دفتـــــــــــرهای بیــــــــــدار

بازگشت به صفحه قبل

 

تحليلى از نوشتههاى متأخر ماركس

ماركس و جوامعِ پيشا سرمايهدارى

كوين بى. اندرسون[1]
ترجمه: على معظمى


نوشته
هاى دهه ۱۸۵۰ ماركس درباره جوامع غير غربى به ويژه نوشتههايش درباره هندوستان بسيار بيشتر از نوشتههاى متأخر او در ۱۸۷۲ در همين زمينه شناخته شدهاند. اين نوشتههاى متأخر كه برخى از آنها هنوز منتشر نشدهاند، اين معنى را تائيد مىكنند كه ماركس از ديدگاه تك محورى و اغلب اروپا محور خود كه اغلب مورد اشاره منتقدان آثارش است، دست كشيده بود. متاسفانه برخى از اين آثار هنوز منتشر نشدهاند، اگرچه طرحهايى براى انتشار آنها در قالب بخش جديدى از مجموعه آثار ماركس- انگلس (MEGA2) در دست هست.

I. تك محورى گرايى، اروپامحورى و ماوراء: نوشتههاى ۱۸48-۱۸59 درباره چين، هند و روسيه با وجود اينكه دغدغه اصلى ماركس سرمايه دارى غربى بود، در دو دوره نوشتههاى فراوانى درباره جوامع غير غربى و  پيشا- سرمايهدارى به جا گذاشت. اين دو دوره مجزا از هم هر دو در زمانهايى واقع شدند كه جنبش كارگرى اروپا به سكون گراييد. به فاصله كوتاهى پيش از نخستين دور اين رخوتها،۱۸۵۹ - ۱۸۵۳، ماركس به لندن مركز بينالمللى يك امپراتورى جهانى نقل مكان كرده بود. ماركس در كتابخانه موزه بريتانيا مطالعه وسيعى را درباره هند، چين، امپراتورى عثمانى، و روسيه آغاز كرد. ماركس در يادداشتهاى تحليلى خود براى نشريه نيويورك تريبون هزاران صفحه درباره اين جوامع نوشت. اين يادداشتها را اغلب اروپا محور خواندهاند. اشلومو آوينرى در مقدمه خود بر مشهورترين مجموعه از اين يادداشتها نوشت: "لحن كلى ماركس درباره جهان غير اروپايى در مانيفست كمونيست (۱۸۴۸) شكل گرفته است." (۱۹۶۸،۱). ماركس در قطعه موجزى درباره استعمار در مانيفست (۱۸۴۸) با سبكى مدرنيستى از عقبماندگى آسيا و پيشرفته بودن سرمايهدارى غربى سخن گفته است: "بورژوازى با رشد سريع همه ابزار توليد، با تجهيز گسترده ابزار ارتباطى، همه، حتى وحشىترين ملل را به سوى تمدن مىكشاند. قيمت ارزان كالاهاى بورژوازى توپخانه سنگين آن است كه با آن ديوار چين را فرو مىريزد، توپخانهاى كه با آن وحشىهاى كله شق متنفر از خارجىها را وادار به تسليم مىكند. بورژوازى همه ملل را مجبور مىكند تا از بيم انقراض شيوه توليد بورژوازى را بپذيرند؛ بورژوازى اين ملتها را مجبور مىكند تا مغز استخوان آن چيزى را كه تمدن مىنامد بپذيرند و خود نيز بورژوا شوند. در يك كلمه بورژوازى، جهانى بر قامت آرزوى خود مىسازد" (MECW6,488). به نظر مىآيد كه ماركس در اين قطعه از نخستين جنگ ترياك بريتانيا عليه چين در ۱۸۴۲ حمايت كرده است.

ماركس در مقاله ۱۸۵۳ خود در تريبون درباره هند هم ديدگاه مشابهى اتخاذ مىكند، يعنى درباره جامعهاى كه به زعم او آن قدر ساكن بود كه هيچ تاريخ حقيقىاى نداشت. ماركس مقاله "پيامدهاى حاكميت بريتانيا در هندوستان" را با اين ادعا آغاز مىكند كه هند به دليل تفرقهاش "گريزى از فتح شدن نداشت". هند "نه تنها بين مسلمانان و هندوها تقسيم شده بود بلكه بين قبايل و كاستها هم تجزيه شده بود." بنابراين تاريخ هند "تاريخ فتوحات پى درپىاى است كه بر او گذشته است." ماركس سپس با لحنى فوقالعاده اروپا محور اضافه مىكند كه "جامعه هند به كل فاقد هرگونه تاريخى است، دست كم فاقد هرگونه تاريخ شناخته شدهاى است"، و هند را "جامعهاى بى مقاومت و بى تحول" مى خواند. (MECW12,217) ادوارد سعيد (۱۹۷۸) كه يك دهه پس از آوينرى مىنوشت بر اروپا محورى و قوميت محورى ماركس در اين نوشتهها انگشت گذاشت. تا به امروز، بيشتر پژوهشگران تمايل داشتهاند كه عقيده رابرت تاكر را بپذيرند كه فرض ماركس اين بود كه "تقدير همه جوامع غير غربى نظير هند اين بود كه راه توسعه بورژوايى مدرن را آن گونه كه اروپاى مدرن پيموده است، بپيمايند." (۱۹۷۸,653) ژان فرانسيس ليوتار (۱۹۸۴) با نگاهى پست مدرن به اين بحث قديمى درباره آن چيزى كه اغلب ديدگاه تك محورىنگر ماركس خوانده شده بود، اظهار داشت كه ماركس در يكى از روايتهاى بزرگ مدرنيته اسير بوده است كه همه تفاوتها و ديگرگونگىها را خوار مى شمرد.

با اين همه، برخى پژوهشگران متخصص مانند اريكا بنر (۱۹۹۵) اخيراً استدلال كردهاند كه نوشتههاى ماركس درباره مليتگرايى، قوميت، و استعمار از آن چه عموماً فرض شده است تنوع بيشترى داشتهاند. مطالعهاى متعادل درباره مقالات ۱۸۵۳ او درباره هند كه بسيار هم مورد انتقاد بودهاند نشان مى دهد كه حتى در همان ۱۸۵۳ هم، ديدگاه او چنان كه معمولاً درنظر گرفته مىشود يكجانبه نبوده است. براى نمونه در همان مقاله نشريه تريبون كه در بالا به آن اشاره شد. ماركس همچنين نوشته است: "هندىها ثمرات عناصر جامعهاى را كه بورژوازى بريتانيا در ميان آنها پراكنده است نخواهند چيد، تا زمانى كه در خود بريتانياى كبير طبقه حاكم به وسيله پرولتارياى صنعتى به زير كشيده شود، يا زمانى كه خود هندوها آن قدر قوى شده باشند كه به كل از يوغ بريتانيا رهايى جويند. در همه اين حالات، در زمانى كم و بيش دور، ما مطمئناً بايد منتظر نوزايى اين كشور بزرگ و اعجاب انگيز باشيم..." (MECW12,221). به اين معنا ديدگاه ماركس درباره هند ديدگاه ديالكتيكى بود: بريتانيا جامعه پيشا- سرمايهدارى هند را برانداخته بود و پيشرفت به بار آورده بود، اما اين پيشرفت، كه خود شديداً تحت تأثير "وحشىگرى ذاتى تمدن بورژوايى" بود (MECW12,221)، بايد به نوبه خود مغلوب هنديان مىشد. با اين وجود اگرچه تقابل ۱۸۴۸ ميان شرق "وحشى" و غرب "متمدن" در اين جا رقيق شده است، ماركس باز هم در چارچوب همان تكمحوریگرايى عمل مىكند. او مىنويسد كه هند هنوز هم به عنوان يك پيش شرط براى رهايى اجتماعى بايد به توسعه كاپيتاليستى سوق يابد. عده قليلى به اين نكته اشاره كردهاند كه ماركس در سالهاى ۱۸۵۹-۱۸۵۶ قوياً به حمايت از مقاومت هنديان و چينيان عليه بريتانيا برخاست، موضوعى كه دربارهاش بسيار هم نوشت. ماركس در يكى از مقالات سال ۱۸۵۷ خود در نشريه تريبون ظاهراً جهت عقيده پيشين خود در مانيفست كمونيست درباره وحشى  بودن چينىها و متمدن بودن بريتانيايىها طى جنگ ترياك ۱۸۴۲ را معكوس كرد. ماركس با ارجاعى دوباره به اين نزاع نوشت: "نظاميان انگليسى سپس مرتكب شناعتهايى شدند كه تنها و تنها به قصد تفريح بود؛ نه تعصبى مذهبى هيجاناتشان را تقديس مىكرد، نه با نفرت عليه دشمنى مغرور يا قومى فاتح برانگيخته شده بودند، و نه از مقاومت شديد دشمنى دلاور برافروخته شده بودند. وقايعى چون تجاوز به زنان، به سيخ كشيدن كودكان و به تمامى سوختن روستاها تفريحاتى شهوانى بودند كه نه به وسيله ماندارينهاى چينى بلكه توسط خود افسرهاى انگليسى ضبط شدهاند". (MECW12,217) هنگامى هم كه در سال ۱۸۵۷ درباره شورش سپوى (Sepoy) مىنوشت در ديدگاهش نسبت به هند تغيير مشابهى رخ داده بود. در اين زمان ديگر ارجاع به استعمار همچون منشأ تمدن و پيشرفت تا حد زيادى محو شده بود.

در اين دوره ماركس همچنين ديدگاه خود را درباره روسيه، اين امپراتورى دهقانى بزرگ در مجاورت تمدن اروپايى، تغيير داد. از سال ۱۸۴۰ تا اواسط دهه ۱۸۵۰ ماركس در نوشتههايى چون "تاريخ ديپلماتيك سرى قرن هجدهم"، از روسيه همچون جامعهاى به شدت ارتجاعى ياد مىكند كه نه تنها قادر به هيچ انقلابى از درون نيست، بلكه وقوع هر انقلابى در اروپا را هم تهديد مىكند، چنان كه در ۱۸۴۸ چنين كرده بود. با اين همه در اواخر دهه ۱۸۵۰ با نارضايتىهاى دهقانى كه به آزاد كردن سرفها توسط تزار انجاميد، ماركس در پرتويى تازه به روسيه نگريست. ماركس در مقالهاى كه در ۱۸۵۸ در نشريه تريبون درباره آزادسازى سرفها منتشر كرد، نوشت كه اگر انقلابى اجتماعى در روسيه رخ دهد هدف اين انقلاب "دومين نقطه عطف در تاريخ روسيه خواهد بود كه عاقبت تمدنى حقيقى و عمومى را جايگزين آن رسوايى و نمايشى خواهد كرد كه پطر كبير به راه انداخت." (MECW16,147) به طور مشخص تمامى متونى از ماركس كه درباره هند، چين، و روسيه به آن ارجاع شد به جز مانيفست كمونيست به انگليسى نوشته شدهاند و نه به آلمانى. اين مسئله با آگاهى بيشترى كه ماركس پس از نقل مكانش به لندن در ۱۸۴۹ از تكثر تمدنها و فرهنگهاى جهان به دست آورد بى ارتباط نبود. در يك سطح مشخصاً نظرى، همان گونه كه لارنس كرادر (۱۹۷۵) و ديگران نشان دادهاند، قطعاتى از گروندريسه (۱۸۵۸-۱۸۵۷) درباره شيوههاى توليد پيشا- سرمايهدارى كه بسيار هم مورد بحث بودهاند، آغاز عزيمت ماركس از الگوهاى تك محورىگرا را شكل دادهاند. با اين همه ماركس در آن زمان دنباله اشارات مختصر اما دلالتآميز خود درباره شيوههاى چندمحورى توسعه را پى نگرفت. در عوض چنان كه مشهود است او طى يك دهه بعد بخشهايى از گروندريسه را بسط داد كه به سرمايهدارى مدرن مربوط مىشدند و نهايتاً ويرايش آلمانى نخستين جلد سرمايه را در ۱۸۶۷ منتشر كرد.

 II. به سوى چند محورى گرايى و يك كانون جديد: سه خط استدلال ماركس در دهه آخر حياتش، ۱۸۸۳-۱۸۷۲ با فروپاشى جنبش كارگرى غربى پس از شكست كمون پاريس، ماركس بار ديگر متوجه جوامع غير غربى شد. در آخرين دهه حياتش، ۱۸۸۳- ۱۸۷۲، سه خط بحث نشان دهنده اين تغيير فكرى در ماركس هستند:

 ۱- تغييراتى كه ماركس به ويرايش ۱۸۷۵-۱۸۷۲ فرانسوى جلد اول سرمايه اعمال كرد و در آنها اظهارات تك محورىگرا را حذف كرد،

 ۲- نوشتههاى جديد او درباره روسيه كه مىگفت مزارع اشتراكى آن مىتوانند نقطه آغازى براى تحول سوسياليستى باشند،

 ۳- دفترچه يادداشتهاى پر حجم او در ۱۸۸۲-۱۸۷۹ كه تاكنون به هيچ زبانى منتشر نشدهاند و قرار است در MEGA2Vol. IV/27 منتشر شوند. اين دفترچه يادداشتها به جوامع و دورههاى تاريخى وسيعترى مىپردازند مانند تاريخ هند و فرهنگ روستايى، استعمار هلند و اقتصاد روستايى در اندونزى، جنسيت و خويشاوندى در ميان بوميان آمريكا و يونان و روم باستان و مالكيت جمعى و خصوصى در الجزاير و آمريكاى لاتينِ پيش و پس از استعمار.

نخستين خط بحث در ويرايش ترجمه فرانسوى جلد نخست سرمايه رخ مىنمايد. اين ويرايش آخرين روايتى از سرمايه بود كه ماركس شخصاً براى چاپ آماده كرد و به صورت بخش بخش از ۱۸۷۲ تا ۱۸۷۵ منتشر شد. در اين ويرايش و ويرايش دوم آلمانى كه در ۱۸۷۲ منتشر شد، ماركس تغييرات بسيارى به نسبت متن ويرايش منتشر شده در ۱۸۶۷ ايجاد كرده است. بسيارى از تغييراتى كه ماركس در ويرايش فرانسوى سرمايه به وجود آورد هنوز كه هنوز است به ويرايشهاى انگليسى و حتى متن آلمانى سرمايه راه نيافتهاند. باقى تغييرات مهم مانند پديد آمدن بخشهاى مختلف فتيشيسم كالايى اكنون ديگر رسميت يافتهاند. من در اينجا به دو قطعه اكتفا مىكنم كه به مبحث چند محورگرايى مربوط مىشوند و در ويرايشهاى معيار انگليسى يا آلمانى يافت نمىشوند.

نخستين قطعه در بخش مشهورى است كه به روابط جوامع سرمايهدارى با جوامع غيرسرمايهدارى مىپردازد، در ويرايش انگليسى مىخوانيم:"كشورى كه از نظر صنعتى پيشرفتهتر است، به كشورى كه كمتر پيشرفته است، تنها آينده خود را نشان مىدهد". (Marx1976,91) برخى از كسانى كه از جلد نخست سرمايه به عنوان اثرى جزمگرا انتقاد كردهاند براى نشان دادن اين كه ماركس فكر مىكرد "همه" جوامع بشرى مجبور به طى مسيرى واحد براى توسعه هستند كه انگلستان قرن نوزدهم آن را پيموده است از تفسير اين قطعه استفاده كردهاند. (Shanin1983) حال توجه كنيد كه اين قطعه در ويرايش فرانسوى كه ماركس در آن بحث خود را روشنتر كرد چگونه خوانده مىشود: "كشورى كه از نظر صنعتى پيشرفتهتر است، به كشورهايى كه مسير صنعتى مشابه آن را مىپيمايند، تنها آينده خود را نشان مىدهد." (Marx1963,459) در اينجا مفهوم كشورهايى كه مسير ديگران را مىپيمايند "صراحتاً" به آنهايى محدود شده كه به سوى صنعتى شدن حركت مىكنند. جوامعى چون هند يا روسيه كه در زمان ماركس غير صنعتى بودند ظاهراً در اين جا استثنا شدهاند و مفهوم راه توسعه بديل برايشان قابل تصور است. ماركس با قطعه ديگرى هم كه در بخش انباشت اوليه سرمايه است و درباره ريشه داشتن سرمايه دارى در سلب مالكيت دهقانان بحث مىكند، كار مشابهى انجام داده است. ماركس در ويرايش انگليسى و آلمانى رسمى نوشته است: "سلب مالكيت از توليدكنندگان كشاورزى، يعنى دهقانان، از زمين، پايه كل روند انباشت سرمايه است كه... تنها در انگلستان، كه ما براى اين منظور مثالهامان را از آن مىزنيم، شكل كلاسيك خود را داشته است." (Marx1976, 876) با اين همه در ويرايش فرانسوى متأخر اين قطعه چنين آمده است: "اما مبناى كل اين رخدادِ انباشت اوليه سرمايه سلب مالكيت از دهقانان است. تا به امروز انگلستان تنها كشورى بوده است كه اين روند در آن به طور كامل طى شده است... اما همه كشورهاى اروپاى غربى نيز مسير مشابهى را طى مىكنند"(Marx1963,1170-1). در اين جا او باز هم جايى براى شيوه توسعه بديل براى كشورى چون روسيه باقى مىگذارد.

 خط بحث دوم در نوشتههاى متأخر ماركس درباره جوامع غيرغربى و جوامع پيشا- سرمايهدارى، متوجه روسيه است. بى شك تجديد علاقه ماركس به روسيه از ترجمه ۱۸۷۲ سرمايه به روسى انگيزه گرفته بود كه نخستين ويرايش غيرآلمانى آن بود. به علاوه اين براى ماركس شگفتانگيز بود كه سرمايه در روسيه وسيعاً مورد بحث واقع شده است. (Resis1970) ماركس در متون متعددى به بررسى مجدد اين امر پرداخت كه آيا لزوماً روسيه و جوامع كشاورزى ديگر در آسيا محكوم به مدرنيزاسيون به شيوه غربى بودند يا نه. تئودور شانين و همكارانش بخشى از اين نوشتهها كه به روسيه مربوط مىشود را استخراج كردهاند. (۱۹۸۳ Shanin) در نامهاى در سال ۱۸۷۷ كه در پاسخ به نقد نويسنده روس ان. كا. ميخاييلووسكى به سرمايه نوشته است، ماركس از خود در برابر اتهام تك محورىگرايى دفاع مىكند. ماركس با نقل مثال دومى كه در بالا از ترجمه فرانسوى سرمايه آورديم استدلال مىكند كه: "مدعاى فصل انباشت اوليه سرمايه جز اين نيست كه نظم اقتصاد سرمايهدارى از بطن نظم اقتصادى فئودالى زاده شد." (۱۹۸۳,135 Shanin) ماركس در دفاع از خود در برابر اتهام تك محورىگرايى، همچنين شديداً منكر اين شد كه "نظريه تاريخى- فلسفى  عمومىاى تدوين كرده است كه خواه ناخواه بايد بر تمامى ملل اعمال شود." (۱۹۸۳,136 Shanin) ظاهراً اين نامه هيچ گاه فرستاده نشد. ماركس در نامه مشهور ۱۸۸۱ خود به ورا زاسوليچ انقلابى روسى، باز هم صحبت از اين كرده است كه آيا روسيه ناچار به پيمودن راه رشد سرمايهدارى به همان شيوهاى است كه تا آن زمان در اروپاى غربى طى كرده يا نه. در اين جا ماركس باز هم از ويرايش فرانسوى سرمايه نقل قول مىكند: "اجبار تاريخى پيمودن اين مرحله مشخصاً متوجه كشورهاى اروپاى غربى است." (Shanin 1983, 124) او باز هم نتيجه مىگيرد كه رشد بديل امكانپذير است. ماركس استدلال خود را عمدتاً بر تفاوت بزرگى استوار مىكند كه ميان ساخت اجتماعى دهكده روسى، با مالكيت اشتراكى در آن، و دهكده اروپاى غربى در قرون وسطى وجود داشته است. ماركس اضافه مىكند كه مطالعه اخير در مورد جامعه روسيه "مرا متقاعد كرده است كه مزرعه اشتراكى نقطه اتكاى نوزايى اجتماعى در روسيه است." (Shanin 1983, 124) ماركس در پيشنويس مفصلتر نامه خود به زاسوليچ نشان مىدهد كه آن شيوه جوامع اشتراكىاى كه او درباره آن در روسيه صحبت مىكند در جوامع غيرغربى ديگرى چون هندوستان هم يافت مىشوند. نهايتاً ماركس در آخرين اثر منتشر شدهاش، مقدمهاى كه در ۱۸۸۲ بر ترجمه روسى مانيفست كمونيست به همراه انگلس نوشت، به همان مقوله دهكده اشتراكى در روسيه، با حاكمان انتخابى شان، بازگشت. "آيا دهكدههاى خودگردان روسى، يعنى جوامعى كه البته تا حد زيادى فرسوده شدهاند، با مالكيت اشتراكىشان بر زمين، مىتوانند به شكل عالىتر مالكيت اشتراكى كمونيستى ارتقا يابند؟ يا اين كه بايد لزوماً همان طريق انحلال را كه در تاريخ جوامع غربى پيموده شد طى كنند؟ امروز تنها يك پاسخ ممكن وجود دارد. اگر انقلاب روسيه به صورت نشانهاى براى انقلاب پرولترى در غرب رخ دهد، آن گاه اين دو مكمل يكديگر خواهند بود، و مالكيت اشتراكى زمين درميان دهقانان روسى همچون نقطه عزيمتى براى رشد كمونيستى خواهد بود." (Shanin 1983, 139)

در حالى كه مكاتبه ماركس با زاسوليچ مشهور است اما عده اندكى از ويرايش فرانسوى سرمايه يا دفترچه يادداشتهاى خصوصى ماركس در ۱۸۸۲-۱۸۷۹، كه درست پيش از مرگ او در ۱۸۸۳ نوشته شده، خبر دارند. اين دفترچه يادداشتها، يعنى خط بحث سوم ماركس در آخرين دهه حياتش درباره جوامع غيرغربى، به نسبت ديگر آثارى چون گروندريسه يا دست نوشتههاى ۱۸۴۴ كه پس از مرگش منتشر شدند، بيشتر خلاف قاعدهاند. ساختار ويرايش نشده و حتى از نظر دستورى مشكلدار آنها به علاوه زبان مغلقى كه ماركس در آنها استفاده كرده بود نشان مىدهد كه چگونه به صورت پنهانى از درمانگرانش كه نوشتن را برايش ممنوع كرده بودند و به دشوارى نوشته شده است. علاوه بر اين پيشنويسها دفترچههاى ديگرى هم هستند كه ماركس در آنها قطعاتى از كتابهايى را كه مىخوانده است خلاصه كرده است. با اين همه اينها چيزى بيش از خلاصه كردن هستند؛ اين دفترچهها نشاندهنده شيوه تفكر خود ماركس در برخى جهات هستند. در درجه نخست اين يادداشتها حاوى اظهار نظرهايى هستند كه ماركس در آنها از جانب خودش حرف زده است. دوم اين كه اين يادداشتها ماركس را در مقام يك "خواننده" نشان مىدهند. اين يادداشتها نه تنها حاوى نقدهاى مستقيم و غيرمستقيم ماركس بر فرضها و نتيجهگيرىهاى نويسندگان آثار مورد مطالعه او هستند، بلكه همچنين نشان مىدهند كه ماركس در خواندن آن آثار با مقولات متن ارتباط برقرار مىكرده يا آنها را از دست مىنهاده است. سوم اين كه اين يادداشتها نشان مىدهند كه ماركس كدام مضامين و دادهها را در مطالعه اين جوامع غيرغربى و پيشا- سرمايهدارى جذاب مىيافته است. خلاصه اين كه اين يادداشتها دريچه منحصر به فردى به انديشه او مىگشايند آن هم در زمانى كه داشت جهتى تازه مىيافت. طرحهايى كه ماركس در اين يادداشتها براى انتشار داشت به همين سومين و اساسىترين خط بحث او درباره جوامع پيشا- سرمايه دارى و جنسيت مربوط مىشوند كه من در بخش بعدى به آنها خواهم پرداخت.

III. نگاهى اجمالى به يادداشتهاى ۱۸۸۲-۱۸۷۹ ماركس درباره جوامع غيرغربى و پيشا- سرمايهدارى و جنسيت در سال ۱۹۷۲. لارنس كرادر رونوشتهاى خود را از "يادداشت هاى قوم شناسانه" منتشر كرد كه مجلدى چندزبانه حاوى يادداشتهاى ۱۸۸۲-۱۸۸۰ ماركس درباره آثار انسانشناسانه هنرى لوئيس مورگان، هنرى سامر مين، جان باد فير، و جان لوباك بود. يك ويرايش تمام انگليسى هم با يادداشتهاى ويراستارانه به زودى منتشر خواهد شد. (Smith) با اين همه "يادداشتهاى قوم شناسانه" تنها شامل نيمى از يادداشتهاى ۱۸۸۲-۱۸۷۹ ماركس درباره جوامع غيرغربى و پيشا- سرمايهدارى هستند. ما به همراه گروهى از ماركسشناسان و ويراستاران آثار ماركس در روسيه، ايالات متحده، هلند، آلمان و بخشى از ويراستاران طرح MEGA2  در نظر داريم كه يك ويرايش مشروح از اين يادداشتها را به طور كامل به چاپ برسانيم. براى مجلد IV/27 طرح MEGA2 هم قصد داريم كه مجلدى از اين نوشتهها در همان شكل چندزبانهشان، معمولاً تركيبى از آلمانى و انگليسى، را تهيه ببينيم. همچنين قصد داريم تا جايى كه ممكن باشد موضوعاتى را كه كرادر در ويرايش خود از "يادداشتهاى قوم شناسانه" نگنجانده بود در يك ويرايش تمام انگليسى بياوريم.

ماركس در آخرين سالهاى عمرش، ۱۸۸۲-۱۸۷۹، چيز زيادى منتشر نكرد. براى مثال او مجلدات دوم و سوم سرمايه را كه انگلس پس از مرگش به چاپ رساند تمام نكرد. اكثر مطالعات متقدم درباره زندگى ماركس مىگويند كه اين سالها، سالهاى بيمارى او بودهاند كه در آنها او توانايى كار فكرى جدى را نداشته است. از سال ۱۹۶۰ بحثهاى جديد درباره مباحث نوشتههاى متأخر ماركس در اين تصوير ترديد افكندهاند، اگرچه هنوز همان تلقى اوليه است كه تلقى غالب مانده است. در "يادداشتهاى قوم شناسانه" ماركس به طور نظام مند درگير تلاش آشنايى با گسترهاى از ملل غيراروپايى و اقوام اوليهاى چون ايروكوئىهاى آمريكاى شمالى، آزتكهاى مكزيك پيش از رسيدن كريستف كلمب، بوميان استراليا، دهقانان شمال هندوستان، و اقوام سلتى ايرلند باستان بوده است. اين مطالعات امكان تمركز پيوسته بر فرهنگ روستايى را در ميان گستره جوامع پيشا- سرمايهدارى براى او فراهم كرد. علاقه ماركس در اين مطالعه با آرزوى او براى فهم عوارض گسترش نظام جهانى سرمايه همبسته بود. ماركس در اين يادداشتها هسته نظرى مقولاتى را دنبال كرده است از قبيل:

۱- الگوهاى توسعه اجتماعى چند محورى به جاى الگوهاى تك محورى،

۲- روابط خانوادگى و جنسيتى در ميان جوامع گوناگون،

۳- شكلگيرى طبقات اجتماعى در جوامع قبيلهاى، و

۴- تاريخ مالكيت اشتراكى و مالكيت خصوصى. در دورههاى پيشين مطالعات ماركس اين مقولات جز به نحوى مختصر مطرح نشده بودند.

ماركس در "يادداشتهاى قوم شناسانه" تنها به ضبط يافتههاى ديگران بسنده نكرده است. او اغلب درباره فرضيات و نتيجهگيرىهاى آنها بازانديشى كرده است. براى نمونه ماركس در يادداشتهايش درباره انسانشناس آمريكايى لوئيس هنرى مورگان، خود را از تصوير رمانتيكى كه مورگان از جوامع بومى آمريكا به دست مىدهد به دور نگه مىدارد. به علاوه ماركس به نحو مكرر حملات تندى به استعمار و ساختار خانواده پدرسالار در يادداشتهاى خود مىگنجاند كه در اصل آثار مورد مطالعه او چنين گرايشى ديده نمىشود. براى مثال ماركس در يادداشتهايش بر آثار هنرى سامر مين مورخ انگليسى نظام حقوقى، با آميزهاى از آلمانى و انگليسى مىنويسد: "بر طبق حقوق ايرلند باستان زنان اين قدرت را داشتند كه بى اذن شوهر خود با دارايى شخصىشان معامله كنند، و اين يكى از نهادهايى بود كه با آغاز قرن هفدهم فوراً از سوى قاضىهاى كله خشك انگليسى ممنوع اعلام شد." (Krader1972,323) جاى ديگر در يادداشتهاى مربوط به مورگان ماركس باز هم به مسئله جنسيت، اين بار در يونان باستان، رجوع مىكند. ماركس اين حكم مورگان را نقل مىكند كه در ميان يونانيان باستان "اصولى از آموزش خودخواهى به مردان به چشم مىخورد كه به كاستن از قدر زنان تمايل داشت." با اين همه ماركس به محض اين كه اظهار نظر شخصى خود را در اين مورد آغاز مىكند در تعارض با نقل قول اصلى مىنويسد كه "اما جايگاه الههها در المپ نشانگر خاطره حسرت بار موقعيت گذشته موثر و آزاد زنان است". (Krader1972,121) به جز كرادر (Krader1972,1975) پژوهشگران اندكى در مورد اين يادداشتها بحث كردهاند. هانس- پتر هارستيك مورخ آلمانى كه يادداشتهاى ۱۸۷۹ ماركس بر كتاب انسان شناس روس ماكسيم كووالِفسكى درباره مالكيت جمعى در الجزاير، هند، و آمريكاى پيش از كريستف كلمب را چاپ كرده است مىنويسد: "عطف نظر ماركس از سوى اروپا به... طرف آسيا، آمريكاى لاتين، و آفريقاى شمالى برگشته بود." (Harstick1977,2) رايا دونايفسكايا فيلسوف انسانگراى ماركسيست "يادداشتهاى قوم شناسانه" و ديگر نوشتههاى متأخر ماركس درباره جوامع غيرسرمايهدارى را از جنبهاى وسيعتر با تأكيد بر مسئله جنسيت مورد توجه قرار مى دهد(Dunayevskaya1991,1985۱۹۸۲). انديشمندان فمينيست ديگرى هم چون آدرينه ريچ (Rich1991) و دنگا ويليسيس (Vileisis۱۹۹۶) هم به اين بحث وارد شدهاند، همان طور كه پارش چاتوپادهيايِ اقتصاددان به بحث وارد شده است.

(Chattopadhyay1999) پيش از اين پتر هوديس (Hudis1983) اين يادداشتهاى ماركس را به نوشتههاى او درباره جهان سوم ربط داده بود و فرانكلين روزمونت (Rosemont1989) هم درباره ارتباط اين يادداشتها با مباحث مربوط به بوميان آمريكاى لاتين اظهار نظر كرده بود، در عين حال ديويد نورمن اسميت (Smith1995) اين يادداشتها را با آثار رزا لوكزامبورگ ارتباط داده بود. (Levine 1973, Ito1996)
همان
 طور كه در بالا اشاره شد علاوه بر آن چه كه كرادر در "يادداشتهاى قوم شناسانه" منتشر كرد حجم معادلى از يادداشتها مربوط به سالهاى ۱۸۷۹
تا ۱۸۸۲ درباره جوامع غيرغربى و پيشا- سرمايهدارى از ماركس به جا مانده است كه اكثر آنها هيچ گاه منتشر نشدهاند. اين يادداشتها گه گاه حاوى برخى احكام صريح از جانب خود ماركس هستند. براى نمونه ماركس در يادداشتهاى ۱۸۷۹ خود بر كتاب كووالِفسكى درباره الجزاير، هند، و آمريكاى لاتين، نسبت به تلاش كووالِفسكى براى اعمال دستهبندىهاى اروپامحور فئوداليسم و مالكيت خصوصى بر آمريكاى جنوبى پيش از كلمب موضع مىگيرد. به طريقى مشابه ماركس در يادداشتهايش بر مباحث لودويگ لانژه باستان پژوه درباره خانواده در روم باستان، از او به دليل تحريفى انتقاد مىكند كه با اصل گرفتن مالكيت خصوصى صورت مىدهد و به اين ترتيب از اهميت مالكيت اشتراكى در آن ساخت مىكاهد. (Harstick1977,10)

 با اين همه چنين اظهارنظرهايى اهميت اين يادداشتها را به تمامى نشان نمىدهند. آنها به علاوه نه تنها نشان مىدهند كه ماركس در سالهاى پايانى عمرش بر چه مقولاتى متمركز شده بود، بلكه همچنين نشان مىدهند كه او چگونه مسائل را الك مىكند، برخى را كنار مىگذارد و سپس مضامين آثار مورد مطالعهاش را بازسازى مىكند. براى مثال يادداشتهاى ماركس بر لانژه تمركز او را بر قدرت ازدواج در خانواده پدرسالار نشان مىدهد، ماركس به اين موضوع نه تنها در خلال خطوط طبقاتى و قومى نگاه مىكند بلكه در طول تاريخ هم به اين قدرت و تضعيف تدريجىاش توجه دارد. ماركس در يادداشتهاى خود بر كتاب كارل بوچر مورخ اقتصاد، درباره قيام بردگان روم، خانواده رومى را در مفهومى وسيعتر، يعنى در روابط ارباب و بردگانش، و باز هم به عنوان بخشى از نظام تنظيم پدرسالارانه روابط در نظر مىگيرد. اين توجه در راستاى حكمى بود كه ماركس در جايى ديگر از يادداشتهايش به آن رسيده بود مبنى بر اين كه "خانواده نه تنها جنين بندگى بلكه جنين بردهدارى را هم در خود دارد." (Krader1972,120) ماركس در يادداشتهايش بر بوچر به قيام بردگان در قرن دوم پيش از ميلاد، توجه مىكند و تحولات و درگيرىهاى ميان طبقاتى جمعيت آزاد روم را به صورت موازى و سال به سال در طول دوره گراچى در روم بررسى مىكند. ماركس در يادداشتهايش بر تاريخ هند، بر قيام هاى ضداستعمارى تمركز مىكند، و اين برخلاف تمركز او در نوشتههاى سال ۱۸۵۳ است كه در آنها فرض مىكرد هنديان مقاومتى در برابر فاتحان خارجى نشان نمىدهند. ماركس در يادداشتهايش درباره جاوه، بر ساختار جامعه روستايى متمركز مىشود يعنى دقيقاً همان توجهى كه در يادداشتهاى همين دورهاش در مورد هند و روسيه دارد.

IV. يادداشتهاى منتشر نشده ۱۸۸۱-۱۸۷۹ ماركس درباره اندونزى و روم در پايان من نگاهى دقيقتر خواهم داشت به دو متنى كه براى نخستين بار در MEGA Vol. IV/27 چاپ خواهند شد و تا پيش از اين به هيچ زبانى منتشر نشدهاند: ماركس ۲۰۰۰۰ كلمه يادداشت در مورد استعمار هلند در اندونزى دارد، كه در ۱۸۸۱-۱۸۸۰ نوشته شده است، اين يادداشتها نشان دهنده توجه قابل ملاحظه ماركس به جامعه اندونزى و مراحل اوليه جذب آن در بازار جهانى است. ماركس بر سازمان اجتماعى روستاهاى سنتى جاوه متمركز مىشود. يادداشتهاى ماركس متمركز بر كتابى است با نام "جاوه: يا چگونه بايد يك مستعمره را اداره كرد، ارائه راه حلى عملى براى مشكل بريتانيا در هند"، كه جيمز ويليام بايلى مانى آن را نوشته كه يك وكيل دعاوى بريتانيايى متولد هند است. كتاب مانى كه حاصل سفر او در ۱۸۵۸ به جاوه است، يعنى در زمان اوج شورش سپوى در هند، ستايشى بى شرمانه از حاكميت استعمارى هلند بود. هلندىها در جاوه بيش از استعمار بريتانيا در هندوستان كه فشار بازار به سختى روستاهاى سنتى اشتراكى را ويران كرده بود، نظام پيش از استعمار را حفظ كرده بودند. هلندىها در حالى كه اجازه داده بودند بسيارى از وجوه نظام اجارهدارى زمين و سازمانهاى سياسى و فرهنگ روستاهاى اشتراكى تداوم يابد، از بالا از اين نظام باج مىگرفتند. ماركس زمانى كه در ۱۸۵۳ درباره هند مىنوشت بر اساس كتاب تاريخى و قوم نگارانه كلاسيك هنرى اتامفورد رافلس "تاريخ جاوه" (۱۸۱۷) يادداشتهايى درباره جاوه تهيه كرده بود. يادداشتهاى ماركس بر كتاب رافلس بر حيات طبيعى و فرهنگ روستايى، با اشتمال بر روابط جنسيتى، به ويژه در بالى تكيه داشت. ماركس در يادداشتهاى ۱۸۸۱-۱۸۸۰ خود بر كتاب مانى، تقريباً به طور كامل مضمون مورد توجه مانى يعنى مقايسه استعمار هلندى با حاكميت بريتانيا در هند را ناديده گرفت. در عوض بر دادههاى تجربىاى متمركز شد كه مانى از اقتصاد و زندگى روستايى در جاوه عرضه كرده بود. (Tichelman1983) ماركس هيچ اظهار نظر انتقادى مستقيمى بر نقاط تمايز اثر اين وقايع نگار كم و بيش سطحى زندگى جاوه نمىكند. در عوض در معنايى دقيق از بى طرفى، ماركس بخش بزرگى از دادههاى مشكوك مانى را كنار مىگذارد، در عين حال كه مىكوشد همواره بيشترين بهره را از كتابى ببرد كه در آن زمان يكى از محدود منابع حاوى مقدارى اطلاعات جزيى از زندگى جاوه تحت استعمار از ديد يك ناظر خارجى است. ماركس بخشهايى از كتاب مانى را كنار گذاشت و خطوط مشخصى را در ميان آنها نقل كرد. او از كتاب مانى دادههايى را كه به نظر مربوط و منطقاً درست مىآمد غربال كرد. در حالى كه ستايش خام مانى از حاكميت هلندىها را به دور انداخت.

به نظر مىآيد كه انگلس پس از مرگ ماركس هم كتاب مانى را خوانده است و هم يادداشتهاى ماركس را. انگلس در نامهاى كه به تاريخ ۱۶ فوريه ۱۸۸۴ به كارل كائوتسكى نوشته است استحكام حاكميت هلند را چونان نمونه محافظهكارى از "سوسياليسم دولتى" مىبيند كه "همچون هند و روسيه" در همان زمان بر "كمونيسمى ابتدايى" در سطح روستايى استوار بود. (MECW47,102-3) به نظر مىآيد كه اين ديدگاه مخالف تأكيد ماركس در يادداشتهاى متأخرش، خصوصاً درباره روسيه است كه در آنها مفهوم كمونيسم ابتدايى را همچون نقطه عزيمتى براى تحولات انقلابى مىبيند. در اين جا به نظر مىآيد كه انگلس مقدمه ۱۸۸۲ بر ترجمه روسى مانيفست كمونيست كه خود در تدوينش با ماركس همكارى كرده بود را فراموش كرده است.

يادداشتهاى ۴۵۰۰۰ كلمهاى ماركس درباره روم كه از ۱۸۷۹ تا ۱۸۸۰ نوشته شدهاند واقعاً حتى بر متخصصان آثار ماركس ناشناخته ماندهاند و هيچ گاه به هيچ زبانى منتشر نشدهاند. اين يادداشتها بر روابط خانوادگى و روابط بين طبقات اجتماعى متمركزند. همان طور كه پيش از اين اشاره شد، ماركس اينها را صرفاً مقولاتى جدا از هم نمىديد. يادداشتهاى او درباره روم عمدتاً به آلمانى نوشته شدهاند، اما حاوى قطعات زيادى هم به زبان لاتين و برخى عبارات انگليسى هستند. ماركس بلندترين يادداشت خود درباره روم، ۲۴ صفحه دست نويس را درباره كتاب "روم باستان" (R O mische Alterth U mer1856) نوشت كه تاريخى سه جلدى اثر لودويگ لانژه است كه درباره رسوم اجتماعى دوره كهن پيش از جمهورى نوشته شده است. لانژه يكى از مهمترين مورخان روم باستان بود. ماركس در اين يادداشتها كه در ۱۸۷۹ نوشته شده بر تحولات خانواده پدرسالار، ازدواج و قوانين قبيلهاى، نقش اجتماعى زنان و تحولات قوانين مالكيت متمركز مىشود. برخى از اين يادداشتها به قدرتى مىپردازند كه شوهر رومى بر همسر خود داشته است. بخشهاى ديگر يادداشت به قدرتى مىپردازند كه خانواده پدرسالار در عرصههاى ديگر داشته است: بر فرزندان و نوههاى خانواده، بر كارگرانشان، بر نوكرانشان، بردگانشان و بر چارپايان و زمينشان. باز هم بخشهاى ديگر يادداشتهاى ماركس در مورد لانژه به روابط عشيرهاى و قبيلهاى مربوط مىشد. ماركس اشاره مىكند كه با توسعه تمدن رومى ازدواج هر چه بيشتر تحت كنترل قوانين سكولار دستگاه قضايى دولتى قرار گرفت و از نفوذ قوانين قبيلهاى آزاد شد. اين به تضعيف قدرت خانواده پدرسالار و به همراه آن افزايش قدرت همسران، دست كم در ميان اشراف، انجاميد. در اين جا باز هم يادداشتهاى ماركس چشماندازى متفاوت از موضعگيرى يك طرفه انگلس به دست مىدهند، كه به نحوى قياسى در "منشاء خانواده، مالكيت خصوصى و دولت" (Engels1884) درباره دورهاى در پيش از تاريخ نوشت كه از پى مادرسالارى مفروض "شكست تاريخى جهانى جنس مونث" آمد. (MECW26,165) در كل به نظر مىرسد كه يادداشتهاى ۱۸۸۲-۱۸۷۹ ماركس انعطاف بيشتر و ديدگاهى ديالكتيكى را در مورد جنسيت به دست مىدهند. دونايفسكايا كه تفاوت فاحشى بين ماركس و انگلس مىبيند نوشته است كه انگلس در مورد جنسيت بيشتر به "ديدگاهى تك محورى متمايل بود تا چند محورى". دونايفسكايا با نظر به "منشاء خانواده" اضافه مىكند: "اين خيلى جالب است كه انگلس در ۱۸۸۴ تأكيد دارد كه زنان همواره پس از برآمدن پدرسالارى تحت ستم بوده اند." دونايفسكايا نتيجه مىگيرد كه در اين زمينه انگلس نه "ديدگاهى ديالكتيكى دارد و نه ديدگاهى جامع". (Dunayevskaya, [1982] 1991,106)

در مجموع اين متن و ديگر نوشتههاى ماركس كه قرار است در MEGA2, Vol. IV/27 منتشر شوند نشان خواهند داد كه ماركس در سالهاى آخر عمرش، ۱۸۸۲-۱۸۷۹، به شيوهاى جديد درباره جوامع غيرغربى و پيشاسرمايهدارى نظير هند، اندونزى، الجزاير، آمريكاى لاتين و روم باستان مىانديشيد. اين يادداشتها همچنان نشان مىدهند كه در اين دوران ماركس تا چه حد با مسئله جنسيت درگير بوده است. در كل نوشتههاى ماركس در آخرين دهه حياتش چرخش او را از الگوى مدرن تحول اجتماعى ارائه شده در مانيفست كمونيست و ساير آثار پيشيناش است كه در آنها سرمايهدارى غربى را مرحلهاى مىدانست كه تقدير تمام بشريت اين است كه بايد به ناچار از آن بگذرد.

 

كتابشناسى


Avineri, Shlomo.1968. Karl Marx on Colonialism and Modernization. New York: Doubleday.
Benner, Erica. 1995. Really Existing Nationalisms: A Post-Communist View from Marx and Engels. New York: Oxford University Press.
Dunayevskaya, Raya. 1958. Marxism and Freedom: From 1776 until Today. New York: Bookman.] ۱۹۸۲[. 1991 Rosa Luxemburg, Womens Liberation, and Marxs Philosophy of Krader, Lawrence, ed. 1972. The Ethnological Notebooks of Karl Marx. Assen: Van Gorcum.
Lyotard, Jean-Franهois. 1984. The Postmodern Condition. Minneapolis: University of Minnesota Press.
Marx, Karl. 1963. Oeuvres. Economie. I. Edited by Maximilien Rubel. Paris: Gallimard.] ۱۹۷۶[. Capital, Vol. I. Translated by Ben Fowkes. London: Pelican.
McLellan, David, ed. 2000. Karl Marx: Selected Writings. Second Edition. New York: Oxford.
MECW: Marx, Karl and Frederick Engels. 1975-۰۱. Collected Works. Vols. 1-۴۸. New York: International Publishers.
Resis, Albert. 1970. …Das Kapital Comes to Russia.” Slavic Review 29 (2): 219-37
Rubel, Maximilien, ed. 1963. Karl Marx. Oeuvres. Economie I. Paris: ?ditions Gallimard.
Said, Edward. 1978. Orientalism. New York: Pantheon.
Shanin, Teodor et al. 1983. Marx and the Russian Road. New York: Monthly Review
Tucker, Robert, ed. 1978. The Marx-Engels Reader. Second Edition. New York: Norton.
Chattopadhyay, Paresh 1999. زReview Essay: Womens Labor under Capitalism and Marx. Bulletin of Concerned Asian Scholars 31 (4): 67-75.
Dunayevskaya, Raya. 1958. Marxism and Freedom: From 1776 until Today. New York: Bookman.
-------. 1985.
Womens Liberation and the Dialectics of Revolution: Reaching for the Future. New Jersey: Humanities Press
-------. [1982] 1991.
Rosa Luxemburg, Womens Liberation, and Marxs Philosophy of Revolution. Urbana: University of Illinois Press
Harstick, Hans-Peter, ed. 1977. Karl Marx |ber Formen vorkapitalistischer Produktion. Frankfurt: Campus Verlag.
Ito, Narihiko. 1996. Uberlegungen zu einem Gedanken beim spaten Marx. In Frigga Haug and Michael Kratke, eds., Materialien zum Historisch-Kritischen Worterbuch des Marxismus. Berlin: Argument Verlag: 38-44.
Krader, Lawrence, ed. 1972. The Ethnological Notebooks of Karl Marx. Assen: Van Gorcum.
-------. 1975.
The Asiatic Mode of Production. Assen: Van Gorcum
Levine, Norman. 1973. Anthropology in the Thought of Marx and Engels. Studies in Comparative Communism 6 (1&2): 7-26Resis, Albert. 1970. Das Kapital Comes to Russia. Slavic Review 29۱۹۹۱. Rich, Adrienne. 199. Introduction to Dunayevskaya [1982] Rosemont, Franklin. 1989. Karl Marx and the Iroquois. In idem, Arsenal: Surrealist Subversion. Chicago: Black Swan Press: 201-213
Tichelman, Fritjof. 1983. Marx and Indonesia. Preliminary Notes. In Marx on Indonesia and India. Trier: Karl-Marx-Haus: 9-28
. …Vileisis, Danga, 199. Engels Rolle im شungl|cklichen Verhaltnis zwischen Marxismus und Feminismus. Beitrage zur Marx-Engels Forschung. Neue Folge 1996:149

 

[1] كوين بى. اندرسون استاد علوم سياسى جامعه شناسى در دانشگاه پرودو است. او نويسنده كتاب لنين، هگل و ماركسيسم غربى: يك مطالعه انتقادى (۱۹۹۵) است. به علاوه اندرسون در ويرايش ماركس و خودكشى (،۱۹۹۹ ترجمه فارسى ۱۳۸۴)، اريك فروم و جرم شناسى انتقادى: فراسوى جامعه تنبيه گر (۲۰۰۰)، رايا دونايوسكايا، قدرت منفى  بودن: منتخباتى درباره ديالكتيك در هگل و ماركس (۲۰۰۲)، و متونى از رزا لوكزامبورگ (۲۰۰۴). اندرسون علاوه بر كار بر روى مجموعه آثار ماركس- انگلس (Marx-Engels Gesamtausgabe) (MEGA) در حال تكميل كتابى است با نام ماركس چندفرهنگى: تحرير لبه هاى جهانى شدن. مقاله حاضر ابتدا در باز انديشى ماركسيسم (۲۰۰۲) ارائه شد.