دفتـــــــــــرهای بیــــــــــدار

بازگشت به صفحه قبل

 

گرامشی و نظریه هژمونی

 توني فيتز جرالد

ترجمه حامد يوسفي

گرامشي در سال ۱۹۱۶ فعاليتش را به عنوان روزنامه نگار در مجله حزب سوسياليست آغاز كرد و سال بعد عضو كميته موقت حزب شد. در ژانويه سال ۱۹۲۲ كه حزب كمونيست ايتاليا پايه گذاري شد، آنتونيو گرامشي هم عضو كميته مركزي آن بود. از ماه مه ۱۹۲۲ گرامشي به عنوان عضو حزب كمونيست ايتاليا به مسكو رفت و بيش از يك سال را (تا نوامبر ۱۹۲۳) در كشور شوروي گذراند. در همين دوران بود كه در يكي از درمانگاه هاي محلي براي نخستين بار با گيليا شاكت ديدار كرد _ كه در آينده همسرش شد _ و پس از آن به عنوان رهبر حزب كمونيست به كشورش بازگشت. مشهور است كه مفهوم هژموني (برتري) را نخستين بار او در دوران حضورش در شوروي و به منظور تشريح جنبش سوسيال دموكرات روسيه، كه از ۱۸۹۰ تا ۱۹۱۷ جريان داشت، به كار برد. در سي و پنج سالگي (يعني ماه نوامبر ۱۹۲۶) گرامشي به جرم مخالفت با موسوليني بازداشت و روانه اردوگاه زندانيان سياسي شد. در خلال محاكمه اش، موسوليني درباره او گفت: "نبايد بگذاريم اين مغز ديگر فكر كند." در سال ۱۹۲۷ گرامشي به زنداني در ميلان فرستاده شد و از آنجا به رم منتقل گرديد. او به بيست سال حبس محكوم شده بود. در نامه اي كه در همين دوران به خانواده اش نوشته گفته است كه به سرانجام رساندن ايده هايي كه تا هميشه پايدار باشند ذهنش را به ستوه آورده و براي پايان دادن به اين ذهن مشغولي در حال سامان دادن به يك طرح نظام مند مطالعاتي است.

در سال ۱۹۲۹ بالاخره به گرامشي اجازه نوشتن دادند و هشتم فوريه اين سال نخستين تاريخ در "دفترچه يادداشتهاي زندان" اوست. در خلال اين سال ها او وقت خود را به مطالعه تاريخ ايتاليا و اروپا، زبان شناسي و تاريخ نگاري گذرانده بود. گرامشي حافظه حير ت آوري داشت. در طول سال هاي زندان به او اجازه نمي دادند كتاب هاي كمونيستي بخواند و به اين ترتيب هر نقل قولي كه در نوشته هايش آورده، خصوصاً نقل قول هاي مربوط به آثار ماركس، عبارت است از تعبيراتي كه (تقريباً به طور دقيق) به خاطر مي آورده است. از سال ۱۹۳۰ گرامشي مجموعه بحثهايي را با ساير زندانيان كمونيست آغاز كرد اما انديشه هايش در خصوص لزوم رويكرد دموكراتيك با ساير زندانيان سياسي همخواني نداشت. سرانجام در بيست و هشتمين روز آوريل ۱۹۳۷ آنتونيو گرامشي پس از سالها رنج در ۴۶ سالگي از دنيا رفت و خواهرزنش، تاتيانا، هر ۳۳ كتاب او را به صورت قاچاق از زندان خارج كرد و آنها را با استفاده از مجاري سياسي به مسكو فرستاد تا منتشر شوند.بر مبناي شايعه اي تاريخي _ دانشگاهي، گرامشي تمام نامه هاي مهم اش را (خصوصاً آنهايي را كه به احساسات و نظرات سياسي او مربوط ميشده) خطاب به تاتيانا، خواهر همسرش گياليا، نوشته است. در هر حال همين زن بود كه نوشته هاي گرامشي را در برابر نسل هاي آينده گشود.

اما "ما از زندگي گرامشي چه مي توانيم بياموزيم؟"

به اين سئوال به سه شكل ميشود پاسخ داد:

1- گرامشي كودكي دشواري داشت. او نه فقط قرباني سرمايهداري، به تعبير بهتر بي عدالتي اقتصادي و اجتماعي اوايل قرن بيستم شد؛ بلكه خانواده اش به طرق گوناگون از نظام ديوان سالار (بوروكراسي) صدمه ديده بودند.

2- او به جرم بيان افكارش گرفتار مكافاتي از سوي قدرت فاشيسم شد كه مجبورش كرد تقريباً تمامي دوران حيات فكرش را در حبس بگذراند. در حقيقت، گرامشي هستي كوتاهش را به پيشگاه عقايدش پيشكش كرد.

3-گرامشي نه فقط روشنفكر حائز اهميتي در نظريه هاي ماركسيستي است، بلكه رهبر و سياستمداري است كه در عرصه نبرد انديشه و عمل، هر دو، به مبارزه برخاست. مي توان او را با لنين مقايسه كرد و نتيجه گرفت كه او هم تجربه اش در كار رهبري حزب كمونيست را مورد توجه قرار داد و در همين چارچوب مفاهيم نظري و پيشنهادهايش در عرصه نظريه ماركسيستي را توسعه بخشيد. در هر حال اين مسئله كه گرامشي هم نظريه پرداز بود و هم رهبر يك حزب سياسي، در فهم تعابير او _ خصوصاً زماني كه به نقش روشنفكران در جامعه مي پردازيم _ بسيار حائز اهميت است.

ايدههايي از ماركس

درك نظريه گرامشي مستلزم مرور برخي مباحث و فرضيات پايه اي ماركسيسم است كه عبارت باشند از:

الف) جبرگرايي اقتصادي:

ماركس مي گفت تمام مسائل زندگي را سرمايه تعيين مي كند. گردش پول است كه روابط ما با ساير افراد، با طبيعت و با جهان را تحت تاثير قرار مي دهد. اهداف و انديشه هاي ما محصول ساختارهاي مالكيت اند. هر فعاليت فرهنگي (به گسترده ترين معناي كلمه) را مي توان به ترجماني مستقيم يا غيرمستقيم از برخي پيام هاي اقتصادي مقدم و مسلط تقليل داد.انسان ها درمي يابند كه در دامن فرآيندي كه مستقل از اراده آنهاست زاده شده اند و نظارتي بر آن ندارند. نمي توانند به دنبال فهم آن باشند و كنش هاي خود را با توجه به آن سامان دهند.


ب) نزاع طبقاتي:

اين مفهوم بدين معناست كه تنها در صورتي مي توان پويايي هر جامعه را درك كرد كه آن جامعه را نظامي بدانيم كه در آن نظام ايده هاي غالب از سوي طبقه مسلط تدوين شده است و هدف آن ايده ها تامين نظارت اين طبقه بر طبقه كارگر است. طبقه كارگر _ كه مورد بهره برداري طبقه حاكم بوده _ سرانجام مي كوشد اين وضعيت را (از طريق انقلاب) تغيير دهد و علاوه بر ايده هاي مطلوب خود، سازمان سياسي و صنعتي  مورد پسند خود را نيز پديد آورد.


ج) روبنا/زيربنا

تلقي ماركس از جبرگرايي اقتصادي جامعه را به دو لايه يا سطح تقسيم مي كند: زيربنا و روبنا.زيربنا همان بخشي است كه همه چيز بر زمينه آن رشد مي يابد و مركب است از توليد مادي،  پول، كالاها،  روابط توليد و عرصه توسعه نيروهاي توليدي؛ يعني همان جهان ملموس و آشكار، به علاوه روابطي اقتصادي كه محصول سرمايه است.روبنا، كه زيربنا آن را تعيين مي كند، بخشي است كه در آن مي توان نهادهاي سياسي و ايدئولوژيك، روابط اجتماعي، فرهنگ ها، آرزوها، روياها و روحيات را يافت؛ يعني همان جهان جان هاي حاصل از سرمايه.

ماركس روبنا را به سه معنا به كار مي برد:

يكي اظهارات قانوني و سياسي كه نشان دهنده رابطه موجود توليد است؛دوم صورت هاي آگاهي كه بيانگر نگاه خاص طبقه به جهان است؛و سوم فرآيندهايي كه در آنها انسان نسبت به تعارض هاي بنيادي اقتصادي آگاهي مي يابد و به مبارزه با آنها برمي خيزد تا كار را يكسره كند.

نكته اي كه اينجا بايد يادآور شد آن است كه به باور عموم ماركس اين رابطه يكسويه ميان اقتصاد (زير) و انديشه (رو) را نظامي استوار و انعطاف ناپذير مي داند. اما در حقيقت اين مسئله در كتاب هاي ماركس و انگلس چندان روشن نيست. با وجود اين مي توان تقريباً تمامي مولفان ماركسيست را (خصوصاً آنها كه با مفاهيم فرهنگي سروكار دارند) كساني دانست كه تلاش مي كنند اين وابستگي را پوياتر تصور كنند و بپذيرند كه تحليل تاريخ به همان اندازه كه مستلزم ملاحظات اقتصادي است، به رويكردهاي فرهنگي هم نياز دارد.


مفهوم هژموني (برتري)

تود گيتلين در مقاله اي با عنوان "ايدئولوژي زمان اول: فرآيند هژموني در سرگرمي تلويزيون"، كه در سال ۱۹۹۴ در كتابي به نام "تلويزيون از منظري انتقادي" ازسوي انتشارات دانشگاه كمبريج منتشر شده، مي نويسد: "اين گرامشي بود كه در سال هاي آخر دهه ۱۹۲۰ و در طول دهه بعد از آن، همزمان با ظهور فاشيسم و شكست جنبش هاي طبقات كارگر اروپاي غربي، دست به بررسي اين مسئله زد كه چرا طبقه كارگر ضرورتاً انقلابي نبود و در حقيقت تسليم فاشيسم شد."گرامشي مي خواست ماركسيسم را از شر جبرگرايي اقتصادي برهاند و قدرت تبييني آن را با عنايت به نهادهاي روساختي توسعه بخشد. به همين خاطر او تصور مي كرد كه:



1-  نزاع طبقاتي همواره بايد انديشه ها و ايدئولوژي ها را هم درگير خود سازد، زيرا اين انديشه ها هستند كه انقلاب را پديد مي آورند يا از آن ممانعت مي كنند.

2- او بر نقشي كه عاملان انساني در تغيير تاريخي ايفا مي كردند تأكيد داشت و معتقد بود: بحران هاي اقتصادي به خودي خود نخواهند توانست سرمايه داري را سرنگون كنند.

3- گرامشي بيشتر ديالكتيكي مي انديشيد تا جبرگرايانه. او مي كوشيد نظريه اي بنا كند كه خودمختاري، استقلال و اهميت فرهنگ و ايدئولوژي در آن به رسميت شناخته شده باشد.دومينيك استريناتي در كتاب "درآمدي بر نظريه هاي فرهنگ عامه" كه در سال ۱۹۹۵ از سوي انتشارات راتلج منشتر شده، در اين باره مي نويسد: "گروهي معتقدند در نظريه گرامشي گروه هاي تابع انديشه ها، ارزش ها و رهبري گروه غالب را نه به اين خاطر كه جسماً و روحاً مجبور به اين كارند و نيز نه به خاطر القاهاي ايدئولوژيك، بلكه به اين خاطر مي پذيرند كه استنتاجات عقلاني خودشان حكم مي كند چنين كنند. اما اين تفسير و تلقي از نظريه گرامشي محل مناقشه است."

در حقيقت از نظر گرامشي، هژموني (برتري) بورژوازي مبتني بر دو حقيقت است كه هر دو به يك اندازه اهميت دارند: يكي غلبه اقتصادي و ديگري رهبري روشنفكرانه (فكري) و اخلاقي.

اما معناي دقيق هژموني (برتري) چيست؟

استريناتي در كتابش مي نويسد: "گروه هاي غالب در جامعه، كه نه صرفاً اما در اصل عبارتند از گروه هاي حاكم، غالب بودن خود را با تأمين "رضايت خودجوش" گروه هاي تابع تداوم مي بخشند. اين گروه هاي تابع هم عبارتند از همان طبقات كارگر. تأمين رضايت خودجوش گروه هاي تابع نيز از طريق مبادله آگاهي سياسي و ايدئولوژيك صورت مي گيرد كه پيونددهنده گروه هاي غالب و مغلوب به يكديگر است." به اين ترتيب براي دانستن مفهوم هژموني بايد به نكات زير توجه كرد:

- طبقه اي موفق شده ساير طبقات جامعه را وادارد اخلاق و ارزش هاي سياسي _ فرهنگي او را بپذيرند.

- فرض مقدماتي مفهوم هژموني، رضايت (موافقت) ساده اي است كه اكثريت جمعيت آن را از خود بروز مي دهند و جهت گيري اش را قدرت تعيين مي كند.

- البته اين رضايت يا توافق همواره صلح آميز نيست و شايد زور و اجبار فيزيكي را با انگيزه فكري، اخلاقي و فرهنگي درهم آميزد.

- هژموني را مي توان همان "فهم مشترك" دانست كه عبارت است از جهاني فرهنگي كه در آن جهان ايدئولوژي غالب گسترش يافته است.

- هژموني تقريباً همان چيزهايي است كه از نزاع هاي اجتماعي و طبقاتي سربرآورده و اذهان مردم را تحت تأثير خودش شكل بخشيده است.

- هژموني مجموعه اي از ايده هاست كه به وسيله آن ايده ها گروه هاي غالب مي كوشند موافقت گروه هاي پايين را نسبت به رهبري خود تأمين كنند.

در نهايت، به تعبير راجر سيمون در كتاب "درآمدي بر انديشه سياسي گرامشي" هژموني عبارت است از "اعمال طبقه سرمايه دار يا نمايندگان آنها به منظور نيل به قدرت دولتي و حفظ آن در درازمدت."

حال پرسش آن است كه "آيا مي توان هژموني را استراتژي منحصر به طبقه بورژوازي دانست؟" در پاسخ بايد گفت نه. در حقيقت طبقه كارگر هم مي تواند هژموني خود را به عنوان استراتژي اي براي كنترل دولت توسعه بخشد. با اين وجود گرامشي معتقد بود تنها راهي كه طبقه كارگر براي دست يافتن به اين كنترل دارد، توجه به منافع ساير گروه ها و نيروهاي اجتماعي و يافتن راه هاي تلفيق آنها با منافع خويش است.طبقه كارگر اگر مي خواهد برتر باشد (يعني به هژموني دست يابد) بايد كه صبورانه شبكه اي حاصل از اتحاد با اقليت هاي اجتماعي فراهم آورد. اين ائتلاف هاي جديد نيز بايد به نوبه خود، خودمختاري جنبش را محترم بدارند تا هر گروه بتواند سهم خاص خود را در حركت به سوي جامعه جديد سوسياليست تدارك ببيند.طبقه كارگر _ كه به طور طبيعي تعارضاتي با طبقه اصلي جامعه دارد _ بايد بكوشد به نحوي كه نهايتاً منجر به شدت يافتن اراده جمعي ملت شود، اين تعارضات را با نزاع هاي عام دموكراتيك وحدت بخشد.اما در طول زمان طبقه برتر چگونه ايدئولوژي خود را حفظ مي كند؟ هژموني به صورت پايدار دستخوش تنظيم مجدد و مبادله دوباره است. البته گرامشي معتقد بود اين مسئله را هرگز نمي توان بديهي انگاشت. در حقيقت در طول مرحله پساانقلابي (يعني زماني كه طبقه كارگر كنترل را به دست گرفته) رهبري هژمونيك كاركرد خود را از دست نمي دهد، بلكه ويژگي اش تغيير مي كند.به عبارت ديگر، گرامشي دست به توصيف دو گونه متفاوت از كنترل اجتماعي مي زد:

يكي كنترل اجباري كه از طريق اعمال زور مستقيم يا تهديد به آن اعمال مي شود و دولت زماني كه درجه رهبري هژمونيكش پايين آمده يا شكننده شده به آن نياز دارد.دوم كنترل مبتني بر رضايت طرفين كه زماني ظاهر مي شود كه افراد انقلابي جهان بيني گروه غالب را مي پذيرند (اين همان رهبري هژمونيك است).در واقع طبقه برتر از خلال اين دو شيوه كنترل هژموني خود را حفظ مي كند.

اما اگر هژموني غالب مي تواند جاي خود را به هژموني جديدي بدهد، فرآيند اين جايگزيني و جهش چگونه است؟ در پاسخ بايد گفت گروه هاي مغلوب، متناوباً دست به توسعه بحراني ارگانيك مي زنند كه در واكنش به آن بحران گروه حاكم شروع مي كند به متلاشي كردن فرصت هاي طبقه مادون؛ يعني فرصت براي تعالي بخشيدن به محدوديت هاي خود و فراهم ساختن جنبش وسيعي كه قادر است نظم موجود را به چالش بكشد و به هژموني دست يابد. اما اگر فرصت مورد بهره برداري قرار نگيرد، تعادل نيروها به نفع طبقه غالب كه هژموني اش را بر پايه الگوي تازه اتحاد دوباره تثبيت كرده، تغيير مسير خواهد داد.

ريموند ويليامز در كتابي كه به سال ۱۹۷۷ با عنوان "ماركسيسم و ادبيات" منتشر كرد، در اين باره نوشته است: "به خلاف پيش بيني ماركس، كليد تغييرات اجتماعي "انقلابي" در جوامع مدرن، وابسته به بيداري خود به خودآگاهي طبقه منتقد نيست، بلكه مقدمتاً منوط است به شكل گيري اتحاد جديدي از منافع، يعني هژموني جايگزين يا "منافع تاريخي" كه تاكنون جهان بيني منسجم و خاص خود را توسعه بخشيده است."

اما آيا خشونت تنها راه برانداختن هژموني غالب است؟ گرامشي مي گويد نه. چرا كه براي به چالش كشيدن هژموني غالب بايد دست به عمل سياسي زد. براي درك بيشتر اين مسئله بايد به تفاوتي كه گرامشي ميان دو استراتژي سياسي متفاوت قائل است توجه كرد. او مي گويد به منظور تسليم كردن هژموني غالب و ساختن جامعه سوسياليستي دو استراتژي مختلف مورد استفاده قرار مي گيرند: يكي جنگ مانور و ديگري جنگ موقعيت.

جنگ مانور حمله مقدماتي است. هدف اصلي اش پيروزي فوري است و خصوصاً براي جوامع داراي قدرت دولتي تمركزگرا و غالب توصيه مي شود كه در كار توسعه يك هژموني قوي در جامعه مدني ناموفق بوده اند (مثلاً انقلاب بلشويكي ۱۹۱۷).

جنگ موقعيت نبردي طولاني مدت است كه مقدمتاً در نهادهاي جامعه مدني روي مي دهد و در مرحله دوم آن نيروهاي سوسياليست به جاي اينكه صرفاً سرگرم رقابت اقتصادي و سياسي باشند، كنترل را از خلال نبرد فرهنگي و ايدئولوژيكي به دست مي گيرند. اين جنگ خصوصاً براي جوامع ليبرال دموكرات سرمايه داري غربي توصيه مي شود كه دولتي ضعيف اما هژموني اي قدرتمند دارند (مثلاً ايتاليا). چنين كشورهايي جوامع مدني پيچيده تر و گسترده تري دارند كه استراتژي طولاني تر و پيچيده تري را ايجاب مي كند.استريناتي در اين باره مي نويسد: "نيروهاي انقلابي بايستي قبل از دولت، جامعه مدني را مورد توجه قرار دهند و در واقع ائتلافي از گروه هاي مخالف را سازمان دهند كه غلبه هژمونيك را از آن خود كرده است."

با اين پيش زمينه مفاهيم فرهنگ و ايدئولوژي را مي توان از نو تعريف كرد.فرهنگ فراين اجتماعي كاملي است كه در آن زنان و مردان تعريف مي شوند و زندگي خود را شكل مي بخشند.ايدئولوژي نظامي از معاني و ارزش هاست كه مبين منافع طبقاتي ويژه اي است. ايدئولوژي فرمي است كه در آن آگاهي بيان مي شود و تحت كنترل قرار مي گيرد. به تعبير ريموند ويليامز، ايدئولوژي "تفسير نادرستي است از چگونگي جهان". ويليامز در كتابي كه پيش از اين ذكرش رفت مي نويسد: "هژموني از فرهنگ فراتر مي رود. در واقع هژموني مقدمتاً اين گونه تعريف مي شود كه بر وابستگي كليت فرآيند اجتماعي به توزيع خاص قدرت و اثرگذاري پافشاري مي كند. اين سخن كه انسان ها تماماً جنبه هاي زندگي شان را خود تعيين مي كنند و شكل مي بخشند فقط در شرايط انتزاعي صحيح است. در حالي كه در جوامع واقعي نابرابري هاي خاصي در ابزار وجود دارد كه منجر به نابرابري در ظرفيت و لاجرم نابرابري در قدرت شناخت خود اين فرآيند مي شود. در جامعه طبقاتي اين نابرابري ها قبل از هر چيز ميان طبقات ديده مي شود. به همين ترتيب است كه گرامشي شناخت سلطه و سلطه پذيري را مقدم بر تمام ضرورت ها مي داند. لذا با توجه به تمامي اين موارد مي توان نتيجه گرفت كه در درجه اول طبقه اي وجود دارد كه ايدئولوژي مشخص و ملموسي را "ميسازد". اين ايدئولوژي مبتني بر منافع مشخص و ملموس آن طبقه است و چون روابط سرمايه دارانه تاثير اجتناب ناپذيري به او بخشيده اند، بر مابقي جامعه مستولي خواهد شد. مجموعه اين ايده ها هژموني اي را پديد  خواهد آورد كه آن را مي توان هسته مركزي فرهنگ دانست. اگر اين مفروضات درست باشند، بايد نتيجه گرفت كه رسانه ها ابزارهايي هستند كه ايدئولوژي غالب را به صورت بخش مكمل و ضروري محيط فرهنگي توضيح مي دهند"