دفتـــــــــــرهای بیــــــــــدار

بازگشت به صفحه قبل

 

سوژه انقلابی در مارکسیسم لوکاچ

میشل لووی

ح. آزاد

 

چندین سال خوانندگان و نظریهپردازان از این امر تعجب میکردند که چرا لوکاچ به آتش شدید انتقادات مخصوصا از طرف کمونیستها علیه "تاریخ و آگاهی طبقاتی" درست پس از انتشار آن هرگز پاسخ نداد. کشف اخیر "خود به خودی و دیالکتیک" در آرشیو قبلی انستیتو لنین نشان میدهد که این "حلقه مفقوده" وجود دارد.

لوکاچ به شیوهی روشنی و با قدرت به این حملات پاسخ داده بود و از ایدههای اصلی شاهکار هگلی – مارکسیستی خود از سال 1923 دفاع کرده بود. ممکن است تصور شود که این پاسخ به عنوان آخرین نوشته انقلابی مارکسیستی فیلسوف مجاری قبل از یک چرخش بزرگ در جهتگیری نظری سیاسیاش بوده باشد.

لازلو ایلس ناشر مجاری "خود به خودی و دیالکتیک" در 1996 اعتقاد دارد که این اثر در 6-1925 نوشته شده است یعنی "در همان زمانی که بررسیهای قابل ملاحظهای در باره نوشتههای موزس هس و ادیسیون لاسال به نگارش درآمده است". من فکر میکنم که سال 1925 تخمین دقیقتری باشد. برای این که هیچ دلیلی وجود ندارد که لوکاچ در پاسخ به انتقادهای منتشر شده در 1924، دو سال صبر کند. سبک سند بیشتر نشان میدهدکه این پاسخی فوری بوده است. اما مهمتر از هر چیز من اعتقاد ندارم که این پاسخ همزمان با نگارش مقاله "موزس هس" باشد (1926). به این دلیل روشن که این اثر همانطور که من بعدا نشان خواهم داد در جهتگیری اساسی فلسفیاش در تقابل آشکار با مقاله تازه کشف شده است.

اکنون ما میدانیم که لوکاچ دفاع از تاریخ و آگاهی طبقاتی را در برابر منتقدان کمونیست "ارتودوکس"اش ضروری میدانست (او در پاسخ به منتقدان سوسیال دموکرات دغدغهای نداشت) این پرسش را ناشران (هم ناشران مجار و هم انگلیسی) مطرح نکردهاند که چرا لوکاچ در همان مقطع این رساله را منتشر نکرده است؟ من در پاسخ به این سئوال سه جواب به نظرم میرسد:

لوکاچ نگران بود که پاسخ او واکنشی از نهادهای شوروی و کمینترن برانگیزد که انزوای سیاسی او را شدیدتر کند. من فکر نمیکنم که این توضیح قابل قبولی باشد. نه فقط به این دلیل که در سال 1925 (برخلاف 1935) نقد شدید خود را به "جامعه شناسی مارکسیستی" بوخارین منتشر کرد، که نقاط مشترک زیادی با اثر "خود به خودی و دیالکتیک"  داشت. البته بوخارین در جنبش کمونیستی از رودا و دبورین چهره بسیار مهمتری بود و با این وجود لوکاچ از این مسلئه نگرانی نداشت که او را مورد آتش شدید انتقاد قرار دهد.

لوکاچ برای انتشار رسالهاش تلاش کرد اما موفق نشد. یک فرض احتمالی این است که او اثرش را برای انتشارات شوروی (برای مثال "زیر پرچم مارکسیسم") جایی که دبورین حمله خود را به او در 1924 منتشر کرد ارسال کرده بود ولی مقاله برگشت داده شد. این ناشر بیشتر طرفدار دبورین بود. این توضیح میدهد که چرا دست نوشته در مسکو پیدا شد. و به علاوه (شاید به همین دلیل لوکاچ کلمه خودبهخودی را به کاربرد که برای خوانندگان روس زبان آشنا بود. این هم ممکن است که مقاله به عنوان معرفی کتاب برای چاپ بسیار طولانی ولی به عنوان کتاب خیلی کوتاه و جدلی بوده باشد.

مدتی بعد از نگارش مقاله (چند ماه یا شاید یک سال) لوکاچ در مورد آن دچار تردید شد و سرانجام نظرش را تغییر داد و با جهت گیری سیاسی – فلسفی آن دیگر موافق نبود. در ضمن این فرضیه با فرضیه قبلی الزاما تناقضی ندارد.

سکوت در مورد این سند طی سالهای بعدی به سادگی میتواند با رد تاریخ و آگاهی طبقاتی (به خصوص بعد از سالهای 1930) به عنوان یک اثر "ایدهآلیستی" و حتی "خطرناک" پیوند داشته باشد.

"خود به خودی و دیالکتیک" همانطور که عنوان آن نشان میدهد اثری است در دفاع از دیالکتیک انقلابی در مقابل افرادی نظیر لاژلو رودا (یک روشنفکر کمونیست جوان مجارستانی) و آبرام دبورین (منشویک قبلی و پیرو پلخانف) که در درون جنبش کمونیستی یک موضع نیمه پوزیتیویستی و پیشا دیالکتیکی قوی و با نفوذی را نمایندگی میکردند. علیرغم ارزش برجستهای که این اثر داراست (این رساله به نظر من) دچار نقصانهای جدی است.

روشنترین دلیل آن این است که جدلی است علیه نویسندگان درجه دو. این مساله به خودی خود موضوع با اهمیتی نیست: مارکس آیا به تفصیل با نوشتههای برونو و ادگار باوئر مجادله نکرد، لوکاچ به هر حال تا اندازهای فعلیت نقد خود را میپذیرد و پاسخاش را به مشکلات مطرح شده محدود میکرد: آگاهی طبقاتی و دیالکتیک طبیعت. چون مساله اول در دیالکتیک انقلابی بحث مهمی است ولی در مورد مساله دوم این را به دشواری میتوان بیان کرد.

به زحمت میتوان اهمیت فلسفی- سیاسی صفحات بسیاری در "خودبهخودی و دیالکتیک" که به شناختشناسی علوم طبیعی یا مساله آزمون و صنعت اختصاص داده شده. (همانطور که به نظر میرسد که انگلس هم باور داشته باشد) به عنوان یک پاسخ فلسفی کافی در چالش شیی فینفسه کانتی دریافت. نتیجه دیگر این فعلیت محدود این است که نظریه شییشدگی که یکی از بحثهای مرکزی "تاریخ و آگاهی طبقاتی" است و مهمترین سهم لوکاچ در نقد ریشهای تمدن سرمایهداری به شمار میرود. (نظریهای که نفوذ قوی بر مارکسیسم غربی در سراسر قرن بیستم از مکتب فرانکفورت تا والتر بنیامین، لوسین گلدمن، هانری لونور و گی دبور داشته است). کاملا در اثر "خودبهخودی و دیالکتیک" غائب است. همچنانکه در جدل حاد علیه رودا و دبورین.

در رابطه با آگاهی طبقاتی و نظریه لنینی حزب – مطمئنا جالبترین بخش این اثر مساله به نوع دیگری مطرح میشود. اگر بحث در این زمینهها در این تاریخ و آگاهی طبقاتی با " خودبهخودی و دیالکتیک" مقایسه شود این تاثیر را نمیتوان نادیده گرفت که تفسیر او از لنینیسم در اثر اخیر از یک ته مایه آمرانه برخوردار است. در حالی که در اثر 1923 کوشش اصیل برای ترکیبی از بینش روزا لوکزامبورگ با لنین دیده میشود. در مقاله جدلی روزا لوکزامبورگ بیشتر به شکلی سادهانگارانه با ارجاعی منفی و به عنوان تجسم خودانگیختگی ناب ظاهر میشود.

در حالی که در "تاریخ و آگاهی طبقاتی" رابطه بین "آگاهی منتسب" و "آگاهی تجربی" به عنوان روند دیالکتیکی که در طی آن طبقه کارگر به کمک پیشاهنگ از طریق "آگاهی منتسب" طی تجربه مبارزاتی دریافت میشود در "خودبهخودی و دیالکتیک" یک تز کائوتسکیستی به شدت غیردیالکتیکی که سوسیالیسم از خارج به وسیله روشنفکران وارد میشود (یک نگرش مکانیستی که لنین در چه باید کرد آغاز میکند 1902 اما بعد از 1905 آن را کنار میگذارد) به عنوان "جوهر لنینیسم" معرفی میشود. لوکاچ در تاریخ و آگاهی طبقاتی بر این نکته تاکید دارد که "شوراهای کارگری پیروزی سیاسی – اقتصادی بر شیی شدگی است" خود به خودی و دیالکتیک شوراها را ندیده میگیرد و فقط به حزب اشاره میکند و تا جایی پیش میرود که دیکتاتوری پرولتاریا را با "دیکتاتوری حزب کمونیست واقعی همسان میپندارد.

علیرغم این مسائل "خودبهخودی و دیالکتیک" وجه اشتراکی با استالینیسم ندارد و میتوان آن را کاربرد توانمند دیالکتیک انقلابی علیه پوزیتیویسم پنهان "نوعی از مارکسیسم" که خیلی زود به ایدئولوژی رسمی بوروکراسی شوروی تبدیل شد. عنصر کلیدی در این جدل تاکید لوکاچ بر اهمیت تعیینکننده لحظه ذهنی در دیالکتیک تاریخی ذهن – عین است. اگر خواسته باشیم اهمیت و ارزش خودبهخودی و دیالکتیک را خلاصه کنیم من آن را به این شکل بیان میکنم: یک تایید هگلی – مارکسیستی قوی از ذهنیت و سوژه انقلابی. این موضوع مانند خط سرخی در سراسر اثر به خصوص در قسمت اول آن و تا اندازهای در قسمت دوم نیز دیده میشود. اجازه بدهید که لحظه اصلی این بحث را روشن و مستدل کنیم.

میشود با لغت رازآمیز خودبهخودی در عنوان کتاب شروع کرد. لوکاچ با توجه به آشنایی خوانندگان آلمانی و روسیاش دغدغهای در توضیح آن نداشت. کلمه به وسیله لنین در جدل استفاده شده است. برای مثال چه باید کرد را میتوان نمونه آورد که علیه مارکسیسم اکونومیستی که دنبالهروی خودانگیختگی جنبش کارگری بود به کار رفته است. لوکاچ این اصطلاح را در معنای وسیعتر تاریخی به کار میبرد: خود بهخودی یعنی دنبالهروی منفعلانه از جریان "عینی" حوادث و هم زمان نادیده گرفتن لحظه ذهنی – انقلابی در فرآیند تاریخی. لوکاچ تلاش رودا و دبورین را به خاطر تبدیل مارکسیسم به یک "علم" پوزیتویستی در معنای بورژواییاش محکوم میکند. دبورین (یک منشویک سابق) تلاش میکند با حرکت قهقرایی ماتریالیسم تاریخی را به حوزه نظریات اوگوست کنت و هربرت اسپنسر (با درونمایه پوزیتیویستی) برگرداند. نوعی از جامعهشناسی بورژوایی که قوانین فراتاریخی را بررسی میکند و کنشگری انسان را کنار میگذارد. و رودا نیز خود را به عنوان یک ناظر "دانشمند" جریان قانونمند و عینی تاریخ که ما با شناخت آن میتوانیم انکشاف انقلابی را پیشبینی کنیم. هر دو، تحقیق علمی را تا جایی ارزشمند میدانند که شرکت سوژه تاریخی را ندیده بیانگارند. و هر دو به نام علم مارکسیسم" (در واقع پوزیتیویسم) هر گونه تلاش را برای در نظر گرفتن "یک نقش فعال و مثبت برای لحظه ذهنی در تاریخ" رد     میکنند.

لوکاچ میگوید: "جنگ علیه ذهنگرایی پرچمی است که اپورتونیسم خود را در انکار دیالکتیک انقلابی توجیه میکند. از این روش برنشتاین علیه مارکس و کائوتسکی علیه لنین استفاده کرده بودند." رودا به نام ذهنگرایی یک مفهوم جبرگرایانه را از تاریخ ارائه میدهد که فقط "شرایط عینی" را در بر میگیرد. اما برای تصمیمات عامل تاریخی جایی باقی نمیگذارد. در مقالهای در اینپرکور رودا علیه تروتسکی (این مقاله در "خود به خودی و دیالکتیک" به وسیله لوکاچ مورد انتقاد قرار گرفته است) اعلام میکند که شکست انقلاب مجارستان در 1919 فقط به خاطر "شرایط عینی" بود و نه به خاطر اشتباهات رهبری کمونیستی. او تروتسکی و لوکاچ را به عنوان نمونهی یک جانبهگرایی از سیاست ذکر میکند. که بر اهمیت آگاهی طبقه کارگر بیش از اندازه تاکید میکند.

لوکاچ در عین رد "ایدهآلیسم ذهنی" از نقطه نظر ذهنی و ارادهگرایانه خود عقب نشینی نمیکند: در لحظات تعیین کننده مبارزه " همه چیز به آگاهی طبقاتی به اراده آگاه پرولتاریا بستگی دارد." (یعنی عامل ذهنی) البته یک تعامل دیالکتیکی بین ذهن- عین در روند تاریخی وجود دارد اما در لحظه بحران این عامل ذهنی است که آن را جهت میدهد به شکل آگاهی و پراکسیس انقلابی. رودا با موضع جبرگرایانه خود پراکسیس را ندیده میگیرد و یک نظریه دنبالهروی منفعل را انکشاف میدهد. نظری که تاریخ را به عنوان روندی مینگرد که مستقل از آگاهی انسان به وقوع میپیوندد."

لوکاچ میگوید لنینیسم چه چیزی جز تاکید دائم بر "نقش فعال و آگاهانه لحظه ذهنی" است؟ چگونه "بدون کارکرد لحظه ذهنی" میتوان درک لنین را از قیام به عنوان هنر دریافت؟ قیام دقیقا لحظهای است از روندی انقلابی که عامل ذهنی در آن غلبه و نقش تعیینکنندهای ایفا میکند. در آن لحظه "سرنوشت انقلاب" و بنابراین بشریت "به لحظه ذهنی" بستگی دارد. این به آن معنا نیست که انقلابیون باید "منتظر" ورود این لحظه شوند: لحظهای در روند تاریخی وجود ندارد که امکان نقش فعال این عاملان ذهنی به کلی مفقود باشد.

در این متن لوکاچ سلاح انتقادی خود را علیه یکی از اصلیترین تجلیهای پوزیتیویسم یعنی روایت جبرگرایانه و مشاهده منفعل – دنبالهروی از خودبه خودی- و درک عینی از تاریخ نشانه میرود. یعنی ایدئولوژی پیشرفت. رودا و دبورین اعتقاد دارند که روند تاریخی یک تکامل مکانیکی و جبرگرایانه است که الزاما به مرحله بعدی منتهی میشود. تاریخ طبق جزمهای تکامل گرایی همچون پیشرفت دائم و لاینقطع در نظر گرفته میشود: مرحله بعدی ضرورتا از هر جهت بالاتر است. از نقطه نظر دیاکتیکی روند تاریخی نه یک فرآیند تکاملی و نه یک روند الزامآور است. بلکه روندی است متناقض با نوسانی بین پیشرفت و پسرفت. متاسفانه لوکاچ این بینش را تا نقطه یک گسست رادیکال با ایدئولوژی پیشرفت اجتنابناپذیر بسط نمیدهد که در انترناسیونال دو و سه (بعد از 1924) شایع است.

یک جنبه مهم دیگر در پیوند با این مباحثه علیه انحطاط پوزیتیویستی در مارکسیسم نقد لوکاچ در قسمت دوم این مقاله مشاهده میشود: این نقد علیه نظری است که رودا در باره فنآوری و صنعتی به عنوان یک نظام "عینی" و خنثی در "مبادله بین انسان و طبیعت" بیان میکند.

لوکاچ اعتراض میکند که این به معنای یک همسانی ذاتی بین جامعه سرمایهداری و سوسیالیستی است. به نظر او انقلاب نه فقط روابط تولیدی بلکه به میزان قابل ملاحظهای اشکال مشخص فنآوری و صنعتی موجود در سرمایهداری را نیز باید انقلابی کند. چون آنها به طور عمیقی با تقسیم کار سرمایهداری پیوند دارند. لوکاچ از این نظر از زمان خود پیشتر بود اما نظرش در این مقاله تکامل نایافته باقی میماند.

تصادفا یک مشابهت قابل توجه بین بعضی از صورتبندیهای "خودبهخودی و دیالکتیک"- اهمیت لحظهی انقلابی نقد ایدئولوژی پیشرفت و خواست یک تحول بنیادی فنآوری – و آخرین نوشتههای والتر بنیامین وجود دارد.

چند ماه بعد از نگارش "خودبهخودی و دیالکتیک" به هر حال کمتر از یک سال – لوکاچ مقاله "موزس هس" و مساله دیالکتیک ایدهآلیستی" 1921 را نوشت که بیانگر یک چشمانداز سیاسی- فلسفی اساسا متفاوت است. در یک فراز درخشنده لوکاچ "آشتی" هگل با واقعیت را به عنوان دلیل "واقعگرایی برجسته" او و "رد هر گونه آرمانشهر" انگشت میگذارد. هر چند که این واقعگرایی به هگل اجازه میدهد که "دیالکتیک عینی روند تاریخی" را درک کند. آرمانشهرگرایی اخلاقی و ذهنیگرایی موزس هس و هگلیان چپ راه به جایی نمیبرد. همانطور که من سعی کردهام در جای دیگر نشان دهم این مقاله توجیه فلسفی برای "آشتی لوکاچ با واقعیت" یعنی با اتحاد شوروی استالینیستی فراهم میکند و به طور ضمنی بیانگر "دیالکتیک عینی روند تاریخی" است. (لوکاچ که هنوز به طور مثبتی از تروتسکی در مقالهای نقل قول میکرد که در ژوئن 1926 به چاپ رسید) به مدت کوتاهی بعد از این در 1927 اولین مقاله "ضد تروتسکیستی" در بینالملل یعنی ارگان نظری حزب کمونیست آلمان به چاپ رساند. این چرخش ناگهانی بین 1926-5 که لوکاچ را از "ذهنگرایی انقلابی به آشتی با واقعیت" رساند، چگونه میتوان توضیح داد؟ احتمالا با این احساس که موج انقلابی از 1923 در اروپا شکست خورده و آن چه که برجای مانده است "سوسیالیسم در یک کشور" شوروی است. لوکاچ در چنین نتیجهگیری به هیچوجه تنها نبود: بسیاری از روشنفکران کمونیست به دنبال همان استدلال "واقعگرایانه" به همین نتیجه رسیدند. فقط یک اقلیت – در زمره آنان لئون تروتسکی و پیروانش – به امیدهای بینالمللی اکتبر وفادار ماند. اما این داستان دیگری است.

نتیجهگیری:

اگر "خودبهخودی و دیالکتیک" لوکاچ علیرغم کاستیهای آن یک سند قابل توجه است، نه تنها از نظر بیوگرافی فکری او بلکه بیشتر از نظر فعلیت سیاسی و نظری آن در شرایط کنونی است. یک نقد قوی در برابر تلاش برای تقلیل مارکسیسم یا تئوری انتقادی به یک مشاهده صرفا "علمی" سیر حوادث، یک توصیف "پوزیتیویستی" از فراز نشیب پیشامدهای اقتصادی.

به علاوه با تاکید بر آگاهی و ذهنیت با نقد ایدئولوژی پیشرفت تک خطی و با درکاش از نیاز انقلابی کردن دستگاه فنی و صنعتی موجود. او به طرز چشمگیری در مقابل بحثهایی است که در حال حاضر در جنبش رادیکال بینالمللی علیه جهانی شدن سرمایهداری جریان دارد.

 

 

 پاورقی:

1- مرور انتقادی لوکاچ بر کتاب تئوری ماتریالیسم تاریخی بوخارین در آرشیو تاریخ سوسیالیسم و جنبش کارگری، گورنبرگ 1935 به چاپ رسید.

2- در مقاله من در باره لوکاچ در سال 1979 چنین آمده: "باید توجه کنیم که دو تا از معروفترین انتقادها متعلق به رودا و دوبورین مبتنی بر ماتریالیسم پیشادیالکتیکی است. دوبورین نقل قولهای فراوانی از پلخانف میآورد که نشان دهد که مارکسیسم از "ماتریالیسم ناتورالیستی" منشا گرفته است که لوکاچ آن را مورد نقد تکرار داده است. رودا قوانین مارکسیستی جامعه را با قوانین تکاملی داروین مقایسه میکند و به این نتیجه تعجبآور میرسد که مارکسیسم یک "علم طبیعی ناب است"." گئورک لوکاچ از رمانتیسم تا بلشویسم" لندن کتابهای نیولفت 1979 ص 161).

3- به عنوان نمونه "روزا لوکزامبورگ به درستی دریافت که سازمان محصول مبارزه است". او فقط بر خصلت ارگانیک این روند بیش از حد تکیه کرده است. (جورج لوکاچ "تاریخ و آگاهی طبقاتی"، برلین 1968 ص 494). من تلاش کردم که این ترکیب را در کتاب جورج لوکاچ... ص 185 تحلیل کنم.

4-جورج لوکاچ تاریخ و آگاهی طبقاتی ص 256.

5-جورج لوکاچ "خود به خودی دیالکتیک " لندن، ورسو 2000صفحات 137-135. مقایسه کنید با اصل آلمانی 1996 ص 9.

6- همانطور که جان ریز به خوبی تفسیر میکند رودا و دبورین در ادامه مارکسیسم پوزیتیویستی و دترمینستی انترناسیونال 2 :. "در فکر رودا تروتسکی و لوکاچ با هم پیوند دارند چون هر دو بر عامل ذهنی در انقلاب تکیه میکنند. رودا به عنوان شرایط عینی از این هم جلوتر میرود و انقلاب را محکوم به شکست میداند. شباهت برجسته بین مرور کارل کائوتسکی بر مارکسیسم و فلسفه کورش که در آن شکست انقلاب آلمان را به شرایط عینی نسبت میدهد. این شاهد آشکاری است بر تداوم مارکسیسم عوامانه در بین بوروکراسی استالینی" (مقدمه بر خود به خودی و دیالکتیک ص 25-24.)

7- جورج لوکاچ، "خود به خودی و دیالکتیک" ص 48، 54، 58 و 62 مقایسه کنید با اصل آلمانی ص 16. البته این بحث به طور اصلی در فصل اول قسمت اول مقاله با این عنوان که "سوبژکتیویسم" آماده، اما این نکته را میشود در قسمتهای دیگر سند هم پیدا کرد.

8- "خود بخودی و دیالکتیک" ص 55، 78 و 105.

9- "خود بخودی و دیالکتیک" ص 135-134.

10- میشل لووی "جورج لوکاچ. صفحات 194 تا 198 ترجمه انگلیسی مقاله لوکاچ در باره هس در نوشتههای سیاسی1929-1919 یافت میشود، لندن،                 1972 ص 181 تا 223 یافت میشود.

11- مقاله از 1926 تحت "عنوان هنر برای هنر و شعر پرولتری"  دیتات شماره سه ژوئن 1926 که با نظر مساعد، نقد تروتسکی را به فرهنگ کارگری ذکر میکند. این قطعه از 1977 "یک نقد مارکس در خدمت تروتسکیسم. معرفی به وسیله مارکس، مارکس، لنین و علم انقلاب" انترناسیونال  شماره 10 ، 1927-1926.