دفتـــــــــــرهای بیــــــــــدار

بازگشت به صفحه قبل

 

استبداد بی ساختاری

  جو فریمن

ح.ریاحی

طی سالهای شکلگیری جنبش رهائی بخش زنان، بر گروههای بی رهبر و بی ساختار، بسیار تاکید شده است و این مدلها را، اگر نه تنها شکل، بلکه شکل اصلی تشکیلاتی جنبش [رهائی بخش] میدانند. منشاء این باور، واکنش طبیعی علیه جامعهای بود که از ساختارهای غیر لازم بسیاری برخوردار بود، جامعهای که ما در آن زندگی میکردیم و دیگران کنترل بی چون و چرایی بر زندگیمان داشتند؛ جامعهای بود که نخبهگرائی مداوم چپ و گروههای مشابهی بر آن حاکم بود، که ظاهرا علیه این ساختارهای غیر ضروری مبارزه میکردند.          

   با این همه، ایدهی بی ساختاری از تجربهای سالم به چنین گرایشاتی سوق پیدا کرد تا به الههای اصیل تبدیل شود. این اصطلاح [بی ساختاری] بسیار مورد استفاده قرار گرفته، ولی ایدهی آن [بی ساختاری] چندان مورد بررسی قرار نگرفته، معهذا به بخش اصلی و بحثناپذیر ایدئولوژی رهایی بخش زنان تبدیل شده است. این امر در آغاز تکوین این جنبش چندان ایرادی نداشت که آماج اولیه و روش اصلی خود را ارتقاء آگاهی بیان کرد و گروه رپ(1) "بی ساختار" عالیترین وسیلهی رسیدن به این هدف بود. باز و خودمانی بودن آن [گروه رپ] افراد را به مشارکت در بحث تشویق میکرد و فضای دلگرم کنندهی آن، برای بروز بینش شخصی زمینه فراهم میساخت. اگر از دل این گروهها هرگز حاصلی بیش از بینش شخصی بر نیامد، چندان اهمیتی نداشت، زیرا هدف آنها از این فراتر نمیرفت. 

  مسایل اساسی زمانی آشکار شد که گروههای رپ، از مزایای ارتقاء آگاهی نهایت استفاده را کردند و تصمیم گرفتند که کاری ویژه و اختصاصیتر انجام دهند. در این مرحله بود که معمولا دچار سردرگمی شدند، زیرا اکثر گروهها با تغییر وظائف خود مایل نبودند ساختار خود را عوض کنند. زنان  ایدهی "بی ساختاری"  را به طور کامل پذیرفته بودند، بدون این که به محدودیتهای کارآیی آن پی برده باشند. مردم سعی میکردند از گروههای "بی ساختار" و گردهمآییهای غیررسمی برای مقاصد خود استفاده کنند، مقاصدی که با این گروهها مناسبتی نداشت و[صرفا] از سر باور ناسنجیدهای صورت میگرفت که به هر وسیلهی دیگری فقط میتواند ظالمانه باشد.     

    اگر قرار است جنبش گام خود را از این مراحل اولیه تکامل فراتر بگذارد، میبایست خود را از پیشداوریهای مربوط به تشکیلات و ساختار رها سازد. تشکیلات یا ساختار به ذات خود امری شر و بد به شمار نمیرود. از آنها میتوان سوء استفاده کرد و غالبا هم میکنند، ولی رد نسنجیدهی آنها به این دلیل که مورد سوء استفاده قرار میگیرند به معنی انکار ابزار لازم برای تکامل بیشتر است. از این رو درک این امر ضروری است که چرا "بی ساختاری" کار نمیکند.                  

 

ساختارهای رسمی و غیررسمی

برخلاف باور ما به وجود گروه بی ساختار، [در واقعیت] چنین گروهی وجود [خارجی]  ندارد. هر گروه از مردم که گرد هم میآیند با هر خصلتی و با هر هدفی که داشته باشند، به ناگزیر خود را برای هر مدت زمان که فعالیت میکند، به نوعی، ساختار و شکل میبخشد. این ساختار میتواند منعطف باشد یا طی زمان تغییر کند؛ میتواند وظائف، قدرت و منابع را به طور مساوی یا نابرابر بین اعضاء گروه توزیع کند. اما بدون توجه به توانائیها، شخصیتها یا مقاصد کسانی شکل خواهد گرفت که در آن فعالیت دارند. این حقیقت که ما افرادی هستیم با استعدادها، علائق و پیشینههای گوناگون، چنین تکوینی را ناگزیر میسازد. فقط در صورتی که از هیچ بنیادی در رابطه و کنش متقابل برخوردار نباشیم، به بی ساختاری نزدیک میشویم؛ اما این امر در ذات یک گروه بشری ناممکن است.                                              

    این به معنای آنست که تلاش در راه ایجاد یک گروه بی ساختار همان اندازه مفید یا گمراهکننده است که هدف دستیابی به یک داستان خبری "واقعی"، علم اجتماعی آزاد خارج از ارزشگذاری؛ یا یک اقتصاد "آزاد". یک گروه بی نظارت["بگذار عمل کنند."] حدودا همان اندازه واقع بینانه است که یک جامعهی "بی نظارت". این ایده [بی ساختاری] برای قدرتمندان و خوشبختها به استتاری برای هژمونی بی چون و چرا بر دیگران تبدیل میشود. این هژمونی میتواند بسیار آسان پایهریزی شود زیرا ایدهی"بیساختاری" فقط مانع شکلگیری ساختارهای رسمی میشود و نه ساختارهای غیررسمی. همینطور هم فلسفهی "آزاد سازی" مانع کسانی نمیشود که به لحاظ اقتصادی قدرتمند اند تا دستمزدها، قیمتها و توزیع کالاها را در اختیار داشته باشند، فقط دولت مانع از این کار میشود. بدین ترتیب بیساختاری شیوهای است برای سرپوش گذاشتن بر قدرت، و در جنبش زنان معمولا کسانی با تمامی قدرت از آن حمایت میکنند که از همه قدرتمندتر اند (خواه از قدرتشان آگاه باشند خواه نباشند). مادام که ساختار گروه غیررسمی است، قواعد این که تصمیمگیری چگونه انجام میگیرد را صرفا عده کمی میدانند، و اطلاع داشتن از قدرت به کسانی محدود میشود که قواعد را فرا گرفتهاند. کسانی که قواعد را نمیدانند و برای عضویت در گروه گزین نشدهاند، باید در سردرگمی باقی بمانند؛ یا از وهم و پندارزدگی پارانویید رنج ببرند، از این که اتفاقی میافتد که از آن اطلاع کامل ندارند.

برای این که هر کس فرصت شرکت و فعالیت در گروه معینی را داشته باشد، ساختار آن گروه باید عیان و بی پرده باشد، نه پوشیده. قواعد تصمیمگیری باید برای همه روشن و قابل دسترس باشد و این امر فقط در صورتی پیش میآید که قواعد صورت رسمی به خود گرفته باشد. مراد این نیست که رسمیت یافتن ساختار یک گروه، ساختار غیررسمی را نابود خواهد کرد. معمولا به این هدف دست نمییابد؛ اما جلوی این که ساختار غیررسمی همچون عنصر کنترل کنندهی غالب باشد را سد میکند، و اگر افراد فعال در گروه، دستکم، مسئول نیازهای گروه به طور کلی نباشند، ابزار حمله به آن را [به ساختار را] فراهم میآورد. "بی ساختاری" به لحاظ تشکیلاتی امری است غیرممکن. نمیتوانیم تصمیم بگیریم گروه با ساختار یا بی ساختار داشته باشیم؛ فقط میتوانیم تصمیم بگیریم که گروهی داشته باشیم که به لحاظ [موازین] دارای ساختاری رسمی باشد. بنابراین، این واژه دیگر مورد استفاده قرار نمیگیرد، مگرآن جایی که به ایدهای اشاره دارد که آن را نشان میدهد. نهاد غیرساختارمند اشاره به گروههایی دارد که عمدا به شیوهی خاصی ساخته نشدهاند. ساختارمند به گروههایی اشاره دارد که به شیوهی خاصی ساخته شدهاند. یک گروه ساختارمند همواره ساختاری رسمی دارد و ممکن است که ساختاری غیررسمی هم داشته باشد. یک گروه غیرساختارمند همواره یک ساختار غیررسمی یا پوشیده دارد. این ساختار غیررسمی است که، مخصوصا در گروههای غیر ساختارمند، زمینهی شکلگیری نخبگان را به وجود میآورد.         

 

 

ماهیت نخبهسالاری  

در جنبش رهائیبخش زنان، احتمالا بیشترین سوء استفاده از واژهی "نخبهسالار" شده است. از این واژه بارها و به همان دلایلی استفاده شده است که در دههی پنجاه از واژهی "پینکو" میشد. هرگز از این واژه به درستی استفاده نشده است. در درون جنبش رهاییبخش زنان، این واژه معمولا به افراد اشاره دارد، هرچند ویژگیها و فعالیتهای شخصی کسانی که این واژه در موردشان به کار رفته است، میتواند بسیار متفاوت باشد. یک فرد، به مثابهی فرد، هرگز نمیتواند یک نخبهسالار باشد، زیرا تنها کاربرد درست اصطلاح "نخبه" در مورد گروهها صدق میکند. هر فردی، قطع نظر از میزان شهرتش، هرگز نمیتواند یک نخبهسالار باشد.

 نخبهسالار، در کاربرد درست این واژه، اشاره به گروه کوچکی دارد که بر گروه بزرگتری اعمال قدرت میکند؛ این گروه کوچک [گروه نخبه] بخشی از آن گروه بزرگتر است و معمولا مسئولیت مستقیمی نسبت به آن ندارد، و گروه غالبا اطلاع یا توافقی با آن ندارد. فرد، چه بسیار معروف باشد یا ابدا شهرتی نداشته باشد، وقتی بخشی از این گروه کوچک باشد و از قواعد آن حمایت کند، به یک نخبهسالار تبدیل میشود. بدنامی، نمیتواند یک نخبهسالار را تعریف کند. مکارترین گروه نخبهسالاران را معمولا کسانی اداره میکنند که تودهی بزرگتر به هیچ وجه آنها را نمیشناسند. نخبهسالاران زیرک معمولا آن اندازه با هوش اند که نگذارند معروف شوند؛ وقتی مشهور شوند، مورد توجه قرار میگیرند و مخفی بودن قدرتشان دیگر آن گونه که باید نیست و استوار نمیماند.

 غیررسمی بودن نخبهسالاران، به معنی نامشهود بودن آنها نیست. در هر همایش گروهی کوچک [از نخبهسالاران]، چشم تیزبین و گوش حساس میتواند بگوید چه کسی تحت تاثیر کیست. اعضای یک گروه دوستی با یکدیگر بیشتر رابطه دارند تا با دیگران. آنها با دقت بیشتری به یک دیگر گوش میدهند، و کمتر حرف هم دیگر را قطع میکنند. آنها نقطه نظرات یک دیگر را تکرار میکنند و دوستانه کوتاه میآیند. آنها "غیر خودیها" را نادیده میگیرند یا با آنها درگیر میشوند. برای اخذ تصمیم تایید "غیرخودیها" لازم نیست، اما ضروری است که "غیر خودیها" با "خودیها" مناسبات خوبی داشته باشند. البته مرز بین این دو به سفت و سختیای که من رسم کردهام نیست. آنها [تفاوتها] تمایزهای ظریف رفتار متقابل اند و نه متون از پیش نوشته شده. اما [این تفاوتها] قابل تشخیص اند و تاثیر خود را دارند. وقتی شخص بداند که قبل از این که تصمیمی گرفته شود کنترل کنندهی آن کیست، میداند چه کسی امور را هدایت میکند.

نخبهسالاران توطئهگر نیستند. به ندرت گروه کوچکی گرد هم میآید و به عمد میکوشد قدرت بر گروه بزرگتری را برای نیل به آماج خود در اختیار بگیرد. نخبهسالاران جمع دوستانی هستند که بر حسب اتفاق در فعالیتهای سیاسی یکسان شرکت دارند؛ آنها احتمالا دوستی خود را حفظ میکنند، چه در فعالیتهای سیاسی شرکت داشته باشند چه نداشته باشند؛ آنها احتمالا در فعالیتهای سیاسی، چه دوستیشان را حفظ کنند چه نکنند، شرکت میکنند؛ هماهنگی و انطباق این دو پدیده است که نخبهسالاران را در هر گروهی به وجود میآورد و درهم شکستن آنها را بسیار دشوار میکند.

این گروههای دوستی به عنوان شبکههای ارتباطی، خارج از کانالهای متعارفی عمل میکنند که گروهی میتواند برای چنین ارتباطی به وجود آورد. اگر هیچ کانال ارتباطی به وجود نیاید، آنها [گروههای دوستی] به مثابهی تنها شبکههای ارتباطی عمل میکنند. کسانیکه در این شبکهها فعال اند به دلیل این که با هم دوست اند، به سبب این که معمولا ارزشها و جهتگیریهای مشابهی دارند، به این دلیل که به لحاظ اجتماعی با یکدیگر مراوده دارند و زمانیکه باید تصمیمات مشترک بگیرند با یک دیگر مشورت میکنند، بیش از دیگرانی قدرتمند اند که از چنین وضعی برخوردار نیستند. و گروهی که نوعی شبکهی غیر رسمی ارتباطات از طریق دوستانی پایهریزی نکند که آن گروه را به وجود آوردهاند، گروه نادری است.

برخی گروهها بسته به بزرگیشان میتوانند بیش از یک شبکهی ارتباطات غیررسمی داشته باشند. شبکهها حتی ممکن است با یک دیگر همپوشی داشته باشند. وقتی فقط یک شبکه از این نوع وجود داشته باشد، نخبهسالار گروهی است که در غیر این صورت غیرساختارمند است، خواه شرکتکنندگان در آن بخواهند نخبه سالار باشند یا چنین قصدی نداشته باشند. اگر این شبکه تنها شبکه در یک گروه ساختارمند باشد، بسته به ترکیب و ماهیت ساختار رسمی میتواند نخبهسالار باشد یا نباشد. اگر تعداد چنین شبکههای دوستی دو یا بیشتر باشد، ممکن است بر سر قدرت در گروه با یکدیگر رقابت کنند و بدین ترتیب دستهبندی شکل بگیرد یا یکی [یک گروه] عمدا از رقابت خارج شود و دیگری را به عنوان تنها گروه نخبهسالار ترک کند. در یک گروه ساختارمند، معمولا دو یا تعداد بیشتری از این شبکههای دوستی با یکدیگر بر سر قدرت رسمی رقابت میکنند. این سالمترین وضعیت است چون که دیگر اعضای [گروه] در وضعیتی هستند که بین دو رقیب دارای قدرت داوری باشند و بدین ترتیب از کسی که به طور موقت حمایت میکنند، خواستهایی را مطرح کنند.

ماهیت ناگزیر و انحصاری شبکههای روابط غیررسمی دوستی نه پدیدهی جدیدی است مختص جنبش زنان و نه پدیدهایست که از نظر آنها جدید باشد. چنین مناسبات غیررسمی قرنها زنان را از شرکت در گروههای نظامیافته و منسجمی کنار گذاشته است که خود بخشی از آن به شمار میرفتند. این شبکهها در هر حرفه یا تشکیلاتی ذهنیت "اطاق رخت کنی" و پیوندهای "مدرسهی قدیمی" را به وجود آوردهاند که زنان را به عنوان یک گروه (و همین طور پارهای از مردان را به صورت منفرد) از دسترسی برابر به منابع قدرت یا پاداش اجتماعی مانع شده است. انرژی جنبشهای زنان در گذشته، بیشتر در جهت برخورداری از ساختارهای تصمیمگیری و فرایندهای گزینشی رسمی صرف شده است تا بتواند با کنار گذاشتن زنان مستقیما درگیر شود. همان طوری که به خوبی آگاهیم این تلاشها جلوی تبعیض قائل شدن شبکههای غیررسمی منحصرا مردانه علیه زنان را نگرفته، بلکه آن را مشکلتر ساخته است.

 از آن جایی که گروهها در جنبش تصمیم مشخصی در این خصوص نگرفتهاند که چه کسی در درون آنها اعمال قدرت خواهد کرد، در سراسر کشور، معیارهای گوناگون بسیاری مورد استفاده قرار میگیرد. بیشتر این معیارها در راستای ویژگیهای سنتی زنانه است. برای نمونه، در روزهای آغازین جنبش، ازدواج معمولا پیششرط نخبهسالاری غیر رسمی بود. همان گونه که به زنان به طور سنتی آموختهاند، زنان اصولا با یک دیگر مراوده دارند و دوستی بسیار نزدیک با زنان مجرد را تهدیدآمیز میدانند. این معیار [متاهل بودن زنان] را طوری جرح و اصلاح کردند که فقط زنان متاهلی را در بر بگیرد که به مردان چپ جدید ازدواج کردهاند. با این همه، این معیار پشتوانهای بیش از سنت داشت زیرا مردان چپ جدید اغلب به منابع مورد نیاز جنبش دسترسی داشتند- منابعی چون مشتریان ثبت شده (در  فهرست پُستی)، ماشینهای چاپ، ارتباطات و اطلاعات- و زنان به دستیابی به آن چه نیاز داشتند از طریق مردها و نه به طور مستقل عادت کرده بودند. با گذشت زمان و دگرگون شدن جنبش، ازدواج  به مثابهی معیار عمومی شرکت موثر [در گروه] اهمیت پیشین خود را از دست داده است، اما همهی نخبهسالاران غیررسمی استانداردهایی وضع میکنند که فقط زنانی که ویژگیهای معین مادی یا شخصی دارند، بتوانند به گروه آنها بپیوندند. این ویژگیها عبارتند از:  زمینهی طبقهی متوسط (علیرغم لفاظی در بارهی مربوط بودن به طبقهی کارگر)، متاهل بودن، متاهل نبودن ولی با یک نفر زندگی کردن، لزبی (زن همجنسگرا) بودن یا تظاهر کردن به لزبی (زن همجنسگرا) بودن، سنی بین بیست تا سی سال داشتن، تحصیل کرده کالج بودن یا، دست کم، نوعی زمینهی دانشگاهی داشتن، "هیپ" بودن یا "هیپ " نبودن، هویت یا جهتگیری سیاسی معین به عنوان  فرد "رادیکال" داشتن، فرزند داشتن یا، دست کم، علاقه به فرزند داشتن، فرزند نداشتن، نوعی مشخصهی شخصیتی زنانه از قبیل "نازنین" بودن، لباس درست پوشیدن (خواه به سبک سنتی یا ضد سنتی)  و نظایر این. همینطور هم  مشخصههایی هست که کم و بیش همیشه برچسب "منحرف بودن" معنی میدهد و موجب کنار گذاشتن شخص از مراوده با گروه میشود. این مشخصهها عبارتند از: بسیار پیر بودن، تمام وقت کار کردن، مخصوصا  اگر شخص  به طور فعال به "حرفهای متعهد باشد"،  نازنین "نبودن، به مجرد بودن اقرار کردن (یعنی  نا هم جنس گرا یا هم جنسگرای فعال  نبودن).

معیارهای دیگری را هم میشد اضافه کرد، اما همهی آنها موضوعات مشترکی دارند. مشخصههایی که پیششرط شرکت در نخبهسالاران غیررسمی جنبش اند، و بدین ترتیب اعمال قدرت کردن، به پیشینهی شخصیت یا اختصاص وقت مربوط میشود. این پیششرطها کارآمدی فرد، احساس تعهد به  فمینیسم، استعداد یا کمک بالقوه به جنبش را شامل نمیشود. معیارهای که پیشتر بیان شده معمولا برای تعیین رفقا و دوستان مورد استفاده قرار میگیرد. معیارهای دیگر [پیشینه، شخصیت یا صرف وقت] معیارهائی است که هر جنبش یا سازمانی اگر بخواهد به لحاظ سیاسی اثر گذار باشد، مجبور است مورد استفاده قرار دهد.

معیار مشارکت میتواند در هر گروهی متفاوت باشد، اما ابزار به عضویت در آمدن، اگر شخص معیارهای لازم را داشته باشد، بسیار یکسان است. تنها تفاوت اصلی به این بستگی دارد که آیا فرد از آغاز در گروه بوده است یا پس از به وجود آمدنش به آن پیوسته است. اگر فرد از همان آغاز در آن [گروه] شرکت داشته باشد، مهم این است که تا حد امکان دوستان او به آن بپیوندند. اگر کسی دیگری را خوب نمیشناسد، در آن صورت شخص باید عمدا با تعداد منتخبی از افراد طرح دوستی بریزد و الگوی رفتار متقابل غیررسمیای را پایهریزی کند که برای ایجاد ساختار غیررسمی حیاتی است. زمانی که الگوهای غیررسمی شکل گرفت، به منظور حفظ خود شروع به فعالیت میکنند و یکی از موفقترین تاکتیکهای حفظ خود عبارت است از بسیج مداوم افراد جدیدی که برای گروه "مناسب باشند". پیوستن شخص به چنین گروهی به همان شیوهای صورت میگیرد که [مثلا] پیوستن به باشگاه زنان. اگر شخص به عنوان عضو بالقوه تلقی شود، اعضای ساختار غیررسمی او را "با عجله وارد" گروه میکند و سرانجام هم یا او را اخراج یا به عضویت میپذیرد. اگر باشگاه زنان خود به لحاظ سیاسی به اندازهی کافی آگاه نباشد که به طور فعال در این فرایند شرکت کند، فردی خارج از گروه میتواند این فرایند را کم و بیش به همان شیوهای شروع کند که شخص به باشگاه خصوصی میپیوندد. یک حامی پیدا کن، یعنی عضوی از نخبه سالاران را انتخاب کن که ظاهرا در گروه به او بسیار احترام میگذارند و دوستی با او را به گونهی فعال پیش ببرد. او به احتمال بسیار شما را به محفل درونی [گروه] خواهد برد.                                                                     همهی این فرایندها زمان میبرد. بنابراین، اگر کسی تمام وقت کار میکند یا تعهد اساسی مشابهی دارد، معمولا پیوستن [به گروه] غیر ممکن است، صرفا به این دلیل که وقت کافی برایش باقی نمیماند، تا به همهی این جلسات برود؛ و روابط شخصی ضروریای را بسط دهد که بتواند در تصمیمگیریها شرکت کند. به همین دلیل است که ساختارهای رسمی تصمیمگیری برای شخصی که زیاد کار میکند یک مزیت محسوب میشود. داشتن یک فرایند تثبیت شده برای تصمیمگیری تضمینکنندهی آنست که هر کس میتواند تا حدودی در آن شرکت جوید.

اگرچه تحلیل روند شکلگیری نخبه سالاری در محدودهی گروههای کوچک در چشمانداز مسالهساز بوده است، بر اساس این باور صورت نگرفته است که چنین ساختارهای غیررسمی به ناگزیر بد اند- و صرفا اجتنابناپذیر اند. همهی گروهها در نتیجهی الگوهای رفتار متقابل بین اعضای خود، ساختارهای غیررسمی به وجود میآورند. این ساختارهای غیررسمی میتوانند کارهای بسیار مفیدی انجام دهند. اما فقط گروههای غیرساختارمند تحت ادارهی کامل آنها قرار دارند. زمانی که نخبهسالاران غیررسمی با اسطورهی "بی ساختاری" ترکیب میشوند، برای محدود کردن استفاده از قدرت نمیتوان تلاش کرد و به امری متغیر و ناپایدار تبدیل میشود.

این امر دو پی آمد بالقوه منفی دارد که باید بدان آگاه باشیم. نخست این که ساختار غیررسمی تصمیمگیری بسیار شبیه یک باشگاه زنان خواهد بود- باشگاهی که مردم در آن به حرف یک دیگر گوش میکنند زیرا آنها را دوست دارند و نه به این خاطر که آنها مطالب مهمی میگویند. مادام که جنبش کار مهمی انجام نمیدهد، این امر اشکال زیادی ندارد. اما اگر قرار نیست که پیشرفت در مرحلهی مقدماتی متوقف شود، مجبور خواهد بود راستای این حرکت را تغییر دهد. دوم این که ساختارهای غیررسمی موظف به داشتن مسئولیتی در رابطه با گروه نیستند. قدرتشان به آنها تفویض نشده و نمیشود تا از آنها بازپس گرفت. مبنای نفوذ آنها، آن چیزی نیست که برای گروه انجام میدهند. بنابراین، گروه نمیتواند مستقیما بر آنها نفودی داشته باشد. این ضرورتا به معنی آن نیست که ساختارهای غیررسمی فاقد مسئولیت اند. کسانی که دغدغهی حفظ نفوذ خود را دارند، معمولا سعی میکنند مسئولیت داشته باشند. گروه نمیتواند صرفا چنین مسئولتی را تحمیل کند؛ این مسئولیت به منافع نخبهسالاران بستگی دارد.                                                   

 

نظام "ستارهای"

ایدهی "بی ساختاری"، نظام "ستاره"سازی را به وجود آورده است. ما در جامعهای زندگی میکنیم که از گروههای سیاسی انتظار دارند تصمیمگیری کنند و افرادی را برای ارائهی آن تصمیمات به عموم مردم انتخاب کنند. مطبوعات و عموم [مردم] شیوهی گوش کردن جدی به زنان منفرد به عنوان زنان را نمیدانند؛ آنها [مطبوعات و عموم مردم] میخواهند بدانند گروه [زنان] چه احساسی دارند. تاکنون فقط سه تکنیک  برای نظرسازی گروهی تودهای به وجود آمده است: حق رای یا همه پرسی، پرسش نامهی بررسی آرای همگانی و انتخاب سخنگویان گروهی در یک همایش مناسب. جنبش رهائیبخش زنان از هیچ یک از این ابزار برای برقراری ارتباط با عموم مردم استفاده نکرده است. نه جنبش به طور کلی و نه اغلب گروههای بی شمار درون آن، هیچ کدام وسیلهای برای توضیح موضع خود در بارهی مسائل گوناگون به وجود نیاوردهاند. اما عموم مردم برای پیدا کردن سخنگو [نه آزاد که] مشروط اند.                 در عین حال که جنبش آگاهانه سخنگویان خود را انتخاب نمیکند، زنان متعددی را مطرح کرده است که  به دلائل گوناگونی توجه عموم را به خود جلب کردهاند. این زنان نمایندهی هیچ گروه یا نظر تثبیت شدهای نیستند؛ آنها این را میدانند و معمولا هم به همین صورت به زبان میآورند. اما از آن جا که نه سخنگویان رسمی و نه هیات تصمیمگیرندهای در کار نیست، رسانهها زمانی که بخواهند موضع جنبش را در بارهی موضوعی بدانند، میتوانند جستجو و تحقیق کنند. این زنان [زنانی که در جنبش مطرح اند]  سخنگویان [جنبش] تلقی میشوند. بدین ترتیب، چه بخواهند چه نخواهند، جنبش چه بپسندد چه دوست نداشته باشد، زنانی که مورد توجه عموم قرار میگیرند، درفقدان سخنگوی مردم در نقش آنها قرار میگیرند.

این یکی از ریشههای اصلی خشمی است که غالبا نسبت به زنانی احساس میشود که برچسب "ستاره" به آنها میخورد. از آن جایی که زنان جنبش، آنها ["ستاره"ها] را انتخاب نکردهاند تا نظرات آنها را نمایندگی کنند، از این که رسانهها آنها را سخنگوی جنبش فرض کنند، رنجیده میشوند. اما مادام که جنبش سخنگویان خود را انتخاب نکند، مطبوعات و عموم مردم چنین زنانی ["ستارهها"] را، بدون توجه به خواست آنها، در آن نقش قرار میدهند.

این امر پیآمدهای منفی چندی را هم برای جنبش و هم برای زنانی که برچسب "ستاره" خوردهاند دربر دارد.

 1- از آن جا که جنبش، آنها را در نقش سخنگو قرار نداده است، نمیتواند آنها را کنار بگذارد. رسانهها آنها را در آن نقش قرار دادهاند و آنها میتوانند [به حرف کسی] گوش ندهند. رسانهها مادام که بدیل رسمیای وجود نداشته باشد که به منظور دریافت اظهارنظر معتبر و موثق از طرف جنبش به آن مراجعه کنند، همچنان به "ستاره"ها به عنوان سخنگویان جنبش در نظر خواهند داشت. جنبش، مادام که بر این باور باشد که به هیچ وجه نباید نمایندهای داشته باشد، کنترلی بر گزینش نماینده برای معرفی به عموم مردم ندارد.

 2- زنانی که در این موقعیت قرار داده میشوند، غالبا مورد حملهی بی رحمانهی خواهرانشان قرار میگیرند. این وضعیت هیچ حاصلی برای جنبش ندارد و برای افرادی هم که فعالیت دارند به طرز دردناکی مخرب است. نتیجهی این حملات این است که زن یا جنبش را به طور کامل ترک میکند-غالبا با تلخکامی منزوی میشود-یا دیگر احساس مسئولیتی نسبت به "خواهران" خود ندارد.  او ["ستاره" (زن)]، به بیانی مبهم، ممکن است نوعی وفاداری نسبت به جنبش را حفظ کند، اما دیگر نسبت به فشارهایی که از طرف دیگر زنان درون جنبش اعمال میشود، حساس نیست. شخص نمیتواند نسبت به کسانیکه منشاء چنین رنجی بودهاند بدون این که یک فرد آزارطلب (مازوخیست) باشد، احساس مسئولیت کند؛ و این زنان معمولا قویتر از آنند که به آن نوع فشارهای شخصی تسلیم شوند. بدین ترتیب، واکنش نسبت به سیستم "ستاره"سازی درست همان نوع بیمسئولتی فردگرایانهای را تشویق میکند که جنبش محکوم میکند. جنبش با تصفیه یک خواهر به عنوان یک "ستاره" هر نوع کنترلی که میتوانسته است بر این شخص داشته باشد را از دست میدهد و این شخص از آن پس آزاد میشود تا همهی گناهان فردگرایانهای را مرتکب شود که بدان متهم شده است.                  

 

ناتوانی سیاسی

گروههای بی ساختار در جلب زنان برای صحبت درباره زندگی خود میتوانند بسیار موثر باشند؛ آنها برای انجام امور خیلی خوب نیستند. این زمانی است که مردم از  "صرفِ حرف زدن " خسته میشوند و میخواهند کاری بیش از کار گروهها انجام دهند؛ و آنها در صورتیکه ماهیت فعالیت خود را تغییر ندهند، دچار سردر گمی میشوند. از آن جا که جنبش بزرگتر در اغلب شهرها به همان اندازهی گروههای منفرد رپ بی ساختار است، از گروههای مجزایی که وظائف مشخصی دارند خیلی اثر گذارتر نیست. ساختار غیررسمی به ندرت به اندازهی کافی با مردم تماس دارد، و صرفا با آنهاست که میتواند فعالیت موثر داشته باشد. بنابراین، جنبش تحرک بسیار ایجاد میکند ولی نتایج آن اندک است. متاسفانه پیآمدهای این حرکت به اندازهی نتایجش زیانبار نیست و قربانی آن خود جنبش است.

پارهای گروهها به پروژههای فعالیت محلی رو آوردهاند، اگرچه افراد زیادی را به فعالیت جذب نکرده باشند و کارشان هم در مقیاسی کوچک صورت میگیرد. اما این شکل، فعالیت جنبش را به سطحی محلی محدود میکند و نمیتوان آن را در سطح منطقهای یا ملی انجام داد. همین طور هم اگر این گروهها بخواهد کارکرد خوبی داشته باشند، معمولا باید خود را تا سطح گروه غیررسمی دوستانی فرو بکاهد که امور را در آغاز اداره میکردند. این امر جلوی مشارکت بسیاری از زنان را میگیرد. مادام که تنها راهی که زنان میتوانند در جنبش شرکت کنند، از طریق عضویت در یک گروه کوچک است، افراد منزوی در وضعیت نامساعد آشکاری قرار دارند. مادام که گروههای دوستی ابزار اصلی فعالیت تشکیلاتی است، نخبه سالاری نهادینه میشود.

گروههایی که نمیتوانند پروژهی محلیای را سراغ داشته باشند که نیروی خود را در اختیار آن بگذارند، صرف با هم بودنشان دلیل تجمعشان میشود. وقتی گروهی وظیفهی به خصوصی نداشته باشد (و ارتقاء آگاهی خود یک وظیفه است)، افراد آن به کنترل دیگرانی رو میآورند که در گروه هستند. این کار نه با نیت رذیلانهی کنترل ماهرانهی دیگران صورت میگیرد (هرچند که گهگاه چنین است)، بلکه بیشتر به خاطر این که، کار بهتری با استعدادهایشان نمیتوانند انجام دهند. انسانهای توانا که وقت کافی دارند و توجیه باهم بودنشان را لازم میدانند، تلاش خود را در کنترل شخصی به کار میگیرند و وقت خود را در انتقاد از شخصیتهای دیگر اعضاء گروه صرف میکنند. رقابت تنگاتنگ و بازی بر سر قدرت شخصی به قانون روز تبدیل میشود. زمانیکه گروهی وظیفهای را به عهده میگیرد، افراد یاد میگیرند با دیگران آن گونه که هستند همکاری کنند و برای بیزاریهای شخصی به خاطر هدف بزرگتر اهمیت کمتری قائل میشوند. در مورد تصویری که از هر کس در ذهن خود باید بسازیم محدودیت به وجود میآید.

  با پایان ارتقاء آگاهی دیگر برای مردم زمینهی فعالیتی باقی نمیماند و نبود ساختار راهی برای دستیابی به ارتقاء آگاهی برایشان باقی نمیگذارد. زنانی که در جنبش اند یا با خود و خواهرانشان سرگرم میشوند یا بدیلهای دیگری برای فعالیت جستجو میکنند. اما بدیلها بسیار اندک اند. پارهای از زنان فقط "کار خود را انجام میدهند". این امر میتواند خلاقیت فردی بسیار به همراه داشته باشد؛ بخش زیادی از این خلاقیت برای جنبش مفید است، اما بدیل کارآمدی برای اغلب زنان نیست و مطمئنا تقویتکنندهی روحیه تلاش گروهی همیارانه نیست. زنان دیگر به طور کامل از جنبش خارج میشوند، زیرا نمیخواهند پروژهی منفردی را پیش ببرند و راهی برای ابداع، پیوستن یا شروع پروژههای گروهیای را نمییابند که مورد علاقهی آنها باشد.

بسیاری به دیگر گروههای سیاسی میپیوندند تا به نوع فعالیت ساختارمند و موثری دست پیدا کنند که نیل به آن در جنبش زنان برای آنها ممکن نبوده است. بدین ترتیب، گروههای سیاسیای که رهایی زنان را تنها یکی از موضوعات متعددی تلقی میکنند که زنان موطف اند وقت خود را به آن اختصاص دهند، در جنبش زمینهی گستردهای جهت بسیج اعضاء جدید به دست میآورند. این گروهها [ی سیاسی] نیازی به " نفود و رخنه " کردن [در جنبش] ندارند (هر چند چنین کاری را نباید منتفی دانست). علاقه به فعالیت سیاسی هدفمند که  در زنان با بودن در جنبش رهائی بخش زنان به وجود میآید، کافی است تا آنها را مشتاق پیوستن به دیگر سازمانها کند، و این زمانی است که جنبش برای ایدههای جدید و انرژی آنها راهی باقی نمیگذارد.

زنانی که در عین باقی ماندن در جنبش رهاییبخش زنان به دیگر سازمانهای سیاسی میپیوندند یا به جنبش رهایی زنان در عین باقی ماندن در دیگر سازمانهای سیاسی ملحق میشوند، به نوبهی خود به چارچوبی برای ساختارهای غیررسمی جدید تبدیل میشوند. این شبکههای دوستی بیشتر بر سیاست غیرفمینیستی مشترکشان پایه دارند تا بر ویژگیهایی که پیشتر بررسی کردیم، اما شیوهی فعالیتشان بیشتر به همان طریق انجام میشود. این زنان از آن جا که ارزشها، ایدهها و جهتگیری سیاسی مشترکی دارند- چه قصدشان این باشد چه نباشد- به نخبهسالاران غیر رسمی، بی برنامه، غیرمنتخب و غیر مسئول تبدیل میشوند. 

  این نخبهسالاران غیررسمی جدید از سوی نخبهسالاران غیررسمی قدیمی که قبلا در گروههای متفاوت جنبش رشد یافتهاند، تهدید تلقی میشوند. این برداشت درست است. چنین شبکههایی که جهتگیری سیاسی دارند، به ندرت مایل اند مانند شبکههای قدیمی که باشگاه زنان بودند، صرفا  "باشگاه زنان"باقی بمانند و میخواهند ایدههای سیاسی و فمینیستی خود را تبلیغ کنند. این البته طبیعی است، اما الزامهای آن  برای رهائی زنان هرگز به طرز بایستهای به بحث و بررسی گذاشته نشده است. نخبهسالاران قدیمی به ندرت علاقه به طرح چنین اختلاف عقایدی نشان دادهاند، زیرا [چنین کاری] مستلزم بر ملا کردن ماهیت ساختار غیررسمی گروه است. بسیاری از این  نخبهسالاران  غیررسمی خود را پس پشت پرچم  "ضد نخبهسالاری"  و "بی ساختاری" مخفی کردهاند. آنها  برای مقابلهی موثر با رقابت ساختار غیررسمی دیگر مجبور بودهاند "علنی" شوند و چنین امکانی خطرات فراوانی را در خود دارد. بدین ترتیب، گروه برای این که قدرت خود را حفظ کند، آسانتر است که توجیههایی چون "سرخ" (کمونیست)، "رفورمیست"، "زن همجنسگرا"، یا "ناهمجنس خواهی" را  برای کنار گذاشتن اعضاء ساختار غیر رسمی دیگر فراهم کند. تنها بدیل دیگر این است که گروه را به گونهی رسمی به گونهای سازماندهی کرد که ساختار قدرت اولیه نهادینه شود. این کار همیشه ممکن است. چنین کاری اگر نخبهسالاران غیررسمی خوب سازماندهی شده باشند و در گذشته قدرت نسبتا زیادی اعمال کرده باشند، عملی است. این گروهها [ی نخبهسالاران غیررسمی]، همانگونه که ثابت شده است از ساختار غیررسمی سفت و سختی برخوردارند که جایگزین مناسبی برای ساختار رسمی کردهاند، و تاریخچهای دارند که نشان میدهد در گذشته به لحاظ سیاسی موثر بودهاند. ساختارمند شدن تغییر زیادی در فعالیت آنها نمیدهد، اگرچه نهادینه شدن ساختار قدرت، آنها را با چالش رسمی روبهرو سازد. همان گروههایی که بیشترین نیاز را به ساختار دارند غالبا برای ایجاد آن [ساختار] کمترین توانائی را داشته؛ ساختارهای غیررسمیشان خیلی خوب شکل نگرفته و پیروی از ایدئولوژی "بی ساختاری" آنها را به تغییر تاکتیک بی میل میسازد. هر چه یک گروه بی ساختارتر باشد، ساختارهای غیررسمی آن کمتر است و هر چه بیشتر از ایدئولوژی "بی ساختاری" پیروی کند، بیشتر مستعد آن میشود که  گروهی از رفقای سیاسی بر آن چنگ بیندازند.

 از آنجا که جنبش به طور کلی به اندازهی گروههای تشکیل دهندهی آن بی ساختار است، غیر مستقیم هم تحتتاثیر قرار میگیرد. اما این پدیده خود را به شکل متفاوتی نشان میدهد. اغلب گروهها میتوانند در سطح محلی مستقل عمل کنند. اما تنها گروههایی که میتوانند فعالیت ملیای را سازمان دهند، گروههایی هستند که در سطح ملی سازماندهی میشوند. بدین ترتیب، غالبا سازمانهای فمینیستی ساختارمند اند که جهتگیری ملیای را برای فعالیتهای فمینیستی تدارک میبینند و این جهتگیری را اولویتهای این سازمانها تعیین میکنند. گروههایی چون ان. او. دبلیو.، دبلیو. ای. آ. ال. و پارهای از سران سازمان چپ زنان، تنها  سازمانهای قادر به راه اندازی یک کارزار ملی اند. تودهی گروههای بی ساختار رهایی زنان میتوانند بین حمایت یا عدم حمایت از کارزارهای ملی یکی را انتخاب کنند، اما نمیتوانند کارزار خود را به راه بیندازند. بدین ترتیب، اعضای آنها به لشکر تحت هدایت سازمانهای ساختارمند تبدیل میشوند. گروههای آشکارا بی ساختار، راهی برای استفاده از منابع گستردهی جنبش، به منظور حمایت از اولویتهای آن در اختیار ندارند، حتی شیوهای را در جهت این که تعیین کند آنها چه هستند هم سراغ ندارند.

هر چه یک جنبش بی ساختارتر باشد کمتر بر جهتگیری رشد و فعالیتهای سیاسی خود کنترل دارد. این به معنی آن نیست که ایدههای آن اشاعه داده نمیشود. ایدههای آن درصورتیکه رسانهها تا حد معینی علاقمند باشند و شرایط اجتماعی مناسب باشد، به طرز گستردهای پخش و منتشر میشوند. اما پخش و اشاعهی ایدهها به معنی آن نیست که تحقق پیدا میکنند، بلکه فقط به این معنی است که در بارهی آنها صحبت میشود. تا آن جاییکه بتوان آنها را منفردا به کار گرفت، میتوان طبق آنها عمل کرد. تا آن جایی که به قدرت سیاسی هماهنگ برای تحقق آنها نیاز باشد، طبق آنها عمل نخواهد شد.

  مادام که جنبش رهایی بخش زنان به نوع تشکیلاتی متعهد میمانند که بر گروههای کوچک و غیر فعال بحث در بین دوستان تاکید میکند، بدترین مسائل مربوط به بی ساختاری درک نخواهند شد. اما این نوع تشکیلات از محدودیتهای خود برخوردار است و در مقابل زنانی که در شبکهی دوستی نیستند یا نمیتوان آنها را پایبند آن کرد، به لحاظ سیاسی بی نتیجه، انحصاری و تبعیضآمیز اند. آنهاییکه به دلایل طبقاتی، نژادی، حرفهای، تحصیل، موقعیت پدر فرزندی یا زناشویی، شخصیتی و غیره در آن چه پیشاپیش وجود داشته نمیگنجند، از تلاششان برای مشارکت [در گروه] ممانعت به عمل میآید. آنان که مناسب مشارکت اند منافع  خود را در حفظ امور به گونهای که هست، بسط و گسترش خواهند داد.

منافع گروه غیر رسمی را ساختارهای غیررسمی موجود حفظ خواهند کرد و جنبش شیوهای جهت تعیین این که چه کسی در آن [جنبش] قدرت را اعمال خواهد کرد در اختیار نخواهد داشت. اگر جنبش عمدا به گزین نکردن کسی که اعمال قدرت خواهد کرد، ادامه دهد، از این راه قدرت را ملغا نمیکند؛ کارش فقط این است که نمیگذارد مردم حق این خواست را داشته باشند که از کسانی که قدرت اعمال میکنند و نفوذ دارند، بخواهند که در مقابل اعمال قدرت پاسخگو باشند. اگر جنبش قدرت را همچنان تا آن جا که امکان دارد پخش و پراکنده نگهدارد به طور حتم نمیگذارد شخص یا گروهی سلطه و غلبهی کامل داشته باشد؛ به دلیل آگاهی از این که نمیتوان از کسانی مسئولیت بخواهد که قدرت را اختیار دارند. اما همزمان هم حتی الامکان بی ثمر بودن جنبش را به نمایش میگذارد. بنابراین فضایی بین سلطه و بی ثمری را میتوان و باید پیدا کرد.

این مسائل به این دلیل که ماهیت جنبش ضرورتا تغییر میکند، در این لحظه به اوج میرسد. ارتقاء آگاهی به مثابهی کارکرد اصلی جنبش رهایی بخش زنان منسوخ میشود. به دلیل عمومیت یافتن گستردهی رسانهها  و تعداد  زیاد کتابها و مقالاتی که هم اکنون پخش و نشر میشوند، رهایی زنان به یک واژهی خانوادگی تبدیل شده است. مسائل آن به بحث گذاشته میشود و گروههای رپ غیر رسمی را افرادی به وجود میآورند که هیچ نوع ارتباطی با گروهی از جنبش ندارند. فعالیت محض فرهنگی دیگر نیاز چندان مبرمی به شمار نمیرود. جنبش باید وظائف دیگری به عهده بگیرد. اکنون جنبش نیاز به آن دارد که اولویتهای خود را مشخص نماید، آماج خود را بیان کند و هدفهای خود را به شیوهی همآهنگی پی بگیرد. برای انجام این کار باید در سطح محلی، منطقهای و ملی سازماندهی شود. 

                                                                                                                                                           اصول ساختاری دموکراتیک 

زمانیکه جنبش دیگر به ایدئولوژی "بی ساختاری" سفت و سخت متکی نیست، آزاد است که مناسبترین نوع تشکیلات را برای کارکرد سالم خود به وجود آورد. این به معنی آن نیست که باید به جهت دیگر افراط خم شویم و شکلهای سنتی تشکیلات کورکورانه را سرمشق قرار دهیم. اما همینطور هم نباید همهی آنها را کورکورانه نفی کرد. پارهای از تکنیکهای سنتی مفید بودن خود را به اثبات خواهند رسانید، گیرم که نه به صورت کامل؛ پارهای به بینش ما میافزاید نسبت به آنچه باید یا نباید انجام دهیم، تا با کمترین هزینه برای افراد درون جنبش به هدفهای معینی دست یابیم. در اکثر موارد، مجبور خواهیم بود انواع گوناگون اصول ساختاری را تجربه کنیم و تکنیکهای گوناگونی را برای استفاده در موقعیتهای گوناگون بسط دهیم.  سیستم قرعهکشی یکی از این ایدههاست که از جنبش بر آمده است. آن را نمیتوان برای همهی وضعیتها به کار بست ولی در برخی موارد مفید است. ایدههای دیگری برای نظام تشکیلاتی لازم است. اما پیش از این که با هوشیاری به تجربه بپردازیم، باید این ایده را بپذیریم که در خودِ ساختار، به جز استفاده مفرط از آن،هیچ چیز ذاتا بدی وجود ندارد.

 در عین سروکار داشتن با این روند آزمون و خطا، اصولی هم وجود دارد که باید در نظر داشته باشیم؛ این اصول برای ساختارسازی دموکراتیک اهمیت اساسی دارد و به لحاظ  سیاسی نیز موثر اند: 

1- تفویض نمایندگی با قدرت ویژه به شیوهی دموکراتیک به افراد به خصوص برای انجام وظائف مشخص. این که افراد فقط غیابا  فعالیت یا وظیفهای را قبول کنند به معنی آنست که چنین وظائفی با اعتماد و مسئولیت انجام نگیرند. اگر افراد را برای انجام وظیفهای انتخاب کنیم، البته پس از این که علاقه یا اشتیاق خود را نشان دادند، مسئولیتی را پذیرفتهاند که نمیتوانند به سادگی نادیده بگیرند.

2- همه کسانی که نمایندگی به آنها تفویض شده، نسبت به کسانی ملزم و مسئول اند که انتخابشان کردهاند. این شیوهی کنترل گروه است بر کسانی که در جایگاه قدرت قرار گرفتهاند. افراد میتوانند قدرت اعمال کنند، اما این گروه است که حرف نهایی را در این باره میزند که قدرت چگونه باید اعمال شود.

  3- توزیع هر چه بیشتر قدرت در  بین افراد، تا جایی که معقول باشد. این امر جلوی انحصار قدرت را میگیرد و لازمهاش آنست که کسانی در جایگاه قدرت قرار گرفتهاند در فرآیند اعمال قدرت با افراد زیادی مشورت کنند. این امر همچنین برای بسیاری فرصت مسئولیت داشتن برای وظائف مشخصی را فراهم میکند تا مهارتهای مختلف را بیاموزند.

  4- گردشی بودن وظائف بین افراد. اگر شخص مسئولیتهایی، خواه رسمی خواه غیررسمی، برای مدت بیش از حد طولانی به عهده داشته باشد، میتواند "دارایی" آن شخص تلقی شود و دست کشیدن از آن یا کنترل گروه بر آن کار سادهای نیست. برعکس، اگر گردشی بودن وظائف بیش از حد باشد، فرد زمان کافی برای یادگیری درست فعالیت خود و احساس رضایت از انجام یک کار خوب را ندارد.

5- تخصیص وظائف با معیارهای معقول. انتخاب کسی برای پُستی به این دلیل که گروه از او خوشش میآید یا تفویض چنین پُستی به کسانی به این دلیل که گروه از آنها خوششان نمیآید در دراز مدت نه در خدمت گروه است نه به نفع آن شخص. در چنین گزینشهایی توانایی، علاقه و مسئولیت میباید دغدغهی اصلی باشد. به افراد باید فرصت داد مهارتهایی را بیاموزند که نیاموختهاند، اما بهترین راه انجام چنین کاری نه شیوهی "شنا کن یا غرق شو" بلکه یک برنامهی "کارآموزی" است. اگر کسی مسئولیتی داشته باشد که نتواند خوب انجام دهد، برایش دلسرد کننده است. برعکس، در لیست سیاه قرار گرفتن کسی که کاری را خوب انجام میدهد، مشوق او برای بسط و تکوین مهارتهایش نیست. مدتهای مدید در پهنهی تاریخ بشر، زنان به خاطر شایستگی و کاردانی تنبیه شدهاند. جنبش نیازی ندارد که این فرآیند را تکرار کند.   

   6- نشر اطلاعات به دفعات هر چه بیشتر به همهی افراد. اطلاعات یعنی قدرت. دسترسی به اطلاعات قدرت هر کس را بالا میبرد. زمانیکه یک شبکهی غیررسمی به پخش ایدههای جدید و اطلاعات بین خود، خارج از گروه میپردازد، بدون شرکت گروه، نظرسازی کرده است. هر چه شخص از عملکرد امور و اتفاقات اطلاع داشته باشد، بیشتر میتواند به لحاظ سیاسی اثر گذار باشد. 

7- دسترسی برابر به منابعی که مورد نیاز گروه است. این امر همواره به طور کامل میسر نیست، اما باید برای [تحقق] آن کوشید. عضوی که منبع مورد نیازی را در انحصار خود داشته باشد، (مانند ماشین چاپی که مالکش یک شوهر باشد، یا [در انحصار داشتن] یک اطاق تاریک) میتواند بر استفاده نابهجا از آن منبع نفوذ داشته باشد. مهارتها و اطلاعات منابع هم هستند. مهارتهای اعضا را فقط در صورتی میتوان به تساوی در اختیار قرار داد که اعضا علاقمند باشند آنچه را میدانند به دیگران یاد دهند.

  به کارگیری این اصول تضمینکنندهی آن است که هر نوع ساختاری هم که گروههای گوناگون جنبش به وجود میآورند بتواند آن را تحت نظارت قرار دهد تا نسبت به آن مسئول باشد. گروههایی که در جایگاه قدرت اند، پراکنده، منعطف، باز و موقت خواهند بود. آنها در چنان موقعیت سهل و سادهای قرار نخواهند گرفت که قدرت خود را نهادینه کنند، زیرا در تحلیل نهایی تصمیمگیریهای اساسی را گروه اخذ خواهد کرد.گروه قدرت آنرا خواهد داشت که تعیین کند چه کسی در درون آن قدرت را اعمال خواهد کرد.                                                                                                                                                                                                                                               

 

زیر نویس:

1- گروه رپ: که گاه گروه ارتقای آگاهی شمرده شده، گروهی است که در آن در موقعیت تعاملی دارای ساختار معین با یک دیگر روبهرو میشوند و میتوانند در مورد تجارب فردی خود صحبت  و این تجارب را به شکل جمعی تحلیل کنند. هدف گروههای رپ دگرگونی در احساس و درک زنان از خود و جامعهشان است و بنابراین میتواند به عنوان میانجی تحول اجتماعی عمل کند. جو فریمن استدلال میکند که کشف دوباره تجربه که در گروههای رپ آغاز شد، از چشماندازی جامعهشناسانه، شاید ارزشمندترین کمک جنبش آزادی زنان به تحول اجتماعی باشد.  "فرهنگ نظریههای فمینیستی"، مگی هام، فیروزه مهاجر، نوشین احمدی خراسانی، فرخ قرهداغی، ص 364.