دفتـــــــــــرهای بیــــــــــدار

بازگشت به صفحه قبل

 

خلاصه ای از نقد پال داماتو بر کتاب "تغییر جهان بدون تسخیر قدرت" اثر جان هالووی

 

صادق افروز

 

مقدمه مترجم : جان هالووی این کتاب را در سال 2002 نوشته و تاریخ نقد پال داماتو به ژانویه 2003 بر میگردد . از آنجا که نقد داماتو همچون کتاب مورد بحث بسیار مفصل است ؛ ترجیح دادم به منظور جلوگیری از خستگی خواننده خلاصه ای از قسمت های مهم آن را عرضه کنم . بررسی آرای هالووی از آن جهت اهمیت می یابد که تاثیر افکار او بر بخشی از چپ ایران که از سنت و دیدگاه استالینیستی بریده غیرقابل انکار است .تاثیری که به نظر من بسیار منفی است .این بخش از چپ ایران در انتقاد از نگرش استالینیستی به مارکسیسم تا آن جا پیش می رود که ضرورت مبارزه نظری را به عنوان یکی از سه رکن مبارزه طبقاتی نفی میکند ؛ و در انتقاد از شکل هرمی از بالا به پایین  سازمان های سیاسی منکر ضرورت حزب انقلابی طبقه کارگر به منظور رهبری انقلاب می شود ، و اصولا با گرفتن قدرت دولتی چه از طریق انقلابی و چه از طریق رفرمیستی میانه ای ندارد .این نوع چپ ( اگر بتوان اصلا چپ نامیدش) از آنجا که ضرورت سازمان دهی و تسخیر قدرت دولتی را نفی می کند به نوعی سم مهلک پاسیفیسم را در بدنه سازمان های انقلابی تزریق میکند . و از آنجاییکه هیچ قدرت دولتی را به رسمیت نمی شناسد به آنارشیست ها نزدیک می شود .تاثیرات ناگوار این نوع پاسیفیسم و شبه آنارشیسم را در بعضی از سازمان های سیاسی ایرانی شاهد هستیم .

 

********************

جان هالووی استاد اسکاتلندی دانشگاه پوئبلو در دپارتمان علوم انسانی در  مکزیک است . او با نویسندگانی نظیر مایکل هارت و آنتونیو نگری مقایسه می شود .

نتایج فلسفی سیاسی هالووی به نوعی انعکاس حرکات و مبارزات ضد جریانات سیاسی بود که در دسامبر 2001 در آرژانتین مشاهده شد  . این حرکات که به آرژانتینازو معروف بودند این شعار را سر لوحه خود قرار داده بودند :

I que se vayan todos .

این به آن معنی است که رهبران سیاسی و احزاب شان باید پی کارشان بروند . اما مهمتر از آرژانتینازو جنبشی که مهمترین تاثیر را بر جمعبندی ها و نتیجه گیری های هالووی گذاشت ، جنبش زاپاتیستی بود که از سال 1994 آغاز شده بود . زاپاتیست ها می گفتند :

بیایید دنیای جدیدی بسازیم

تا احترام جهانی کسب کنیم

جهانی از انسانیت

اما بدون کسب قدرت سیاسی

 

کتاب هالووی "تغییر جهان بدون تسخیر قدرت" توجه بسیاری را به خود جلب کرده است . اما کتاب حاوی مفاهیم بسیار مجرد وانتزاعی و مشکل و تکراری است  که خواندن و فهمیدن آنرا بسیار دشوار می کند . هالووی حتی دست بکار ساختن ترمینالوژی خاص خود می شود که این خود در گیج کردن خواننده سهم به سزایی دارد .

هالووی اینطور وانمود می کند که از موضع مارکسیستی تند وتیزی به نقد از سرمایه داری نشسته است .ولی در واقع او تمام دکترین های مارکسیستی را در این کتاب رد می کند . از فهم و درک ماتریالیستی تاریخ گرفته تا نقش مرکزی طبقه کارگر در مبارزه برای نیل به سوسیالیسم و حتی خود انقلاب .او آنچنان مارکس را معرفی می کند که گویا او پادشاه نیک سرشتی در محاصره مشاورانی ناصالح بوده    و افکار درخشان او توسط این مشاوران ناصالح مخدوش گشته است . افکار هالووی التقاتی و مخلوط است . مخالفت او با هر نوع قدرت او را به آنارشیست ها نزدیک می کند و اعتقاد او به عدم امکان دست یابی به شناخت ودرک علمی از واقعیت او را به تئوری های پست مدرنیستی مایکل فوکو نردیک می کند . اما مهمترین تاثیر نظری بر افکار هالووی از آن مارکسیسم باز آنتونیونگری است .  در باره مارکسیسم باز هالووی چنین می گوید :

مهمترین هدف و انگیزه ما درک سرمایه  به عنوان مبارزه طبقاتی است . به عبارت دیگر سرمایه به عنوان مقوله ای باز که روند مبارزه طبقاتی را نقب می زند . در هالووی همچون نگری امنتاع از کار جایگزین آزادی کار از یوغ سرمایه می شود .

 

بحث های هالووی به قرار زیر هستند :

 

1. قدرت سیاسی :

بشریت ( انسان) مثل مگس در تارهای عنکبوتی روابط نامساوی و نابرابر چسبیده است .برای تغییر این وضعیت ما  نمی توانیم آنطوری که در مارکسیسم توصیه شده از طریق کسب قدرت سیاسی به این هدف برسیم . کسب قدرت سیاسی چه از طریق قهر آمیز و چه از طریق انتخابات  همان چیزی را جایگزین می کند که قرار بوده از میان بردارد .   

2 . اشکال سنتی سازمان مثل حزب سیاسی رد می شوند . زیرا آنها یک رابطه هیرارشی ایجاد می کنند که درآن نخبه در جستجوی قدرت ، نماینده توده ها می شود .

 

3. سرمایه داری ، روابط  بت وارگی ( فتیشیسم ) ایجاد می کند به نحوی که تمام فعالیت های ما از خود بیگانه می شود . فعالیت های ما توسط دیگران کنترل می شود و طوری تنظیم می گردند که سود بیشتری ایجاد کنند . از نظر هالووی درک مارکسیستی از خود بیگانگی یعنی جدایی کارگران از ابزار تولید بسیار محدود و عقب مانده است . از خود بیگانگی همه  را شامل می شود .بنابر این مبارزه علیه سرمایه داری به کارگران محدود نمی شود و کل جامعه را در بر می گیرد . انسان هایی که علیه این از خود بیگانگی هستند و در جستجوی راه حلی برای خلاص شدن از این از خود بیگانگی برای ارتباط جدید با یکدیگر  می کوشند .

 

4. فتیشیسم ( بت وارگی )

در حالی که روابط اجتماعی بین مردم در جامعه سرمایه داری به روابط بین اشیا تبدیل شده است  این روابط اجتماعی که ما را احاطه کرده است ثابت و بدون تغییر بنظر می رسد . به جای جامعه ای که ما هم  هستیم و هم نیستیم ما جامعه داریم که فقط هستیم . این قانون تعین به ما می آموزد که چیز ها هستند و چیز دیگری نمی توانند باشند . به عنوان بخشی از این پروسه شناسایی در تبعیت شرکت می کنیم . ما در از خود بیگانگی مان شرکت می کنیم . با هویت دادن به خودمان چون "کارگران" ، "سیاهان " ، " بومیان " ، " سرمایه دار" و غیره . این مارا به این نتیجه گیری می رساند که ما قادر نخواهیم بود از شر از خود بیگانگی مان خلاص بشویم و جامعه را تغییر بدهیم .زیرا ما به شدت درآن تنیده شده ایم و قادر به دیدن فراسوی آن نیستیم . مارکسیسم با این مسئله این طور برخورد می کند که به نیرویی از خارج متوسل شود مثل یک حزب یا روشنفکران نخبه که طبقه کارگر را از خارج آزاد می کنند . اما تجربه نشان داده است که این به هیچ وجه راه حل مسئله نیست .

5. تنها راهی که ما را در حل این مسئله بغرنج کمک می کند آن است که ما سرمایه داری را به عنوان پدیده ای که بطور مداوم چالش می طلبد نگاه کنیم .اغلب بحث های از خود بیگانگی اینطور ادعا می کنند که به حقیقت دست یافته اند و معتقدند مادام که روابط اجتماعی سرمایه داری با سیستم دیگری جایگزین نشده ادامه دارد .

اما اگر سرمایه داری را نه بعنوان یک واقعیت انجام شده بلکه بعنوان یک روند که شروع به تغییر کرده در نظر بگیریم مبارزه علیه سرمایه داری نه بعنوان یک واقعه انقلابی ، یا مبارزه کارگران علیه سرمایه داران بلکه بصورت یک مبارزه مستمر علیه بت وارگی (فتیشیسم ) و ایجاد مداوم ضد قدرت درون سرمایه داری و درون خودمان ببینیم آنوقت دیگر انقلاب نه یک حادثه   که مرکزش کارگران باشند بلکه یک سری اقدامات امتناعی است که ما داخل سرمایه داری ایجاد می کنیم ، و یک نوع انسان جدید و یک نوع روابط والای بشری را موجب می شویم .

 

 

این ها بحث های اصلی هالووی هستند . حالا آنها را با دقت باز می کنیم . برای چنین منظوری ابتدا باید با ترمینالوژی خاص هالووی که بسیار بسیط است آشنایی پیدا کنیم .

 

در ابتدا فریاد بود

هالووی می گوید " فریاد " نفی تارو پودی است که سرمایه داری به دور ما کشیده است . ما نه مرد و نه زن و نه کارگر ، بلکه مگس هایی هستیم که در تار های عنکبوتی که نظام سرمایه داری به دور ما احاطه کرده گیر افتاده ایم . تمام تلاش های ما برای رهایی از این تارو پود است . این تلاش برای رهایی اساس فکر هالووی در کتاب هایش است . هالووی می گوید آنچه انسان را از حیوانات جدا می کند فریاد است . انسان بر خلاف حیوانات بر علیه نابرابری ها فریاد بر می آورد اما بر خلاف گفته هالووی آنچه انسان را از حیوانات جدا می کند نه فریاد بلکه کار برای زنده ماندن است . حیوانات هم مثل انسان ها فریاد می کشند . مارکس و انگلس در ایدئولوژی آلمانی چنین می گویند :

 

                    انسان به خاطر آگاهی است که از حیوانات تمیز داده می شود . انسان ها به محض

                    آنکه وسائل معاش و زندگی خود را تولید می کنند به این تفاوت پی می برند .

                    توسط تولید وسائل معاش انسان ها مستقیما زندگی مادی خود را تولید می کنند .

                   

مارکسیسم بنابر این با فریاد شروع نمی کند بلکه با مردم واقعی در توسعه واقعی شروع می کند . برای مارکس ، کمونیسم یک جنبش واقعی است که باید  ایجاد شود و حالت کنونی را از بین ببرد . هالووی درست عکس این بحث را می آورد . او مثل سوسیالیست های تخیلی استدلال می کند جامعه جدید نه محصول شرایط موجود بلکه چیزی کاملا مخالف وضع موجود بود . او می گوید آینده  با نفی آنچه اکنون هست پیش بینی می شود و نه با ظهور امکانات جدید از دل اوضاع کنونی . هالووی جامعه را به دو دسته قدرتمندان و بی قدرتان تقسیم می کند ؛ بدون آنکه شرایط تاریخی را که به این وضع منجر شده توضیح بدهد  . ریشه های این تغییر در وضعیت اقتصادی است . به قول انگلس هر کارگر سوسیالیستی می داند که زور استثمار را حمایت می کند اما آنرا بوجود نمی آورد . مادامی که نیروی کار قادر به تولید اضافه بر مایحتاجش نبود استثمار وجود نداشت . بنابراین در جوامع مبتنی بر شکار و جمع آوری ، اسیر یا کشته می شد و یا به عنوان عضو برابر حقوق جذب قبیله می شد . طبقات حاکم زمانی پدیدار شدند که بشر قادر به تولید اضافه بر مایحتاجش شد . بر خلاف نظر هالووی که معتقد است قدرت همه چیز را در تاریخ تعیین کرده است ؛ قدرت قادر به تغییر شرایط مادی نیست مگر آنکه شرایط از نظر مادی کاملا  آماده باشد .همین می تواند توضیح بدهد که چرا کارگران در روسیه توانستند انقلاب بکنند اما نتوانستند آنرا با موفقیت به پایان برسانند . عقب ماندگی روسیه که همراه شکست انقلاب در اروپا بود منجر به روی کار آمدن نابرابری های طبقاتی در روسیه شد .

 

هالووی می گوید تمام جنبش های انقلابی ملهم از مارکسیسم تاریخ جنبش های شکست خورده هستند . زیرا آنها در پی تسخیر قدرت بودند .

 

                     " ایده تغییر جامعه از طریق تسخیر قدرت به همان چیزی منجر می شود

                        که علیه آن مبارزه کرده بوده است .  "

  اما مارکسیسم تنها به تسخیر قدرت نمی اندیشد ؛ بلکه خرد کردن ماشین دولتی کهنه را هم اضافه می کند . ایده تسخیر دولت حاضر و آماده مخدوش کردن مارکسیسم است  که توسط کائوتسکی و دیگر رفرمیست های انترناسیونال دوم مطرح شد و بعد ها استالینیست ها به آن دامن زدند .  مارکس در رابطه با اهمیت قدرت دولتی چنین می گوید :

                             

                    این به آن معنی است که تا زمانی که طبقه سرمایه دار وجود دارد  و تا زمانی

                    که پرولتاریا در حال مبارزه با آن است باید ابزار قهرآمیز و بطور مشخص 

                    ابزار دولتی را بکار ببرد .

 

                                                          کارل مارکس . یادداشت هایی در باره کتاب باکونین

                                                                                  دولت و آنارشی . مجموعه آثار جلد23 صفحه 517

 

اگر طبقه کارگر از گرفتن قدرت دولتی امتناع کند از انقلاب امتناع کرده و شکست را پذیرفته است . بنابر این هنگامی که هالووی علیه قدرت صحبت می کند در واقع علیه سرنگونی انقلابی سرمایه داری موضع گرفته است .تنها نتیجه منطقی که از مواضع هالووی در رد  کسب قدرت  دولتی می توان گرفت پاسیفیسم  است . هالووی در مورد مبارزه مسلحانه می گوید  :

 

                     مشکل مبارزه مسلحانه این است که متد هایی را برمی گزیند که دشمنی که

                     که قرار است در مبارزه شکست داده شود از قبل برگزیده است .

 

واقعا این چه استدلالی است .همین جنبش مورد علاقه هالووی  یعنی جنبش زاپاتیستی را در نظر بگیرید . اگر دولت مکزیک هزاران سرباز مسلح را برای سرکوب زاپاتیست ها به چیاپاز بفرستد آیا آنها باید مظلومانه بنشینند و نگاه کنند زیرا اگر دست به دفاع مسلحانه برنند از همان شیوه ای استفاده کرده اند که دولت مکزیک استفاده کرده ؟!!! آخر این چه استدلالی است  ؟

 

 

بت وارگی (فتیشیسم )

بت وارگی همواره با بحث از خود بیگانگی ( الیناسیون ) همراه بوده است . مارکس در سال 1844 گفت :

 

                 از خود بیگانگی کارگر در حین تولید به این معنی است که نه تنها نیروی کارش

                 به صورت عینیتی (ابژه) در می آید که در خارج از او حضور دارد  ، به عنوان

                 چیزی که با او بیگانه است ، بلکه به صورت قدرتی در می آید که با خود  کارگر

                 به چالش برمی خیزد .

 

مارکس بت وارگی کالا ها را با این واقعیت توضیح می دهد  که در جامعه مبتنی بر بازار و مبادله روابط اجتماعی بین انسان ها به صورت رابطه بین اشیا در می آید . ارزش نهفته در کالا ما را تشویق می کند که این ارزش را نه ناشی از روابط بین آدم ها بلکه چیزی نهفته در خود کالا ها ببینیم . چیزی مثل خاصیت فیزیکی کالا. در حالی که مارکس از خود بیگانگی را با استفاده از ترم های طبقاتی بیان می کند ؛ هالووی در تعریف از خود بیگانگی مفهوم طبقه را کاملا  حذف می کند . در حالی که مارکس سعی می کند توضیح دهد در جامعه سرمایه داری کارگران  از محصول خود جدا شده و حتی محصول تولید بر آن ها تسلط دارد ، هالووی طبقه کارگر را دراین تعریف حذف کرده آنرا به وضعیت کنونی بشر تغییر می دهد .

 

طبقه زدایی طبقه

مهمترین بخش افکار هالووی رد نقش مرکزی طبقه کارگر و مبارزه طبقاتی است . هالووی سعی کرده مفهوم طبقه کارگر را کنار گذاشته و به جای آن از " گروهی از مردم " استفاده کند .

وی می گوید :

 

                    آیا ما که در دانشگاه کار می کنیم به طبقه کارگر متعلق هستیم ؟ آیا مارکس . لنین

                    به طبقه کارگر متعلق بودند ؟ آیا فعالین جنبش همجنس گرایان به طبقه کارگر

                    متعلق هستند ؟ در باره پلیس چطور؟ در مورد هرکدام از این ها تعریف از پیش

                    مشخص شده ای وجود دارد که آن ها را در داخل این طبقه قرار می دهد یا نمی

                    دهد .

پاسخ هالووی نفی تعریف نیست .( از نظر او طبقه کارگر وجود ندارد) او این  تعریف را به مفهوم گسترده مبارزه طبقاتی بسط می دهد . طبقه کارگر در تعریفی دوباره به کسانی اطلاق می شود که تحت سیطره انباشت سرمایه به سر می برند . بومیان چیاپاز ، استادان دانشگاه ، کارگران معادن و تقریبا همه درون این تعریف قرار می گیرند . او می گوید :

 

                   این امکان پذیر است زیرا سرکوب خلاقیت ها فقط به محیط های  تولید محدود نمی                    شود .بلکه کل جامعه سرمایه داری را در بر می گیرد . تقریباهمه  بخشی از طبقه

                   کارگر هستند . تقریبا  همه به نوعی الیناسیون را تجربه می کنند . بنا براین آیا

                   دیگر نیازی به استفاده از واژه طبقه وجود دارد ؟

 

مبارزه طبقاتی در نزد هالووی به " مبارزه علیه طبقه بندی شدن " و آنتاگونیسم بدون توقف بین 

" آلیناسیون و آنتی آلیناسیون " تبدیل می شود . این مبارزه آگاهانه هدفش را طوری تنظیم کرده

که به چیزی دست یابد که با ساختار و عمل گذشته یعنی آن چیزی که با آن مبارزه کرده متقاوت باشد و روابط جدیدی را که مورد نظر است پدید آورد .

هالووی می گوید " در مسیر نفی  تعین، کارگران نباید به آگاهی طبقاتی دست یابند تا بتوانند خود را سازمان دهند و مبارزه کنند . بلکه باید به آگاهی غیر طبقاتی دست یابند . او می گوید : ما به عنوان طبقه کارگر مبارزه نمی کنیم . ما علیه طبقه کارگر بودن مبارزه می کنیم .ما علیه طبقه بندی شدن مبارزه می کنیم .  "

حالا آن چه هالووی می گوید کاملا آشکار می شود . او مفهوم مارکسیستی مبارزه طبقاتی را برمی دارد و به جای آن ایده مبارزه کل بشریت علیه عنوان هایی که روی ما گذاشته اند قرار می دهد . تحلیل بر من هیچ عنوانی مگذار  رنج واقعی را در جامعه کم اهمیت جلوه می دهد و با مساوی قلمداد کردن الیناسیون طبقه متوسط واستثمار سیستماتیک کارگران و دیگر زحمتکشان  مبارزه طبقاتی را  که در اشکال مختلف تظاهرات ،اعتصابات و گرفتن کنترل واحد های تولیدی  صورت می گیرد و با مقایسه آن اشکال مختلف مبارزه فردی و شورش های اجتماعی طبقه متوسط همچون گیاه خواری و زندگی در خانه های دست جمعی از اهمیت واقعی آن می اندازد .

بعلاوه او تعریف طبقه را کاملا تیره وتار می کند . هالووی یک مجموعه از هویت های طبقاتی ناامید کننده با منافع اجتماعی ناامید کننده به وسط پرتاپ می کند . آیا هالووی واقعا می خواهد کارگران و توده ستم دیده را با استادان دانشگاه معادل قرار بدهد ؟ یا بد تر از آن با پلیس که وظیفه اش سرکوب طبقه کارگر است در یک مکان قرار بدهد ؟ در واقع اگر ما همه از خود بیگانه شده ایم  دیگر مبارزه طبقاتی نداریم و به جای آن می بایست تقاضای ایدآلیستی برای همبستگی انسانی و ترکیب همه طبقات را قرار بدهیم . هالووی بطور یقین بدنه مارکسیسم را باز کرده و تمام ارگان های حیاتی آن را از هم شکافته است .( داماتو به طعنه به مارکسیسم باز اشاره می کند .م)هالووی با گستاخی اعلام می کند که نفی طبقه و مبارزه طبقاتی کاملا با افکار مارکس مطابقت دارد . درک او از مارکسیسم نه بر اساس آشتی ناپذیری بین دو گروه اصلی جامعه بلکه بر اساس فعالیت اجتماعی سازمان داده شده است .

مدرسه مارکسیسم به این اختصاص داده شده است تا نشان دهد " مسیری که" فعالیت اجتماعی بشر سازمان یافته" جامعه ای را بوجود آورده که بین دوگروه از انسان ها تقسیم شده است . یکی که ارزش اضافی را کنترل می کند و دیگری که ارزش اضافی را تولید می کند . این آشتی ناپذیری موتور محرکه تاریخ است .

در نامه سرگشاده ای به جان هالووی منتشر کنندگان یک سایت اینترنتی به نام وایلدکت زیرکولار که در خیلی موارد با هالووی هم نظر هستند به نکته ای در افکار او اشاره می کنند که به نظر آن ها اشتباه است :

" اگر ما مفهوم طبقه را به تضاد کلی بشر بین الیناسیون و غیر الیناسیون و بین خلاقیت و تبعیت از بازار ، بین انسانیت و نفی انسانیت تقلیل بدهیم دیگر مفهوم طبقه معنی خود را از دست خواهد داد . در چنین صورتی یک ارزش اخلاقی کاراکتر وجود خواهد داشت که درباره جنبش های احتمالی صحبت می کند بدون آنکه حرفی در باره آنها و کاراکترشان و اهمیت آنها در پروسه انقلاب جهانی بزند . "

هالووی به گونه ای در باره طبقه کارگر صحبت میکند که گویا اگر کسی درباره طبقه کارگر صحبت کند کسانی را که خارج از طبقه کارگر هستند نادیده می گیرد .

به منظور اینکه بفهمیم چه کسانی به طبقه کارگر تعلق دارند ما باید ابتدا طبقه را تعریف کنیم .

طبقات با جایگاهشان در پروسه تولید  می شوند.طبقه حاکم کنترل تولید را در اختیار خود دارد . زیرا آنها کنترل ابزار و کار را در اختیار خود دارند . طبقه کارگر کسانی را شامل می شود که مجبورند قابلیت های خود را برای کار کردن بفروشند  و در مقابل آن مزدی بدست آورند .این به آن معنی است که کسانی که کار می کنند سود و ثروت برای سرمایه دار ایجاد می کنند .بعد گروه هایی هستند که بین این دو قرار می گیرند . خرده بورژوازی ، طبقه مدیریت صنعتی ، متخصصین و غیره . این طبقه بندی بسیار مهم است زیرا به ما کمک می کند منافع اجتماعی مختلف و اهداف اجتماعی مختلف را تعریف کنیم . پست مارکسیست ها طبقات مختلف اجتماعی را روی هم می ریزند و همه آنها را طبقه کارگر می نامند و دراین مسیر نقش مرکزی طبقه کارگر را به نفع اقشار میانی نادیده می گیرند .

آیا فعال همجنس گرا  از طبقه کارگر است ؟ یک همجنس گرا که در بیمارستان کار می کند از طبقه کارگر است .ولی همجنس گرایی که صاحب بیمارستان است از طبقه کارگر نیست . کارگری که در دانشگاه به نظافت مشغول است و یا برای دانشجویان غذا می پزد از طبقه کارگر است ولی رئیس دانشگاه و یا عضو هیئت مدیره از طبقه کارگر نیست .یک خانم دکتر ثروتمند که توانایی به کار گرفتن یک خدمتکار را دارد در مقایسه با خانمی که به کار نظافت مشغول است دید متفاوتی نسبت مسئله آزادی زنان دارد . خانم دکتری که هیچ احتیاجی به مراقبت از بچه ها ، سرویس لباس شویی ، خدمات درمانی ،و غیره ندارد . او به خاطر حقوق بالایش از عهده مخارج بر می آید . بنابر این از دیدگاه چنین خانم دکتری آزادی به مفهوم فرصت های بهتر برای پیشرفت شغلی است . برای یک زن کارگر آزادی به مفهوم دست یابی خدمات درمانی بهتر و سرویس مراقبت از بچه ها و خدمات رایگان وضع و حمل است. جنبش مورد علاقه هالووی جنبش زاپاتیستی است . به نظر هالووی این جنبش به خوبی نشان می دهد که پتانسیل شکستن انباشت سرمایه داری ضرورتا به موقعیت انسان ها در پروسه تولید ندارد

شاید شما فکر کنید که مثال جنبش زاپاتیستی درست عکس این را ثابت می کند . آنچه جنبش زاپاتیستی در طول 8سال فعالیت خود به انجام آن نبوده چالش با دولت مکزیک بوده است . این جنبش قادر به شکستن حصار های دور خود نبوده و تنها موفق به اجرای اصلاحات جزیی در منطقه خود گشته است . اساس یک مبارزه واقعی علیه سرمایه مکزیکی ایجاد و رشد جنبش کارگری توده ای و مبارزه در سطح کل کشور است که بتواند جنبش تمامی محرومین را به هم پیوند بزند . (5 سال از نوشتن این مقاله می گذرد. جنبش زاپاتیستی در طول 13 سال فعالیت خود هم قادر به درهم شکستن این حصار ها نشد . م ). تنها طبقه است که می تواند زمینه واقعی را برای اتحاد علیه ظلم و ستم  فراهم کند . هالووی این را رد می کند .  سوسیالیسم هالووی از بیان مبارزه یک طبقه علیه طبقه دیگر باز می ماند .او احساس می کند" با نمایندگی نه احتیاجات واقعی بلکه احتیاجات واقعیت و نه منافع پرولتاریا بلکه منافع طبیعی بشر و انسان بطور کلی ،انسانی که به هیچ طبقه ای متعلق نیست ، هیچ واقعیتی ندارد و تنها در قلمرو فلسفه وجود دارد" بر یکجانبه گری مارکسیسم فائق آمده است . ( جملات داخل گیومه از مانیفست است .م)

 

مارکسیست ضد مارکسیست

همانگونه که تابحال دیدیم هالووی در حالی که مارکسیسم سنتی را در می کند عقایدش را تحت عنوان مارکسیسم واقعی عرضه می کند . در این مسیر او چندین ادعا دارد :

 

1- انگلس مارکسیسم را مخدوش ساخته و آنرا به یک علم پوزیتیویستی تبدیل کرده که می کوشد حقایق را با قطعیت بیان کند . این در حالی است که فتیشیسم ( بت وارگی ) و وجود نادرست تظاهر ها شناخت واقعیت را غیر ممکن می کند .

 

2- مارکسیسم در شکل مخدوش شده انگلسی اش بخصوص در جزوه انگلس ( سوسیالیسم علمی و سوسیالیسم تخیلی ) اینطور استدلال می کند که جنبش عینی تاریخ مستقل از اراده انسان است و انتقال به کمونیسم در نتیجه تضاد بین رشد نیروهای تولید و روابط تولیدی ضروری است .

 

3 مفهوم مارکسیسم به عنوان یک علم بر این مبناست که حقیقت توسط برخی افراد نخبه قابل مطالعه و درک می باشد .

در مفهوم لنینی حزب پیشتاز " فعالیت مارکسیست ها بردن آگاهی و توضیح آن برای کارگران است . کار روشنگرانه و آموزش و نشان دادن منافع آنها در زمره این فعالیت هاست ."

 

4- بر طبق نظر هالووی و نظریه ضد تعین او ، مارکسیسم سنتی به عنوان یک تئوری جامعه شناختی دیدگاه استاتیک و جامدی را القاء می کند که بر طبق آن سرمایه داری جامعه ای بسته است تا زمانی که لحظه انقلاب فرابرسد .بنابر این هالووی این ایده را که سرمایه داری دارای

قانون حرکت است رد می کند . " اگر ما به مجادله برخیزیم که سرمایه داری کاملا از طریق قانون حرکت قابل درک و فهم است ، آنگاه در همان زمان ما می گوییم روابط اجتماعی کاملا بت واره شده است . "

 

ما قبل از اینکه این ادعا ها را مورد بررسی قرار بدهیم باید خاطر نشان کنیم که اکثر این انتقادات حمله به کاریکاتور ی از مارکسیسم است . ایده جدایی بین  کارگرانی که قادر به درک واقعیت نیستند و روشنفکران سوسیالیست نخبه که توانایی این درک را دارند ، یا سوسیالیسم به عنوان محصول تولید شده مارش ضروری تاریخ ، از لنین و انگلس نیست بلکه از جانب سوسیال دمکرات ها و استالینیست ها و یا از سوی آکادمیسین هایی که پس از جنگ جهانی دوم ظهور کردند ، کسانی مثل لویی آلتوسر  می آید .

ما نمی توانیم هالووی را در نفی پست مدرنیستی توانایی بشر در در شناخت مثبت واقعیت دنبال کنیم . همانطور که مارکس می گوید : " تمامی علوم زائد بودند اگر پدیدار با ذات بر هم منطبق بودند  . "اما شناخت واقعی جامعه بطور نظارهگرانه و انفعالی حاصل نمی شود . همانطور که مارکس در " تزهای فوئرباخ " گفت ( این تز ها پس از مرگ مارکس ، توسط انگلس   دترمنیست !جمع آوری و به چاپ رسید .):

"این پرسش که آیا اندیشه بشری با حقیقت عینی خوانایی دارد، مسالهای نظری نیست، بلکه مسالهای عملی است. انسان در عمل است که باید حقیقت، یعنی واقعی بودن، توان و این جهانی بودن اندیشه خود را ثابت کند. مجادله بر سر واقعی یا غیر واقعی بودن اندیشه اندیشهای که از پراکسیس جداست- صرفاً مسالهای اسکولاستیک است."

و مسئله عملی چیزی جز مبارزه طبقاتی نیست .

این ایده که سوسیالیسم طی یک پروسه تاریخی مستقل از اراده انسان حاصل می شود هیچ وجه مشترکی با افکار مارکس ندارد . برای مارکس و انگلس تاریخ عبارت است از عمل وعکس العمل انسان های واقعی . اما مارکس و انگلس معتقد نبودند که حوادث تصادفی هستند و یا با اراده  محض انسان حاصل می شوند . انگلس در مقدمه دیالکتیک طبیعت می نویسد :

 

                هنوز بین اهداف در نظر گرفته شده و  نتایج حاصله اختلاف عظیمی

                وجود دارد . عوامل غیر قابل رویتی با قدرت تاثیر می گذارند . این

                این عوامل و تاثیرات بسیار قدرتمندتر از آن هستند که در طرح های

                ما پیش بینی شده بودند .

 

اگر هالووی در نوشته هایش پیگیر و وفادار باشد مجبور است یکسره کاپیتال مارکس را  که انباشته از قوانین است رد کند . قوانینی چون قانون ارزش ، قانون تمایل نرخ سود به کاهش و غیره .فتیشیسم کالاها بر اساس وجه تولید ی ایجاد شده که مردم تحت سلطه روند های اقتصادی قرار دارند که بر روی آن هیچ گونه کنترلی ندارند .مارکس در آن قسمت از کاپیتال که تحت عنوان " بت وارگی کالا ها و اسرار آن ، نه کمتر " آمده چنین می گوید : در میانه تبادل تصادفی کالا ها ، زمان کار اجتماعا لازم خود را به عنوان تنظیم کننده قانون طبیعت عرضه می کند . به همانگونه که قانون جاذبه به هنگام خراب شدن خانه بر سر صاحب خانه خود را نشان می دهد .

تحلیل های عجیب و غریب هالووی به او می گوید که نمی تواند این واقعیات را بپذیرد .زیرا پذیرفتن این واقعیات به این معنی است که او بپذیرد که سرمایه داری " هست " و بنابراین نمی تواند چیز دیگری باشد .

بحران های دوره ای یک تناقض مرکزی را در سرمایه داری روشن می سازد . تناقض بین این واقعیت که نیروهای تولیدی بیش از روابط تولیدی رشد کرده اند .به این معنی که سرمایه داری نیروهایی را بیش از توانش ایجادکرده است .

بحران به تنهایی قادر به نابود کردن سرمایه داری نیست . تنها طبقه کارگر قادر به چنین کاری است . گفتن اینکه شرایط برای ساختن سوسیالیسم مهیاست به این معنی نیست که سوسیالیسم اجتناب ناپذیر است . یعنی مستقل از اراده انسان پدید می آید . این مثل آن است که بگوییم وقتی روابط اجماعی بت واره شده طبقه کارگر قادر به فائق آمدن برآن و پیاده کردن اراده خود نیست . انگلس در آنتی دورینگ در بخش اول اقتصاد سیاسی چنین می گوید :" هم نیروهای تولیدی که توسط وجه تولید مدرن سرمایه داری ایجاد شده و سیستم توزیع کالا ها که توسط آن بنا شده با خود وجه تولید به تضاد می رسند . در واقع این تضاد به آن درجه ای می رسد که اگر قرار باشد تمامی جامعه محو ونابود نشود یک انقلاب در وجه تولید باید بوقوع بپیوندد . انقلابی که به تمامی اختلاف های طبقاتی پایان ببخشد .

سرمایه داری سیستمی خارج از کنترل است که تناقضاتش یا بشریت را به سمت نابودی سوق می دهد و یا به مرحله عالی تر سازمان دهی اجتماعی رهنمون می کند . این توضیح با بیان این مطلب که سوسیالیسم نتیجه اجتناب ناپذیر قوانین سرمایه داری است متفاوت است . گفتن اینکه علم توسط روشنفکران نخبه به کارگران ارزانی می شود با آنچه در بالا آمد کاملا متفاوت است . و انگلس خود رها سازی طبقه کارگر را درمرکز پروژه انقلابی قرار داده است .

 

 

                   به مدت تقریبا 40 سال ما بر این پای فشردیم که طبقه کارگر نیروی

                   محرکه تاریخ است . و بطور مشخص مبارزه طبقاتی بین بورژوازی

                   و پرولتاریا اهرم بزرگ انقلاب اجتماعی جدید است . بنابر این برای

                   ما غیر ممکن است با کسانی همکاری کنیم که آرزو می کننداین مبارزه

                   طبقاتی را از جنبش محو کنند .هنگامی که انترناسیونال شکل گرفت

                   ما مبارزه را به این صورت فرموله کردیم  که آزادی طبقه کارگر باید

                   توسط خود طبقه کارگر انجام پذیرد . بنابر این ما ما نمی توانیم با

                  کسانی کار کنیم که می گویند کارگران بی دانش هستند وقادر به یادگیری

                 و آموزش نیستند و باید توسط بورژواها و خرده بورژواهای انسان

                 دوست از بالا آزاد شوند .

 

 

                                       مارکس و انگلس. سلسله نامه هایی به آگوست ببل، ویلهلم لیبکنخت

                                                       ویلهلم برک و دیگران

 

نکته خنده دار این جاست که نه انگلس بلکه هالووی است که سعی می کند نقش مرکزی طبقه کارگر را در تغییر جامعه محو کند .  

 

ضدیت با تحزب

هالووی می پرسد : اگر ما مگس های منفردی هستیم که در تاروپود کنترل اجتماعی گیر کرده ایم و توسط شرایطی که ما را احاطه کرده قادر به دیدن واقعیت نیستیم پس تغییر چگونه امکان دارد ؟ اما کاربرد استعاره تار و مگس تشبیه صحیحی نیست . جامعه شامل تله و مگس نیست بلکه شامل کارگرانی است که در محل های اجتماعی برای سرمایه داری در حال کار کردن هستند . مکان هایی که به اسارت گاه آن ها تبدیل شده و شرایط ایجاد شده آن ها را به اقدام اجتماعی به منظور تغییر این روابط رهنمون می کند .

این تناقض است که مفهوم لنینی حزب را مطرح می کند . برای لنین احتیاج به رهبری انقلابی سازمان داده شده به دلیل ناموزونی در میزان آگاهی طبقه کارگر بود . ناموزونی که خود نتیحه موقغیت های گوناگون و متناقض بود .حزب انقلابی گروهی نیست که خارج از طبقه کارگر و یا بر فراز آن ایستاده باشد ، بلکه سازمانی است که شامل آگاه ترین بخش از کارگرانی است که در مبارزات روزمره درگیر هستند و هدف آن ها فائق آمدن بر این ناموزونی  و رهبری کارگران تا پیروزی است . اگر کارگران به آسانی تنها مگس هایی گیر کرده در تار عنکبوت باشند انقلاب دیگر ممکن نیست . از سوی دیگر اگر کارگران به طور خودبخودی سوسیالیست بودند انقلاب زمان های بسیار پیش تضمین شده بود .

 

در همین رابطه لنین در " یک گام به پیش و دو گام به پس " می گوید :

 

                    "به چه دلیل و بنا بر چه منطقی، از این قضیه که ما حزب طبقه هستیم میتوان به این نتیجه رسید که ضرورتی ندارد بین کسانی تمایز قایل شد که در داخل حزب هستند و کسانی که به آن وابستگی دارند؟ درست بر عکس: بنا بر وجود تفاوت در درجهی آگاهی و میزان فعالیت است که باید در میزان نزدیکی به حزب تمایز قایل شد"

 

و در جای دیگر همین کتاب می گوید :

            

                   اگر هر اعتصابی تنها بیان خودبخودی غریزهی نیرومند طبقاتی و مبارزه طبقاتی نبود که ناگزیر به انقلاب اجتماعی منجر میشود، بلکه مظهر آگاهانه یک روند است آن وقت... اشاره به اعتصاب همگانی یک عبارت آنارشیستی تلقی نمیشد  و حزب ما  فورا کل طبقه کارگر را در بر میگرفت و سرانجام بلافاصله کار را با تمام جامعه سرمایهداری یکسره میکرد . برای این که حزب بتواند عملا مظهرآگاه طبقه باشد باید بتواند آن چنان مناسبات تشکیلاتی به وجود آورد که ارتقاء به سطح معین آگاهی را تامین کند و به طور نظامیافته آن را تکامل بخشد.

این افکار تنها زمانی حقانیت خود را حفظ می کنند که لنینیسم از شکل مخدوش شده استالینیستی رها شود. امری که هالووی در انجام آن ناموفق است . کار وفعالیت هالووی به این خلاصه می شود که تنها دو آلترناتیو سیاسی  وجود دارد . نفی شبه آنارشیستی قدرت و سازمان سیاسی و یا مدل استالینیستی از بالا به پایین سازمان سیاسی که اعضا و افراد فعال سازمان و حزب را  همچون گوشت دم توپ مورد استفاده قرار می دهد

اما هر دو این آلترناتیو ها به بن بست رسیده اند . انقلابیون امروزه باید بر این پای بفشرند که ما در عمل و نه در حرف به سازمانی احتیاج داریم که در جریان مبارزه روزمره عناصر حزب انقلابی را به هم پیوند بزند . ما به حزب سیاسی که دنبال جاه و مقام است نیاز نداریم بلکه حزبی می خواهیم که عناصر محتلف مبارزه را بهم وصل کرده و طبقه کارگر و دیگر نیروهای اجتماعی متحدش را در مبارزه برای کسب قدرت آماده کند .

 

تاریخ ترجمه اول نوامبر 2008