دفتـــــــــــرهای بیــــــــــدار

بازگشت به صفحه قبل

 

سوژه انقلابی- انتقادی

                                                                       نوشته جان هالووی

(1)

 

مائی که نقد میکنیم که هستیم؟

در جریان بحث در بارهی توصیف "ما" به مثابه ترکیب متفاوتی از نویسنده و خوانندگان این کتاب، به بحث پیرامون "ما" به مثابه سوژه سنجشگر رسیدهایم. اما، به این ترتیب، مائی که نقد میکنیم که هستیم؟

ما نه خدائیم، نه سوژه متعالیِ فراتاریخی، که در روند تاریخ به داوری مینشیند. ما دانای مطلق نیستیم. ما مردمی هستیم که بخشی از ذهنیتمان برخاسته از منجلاب جامعهای است که در آن زندگی میکنیم. ما همچون مگسانیم اسیر در دام عنکبوت.

پس ما که هستیم و چگونه میتوانیم نقد کنیم؟ واضحترین پاسخ اینست که نقد و فریاد ما برخاسته از تجربهی منفی ما از جامعهی سرمایهداری است. فریاد ما از این حقیقت نشات میگیرد که بر ما ستم روا شده، و مورد استثمار قرار میگیریم. فریاد ما برآمده از تجربهی جدائی روزانه و پیوسته بین کنش و کار انجام شده، جدایی پیوسته بین آفریننده و فرآورده است، جدائیای که در فرآیند استثمار به شدیدترین وجهی تجربه میکنیم و همهی جنبههای زندگی ما را در بر میگیرد.

                                              (2)

بنابراین ما طبقهی کارگریم، کسانیکه میآفرینند و ثمرهی آفرینششان (هم ابژه آفریده شده و هم روند آفرینش) ربوده میشود. آیا ما اینگونه ایم؟  (1)

اغلب بحثهای مربوط به طبقهی کارگر بر این فرض استوار است که شکلهای بتواره شده از پیش شکل گرفتهاند. و رابطهی بین سرمایه و کار (یا بین سرمایهدار و کارگر) را یک رابطهی وابستگی میدانند بر این اساس، درک از مبارزه طبقه کارگر در درجه نخست شامل تعریف طبقه کارگر و در مرحله بعد بررسی و چگونگی مبارزهی آن را در بر میگیرد.

طبقه کارگر در این رویکرد - به هر صورتی هم که آنرا تعریف کنند- بر مبنای رابطهی وابستگی به سرمایه تعریف میشود، طبقه کارگر به دلیل وابسته بودن به سرمایه است که (به صورت کارگر مزدبگیر یا تولیدکنندهی ارزش اضافه) همچون طبقه تعریف شده و به دلیل این فرض طبقه کارگر پیشاپیش به جهانی وابسته است که صرفاً قفلهای بیشتری به وابستگی خود میافزاید. اگر طبقهی کارگر را تعریف کنیم، آنرا به مثابه گروه مخصوصی از مردم هویت بخشیدهایم. بنابراین، از نظر سوسیالیستها به طبقه کارگر همچون مفهومی مثبت و به هویت طبقاتی آن به مثابه امری برخورد میشود که باید گرامی داشته شود. به طوریکه تثبیت چنان هویتی به بخشی از مبارزهی طبقاتی علیه سرمایه تعین پیدا میکند. البته، این مساله مطرح است که تکلیف افراد دیگر چه میشود که شامل تعریف طبقهی کارگر یا طبقه سرمایهدار نمیشوند. با این مساله به کمک بحثهای تکمیلی استوار بر ارائه تعریفی از دیگر گروهها برخورد شده، و آنها را با خرده بورژوازی جدید، حقوق بگیر یا طبقهی متوسط مشخص میکنند. و با کمک مقولات دیگر، این روند تعریف یا طبقهبندی را به اساس بحثهای بی پایان در بارهی جنبشهای طبقاتی و فراطبقاتی "دیگر شکلهای" مبارزه و "اتحادها"ی بین طبقه کارگر و گروههای دیگر تبدیل میکنند.

رویکردی که به تعریف طبقه میپردازد انواع گوناگون مسائل را به وجود میآورد. نخستین مساله"تعلق داشتن" است. آیا ما که در دانشگاه مشغول به کاریم به طبقهی کارگر تعلق داریم ؟ آیا مارکس و لنین به طبقهی کارگر تعلق داشتند؟ آیا شورشیان جیاپاس بخشی از طبقه کارگر اند؟ آیا فمینیستها بخشی از طبقه کارگرند؟ آیا کسانیکه در جنبش هم جنسباوران فعالیت دارند جزئی از طبقهی کارگرند؟ و پلیسها چی؟ در هر یک از این موارد مفهومی از طبقه کارگر در میان است که از پیش تعریف شده است و مشخص میکند چه کسی به طبقه کارگر تعلق دارد و چه کسی ندارد. یک پیآمد این تعریف از طبقه این است که مبارزات آنها را بر مبنای این تعریف مشخص میکنیم. از طبقهبندی مردمی که درگیر این مبارزه اند نتایج مشخصی پیرامون مبارزات آنها اخذ میشود. کسانیکه شورشیان زاپاتیستها را بخشی از طبقه کارگر نمیدانند، نتایج معینی از ماهیت و محدودیتهای این قیام به دست میدهند. از تعریف طبقاتی شورشیان زاپاتیست مبارزات آنها را تعریف میکنند. تعریفی که فرد از طبقه ارائه میدهد مشخصکنندهی تضادی است که او درک میکند یا به عنوان امری معتبر میپذیرد. این رویکرد مانع از درک تضاد اجتماعی میشود. مثلاً در مورد طبقه کارگر، پرولتاریای شهری به گونهای تعریف میشود که در کارخانهها تحت استثمار مستقیم قرار دارد. از آن جا که شمار این بخش از پرولتاریا، طبق این تعریف، رو به کاهش است این امر سبب شده که مردم نتیجهگیری کنند مبارزهی طبقاتی برای درک دگرگونی اجتماعی دیگر مطرح نیست. نوع دیگر تعریف از طبقه کارگر و بنابراین مبارزهی طبقاتی، به نوعی موجب شده است که نتوان آنرا با گسترش شکلهای جدید مبارزه (جنبش دانشجوئی، فمینیستی، زیست بومی و امثال آن) مرتبط ساخت.

وقتی طبقهی کارگر را تعریف میکنیم، کارگران را به مثابه "آنها" مشخص کردهایم. حتی اگر بگوییم که ما بخشی از طبقه کارگر ایم، با محدود کردن هویت و طبقهبندی خود یا گروهی که به آن "تعلق" داریم (دانشجو، استاد دانشگاه و امثال آن) چنین کاری را انجام میدهیم. "فریاد ما" که با آن آغاز کردهایم به "مبارزهی آنها" تبدیل میشود.

ملاک رویکرد نظری متکی بر تعریف، بر این امر استوار است که سرمایهداری دنیایی است که هست. از دید چپ روشن است که دنیا نباید چنین باشد که هست و امکان دارد که همیشه اینطور نباشد، اما در حال حاضر چنین است. این دید، یقیناً، ابزاری را فراهم میسازد  که کشمکشهای بین دو طبقه (کشمکش بر سر دستمزد، شرایط کار، حقوق اتحادیهای و امثال آن) را توضیح دهند. با این همه، اگر ملاک نظری، ملاکی مبتنی بر دنیایی هویتبخش باشد یعنی دنیایی که هست، در آنصورت دیگر امکان در اختیار داشتن دیدی وجود ندارد که ازین دنیا فراتر برود. ایدهی انقلاب را یا باید کنار گذاشت یا عنصر فرآیندِ انقلابی را به شکل دست غیبی وارد کرد، که معمولاً یک حزب است. در اینجا به تمایزی میرسیم که لنین قائل شده بود، تمایز بین آگاهی اتحادیهای و آگاهی انقلابی، با این تفاوت حالا در مییابیم که نسبت دادن آگاهی اتحادیهای به طبقه کارگر نتیجهی دیدگاه مبتنی بر هویتبخشی است (که لنین داشت) و نه دنیایی که هست یا نیست. آنچه در این مورد شاهدیم با عینک متداول شکل گرفته است تا با موضوع نظری فرضی.

 

(3)

از دیگر سو، اگر نه با فرض ماهیت بتواره شدهی مناسبات اجتماعی بلکه با این فرض آغاز کنیم که بتوارهسازی یک فرآیند است و وجود از ساختار غیرقابل تفکیک است، در صورت چنین امری، نظر ما را پیرامون طبقه چگونه تغییر میدهد؟

طبقه را باید همانند دولت، پول و سرمایه همچون یک روند درک کرد. سرمایهداری عبارت است از بازتولید همیشگی طبقه و طبقهبندی کردن همیشگی مردم. مارکس این نکته را در بحث پیرامون انباشت در کتاب "سرمایه" به روشنی توضیح میدهد:

"بنابراین تولید سرمایهداری، در سیمای روندی به هم پیوسته و مداوم، در وجه روند بازتولید، نه تنها کالا و ارزش اضافه بلکه مناسبات سرمایهداری را نیز تولید و بازتولید میکند: از یکسو سرمایهدار و از دیگر سو کارگر مزدبگیر را [ص 578 سال 1965]."

به دیگر بیان، وجود طبقات و تکوین آن را نمیتوان از یکدیگر جدا کرد: وقتی میگوئیم طبقات وجود دارند به معنی آنست که آنها در یک فرآیند به وجود اند.

به وجود آمدن طبقه به مفهوم جدایی بین سوژه و ابژه است؛ سرمایهداری جداییِ قهریِ تکراریِ ابژه از سوژه است، غصب روزمرهی تولید آفریده شده از سوژه آفرینندهی تولید، ربودن روزانهی نه فقط کار انجام شدهی سوژه بلکه ربودن نفس کُنش، خلاقیت، عاملیت  و انسانیت اوست. روندی که موجب قهری چنین جداییای میشود تنها ویژگی دورهی آغازین سرمایهداری نیست؛ این قهر اساس سرمایهداری را تشکیل میدهد. به بیان دیگر، "انباشت اولیه" تنها مشخصه دورهای سپری شده نیست، بلکه برای وجود سرمایهداری جنبه حیاتی دارد. (2) قهری که در جدایی سوژه از ابژه یا در طبقهبندی انسانیت به کار گرفته میشود، دال بر آنست که "بازتولید" گمراه کنندهایست، که تصویر یک سویه روند تکرار شونده را به ذهن متبادر میکند. در حالی که قهر سرمایهداری نشان میدهد که تکرار تولید مناسبات اجتماعی سرمایهداری موضوعی است که همیشه در دستور روز قرار دارد. بنابراین، مبارزه طبقاتی همزمان هم مبارزهایست علیه طبقهبندی کردن و هم طبقهبندی شدن، مبارزهایست بین طبقاتی که وجود دارند بدون اینکه تمایزی بین طبقهبندی کردن و طبقهبندی شدن قائل شویم.

بحثهای سنتیتر پیرامون مبارزهی طبقاتی چنین فرض میکنند که طبقات از پیش موجودند و اینکه طبقه کارگر عملاً تابع و وابسته است و ازین منظر تجزیه و تحلیل مبارزه طبقاتی را آغاز میکنند.

با این وصف، مبارزه پس از تثبیت وابستگی و تابعیت شروع نمیشود، پس از به وجود آمدن شکلهای بتواره شدهی مناسبات اجتماعی آغاز نمیشود، بلکه کشمکشی است پیرامون تابعیت عمل اجتماعی و بتوارهسازی مناسبات اجتماعی. مبارزهی طبقاتی در چارچوب شکلهای موجود مناسبات اجتماعی اتفاق نمیافتد، بلکه تکوین این اشکال نتیجهی خود مبارزهی طبقاتی است. هر عمل اجتماعی تضاد بیوقفهای است بین مقید کردن عمل اجتماعی به شکلهای بتواره شدهی ناهنجار که شکلهای سرمایهداری را تعریف میکند و تلاش جهت زندگی علیه آن و فراسوی آن شکلها. بنابراین، مساله شکلهای غیرطبقاتی مبارزه نمیتواند مطرح باشد. بدین ترتیب، مبارزه طبقاتی تضاد بی وقفهی روزمرهایست (چه درک شود و چه نشود) بین از خودبیگانگی و نفی ازخود بیگانگی، بین تعریف و ضد تعریف و بین بتوارهسازی و ضد بتوارهسازی. ما به عنوان طبقه کارگر مبارزه نمیکنیم، علیه طبقهی کارگر بودن، علیه طبقهبندی شدن مبارزه میکنیم. مبارزهی ما مبارزهی کار نیست، مبارزه علیه کار است.(3) آنچه به مبارزهی ما وحدت میبخشد اتحاد فرآیند طبقهبندی کردن (اتحاد برای انباشت سرمایه) است نه اتحاد ما به مثابه اعضای طبقهای مشترک. بدین ترتیب است که مثلاً به اعتبار مبارزهی زاپاتیستها علیه طبقهبندی کردن در نظام سرمایهداری است که مبارزه طبقاتی آنها اهمیت پیدا میکند و نه این که آیا ساکنین بومی جنگل لاکاندن عضو طبقه کارگرند یا نه.

هیچ اعتباری در عضویت در طبقه کارگر، فرمان بردن، دستور گرفتن، جدا بودن از محصول و روند تولید وجود ندارد. مبارزه نه به این دلیل که طبقهی کارگریم بلکه به این دلیل پیش میآید که ما طبقه کارگر هستیم و نیستیم، اینکه ما در رویارویی با طبقه کارگر و فراسوی آن وجود داریم، اینکه سعی میکنند به ما فرمان و دستور دهند و ما نمیخواهیم دستور بگیریم و فرمان بپذیریم، اینکه سعی میکنند ما را از محصول، روند و انسانیت و خویشتن خود جدا کنند و ما نمیخواهیم از همهی اینها جدا باشیم. در این مفهوم، هویت طبقه کارگر خصلت "مفیدی" نیست که مجبور باشیم آن را حفظ کنیم بلکه ویژگی "بدی" است، خصلتی که باید با آن جنگید، و دارند علیه آن میجنگند و همیشه مطرح و مورد بحث است. یا شاید هم هویت طبقهی کارگر را باید بیهویتی دانست؛ مبارزهای جمعی به منظور این که طبقهی کارگر نباشیم.

ما طبقه کارگر هستیم و نیستیم؛ (خواه پروفسور دانشگاه یا کارگر باشیم.) اینکه گفته شود طبقه را باید عمل طبقهبندی دانست، به معنی آنست که مبارزه طبقاتی (مبارزه برای عمل طبقهبندی ما و مبارزهی ما علیه طبقهبندی شدن) امری است که هم در جمع و هم در فرد فرد ما جریان دارد. در صورتیکه به طور کامل طبقهبندی میشدیم، میتوانستیم بدون تناقض بگوئیم که "ما طبقه کارگریم" (اما در آنصورت مبارزهی طبقاتی غیرممکن بود).

ما در دو سو در مبارزهی طبقاتی شرکت میکنیم. تا آنجا که ثروت تولید می کنیم، به پول اهمیت میدهیم و تا آنجا که از راه عمل خود، نظر و زبان خود (تعریف خود از طبقه کارگر) در جدایی بین سوژه و ابژه شرکت میکنیم، خود را طبقهبندی نیز میکنیم. هم زمان هم به لحاظ انسان بودنمان علیه طبقهبندی مبارزه میکنیم. ما در - رویا رو و فراسوی سرمایه و در خود- علیه خود و فراسوی خود وجود داریم. انسانیت آنگونه که وجود دارد روانپاره و طغیانی است؛ تضاد طبقاتی همه را از هم جدا میکند.

آیا این بدان معناست که تمایز طبقاتی را میتوان به اظهار نظری پیرامون خصلت روانپاره بودن انسانیت کاهش داد؟ نه، زیرا در نحوهی برخورد ما با تضاد طبقاتی به وضوح تفاوتهایی وجود دارد، تفاوتهایی در شدت و ضعف قدرت ما در مهار آن تضاد. کسانیکه در روند طبقهبندی کردن (انباشت) امتیازات مادی دارند برایشان سرکوب هر مخالفتی با عمل طبقهبندی یا فرا رفتن از آن کار نسبتاً آسانی است آنها چنین سرکوبی را با هدف زندگی در محدودههای بتوارهپرستی انجام میدهند. عنصر تقابل در کسانی برجسته است که انباشت سرمایه زندگیشان را به فلاکت و نیستی کشانده است (تقریباً همه مردم بومی جیاپاس، معلمین دانشگاه، کارگران معدن). کسانیکه در اثر بیهودگی تکرار بی پایان شغلهای ملالآور یا در اثر فقری که جز مبارزه برای بقا چیزی برایشان باقی نگذاشته است، به بیرحمانهترین شیوه از سوژه بودن محروم میشوند. البته این هم حقیقت دارد که هیچکس نه صرفاً در تقابل با عمل طبقهبندی و نه صرفاً در تقابل و فراسوی آنست؛ ما همه در جدایی سوژه و ابژه و طبقهبندی انسانها شرکت داریم. (4)

در صورتی انقلاب به مثابه خودرهانی طبقه کارگر قابل فهم است که ما طبقهی کارگر باشیم یا نباشیم. طبقهی کارگر مادام که طبقه کارگر است نمیتواند خود را برهاند. فقط در صورتیکه طبقه کارگر نباشیم میتوان مساله رهایی را  مطرح کرد. و با این همه فقط در صورتیکه ما طبقه کارگر (سوژههای که از محصولهای خود جدا شدهاند) باشیم، نیاز به رهائی پدید میآید. ما به نتیجهی متناقضی میرسیم که قبلاً اخذ کرده بودیم "ما، یعنی سوژه انتقادی، هم طبقهی کارگریم هم نیستیم".

نتیجهای که به دست آوردیم فقط برای اندیشهی مبتنی بر هویتشناسی مهمل و بی معنی است، فقط در صورتیکه فکر کنیم "بودن" و " نبودن" با هم جمع نشدنی است. تناقض بین "هست" و "نیست" منطقی نیست بلکه واقعی است. این تناقض اشاره به این حقیقت دارد که واقعاً چیز- انگار شده و نشدهایم، ما واقعاً هویتیافته و هویت باختهایم، واقعاً طبقهبندی شده و نشدهایم و واقعاً از سوژه بودن خلع شده و نشدهایم. کوتاه اینکه، ما واقعاً هم هستیم هم نیستیم. فقط در صورتیکه درک کنیم که سوژه بودن ما، سوژه بودن چند پاره و خود ما، خودِ چند پاره است فریاد و نقد ما مفهوم پیدا میکند.

مفهوم بتوارهپرستی، همانگونه که مشاهده کردیم، با باور به سوژهی بیگناه آشتیناپذیر است. "قدرت بر"، به ما چنگ میاندازد و ما را به ضد خود تبدیل میکند. طبقهی کارگر بیرون از محدودهی سرمایه قرار ندارد، سهل است؛ سرمایه است که آنرا (ما را) به عنوان طبقهی کارگر تعریف میکند. نیروی کار به مقابله با سرمایه بر میخیزد، اما این مخالفت، مخالفتی درونی است. تنها در صورتیکه نیروی کار چیزی بیش از کار باشد و کارگر بیش از یک فروشندهی نیروی کار، میتوان مساله انقلاب را مطرح کرد. مفهوم بتواره پرستی به ناچار دال بر آنست که ما خود چند پاره ایم، ما در رویا رویی با خود چند پاره ایم. طبقهی کارگر و ضد طبقه کارگر، خود چند پاره است، طبقه کارگر هنوز تحت ستم است، نه تنها علیه ستم و فراسوی آن بلکه در چارچوب ستم زندگی میکند. مبارزه بین بتوارهپرستی و ضد بتوارهپرستی در وجود همهی ما به طور فردی و جمعی وجود دارد. بنابراین، پیشگام غیر بتواره شدهای نمیتواند مطرح باشد که تودههای بتواره شده را رهبری کند. به دلیل این حقیقت که ما در جامعهای متخاصم زندگی میکنیم، ما هم بتواره شدهایم و هم  علیه بتوارهپرستی مبارزه میکنیم.

ما از خود بیگانه، چند پاره و روان پاره ایم. ما که فریاد میزنیم، در عین حال کسانی هستیم که تسلیم میشویم. ما که برای وحدت مجدد سوژه و ابژه مبارزه میکنیم در عین حال، جدایی را به وجود میآوریم. به منظور دستیابی به مفهومی در بارهی  انقلاب، به جای اینکه در جستجوی قهرمانی با آگاهی طبقاتی باشیم، باید با اعتشاشها و تناقضاتی آغاز کنیم که ما را از هم جدا کرده است.

این نظر با رویکرد مارکس خوانایی کامل دارد. اساس درک او از سرمایهداری نه تضاد بین دو گروه از مردم، بلکه بر تضادی مبتنی بود که در عمل اجتماعی سازمانیافتهی افراد بشر ریشه داشت. (5)

هستی در جامعه سرمایهداری تعارضآمیز و خصمانه است. گر چه این تعارض و تضاد به صورت مجموعهی گستردهای از درگیریها ظاهر میشود، استدلال ما (استدلال مارکس نیز) این است که کلید درک این تضاد و بسط و گسترش آن، بیان این حقیقت است که بنیان جامعه حاضر بر یک تضاد گذاشته شده است، تضادی که از سازمانیافتگی کُنش یعنی ماهیت خصلتنمای بشر حاصل میشود. در جامعهی سرمایهداری کُنش به ضد خود تبدیل شده و از خود بیگانه میشود. ما کنترل بر فعالیت خلاقهی خود را از دست میدهیم. تابع بودن فعالیت انسان به بازار، نفی خلاقیت انسان را موجب میشود. تابعیت از بازار، به نوبه خود وقتی به طور کامل صورت میگیرد که ظرفیت کار به گونهی خلاق (نیروی کار) به کالایی تبدیل شود که در بازار باید فروخته شود. این کالا در بازار به کسانی فروخته میشود که سرمایه برای خرید آن دارند. بدین ترتیب، تضاد بین خلاقیت انسانی و نفی آن در تضاد بین کسانیکه باید خلاقیت خود را به فروشند و کسانیکه آنرا تصاحب میکنند (و با این کار، خلاقیت را به کار تبدیل میکنند) متمرکز میشود. کوتاه اینکه، به تضاد بین خلاقیت و نفی آن میتوان به مثابه چالش بین کار و سرمایه اشاره کرد، اما این چالش (همانطور که مارکس مشخص کرد) چالش بین دو نیروی خارجی نیست بلکه درگیری داخلی بین کنش (خلاقیت انسانی) و کُنش از خود بیگانه شده است.

بدین ترتیب، تضاد اجتماعی در درجه نخست درگیری بین دوگروه از مردم نیست. درگیری بین انسانیت و نفی انسانیت، بین فرارویی از محدودهها (خلاقیت) و تحمیل محدوده (تعریفها) است.

این درگیری پس از تثبیت تابعیت پیش نمیآید یا بعد از اینکه شکلهای بتواره شدهی مناسبات اجتماعی به وجود آمده است، بلکه چالشیست پیرامون تابعیت عمل اجتماعی و بتوارهپرستیسازی مناسبات اجتماعی. هر عمل اجتماعی تضادی مداوم است بین مقید کردن عمل به شکلهای بتواره شده،  تحریف شده و تعریفکنندهی سرمایهداری و تلاش برای زندگی علیه و فراسوی آن شکلها.

مبارزهی طبقاتی کشمکشی است که تمامی هستی انسان را فرا میگیرد، ما همگی در چارچوب آن کشمکش وجود داریم، درست به همانگونه که این کشمکش در وجود همهی ماست. تضادی دو قطبی است که نمیتوانیم از آن بگریزیم. ما به این یا آن طبقه "تعلق" نداریم، بلکه تضاد طبقاتی در درون ماست و ما را از یکدیگر جدا میکند. این تضاد (تقسیم طبقاتی) همهی ما را در بر میگیرد. با این همه این در برگیری مشخصاً به طرق گوناگون صورت میگیرد. پارهای، اقلیت بسیار کوچکی، در تصاحب و استثمار کار دیگران مستقیماً شریک اند و از آن سود میبرند. دیگران اکثریت وسیع ما، مستقیم یا غیر مستقیم، هدف آن تصاحب و استثمار هستیم. بدین ترتیب، ماهیت دو قطبی تضاد در دو گانگی این دو طبقه بازتاب دارد. (6) اما این تضاد مقدم بر طبقات است و نه نتیجه آن؛ طبقات از طریق این تضاد به وجود میآیند.

 

4

کارگران کارخانه، پرولتاریای صنعتی را چگونه باید تعریف کرد؟ آیا آنها در پیوند با مفهوم مبارزهی طبقاتی جنبه اساسی ندارند؟ آیا کار برای درک کامل تضاد جامعهی سرمایهداری جنبهی اساسی ندارد؟ تولید حوزهی اصلی جدایی کنش از کار انجام شده است. تولید کالا عبارت است از تولید جدایی  بین سوژه و ابژه. تولید سرمایهداری عبارت است از تولید ارزش اضافه به دست کارگران. ارزش اضافهای که، اگر چه کارگران آنرا تولید میکنند، سرمایهدار آنرا تصاحب میکند. کارگران با تولید ارزش اضافی، جدایی خود از ابژه تولیدشده را سبب میشوند. به بیان دیگر، کارگران طبقات را به وجود میآورند و طبقه بندی خود به مثابه مزدبگیر را تولید میکنند: "آیا یک کارگر در کارخانهی پنبه چیزی جز محصولات پنبهای تولید نمیکند؟ چرا، او سرمایه تولید میکند. او ارزشهایی را تولید میکند که تقاضای جدید برای کارش به وجود میآورد  و به برکت چنین تقاضایی ارزش جدید خلق میکند" (مارکس ص 578 سال 1965).

بنابراین کارگر در روند تولید ابژه در عین حال بیگانگی خود از آن ابژه را نیز تولید میکند و به همین طریق خود را به مثابه کارگر مزدبگیر، به مثابه سوژهی که از سوژه بودن خلع شده است. تولید سرمایهداری شامل جدایی همواره تکرار شوندهی سوژه از ابژه است؛ و همینطور هم سوژه و ابژه را به طور مداوم با هم جمع میآورد، البته به صورت سوژه و ابژه از خود بیگانه شده. رابطهی بین سوژه و ابژه رابطهای است که دچار اختلال است و ارزش لولای اتصال(یا عدم اتصال) آنرا تشکیل میدهد. مقولهی ارزش هر دو وجه را در بر میگیرد، از سویی، این حقیقت که ارزش حاصل کار انتزاعی است، بر وابستگی مطلق سرمایه به کار  و انتزاع آن اشاره دارد. از دیگر سو ، ارزش جدایی بین کالا و کار را به صورت مفهوم در میآورد یعنی این حقیقت که ارزش هستیای کاملاً مستقل از تولیدکننده دارد. بنابراین، ارزش عبارت است از فرآیند تابع سازی قدرت کارگر به سلطهی تولید که از او استقلال یافته است.

اما جدایی کارگر از ابزار تولید فقط بخشی (گر چه بخشی اساسی) از جدایی عامتر سوژه از ابژه است و فاصلهگیری عامتر مردم از امکان تصمیمگیری بر فعالیت خویش. ایدهی جدایی کارگر از ابزار تولید ذهن ما را به نوع مخصوصی از فعالیت خلاقه رهنمون میشود، اما این تمایز بین تولید و کُنش به طور عام بخشی است از تجزیه کُنشی که حاصل جدایی کُنش و کار انجام شده است. این حقیقت که هر سوژهای که از سوژه بودن خلع شده است، صرفاً به عنوان جدایی کارگران از ابزار تولیدشان پدیدار میشود. خود تجلی بتواره شدن مناسبات اجتماعی است. جدایی کارگر از ابزار تولید (در مفهوم کلاسیک آن) خود بخشی از فرآیند عمومیتری است که در آن سوژه از سوژه بودن خلع شده است و انتزاعی کردن عمومیتر کار که هم از این طریق به وجود میآید و حفظ میشود.

بنابراین، تولید ارزش، تولید ارزش اضافه (استثمار) نمیتواند سر آغاز تجزیه و تحلیل مبارزهی طبقاتی باشد، صرفاً به این دلیل که استثمار منطقاً مستلزم یک مبارزهی مقدماتی است به منظور تبدیل خلاقیت به کار و مشخص کردن فعالیتهای معینی به عنوان فعالیتهائی که ارزش تولید میکنند.

استثمار تنها عبارت از استثمار کار نیست بلکه هم زمان، کُنش را به کار تبدیل میکند و در عین حال سوژه را از سوژه بودن خلع میکند و انسانیت را از انسانیت. این به معنی آن نیست که خلاقیت، سوژه و انسانیت در فضای پاک و خالصی وجود دارند و منتظرند تا به شکلهای سرمایهداری تغییر شکل پیدا کنند. شکل سرمایهداری (کار) وجه وجودی کُنش، یا خلاقیت، یا عاملیت، یا انسانیت است، اما این وجه وجود و هستی متناقض است. وقتی میگوئیم کُنش به مثابه کار وجود دارد به معنی آنست که به مثابه ضد کار نیز وجود دارد. تولید طبقه عبارتست از بازداری (و بازتولید) عدم تابعیت. استثمار عبارتست از بازداری (و باز تولید) خلاقیت غیرتابع. بازداری خلاقیت آنگونه که معمولاًٌ درک میشود، تنها در فرآیند تولید صورت نمیگیرد، بلکه طی کل جداسازی کُنش از کار انجام شدهای صورت میگیرد که جامعه سرمایهداری را به وجود میآورد.

بنابراین، کار طبقه را تولید میکند، اما پیشفرض آن طبقهبندی پیشین است همینطور هم تولید حوزهی به وجود آوردن طبقه است، اما وجود حوزهی تولید، یعنی جدایی تولید از کُنش انسانی به طور عموم، نیز پیش شرطش یک طبقهبندی پیشین است. پس پاسخ به سئوال ما در بارهی محوری بودن کار مطمئنا این نیست که کار اساسی است بلکه این است که کنش جنبهی اساسی  دارد نه کار. کُنش در علیه و فراسوی- کار وجود دارد. اگر غیر نقادانه از کار شروع کنیم از آغاز خود را در جهانی بتواره شده محصور کردهایم، جهانی که در آن هر نوع فرافکنی و یک جهان بدیل باید خیالپردازی محض به نظر آید، خیالپردازیای که محصول جهان دیگری است. آغاز کردن با کار یعنی تقلیل مفهومی که از مبارزه طبقاتی داریم و خارج کردن کل جهان عمل اجتماعی ستیزگرانه از دید خود، جهانی ستیزگرانهای که کارکرد آن در تبدیل کنش به کار است. اما حتی اگر مفهوم گستردهای از مبارزه طبقاتی را بپذیریم که در اینجا پیشنهاد شده است، آیا در اینکه بگوئیم تولید ارزش اضافه جنبهی اساسی دارد، معنی و منطقی وجود ندارد، معنی و منطقی که در آن مبارزات حول و حوش تولید، مجور مبارزه برای رهایی را تشکیل میدهد؟

ممکن است موردی که بتوان چنین سلسله مراتبی را به وجود آورد وجود داشته باشد، به شرطی که بتوان نشان داد که تولیدکنندگان مستقیم ارزش اضافه در حمله به سرمایه نقشی خاص ایفا میکنند. گاه چنین استدلال میشود که بخشهای کلیدیای از کارگران وجود دارند که میتوانند خسارات مخصوصی را بر سرمایه وارد کنند (مثلاً کارگران کارخانههای بزرگ یا کارگران بخش حمل و نقل). این کارگران قادرند با صراحت خاصی وابستگی سرمایه به کار را تحمیل کنند. با این همه، این بخش از کارگران ضرورتاً تولیدکنندهی مستقیم ارزش اضافه نیستند (مثلاً کارگران بانک) و تاثیر قیام زاپاتیستها بر سرمایه (از طریق تضعیف رسمی ارزش پزوی مکزیکی و مثلاً بحران مالی سال 95-1994) روشن میسازد که ظرفیت بر هم زدن روند انباشت سرمایه ضرورتاً به قرار گرفتن بلاواسطه در فرآیند تولید وابسته نیست.

 

5

تعریف سوژه انقلابی انتقادی ممکن نیست زیرا چنین سوژهای غیر قابل تعریف است. سوژه انقلابی انتقادی "کسی" تعریف شده نیست بلکه "چه"ای تعریف نشده، غیر قابل تعریف و ضدتعریف است.

تعریف مستلزم وابستگی است، تنها بر اساس یک وابستگی مفروض است که تعریف سوژه ممکن است. تعریف یک سوژه انقلابی انتقادی غیر ممکن است زیرا "انقلابی انتقادی" به معنی آنست که سوژه وابسته نیست و در عصیان علیه وابستگی است. رویکردی که نه از وابستگی و پیروی بلکه با مبارزه آغاز میکند ضرورتاً ضد تعریف است. سرکشی و نافرمانی به ناگزیر جنبشی است علیه تعریف و یک عصیان است.(7) یک نفی، رد و یک فریاد است.

دلیلی در کار نیست که فریاد را به گروه کوچکی از مردم محدود کنیم. با این همه، این فریاد، فریاد نفی است. هر چه بازدارندگی و سرکوب شدیدتر باشد، فریاد رساتر است. شکلِ هموارهِ تغییر یابندهی فریاد، هر تلاشی جهت تعریف آن را بی ثمر میسازد.

فریاد نقطهی آغاز و بازگشت است. در اینجاست که مسالهی سوژه انقلابی انتقادی مطرح میشود. فریاد، فریاد انتزاعی نیست. فریاد نفی است: فریادی علیه سرکوب، استثمار و انسانیتزدائی  است. فریاد نفی، فریادی است که در همهی ما جاری است چرا که همهی ما تحت ستم سرمایهداری قرار داریم، اما شدت و حدت فریاد نفی به شدت و حدت آن چیزی بستگی دارد که علیه آن فریاد بر میآوریم. (8) اینگونه نیست که برخی فریاد بر میآورند و دیگران بر نمیآورند: فریاد، فریاد همه است با شدت و ضعف متفاوت.

فریاد نفی، در درجهی نخست سلبی است، فریاد امتناع و نفی وابستگی است. فریاد نافرمانی و تجلی ناوابستگی است. نافرمانی بخش اصلیی تجربهی روزمره است، از نافرمانی کودکان تا فحش و ناسزا به ساعت شماطهدار که ما را بیدار میکند و پی کار میفرستد تا هر نوع فرار از کار، اخلال و تمارض تا شورشی آشکار همانند فریاد آشکار و سازمانیافته زاپاتیستها همیشه وجود دارد که گفتند "دیگر بس است". حتی در منضبطترین و وابستهترین جوامع سرکشی و نافرمانی هرگز یکسره از میان نمیرود، همیشه همچون فرهنگ مقاومت مخفی حاضر است. (در این مورد نگاه کنید به اسکات، 1990)  فریاد ما همچون "سیلان درونی آتشفشانها" غالباً خاموش است (جانسون ص 37 1977). فریاد نا فرمانی حداکثر به مثابه غرولند نارضائی و اعتراض به وابستگی شنیده میشود. ناوابستگی مبارزهی بی هیاهو و سادهایست جهت شکل بخشیدن به زندگی. ناوابستگی در بی میلی مردم به صرفنظر کردن از لذات سادهی زندگی، عدم تمایل به ماشینی شدن و تصمیم بر ایجاد و حفظ حدی از قدرت صورت علنی پیدا میکند. این نوع ناوابستگی ضرورتاً تقابلی آشکار و آگاهانه نیست. بلکه به صورت مانع پرقدرتی در برابر توسعهطلبی حریصانه و شدتیابی"قدرت برای" است که در هستی سرمایه موجود است.

فریاد نافرمانی فریاد بی هویتی است. سرمایه به طور مداوم به ما میگوید: "شما هستید" و ما را طبقهبندی، تعریف و سوژه بودنمان را نفی میکند. سرمایه هر نوع آیندهای را از ما دریغ میدارد که ادامه وظیفهی کنونی ما نباشد. پاسخ ما اینست: "ما نیستیم". سرمایه میگوید: "دنیا چنین است". ما پاسخ میدهیم: "دنیا چنین نیست" لازم نیست رک و صریح باشیم. ذات وجودی ما نفی و نه است. نفی در سادهترین و ظلمانیتر شکل: نه "اینکه بگوئیم ازین یا آن خوشمان  میآید" بلکه صرفاً میگوئیم: "ما نیستیم، نفی میکنیم و علیه چارچوب هر مفهومی شورش میکنیم". ظاهراً چنین است که ما هستیم ولی ما نیستیم. اینست در پایهایترین شکل نیروی برانگیزانندهی امید، نیرویی که آنچه هست را تحلیل میبرد و دگرگون میسازد. ما نیروی بی هویتی هستیم که در وضعیت بتواره شدهی هویت زیست میکنیم:"تقابل عبارتست از بی هویتی در  وضعیت هویت" (آدورنو، ص 5، 1990).

دورنمایه نظریه شورشگری چیست؟ جوهرهی امید چیست؟ برخی میگویند "طبقه کارگر"؛ "ما میتوانیم آنرا [طبقه کارگر] ببینیم، مطالعه کنیم، سازمان دهیم، اینست جوهرهی امید، در اینجاست که کار سیاسی را میتوانیم آغاز کنیم". پاسخ ما اینست:"آنرا طبقه کارگر بنامید، اما ما نمیتوانیم آنرا ببینیم، مطالعه کنیم و سازمان دهیم، زیرا طبقهی کارگر به مثابه طبقهای انقلابی وجود ندارد: هویت ندارد". ظاهراً پاسخ ما پاسخی بی محتواست. آموزههای ما به ما میگوید در پی نیروی مثبتی به عنوان جوهره امید باشید، اما آنچه پیدا کردهایم شبیه "خلاء ظلمانی" فیشته است: بی هویتی،  خدایی است که نمیگوید "من آنم که هستم" بلکه "ما آن نیستیم که هستیم، ما آنیم که نیستیم". اینست آنچه کل این بحث و استدلال را در هم میریزد: نیروی مثبتی میخواهیم که به آن تکیه کنیم و آنچه ازین بحث حاصل میشود خلاء منفی بی هویتی است.

نیروی مثبتی که بر آن تکیه کنیم وجود ندارد، امنیت و تضمینی در کار نیست. همه نیروهای مثبت خواب و خیالی است که وقتی بدان اشاره میکنیم فرو میپاشند. خدای ما، تنها خدای ما، خود مانیم. ما خورشیدی هستیم که جهان به دور آن میگردد، ما تنها خدا، خدای نفی ایم. ما مفیستوفلوسیم "روحی که همیشه نفی میکند". (9)

با این همه، مسالهای هم در اینجا هست: این حقیقت که فریاد، فریاد نفی است بدان معنی است که هرگز نمیتواند فریادی محض باشد. فریادی است که همواره با آنچه علیه آن بوده است، تغییر میکند. نفی همواره تابع آن چیزی است که نفی میشود. اینرا در هر مبارزهای علیه قدرت میتوان مشاهده کرد: واکنش صرفاً منفی نسبت به قدرت، قدرت را در خود بازتولید میکند، بدین طریق که چنین واکنشی به گونهای منفی، شرایطی را بازتولید میکند که قدرت در سایه آن کشمکش و درگیری را به وجود آورده است. اژدهایی که تقریباً در هر بند این کتاب به تهدید ما سر بلند میکند، دو باره سر بر میکشد: ظاهراً در دایرهی تکراری  بی پایانی گرفتار آمدهایم.

در حقیقت، در نفی، نوعی بی پایانی وجود دارد، این بی پایانی، بی پایانی یک دایره نیست، بلکه بی پایانی مبارزه برای کمونیسم است: حتی زمانیکه شرایط ایجاد یک جامعه آزاد از قدرت به وجود میآید، همیشه مبارزه بر علیه شروع مجدد "قدرت بر" لازم خواهد بود. دیالکتیک مثبت و برنهاد نهایی نمیتواند در کار باشد که بتوان به یاری آن همه تناقضات را حل کرد. سرمایهداری را نه یک وضعیت وجودی بلکه یک روند باید درک کرد، حتی اگر توان بالقوهی بشری با مانع روبرو شود، چنین توان بالقوه در جامعهای که قدرت بشر آزاد شده است، بسیار بیشتر است.  اما قضیه ازین هم مفصلتر است. ما صرفاً به این دلیل که هستیمان دایرهوار یا تکراری است در دایرهی بیکرانهای گرفتار نیامدهایم. فریاد نفی ما، فریادی است علیه ستم و در این معنی ستم به آن شکل میبخشد؛ اما از این هم فراتر، فریاد ما علیه ستم فریادی است علیه نفی خود، نفی انسانیت و نفی قدرتی که خلاقیتمان را نفی میکند. بیهویتی جوهرهی فریاد ماست، اما اظهار "ما نیستیم" گفتن صرف یک خلاء تاریک نیست. نفی بودن، اعلام شدن، جنبش، آفرینش و رهائی از "قدرت بر". ما نیستیم، ما بودن را به وجود نمیآوریم، ما میشویم. بنابراین، "ما نیستیم"، به ما "هنوز" نیستیم تبدیل میشود نه به عنوان آیندهای مطمئن، عاقبتی خوش، بلکه به مثابه شدنی که نه تضمینی و نه اطمینانی در بر دارد. اگر ما هنوز نیستیم، در آنصورت هنوز- نبودن ما به مثابه یک پروژه، یک طغیان و یک پیشروی است. سلطهی وظیفه مثبت  کنونی در هم میشکند و جهان پر از شرطیهای منفی را شاهدیم که در آن تمایز بین حال و آینده از بین میرود. هستی بشری تنها هستی نفی نیست بلکه هستی نه - هنوز است که در آن نفی، که نفیِ نفیِ انسانیت ماست، در عین حال فرافکنی به سوی انسانیت هم هست. نه یک انسانیت از دست رفته، نه انسانیت موجود، بلکه انسانیتی که باید خلق شود. این نه هنوز را میتوان نه فقط در رزمندگی سیاسی آشکار، بلکه در مبارزات روزمره، در رویاهایی مربوط به خوشیها و لذات تا دورانسازترین آفرینشهای هنر مشاهده کرد (نگاه کنید به بلوخ 1986) نه هنوز انگیزش مستمری است علیه واقعیت محقق، عصیان اصل لذت  است علیه اصل واقعیت.

نه- هنوز، مبارزه برای از هم باز کردن کلاف زمان است و رهاسازی "قدرت برای". آیا فریاد بیهویتی ما صرفاً ادعایی انسانگرایانه است؟ آیا "خلاء ظلمانی" بی هویتی صرفاً تاکید بر طبیعت بشر است؟ مساله انسانگرائی این نیست که دارای مفهوم انسانیت است، بلکه اینست که انسانباوران معمولاً در بارهی انسانیت به گونهی اثباتی فکر میکنند، به مثابه "چیزی که هست و نه اینکه با این درک آغاز کنند که انسانگرایی فقط در شکل انکار، در شکل رویا، به مثابه یک مبارزه و نفی بیدادگری و نامردمی وجود دارد. اگر در اینجا بر ایدهی انسانگرایی تاکید میشود، انسانگرائی را به مثابه نفیای که نفی شده است و قدرتی درک میکند که مقید شده باشد. مبارزه برای انسانگرایی عبارتست از مبارزه برای رهایی از نفی و مبارزه برای رهایی نیروی بالقوه.

جنبش "قدرت برای" مبارزه با هدف رهاسازی یک نیروی بالقوه است که چشمانداز در هم شکستن دایرهی سلطه را فراهم میآورد. فقط به برکت رهایی "قدرت برای"  است که میتوان بر "قدرت بر" فائق آمد. بنابراین، در هر بحثی پیرامون انقلاب، مرکز ثقل بحث را کار تشکیل میدهد، البته فقط اگر اینگونه درک شود که نقطهی آغاز کار نیست، کار بتواره شده نیست بلکه کار به مثابه کُنش است، به مثابه خلاقیت با "قدرت برای"، که در عین حال علیه و فراسوی کار وجود دارد. تعالی و فرارویی اگر در این معنی فهمیده نشود غیر ممکن است، مگر اینکه امکان آن را با دخالت الهی یک نیروی خارجی، عملی بدانیم. فریاد نفی و جنبشِ"قدرت برای" (دو زمینهی اصلی کتاب تغییر جهان بدون تصرف قدرت) به طرز جدائیناپذیری در هم تنیده است. در فرآیند "مبارزه علیه" مناسباتی شکل میگیرد که انعکاس روابط قدرتی نیستند که مبارزه علیه آن میگیرد: مناسبات رفاقت، همبستگی، عشق، مناسباتی که نوع جامعهای که برای آن مبارزه میکنیم را پیشاپیش تصویر میکنند. همینطور هم تلاش برای بسط و گسترش نیروی بالقوی بشری(برای رهایی "قدرت برای") همیشه یک مبارزه سلبی است، زیرا میبایستی در کشمکش آشکار یا پنهان با گسترش مداوم "قدرت بر" قرار گیرد که عبارتست از سرمایه. فریاد نفی و مبارزه برای رهایی را حتی زمانیکه رزمندگان به چنین پیوندی آگاه نباشند نمیتوان از یکدیگر جدا کرد. اما رهائیبخشترین مبارزات یقیناً آنهایی را شامل میشود که در آن، این دو مبارزه آگاهانه به یکدیگر پیوند خوردهاند، همانند مبارزاتی که پیشاپیش آگاهانه تصویر می شوند؛ هدف این مبارزات در هر شکل آن نه بازتولید ساختارها و اعمالی است که علیه آن مبارزه میشود بلکه خلق آن نوع مناسباتی است که آرزوی ماست.

با توجه به زبان قیام زاپاتیستها شاید با وحدت "فریاد نفی" و "قدرت برای" بتوان به عنوان کرامت انسانی اشاره کرد. (10) کرامت انسانی عبارتست از امتناع از پذیرش توهین، ستم، استثمار و انسانیتزدائی. این کار عبارتست از امتناعی که نفی انسانیت را نفی میکند و بنابراین امتناعی مملو از فرافکنی انسانیتیست که در حال حاضر نفی میشود. این به معنی سیاستی است که در عین امتناع فرا میافکند و در ضمن فراافکنی امتناع میورزد. سیاستی است سرشار از رویای بنای یک دنیای مملو از احترام متقابل و عزت و کرامت انسانی، سرشار است از آگاهی به اینکه این رویا نابودی سرمایهداری و همهی آنچه را که انسانیتزدائی میکند، یا ما را از سوژه بودن خلع میکند.

 

 زیرنویسها

1- بحثی که در این فصل مورد بررسی قرار گرفت، پیوندی تنگاتنگ با بحثی دارد که گن( 1987 سی) و بونفلد 2001 ارائه کردهاند.

2- بنابراین، آنچه مارکس انباشت اولیه نام مینهد عبارتست از مشخصهی دائمی و اساسی سرمایهداری و نه یک فاز تاریخی. در این باره نگاه کنید به بونفلد (1988).

3- انقلاب کمونیستی علیه نحوهی فعالیت تا کنون موجود است و کار را از بین میبرد و قانون همهی طبقات را به دست خود طبقات از میان می برد، زیرا آن را طبقهای به ثمر میرساند که دیگر در جامعه به عنوان طبقه به حساب نمیآید و به عنوان طبقه به رسمیت شناخته نمیشود و در خود تجلی اضمحلال همهی طبقات، ملیتها و غیره در جامعهی کنونی است" (مارکس  و انگلس 1976ص 52).

4- ایدههای مربوط به ترکیب، تجزیه و باز ترکیب طبقات را، باید نه به عنوان وضعیت تغییریابندهی گروههای مختلف درک کرد بلکه به مثابه پیکربندی دگرگون یابندهی تضادی که همهی ما را در بر میگیرد، تضاد بین بتوارهسازی و ضد بتوارهسازی، بین عمل طبقهبندی و ضد طبقهبندی فهمید. این قضیه در فصل نهم مورد بحث قرار گرفته است.

5- از فصل ناکامل مربوط به طبقه (فصل 52 جلد سوم کتاب "سرمایه") و در واقع از کل "سرمایه" روشن میشود که مارکس ایدهی طبقه به مثابه گروه قابل تعریفی از مردم را رد میکند.

6- بنابراین، از نظر مارکس سرمایهداران تجسم سرمایه اند، همانطور که بارها در "سرمایه" اشاره میکند. پرولتاریا نیز در اثر او در درجهی نخست نه به مثابه گروه تعریف شدنی بلکه به مثابه قطب یک رابطه آنتاگونیستی ظاهر میشود" طبقهای که... بر باد رفتن کامل بشر است و بنابراین میتواند خود را با تصرف کامل و مجدد انسان بازیابد". (مارکس و انگس 1975 ص 186).

7- "تانکر، آب ذخیره میکند، فواره، فوران" ("ضربالمثلهای جهنم" ویلیام بلیک، 1973، ص 97) ما یک فواره ایم نه یک تانکر آب.

8- در این معنی است که مارکس چهرهی پرولتاریا را به مثابه کسانی معرفی میکند که شرایط زیستشان آنها را به نفی مطلق سرمایهداری تبدیل میکند، زیرا سرمایهداری نفی مطلق آنهاست. "پرولتاریا با اعلان اضمحلال نظم جهانی تا کنونی صرفاً  رمز و راز هستی خود را بیان میکند، زیرا پرولتاریا در حقیقت اضمحلال آن نظم جهانی است" (مارکس و انگلس، 1975، ص 187).

9- "روحی که همواره نفی میکند" شیوهای است که مفیستوفلس خود را به فاوست توضیح دهد و (گوته 1969 ص 40) "بشر تنها مخلوقی است که آنچه "هست" را نمیپذیرد." (کامو 1971 ص 17).

10- "بنابراین، رنجی که ما را متحد میکند ما را وامیداشت تا صحبت کنیم و پذیرفتیم که در بیان ما حقیقت وجود داشت، میدانستیم که زیانمان نه فقط درد و رنج را به گوش میرساند، بلکه در قلبمان هنوز امید خانه کرده است. با خود برخورد کردیم، به درون خود نگریستیم و به تاریخ خود نظر افکندیم. دیدیم که اجداد دیرین ما رنج میبردند و مبارزه میکردند، پدر بزرگهایمان مبارزه کردند، پدارانمان را با پوست خز در دست دیدیم، دیدیم که همه چیزمان را از ما نگرفته بودند، مشاهده کردیم که ارزشمندترین چیزها را داریم یعنی آنچه به ما زندگی بخشید و آنچه سبب شد گامها را از رستنیها و حیوانات فراتر نهیم و آنچه سنگها را زیر پایمان قرار داد؛ برادران، ما دیدیم که همهی آنچه را که داشتیم کرامت انسانی است و فراموش کردن آن شرمندگی بزرگی است ، دیدیم که کرامت برای انسان شدن دو بارهی مردم مفید است و کرامت و عزت به قلبهایمان بازگشت و به انسانهای جدید تبدیل شدیم، و مردگان، مردگان ما، دیدند که به انسانهای جدید تبدیل شدیم و دو باره ما را به کرامت و مبارزه فرا خواندند". ( EZLN 1994 تاکید در متن اصلی است ) مفهوم خودمختار خود ارزشگذاری احتمالاً میتواند نزدیکترین مفهوم باشد که سنت مارکسیستی به برکت آن به مفهومی دست یابد که به طور مثبت تجلی مبارزه علیه و فراتر از سرمایه باشد، اما این اصطلاح مبهم و نادقیق است. ( در باره خود ارزشگذاری، نگاه کنید به کلیور (1992).