کلام باید گفت با وجود آنکه پوستون نتایج ناشی از تاثیرات مبارزات کارگران بر افکار مارکس را میپذیرد (مثلا همین که مارکس اعلام میکند که شکل میانجیگری ارزش و نه اشکال مالکیت، روابط بازار و اشکال توزیع است که باید موضوع نقد قرار گیرد.) اما او این نتایج را با جدا کردن آنها از روند دیالکتیکی رابطه بین تئوری و پراتیک میپذیرد، که در شکل دادن مفاهیم مارکس نقش به سزائی داشتند.

این امر منجر به خوانش یکسویهای از مارکس میشود که قادر به ارائه طرحی در باره دیالکتیک سرمایه نیست. با آنکه مارکس مبارزات کارگران را برای کوتاه کردن روزانه کار مانند اعلام "حقوق جداییناپذیر انسان" مینگرد، پوستون آنها را مانند مهمیزی بر سرمایه درنظر میگیرد که آنرا وادار میسازد تا هرچه بیشتر در مسیر اشکال جدید کاراندوزی پیش رود.

در حالی که مارکس میگوید: "زمانی که کارگر به شیوهای برنامهریزی شده با دیگران همکاری میکند او در آن حالت، موانع فردیت خود را میگسلد و ظرفیتهای نوع خویش (بشر) را رشد میدهد." (24) پوستون اما میگوید که همکاری فقط به معنای آن است که "کارگران تابع سرمایه و بخش ادغام شده آن  به شمار روند به طوری که آنها به یک شیوهی معین حیات سرمایه تبدیل میشوند." (25)

در حالی که مارکس مبارزات علیه ماشینها را به عنوان عامل بردگی "شورش علیه این شکل معین ابزار تولید که شالودهی شیوه تولید سرمایهداری است" مینامد، پوستون میگوید: "در این مرحله از توضیح مارکس، روند تولید سرمایهداری هنوز تجسم امکانات نفی خویش نیست". (26) در حالی که مارکس از این صحبت میکند که چگونه "شورش طبقه کارگر" حفاظ و پوشش سرمایهداری را منفجر و تکه پاره کرده است، پوستون به خود زحمت نمیدهد بخشهای بسیار مهم پایانی سرمایه را مورد بحث قرار دهد که در بخش "قانون عام و مطلق انباشت سرمایهداری" به رشته تحریر در آمد.

"معرفی این ایده منطقی مارکس" نزد پوستون مبارزات کارگران را که تجسم نفی سرمایه هستند، نقص نمیکند در واقع به معنای جدا کردن آن دو قسمتی است که مارکس به هم ترکیب کرده بود: تحلیلی از اشکال مجرد سلطه و دیدگاهی که هرگز نقش روابط انسانی را فروگذار نمیکرد.

 

دیالکتیک هگل: منطق سرمایه یا دیالکتیک فرارویی؟

این به معنای آن نیست که پوستون اهمیت قطعی فاعلیت را رد میکند. از نظر پوستون، سوژه خودپو نه کارگر بلکه سرمایه است. او استدلال خود را بر بخش "فرمول عام سرمایه" متمرکز میکند جایی که مارکس سرمایه را مانند "یک سوژه خودپو" تصویر میکند و میگوید"ارزش در اینجا سوژه است" و ارزش را "سوژهی مسلط در این روند .... " مینامد. (27)

شاید به نظر برسد که پوستون با این نقل و قولها برای تحکیم مدعای خود مبنی بر اینکه منطق تحلیل مارکس سرمایه را به عنوان سوژه مطرح میکند، شواهدی فراهم آورده است اما این بار هم سطح پدیداری فریبنده است. بیش از هرچیزی مهم است که پیشزمینهی این بخش از سرمایه جلد اول را در نظر داشته باشیم. در "فرمول عام سرمایه" مارکس روند گردش را در حرکت آن از پول به کالا و بعد به سمت پول بیشتر مورد بحث قرار میدهد. این حرکت ضرورتا موجب ایجاد این شکل پدیداری میشود که گویا ارزش "دارای توان اسرارآمیزی برای ارزشافزایی است". اما مارکس بعدها نشان میدهد که این شکل پدیداری از میان برمیخیزد هنگامی که ما به روند کار قدم بگذاریم، وابستگی سرمایه به کارگران زنده را مشاهده میکنیم. همانطور که مارکس در فصل بعدی "تناقضات در فرمول عام" اشاره میکند، ارزش تا زمانی خودبسنده و  خودافزا جلوه میکند که ما خود را به روند گردش محدود کنیم. زمانی که ما به روند کار مراجعه میکنیم میبینیم که ظاهر ارزش به مثابهی سوژهی خودپو به موانع درونی بر میخورد که ناشی از خصلت دوگانهی کار است. به همین خاطر هم مارکس از عبارت"ارزش به مثابهی سوژه" استفاده نکرد زمانی که به سمت تحلیل روند تولید سرمایه حرکت کرد. با مغشوش کردن بحث مارکس در باره ارزش به مثابهی یک سوژهی خودپو در یک نقطهی معین از تحلیل گردش سرمایه با بحث ارزش به مثابهی سوژهی مطلق در تحلیل مارکس از سرمایهداری به مثابهی یک کل، پوستون از بحث خود تخطی میکند چرا که عرصهی توزیع را فراتر از روابط تولیدی مینهد.

مسیر پیشرفت سرمایهی مارکس، این مدعای پوستون را باز هم بیشتر تضعیف میکند که گویا مارکس سرمایه یا "کار مرده" را به عنوان سوژه مطرح کرده است. وقتی که مارکس چاپ فرانسوی را در فاصله سالهای 1872 تا 1875 آماده میکرد فقط به تغییر و بازبینی فصل اول سرمایه دست نزد. او همچنین فصل چهارم "فرمول عام سرمایه" را نیز مورد بازبینی قرار داد. در چاپ فرانسوی کتاب او همه ارجاعهای خود به سرمایه و ارزش به مثابه سوژه را تغییر داد. همانطور که قبلا ملاحظه کردیم چاپ فرانسوی تحت تاثیر مرحله نوینی از شورش کارگران قرار دارد که در سیر خود به نقطه عطف کمون پاریس منجر شد. متاسفانه ما هنوز یک نسخه انگلیسی زبان از سرمایه داریم که این تغییرات را بیان نمیکند. (28)

استدلال پوستون مبنی بر سوژه بودن سرمایه فقط ناشی از مطالعه ویژه او از سرمایه نیست بلکه از تفسیر خاص او از هگل نیز ناشی میشود. آنطور که پوستون تفسیر میکند مفهوم هگلی سوژهی مطلق دارای یک شباهت خارق العاده با ایدهی مارکس از سرمایه است چرا که این ایده مارکس نیز یک ذات خودپو را معرفی میکند که "خود را بنیاد مینهد". سوژهی مطلق هگلی به مثابهی یک موجود معطوف به خود به نظر پوستون بیان منطق سرمایه به مثابهی ارزشافزا است. من در جای دیگری ایراداتی را بر این نوع قرائت از هگل نزد پوستون طرح کردهام. (29) در اینجا میخواهم نکتهی دیگری بر ایرادهای قبلی بیافزایم و آن هم این است که حتی اگر استدلال پوستون مبنی بر اینکه منطق هگل در واقع منطق سرمایه را معرفی میکند، اما لزوما از آنجا نمیتوان به این نتیجه رسید که فلسفهی هگل صرفا بیان شکل ارزشی است. مطابق تحلیل مارکس، سرمایه یک مقولهی ذاتا دو بعدی است که با یک تناقض مطلق بین گرایش برای افزایش بارآوری مادی از سوئی و گرایش برای افزایش ارزش اضافی از سوی دیگر مواجه است. گرایش نخست سرمایه را وادار میسازد تا سهم و میزان کار زنده را به طور مداوم در حوزهی تولید کاهش دهد در حالیکه گرایش دوم سرمایه را برای بازتولید خود به چنین کاری وابسته میسازد. منطق سرمایه ما را با نظامی مواجه میسازد که حاوی یک بیثباتی ذاتی و درونی است و اینکه سرمایه به فراسوی خود یعنی به مکانی اشاره میکند که "نیرو و قدرت انسانی آخرین هدف خویش است". به همین شکل منطق هگل نیز با یک دوگانگی درونی مواجه است. تناقض مطلق بین بخش نظری و بخش عملی.

سوژهی مطلق از نظر هگل "حامل عالیترین تناقض در درون خویش است". (30) کار او که به منطق مفهوم ختم میشود به معنای این نیست که ما با فضایی پر از آشتی و تفاهم مواجه میشویم که در آن همه تضادها از میان رخت برمیبندند. به عکس فصل مربوط به "ایدهی مطلق" در "علم منطق" با اشاره به یک "عرصهی جدید" ختم میشود که به دنبال منطق میآید. این عرصهی جدید، عرصهی روح است. در باره این عرصهی جدید هگل میگوید: "ایدهی ناب که در آن واقعیت مفهوم با تعین خود به سطح مفهوم فراروئیده است به معنای یک آزادی مطلق است."

همانطور که مارکس در 1844 نوشت، علیرغم "بینش بیگانهشده"ی هگل و علیرغم اینکه او "بر مبنای اقتصاد سیاسی ایستاده بود" نیروی درونی دیالکتیک او به گونهای است که به فراسوی بیگانهشدگی در یک جامعه نوین اشاره دارد:

"اکنون زمان آن فرا رسیده است که جنبههای ایجابی در دیالکتیک هگلی را در قلمرو بیگانگی درک نمائیم. فرا رفتن به مثابهی حرکت عینی برای ادغام بیگانگی در خویش. این بینش که در چارچوب بیگانگی بیان میشود، در ارتباط با تصاحب ذات عینی از طریق فرارفتن از بیگانگی آن میباشد؛ این بینشی است بیگانه که از طریق نابودی خصیصهی بیگانهی جهان عینی و فرا رفتن از جهان عینی در شیوهی بیگانه هستیاش، به عینیتیافتگی واقعی آدمی، به تملک واقعی ذات عینی آن نظر میافکند". (32)

روشنترین بیان نظر مارکس راجع به مقولههای هگلی نه تنها بیان منطق سرمایه اند بلکه دیالکتیک رهایی را نیز نشان داده و در کاربرد "نفی نفی" از سوی او تبلور مییابد. در دست نوشتههای 1844 مارکس به طور مستقیم این مقولهی هگلی را به کار گرفت و نوشت: "کمونیسم" شرایطی است که در آن "نفی نفی" انجام میشود. (33)

در سرمایه، مارکس باز به این عبارت بازگشت و چنین نوشت: "روند تولید سرمایهداری همچون روند طبیعی به ناگزیر به نفی خود منجر میشود." (34) به تازگی در برخی حوزهها، نگاهی باب روز شده که دیالکتیک هگل را بی کم و کاست به مثابهی بیان منطق سرمایه مینگرد. اما باید اذعان کرد که نتیجهگیری مارکس از نقد خود به هگل این را تائید نمیکند و در ضمن استدلال من نیز این است که ما نباید به خاطر این که به شالوده و پیریزی یک فلسفه رهایی برای مبارزات رهاییبخش نیاز داریم به این کار دست زنیم. (35) پوستون از سوی دیگر دیالکتیک هگل را کاملا بر شکل میانجیگری ارزش منطبق میبیند. و این نکته از به کارگیری واژه "میانجیگری" که یک مقوله هگلی است مشهود است. به نظر میرسد که پوستون هر فعالیت اجتماعا میانجیگری شده را ضرورتا فعالیتی بیگانه شده میپندارد.

او مینویسد: "کارکرد کار به مثابهی یک فعالیت اجتماعا میانجیگری شده همان چیزی است که مارکس کار مجرد مینامد". () این صحیح است که کار مجرد یک فعالیت اجتماعا میانجیگری شده است، این نیز صحیح است که "ارزش یک مقوله میانجیگری است"؛ (37) اما آیا هر نوع میانجیگری خود یک مقوله ارزش است؟ آیا کار همین که "یک فعالیت اجتماعا میانجیگر" بدل گشت به کار مجرد هم تبدیل میشود؟ مارکس از کار مانند "شرط عام فعل و انفعالات و سوخت- و- ساز بین انسان و طبیعت " حرف زد. امر "فعل و انفعال و سوخت- و- ساز " مستلزم وجود نوعی از میانجیگری است. البته روشن است که میانجیگری کار در این معنای عام خود، به طور جدی با میانجیگری کار مجرد متفاوت است که ویژه سرمایهداری است. کار به معنای مورد نظر مارکس در بالا، کلیت روابط اجتماعی را به عمل یک اصل یگانه و منفرد تقلیل نمیدهد و تصادف و تفاوت را به درون یک نوع فعالیت عام نمیبلعد. به عکس، کار به مثابهی " فعل و انفعال و سوخت- و- ساز بین انسان و طبیعت" بین تقابلهای مجزا از هم میانجیگری میکند که وابستگی متقابل و جنبهی تصادفی خویش را حفظ میکنند.

پوستون اما شکل میانجیگری ارزش را بارها، با خود میانجیگری مترادف قرار میدهد. او میانجیگریهای نوع اول و نوع دوم را با هم مغشوش میکند. علت این مشکل به نظر من این است که او مقولههای هگلی را صرفا با توجه به منطق سرمایه مطالعه میکند. تو گویی پوستون فکر میکند که "میانجیگری" در قاموس هگل برای همیشه تفاوت را حذف میکند و تصادف را به یکتایی کاهش میدهد و خاص را به تابعی از عامیت مجرد تبدیل میکند. در این باره مراجعه به نقد هگل از اسپینوزا برای پوستون مفید است:

"جوهر ... بدون میانجیگری دیالکتیکی قبلی .... تنها یک مغاک تاریک و بی شکل است یعنی آنکه همه تعینات محتوا در آن به شکلی باطل و بی اثر بلعیده شده است و قادر به تولید چیزی نیست، که دارای یک هستی مثبت از آن خویش باشد." (38)

 

فراسوی سرمایه

مدعای پوستون مبنی بر اینکه منطق در تحلیل مارکس علیه فرا نهادن پرولتاریا یا بشریت به مثابهی سوژه با نوشتههای خود مارکس همخوانی ندارد. متاسفانه این محدودیت پوستون میتواند به سادگی اهمیت جنبههای دیگر کتاب او را در ابهام قرار دهد. کتاب او حاوی بحثی غنی در باره تناقض اصلی سرمایهداری است. گرایش برای افزایش ثروت مادی در تقابل با گرایش برای انباشت ارزش.

پوستون نشان میدهد:

"با آنکه ایجاد تغییر در بارآوری عام اجتماعی تغییری در حجم کلی ارزش تولید شده در واحد زمان مجرد ایجاد نمیکند، اما موجب ایجاد تغییر در خصلت این واحد زمان میشود. تنظیم مداوم زمان کار اجتماعا لازم موجب ایجاد یک سازوکار "چرخ عصاری" میشود [حرکت بیهوده و تکراری] گرایش سرمایه برای انباشت دائم به خاطر آنکه به حیاتش ادامه دهد. شدن، شرط بودن آن است. (39) چون هر سطح جدید بارآوری به مثابهی یک سطح اصلی نوین تعریف میشود، این پویایی و گرایش به جاودانه شدن و ویژهگی آن افزایش دائمی بارآوری را نشان میدهد. (40) پس تلاش سرمایه برای کاهش زمان کار اجتماعا لازم به یک حداقل نشانگر این است که کار زنده تنها منبع تولید ارزش است.

از سوئی ما شاهد یک شکاف فزاینده بین رشد نیروی مولده کار (که لزوما ربطی به کار مستقیم کارگران ندارد)، و چارچوب شکل ارزشی از سوی دیگر هستیم که رشد نیروی مولده کار در قاموس آن بیان میشود (که ارتباط با کار مستقیم کارگران دارد).  هرچه شناخت و دانش علمی بیشتر در تولید مادیت مییابد به همان اندازه نیز شکاف بین انباشت زمان تاریخی و عینیتیابی زمان کار بی واسطه بیشتر روشن میشود... این شکاف فزاینده شرایط تولید ثروت مادی را، از شرایط تولید ارزش جدا میکند. (41) نتیجه یک "قیچی بٌرنده" است که نظام را بی ثبات کرده و آن را با تناقضات درونی مواجه میکند.

بحث پوستون در باره دو بعدی بودن سرمایه از اهمیت زیادی برخوردار است به ویژه در پرتو تحولات پس از حوادث سیاتل. بحث او کمک میکند تا نقد رادیکال بر مشکل حقیقی متمرکز شود که همانا تناقض بین گرایش به افزایش ثروت مادی در تقابل با گرایش به افزایش ارزش است، به جای اینکه نقد ما بر مسائل جانبی نظیر "حرص و آز شرکتها" یا فقدان کنترل دموکراتیک بر تصمیمات شرکتها و موسسات متمرکز شود.

بحث او در باره اینکه سرمایه چگونه شرایط مادی یک شکل عالیتر جامعه را از راه افزایش شدید بارآوری مادی و کاهش زمان کار لازم به یک حداقل فراهم میآورد در تقابل با نقدهای رمانتیک از سرمایهداری است که گرایش حسرت به گذشته رویایی را نشان میدهند یا اینکه فراموش میکنند که ما امکان آن را داریم که در آینده بتوانیم آنچه را که امروز در شکل بیگانهشده نمایان میشود به شکل آزادانهای در اختیار گیریم.

به هر حال با جدا کردن تضاد شکل مادی و تقابل آن با شکل ارزشی از مبارزات طبقاتی حقیقی در حوزه تولید و جاهای دیگر، پوستون ما را با یک سردرگمی به حال خود رها میکند. این که این شکاف بین "استن" و "بایستن" چگونه حل شدنی است به ویژه از آنجا که او خود نیز تاکید دارد که دلیلی برای تصور "سقوط خودبهخودی" سرمایهداری وجود ندارد. آنچه پوستون میگوید این است که دلیلی وجود ندارد که به عامل انسانی زنده برای برچیدن این نظام وابستگی سرمایهداری در عرصه تولید به کار انسانی بسیار کم توجه شده است و وابستگی آن به "شناخت و فعالیتهای اجتماعا تکوینیافته" بیشتر شده است که شامل کارگران مولد نمیشود. او از ذکر این نکته غفلت میکند که چنین "شناخت و عمل" به طور فزایندهای زیر چتر روابط کالایی قرار گرفته که ویژهی محیط کارخانه سنتی است. این امر ما را در توضیح این نکته یاری میرساند که چرا کسانی که به طور مستقیم در تولید ارزش اضافی دخالت ندارند، نظیر اپراتورهای تلفن گرفته تا مهندسان بوئینگ همه به تدریج و به طور فزاینده بخشهای رزمندهی طبقه کارگر به شمار می.

این امر همچنین در باره کسانی که رابطهی مستقیمی با روند تولید ندارند نیز صادق است. مثلا به عنوان ارتش دائمی بیکاران که در سال 1992 در لس آنجلس دست به شورش زد. با آنکه پوستون گوشش به این ماجراها بدهکار نیست اما با این وجود مینویسد:

"غلبه بر سوژهی تاریخ" که همان سرمایه باشد، به مردم اجازه میدهد که برای اولین بار به سوژههای خودرها تبدیل شوند." (42)

حتی پوستون با وجود همه خصومتی که با تودهها به مثابه سوژه دارد در باره رهایی صحبت میکند و اینکه تودهها "سوژههای رهایی خویش اند". این گفته درست است چرا که ممکن نیست مرتبا از نقطه نظر رهایی صحبت کنیم بدون اینکه به پیشرفت و خودانکشافی عامل رهایی توجهی میذول داریم. عدم اشاره به سوژههای انسانی در زمان حال که میتوانند چنان آیندهای را متحقق کنند به معنای آن است که چگونگی "غلبه" بر سرمایه غیر قابل تصور میشود.

اشاره به "کار مرده به مثابهی بدیل رهاییبخش" و اشاره به "قیچی برنده" با آن که ایدهی سقوط خودبهخودی سرمایهداری نیز از ارزیابیهای ما برکنار است، کافی نیست؟

علیرغم تلاشهای پوستون برای ردیابی "مسیر حرکت سرمایه" به شیوهای که امکانات درونماندگار آینده را در اشکال حرکتی آن در زمان کنونی نشان دهد، ما همچنان با یک نوع دوگانگی کانتی بین "آنچه که هست" و "آنچه که باید باشد" مواجهایم، یعنی فقدان یک اصل درونماندگار حس میشود که بتواند این دو را با هم آشتی دهد. اهمیت کتاب پوستون در اینجا این نیست که او به وجود پرولتاریا به مثابهی سوژهی خیزش مخالف است، موضع "چپ نو" نیز همین است و از پیروان زیادی نیز با موج پر افت و خیزی پست مدرنیسم برخوردار شده است. آنچه که نزد آنها اهمیت دارد تلاش پوستون و اصرار او بر این مطلب است که مقولههای تئوری ارزش مارکس  نشان میدهند که او پرولتاریا را به عنوان سوژه در نظر نمیگیرد.

کتاب او را میتوان همچون تلاشی برای "تفسیر مجدد مارکس بر اساس یک نظرگاه ویژه در بارهی طبقه کارگر دید که بخش وسیعی از نسل 1968 به آن باور داشتند و همچنین میتوان آن را به عنوان تلاشی برای بررسی ایدهی پست مدرنیسم در باره "مرگ سوژه" البته بدون تسلیم شدن به بدبینی و هیچانگاری آن در نظر گرفت. و دقیقا همین نظرگاهها هستند که من میگویم به طور فزایندهای ناهمزمان شدهاند.

امروزه کسی در پی مطرح کردن یک "سوژهی عام" نیست، خواه پرولتاریا خواه سوژهی دیگری باشد، که دیگران در مقابل آن به سجده درآیند. ایدهی یک سوژهی یگانه و منحصر به فرد یا تقلیل همه مبارزات اجتماعی به پرولتاریا متعلق به زمانی است که ما دیگر آن را پشت سر گذاشتهایم و قابل بازگشت هم نیست. اما شرایط موجود نمیتواند به معنای آن باشد که فاعلیت پرولتاریا را مورد انکار قرار دهیم. به عکس بسیاری از اعتراضات از زمان سیاتل به بعد، چه اعتراضات آشکار علیه بیگاری باشد یا اعتصابات جدید در محل کار اتفاقا حول شرایط کار و مبارزات علیه بیگانهشدگی در محل کار میچرخد. درست برخلاف دههی 1960 و گرایشات "چپ نو"، "نسل سیاتل" برای ایجاد وحدت بین کارگران و دانشجویان تلاش میکند که قبلا یا لااقل برای دههها در ایالات متحده غیر قابل تصور بود.

همانطور که "مارکسیسم سنتی" که به شدت از سوی پوستون نقد میشود دارای یک برخورد کهنه و منسوخ شده است که به واسطهی آن روابط مالکیت را با اغراق و گزاف برجسته کرده و "کار پرولتری" را به مثابهی اصل بنیادین یک جامعه جدید عنوان میکند، دقیقا در پرتو شرایط جدیدی که پیش آمده، نقد پوستون از کار پرولتری نیز به همان میزان کهنه و منسوخ شده است. مبارزات سیاتل نشان داد که شاید ما به پایان یک شب طولانی انحطاط و رکود سوژه در رادیکالیسم غربی نزدیک میشویم. شاید برای نظریه چندان قضاوت عجولانهای نباشد اگر که پایان مرگ سوژه را اعلام کند.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

منابع:

1-     مارکس و انکلس، مجموعه آثار، جلد دوم، 1981.

2-     پوستون، ص 17.

3-     پوستون، 1993، ص 65.

4-     پوستون، ص 82.

5-     هگل 1979، صص 38- 274.

6-     مارکوزه، 1960، صxiv.

7-     مارکوزه، 1960، صxii.

8-     دونفسکایا، 2000، ص ص138،106، 61.

9-     پوستون، 1993، ص 73.

10-  آپادوری،1978،ص 124.

11-  پوستون، 1993، ص 224.

12-  مارکس، 1974،ص 295.

13-  پوستون، 1993، ص 276.

14-  نتا

15-  مارکس، 1977،ص 290.

16-  پوستون، 1993، ص 325.

17-  مارکس، 1977،ص 290.

18-  مارکس، 1977،ص 160.

19-  مارکس، 1977،ص 290.

20-  مارکس، 1977،ص 173.

21-  دونفسکایا، 2000، ص ص138،106، 61.

22-  مارکس، 1977،ص 160.

23-  پوستون، 1993، ص 325.

24-  مارکس، 1977،ص 477.

25-  پوستون، 1993، ص 328.

26-  پوستون، 1993، ص 336.

27-  مارکس، 1977،ص 256.

28-  لبیس

29-  نگاه کنید به هادیس، 1996.

30-  هگل 1929،ص 466.

31-  هگل 1929،ص 466.

32-  مارکس، 1975،ص 341.

33-  مارکس، 1975،ص 306.

34-  مارکس، 1977،ص 292.

35-  نایس

36-  پوستون، 1993، ص 150.

37-  پوستون، 1993، ص 154.

38-  هگل 1991،ص 226.

39-  پوستون، 1993، ص 291.

40-  پوستون، 1993، ص 293.

41-  پوستون، 1993، ص 297.

42-  پوستون، 1993، ص 224.