دفتـــــــــــرهای بیــــــــــدار

بازگشت به صفحه قبل

 

تحولات طبقه کارگر

نقد مفهوم اتحادیهگرایی جنبش اجتماعی

مایکل نیری

ح. ریاحی

جنبش کارگری در آغاز قرن بیست و یکم با آینده نامعلومی روبهرو است. در اثر فروپاشی کمونیسم شوروی و بازسازی فعالیت سرمایه، ظاهرا طبقه کارگر متشکل موقعیت برجستهی خود را به مثابهی عامل پیشروی دگرگونی اجتماعی از دست داده است. این عوامل نه تنها در درون اتحادیه سنتی بلکه به بحرانی در پیوند با درک از مفهوم و واقعیت طبقه کارگر به مثابهی نیروی اجتماعی پیشرو، منجر شده است. در پاسخ به این بحران، براساس تجربهی عملی مبارزات [کارگران] تلاشهایی صورت گرفته تا چارچوب سیاسی جدید و پروژه نظریای ساخته شود که به جنبش کارگری روشنایی بخشد. درعین حال که این چارچوب جدید، با این دیدگاه مخالف است که مقولهی طبقهی کارگر منسوخ و کهنه شده و جنبشهای اجتماعی جدید دیگری جای آنرا گرفته است، (هیرش 1988، افه 1985. تورن 1981) این نکته پذیرفته شده است که به منظور حفظ خصلت بالندهی طبقه کارگر در جهانی که کشمکش اجتماعی از محیط کارخانه به بیرون منتقل شده است، تدوین تئوری سوسیالیستی جدیدی لازم است که بخشهای وسیعی از جامعه را در بر گیرد و رابطهی بین سوسیالیسم و جنبشهای اجتماعی جدید و نظریهپردازان آن را نشان دهد (ادکین، 1999 : ص 190). در پاسخ به این نیاز، برخیها سعی کردهاند برای قرار دادن طبقه کارگر و اتحادیه کارگری به مثابهی نیروی اجتماعی بالنده در جایگاه اجتماعی خود، از مفهوم اتحادیهگرایی جنبش اجتماعی یا اتحادیه اجتماعی جدید استفاده کنند. هدف این مقاله، بررسی این رویکرد جدید در چارچوب شرایطی است که [خود را] با آن توجیه میکند. از آنجا که اتحادیهگرایی جنبش اجتماعی مورد مطالعه در این جا، مدعی داشتن ویژگی مارکسیستی است، مبنای پاسخم را خارج از تئوری اجتماعی مارکسیستی قرار میدهم. استدلال خواهم کرد که پروژهی نظری اتحادیهگرایی جنبش اجتماعی و تدوین آن درجنبش کارگری بسیار ایستا و تک بعدی است و بدین صورت پایه و اساس یک الگوی سوسیالیستی جدید را فراهم نمیآورد.

 این تحلیل از جامعه که تئوری جنبش اجتماعی از آن حاصل شده است با توضیح مارکسیستی طبقهی کارگر در تضاد است. با پیگیری نوشتههای مارکس و تحولات انتقادی اخیر پیرامون این موضوع (بونه فلد،1995، کلیور در این کتاب دینرشتاین، 1997. هالووی، 1995. نگری، 1989. پوستن، 1993 و تیلور)، اساس الگوی خود از طبقه کارگر را، نه بر مبنای مفهوم جنبش کارگری بلکه بر پایه مسیری بنا خواهم کرد که طبقه کارگر در آن حرکت میکند. این توضیح نظری را با اشاره به تکامل تاریخی جنبش کارگری کره جنوبی و وضعیت نامساعد کنونی آن روشن خواهم داد. این توضیح را همراه با  شکلهای اعتراضی جدیدی مورد بررسی قرار خواهم داد که درکشورهای دیگر جریان دارد. توضیح میدهم که این شکلهای جدید مبارزه، نه جنبشهای اجتماعی جدیدند نه شکلهای سنتی مبارزه طبقه کارگر متشکل، بلکه در حقیقت، میتوانند زمینهای برای زندگی مبارزاتی جدید علیه منطق عملکرد سرمایه باشند.

 نمونهی ارزیابی مثبت از اتحادیهگرایی جنبش اجتماعی یا کارگری به مثابه یک جنبش جدید را میتوان در آثار جان کلی  (1998)، کیم مودی (1999) و واترمن (1999) سراغ گرفت. گرچه هریک از این آثار به درجات مختلف نسبت به پروژه جنبش اجتماعی علاقه نشان داده و رویکردهای متفاوت به این موضوع  ارائه میدهند، هر یک خود را متعهد میداند جنبش کارگری را مورد بازاندیشی قرار دهد، بدین ترتیب که آنها از ایدههای اجتماعی بالنده استفاده میکنند و طرفدار پروژه دگرگون یابندهای هستند که همراه با جنبش کارگری تکوین یافته است. در ادامهی بررسی هر یک از این نقطهنظرها، به مقاله الن مکسینز وود (1986) خواهم پرداخت که  بر اساس دیدگاه طبقه کارگر نوشته شده است. توضیح خواهم داد که علیرغم شیوهی مثبت حمایت از طبقه کارگر و موافقت یا مخالفت با پیوند بین طبقه کارگر و جنبشهای اجتماعی جدید، این امر نمیتواند سازنده الگوی جدیدی جهت شیوههای پویا و مدرنی باشند که طبقه کارگر هم اکنون در راستای آن فعالیت میکند.                                                  

                                                                                            

بازاندیشی مناسبات کارگری                                                                                                                                                                               

هدف مشخص جان کلی رد نظراتی است که جنبش کارگری را دچار بحران میداند یا این نظر که جنبشهای اجتماعی جدید، جای جنبش کارگر را گرفته است. او "جدید" بودن این جنبشها را زیر سئوال میبرد. همینطور جان کلی برای تئوری  پست مدرنیستی اعتباری قائل نمیشود که این جدید بودن بسیار به آن متکی است. از نظر جان کلی پست مدرنیسم چیزی نیست جز:

"... نسبیتباوری فلسفی، حمله نامربوط به زبرروایتها، نظری مربوط به کاهش تولید انبوه که با ادله و شواهد ارائه شده، ناهمساز است، یک تخیل یکتاباورانه....[ای که] بیشتر به کاریکاتور و ادعا شباهت دارد تا به ادله و اسناد....[و] ادعاهائی درمورد تضعیف جنبش کارگریای طرح میکند که سابقه تاریخی را در نظر نمیگیرد و همین طور دعاوی در مورد پایان خط و مشی طبقاتی که پایهاش بر مقولههای ساختگی و بی ربط گذاشته شده است." (کلی، 1998 : ص 125)                           

با این حال، دغدغهی جان کلی این است که در شیوهی فرمولبندی این تحقیقات نقصی وجود دارد که تئوری مناسبات صنعتی از طبقهی کارگر ارائه داده است. جان کلی میخواهد بررسی مناسبات صنعتی را احیا کند. او مدعی است که بررسی این مناسبات، به خاطر فقدان بلندپروازی به بنبست رسیده است و دلیل آن را در غلبهی "تئوریهای میان مدت"ی میداند که حاصل درگیریهای ذهنی است، درگیری با توضیحات مربوط به فرآیند کار، نهادهای مبتنی بر فعالیت کاری و مسائل سیاسی:                                      

"در نتیجه در پرداختن به مسائل اساسی در مناسبات صنعتی، پیشرفت اندکی داشتهایم. ما نمیدانیم که کارگران تا چه میزان در جهتیابی خود جمعباور و یا فردباور بودهاند، ما نمیدانیم چگونه منافع آنها را به منظور پاسخ به این مساله به نظر و مفهوم تبدیل کنیم. کسانیکه دربارهی [مناسبات] صنعتی مینویسند به ندرت مساله قدرت را مفهومسازی میکنند و این مفهوم [قدرت] را معمولا، بدون تعریف یا توضیح،  به شیوه فهم همگانی ناب به کار میبرند. (کلی، 1998: ص 23)

جان کلی میخواهد این توضیح را بدین ترتیب پیش برد که مناسبات صنعتی را تشویق کند به لحاظ نظری بیشتر خودآگاه باشند و به تئوری اجتماعی کارل مارکس بیشتر علاقه نشان دهند. درعین حالیکه جان کلی هیچ مفهوم جدیدی به حیات تجربی جنبشهای اجتماعی "جدید" اضافه نمیکند، به تئوری بسیج (تیلی،1978) علاقه نشان میدهد که ملهم از آرای مارکس است و بر مبنای بررسیهایی تکوینیافته که از جنبشهای جدید اجتماعی صورت گرفته است. کلی میخواهد از این تئوری که مبتنی بر جنبشهای اجتماعی است، استفاده کند تا بتواند این نظر را رد کند که جنبشهای اجتماعی،  درحقیقت، بر جنبش کارگری غلبه یافتهاند:                                                                                                                                   

"تئوری بسیج....پایه محکمی در توضیح مارکسیستی مناسبات استخدامی دارد که مبادلهایست نابرابر و استثمارگرانه  و از روح زمانه "مدیریت مبتنی بر منبع انسانی" و همکاری کارگران با مدیرت در امان است. درعین حال، این تئوری  چارچوب  مفهومی بسیار شکلگرفتهای را فراهم میآورد که درک ما از طیف وسیعی از جنبشهای اجتماعی را به طرز بارزی افزایش میدهد و کاربرد آن در مناسبات صنعتی میتواند ارزشمند  باشد.(کلی، 1998: ص 132)                                 

 کلی ادامه میدهد و میگوید که ویژگی مهم دیگر نظریهی بسیج شیوهی طرح تحول افراد به عاملان اجتماعی است و این که آیا افراد مایل به تداوم فعالیت جمعی هستند یا نیستند. این تئوری توجه را ازحوزهی محدود ساختارهای چانهزنی و مذاکره و دیگر نهادهای مربوط به محل کار، به روندها و مناسبات اجتماعی قدرت در چارچوب مناسبات صنعتی و تدارک یک چارچوب ساختاری جلب میکند، ساختاری که از طریق آن، این روندها و مناسبات را میتوان ملاحظه کرد. نقطه آغاز نظریهی بسیج بی عدالتی و شیوهای است که کارگران آن را تعریف میکنند و به آن واکنش نشان میدهند:

 کارگران در جوامع سرمایهداری گرفتار مناسبات استثمار و سلطهاند. در این مناسبات شمار زیادی از اصلیترین منافعشان با منافع کارفرما در تضاد قرار میگیرد. افراد ضرورتا در استخدام کار مزدی اند و بنابراین، اقتصادی که هدف آن اشتغال کامل باشد با الزامات سرمایهداری درگیری پیدا میکند، الزاماتی که سازماندهی بیکارسازی ادواری و کسب ارزش اضافه را در دستور بازسازی مجدد خود قرار میدهد.... اگر نقطه قوت نظریهی بسیج را  در نظر بگیریم، بی عدالتی درک میشود و به اصل برنامه نظری در مناسبات  صنعتی پاسخ داده میشود. (کلی، 1998 : ص 126)                                                                                                        

کلی سپس میخواهد تئوری بسیج را با تئوری موج بلند یعنی امواج کندراتیف پیوند زند:                                         

"تئوری موج بلند در تحلیل مارکسیستی مناسبات استخدامی سرمایهداری ریشه دارد و بنابراین، تاکیدش بر درگیری بین کار و سرمایه است  که حاصل آن استثمار است و سلطه یکی [سرمایه] بر دیگری [کار]. نقطه قوت این تئوری تحلیل آن از تغییرات تاریخی و بینالمللی تکوین سازمانهای کارگری در مناسبات بین کارگر و کارفرما و بسیج کارگران است. (کلی،1998 : ص 105)                                                                                                                            

استدلال جان کلی این است که جنبش طبقه کارگر تابع  الگوهای  قابل  پیشبینی ای است که  با ضربآهنگ  اقتصاد سرمایهداری پیوند تنگاتنگ دارد. قدرت طبقه کارگر در نتیجهی دوره رونق اقتصادی افزایش و زمانیکه کارفرمایان یا دولت به  تشکیلات  کارگری  حمله میکنند کاهش مییابد. بر طبق اسناد و مدارکی که او گرد آورده است در موقعیت و در دوره اقتصادی حال حاضر، جنبش کلاسیک طبقه کارگر درآستانهی بالندگی است.                                                                                                                                            

 

اتحادیهی اجتماعی جدید: پاسخ به انقلاب تکنولوژیک جدید

واترمن میخواهد اتحادیه جنبشی اجتماعی- که حتی در موفقترین شکل در برزیل و آفریقای جنوبی "برای کنار آمدن با، دست کم، دموکراسی نیمه لیبرال مبارزه میکند- (واترمن، 1999 : ص 248 ) را کنار بگذارد و مفهوم و واقعیت اتحادیه اجتماعی جدید را جایگزین آن کند. او معتقد است که اتحادیه اجتماعی جدید با جهان معاصر سازگارتر  است: 

"ما با جهانی مواجهایم که ویژگی آن گسترش خیرهکننده و همین طور تحولات چشمگیر شکلهائی از قدرت سرمایهدارانه، نظامی، دولتی، امپریالیستی، فنی، پدرسالارانه است. در نتیجه این [جهان] با ظهور چیزی مشخص میشود که من آن را جنبشهای اجتماعی بدیلِ جدید مینامم (NASM) (فمینیستی، ضدنظامیگری، حقوق بشری، محیط زیستی و غیره) که در کنار جنبشهای قدیمی مثل جنبشهای مذهبی سنتی، ملی و کارگری قرار دارند. (واترمن، 1999 : ص 247 )                                                                                

واترمن بر مبنای سنتهای مرسوم  جنبش کارگری که او و دیگران (ملوچی، 1989) مدعی اند در آن [سنتها]  پیشرفت اجتماعی  همیشه هدف جامعتری را در بر میگیرد تا آماجهایی که در محدودهی کار تعریف میشوند و [سنتهائی هستند که] در چارچوب تفسیر مارکسیستی از جنبش "به مثابهی جنبش واقعی قرار دارند که  وضعیت کنونی امور  را  نفی میکنند"، معتقد است که چارچوب تشکیلاتیای که اتحادیه اجتماعی جدید ارائه میدهد برای دنیای جهانی شده [سرمایه] مناسبتر است، دنیائی که در نتیجهی انقلاب تکنولوژیک جدید در نظام سرمایهداری، اساسی بودن رابطه سرمایه- کار در آن کاهش یافته است و کار دیگر درونمایه هویت به شمار نمیرود:  

"این امر در حال حاضر خط راهنمای سرمایهداری است. این خط راهنماست که تخریب جهانی نیروی کار (به نفع سرمایهداران)، بازسازی و تقسیم آن، فرآیندهای کار، شکلهای مالکیت و همآهنگی و کنترل را هم ممکن و هم ضروری میسازد. جای طبقه کارگر صنعتی کارخانه را که به لحاظ جغرافیائی متمرکز و به لحاظ اجتماعی همگن و یک دست است، کارگران نیمه ماهری میگیرند که هر چه بیشتر به لحاظ جغرافیائی متفاوت و به لحاظ اجتماعی متنوع اند- کار خانگی، کار پاره وقت، کارگران با قراردادهای غیر متعارف، کارگران شهری، کارگران روستائی و کارگران کشورهای دور دست. (واترمن، 1999 : ص 249)                                            

با این وجود، درعین حال که این دگرگونیهای انقلابی- یعنی بازسازی بینالمللی تقسیم کار- سازمانهای ملی کارگری را بخش بخش کرده و سرمایه را منعطفتر، شگفت اینکه، این انقلاب سرمایه را در مقابل اتحادهای غیرطبقاتی و مجموعهای از تضادهای گوناگون آسیبپذیرتر کرده است. در عین حال که مرکزیت مناسبات سرمایه تضعیف میشود، اهمیت و شدت تضادهایی افزایش یافته است که بر مسائل اساسی متمرکزند (صلح، محیط زیست غیرآلوده، آگاهی جنسیتی) و بنیان هر جامعهی انسانی را تشکیل میدهند. واترمن توجه جنبش کارگری به این مسائل را فرصت مناسبی میداند و معتقد است که [این مسائل]" اشتیاق به اتحادیه را بیشتر میکند و شمار متحدین طبقه کارگر را افزایش میدهد. (واترمن، 1999 : ص 250)

واترمن براین باور است که انگیزه فعالیت سیاسی با تقلیلگرائی اقتصادی مارکسیستی فاصله گرفته و درحقیقت معکوس شده است. امروزه آن چه درگیری اقتصادی را تعیین میکند، مبارزه سیاسیایست که در مجموعه نیازهای مختلفی تجلی پیدا میکند که حول خواستهای عام و دموکراتیک سازمان مییابند. واترمن هم همانند گرز (1999) و ملوچی (1989) معتقد است که درگیری و از جمله مبارزه برای رهائی از کار از قلمرو اقتصاد و سیاست به طور کلی به قلمرو جامعه و دولت- ملتها دامنه پیدا کرده است. در چنین وضعیتی، جنبشهائی که پایه در قلمرو کار دارند در صورتیکه اهمیت جنبشهای بدیل اجتماعی جدید و شکلهای پیشرفتهی سازمانیابی، به خصوص دموکراسی مشارکتی را نپذیرند به حاشیه رانده میشوند:

عرصهی مبارزه به طور فزایندهای از "اقتصاد" و "سیاست" به "جامعه" به عنوان یک کل انکشاف مییابد و همین طور از سطح ملی به پایین یعنی در سطح محلی و به بالا در سطح جهانی گسترش پیدا میکند. جنبش کارگری متعارف - چپ و راست و مرکز- به طور نمونهوار مبارزه "اقتصادی" علیه سرمایه یا مبارزه "سیاسی" (علیه دولت) و یا ترکیب مراحلی مختلفی از این یا آن را (اتحادیه سیاسی-اقتصادی، ریچارد هایمن) مقدم میداند. این دیدگاه در دوره سرمایهداری دولت- ملت یا سرمایهداری وابسته به دولت- ملت معنا دارد. اما مفهوم جدید یا احیاء شده "جامعه مدنی" عرصه دیگری از مبارزه را معرفی میکند- عرصهی خودسازماندهی تودهای خارج، یا مستقل از دولت سرمایه داری. ( واترمن، 1999 : ص 251 )

واترمن معتقد است این پروژه "فقط زمانی قابل تحقق است که درخواستهای مستقل کارگران مختلف، خواستهای طبقه کارگر و دیگر "طبقات کارگری" و خواستهای طبقاتی و دموکراتیک و عام تجلی پیدا  کند". (واترمن، 1999 : ص 252) و همهی اینها پایهاش بر درک جدیدی از انترناسیونالیسم گذاشته شده است که واترمن آن را "جنبشی میفهمد که  از طبقه کارگر و انترناسیونالیسم سوسیالیستی به یک همبستگی بینالمللی جدید" فرا میروید. (واترمن، 1999 : ص 254)

علیرغم شور و شوقی که واترمن برای اتحادیهی اجتماعی جدید از خود نشان میدهد، نظر ثابتی ندارد که نشان دهد اتحادیههای اجتماعی جدید چه شکل دقیقی باید داشته باشند. در عوض، فهرست بلندی ارائه میدهد و بی درنگ میپذیرد که اینها[فهرست بلند] پیشنهاداتی است که هنوز به اندازه کافی نظریهپردازی نشده و اساس آن مخالفت با نظر تک بعدی سیاست لنینی مربوط به طبقهی کارگر، تجارب اتحادیههای کارگری و بدیلهای جنبشهای اجتماعی جدید است. این فهرست ضرورت مبارزه  برای  شرایط  بهتر  کار در گفتگو با جماعات متاثر از چنین شرایط را شامل میشود. دموکراسی بیشتر، توزیع بهتر فراوردهها، پیوند محکمتر با جنبشهای سیاسی غیر اتحادیهای، دموکراتیک، کثرتگرا و مترقی که اساس آن بر شکلهای تشکیلاتی منعطف، ابتکاری، باز و غیر رسمی گذاشته شده باشد. آنچه مورد نیاز است عبارت است از:

"حضور یک جنبش اجتماعی بدیل جدید در درون اتحادیهها- که نقشی متفاوت از حزب سوسیالیست قدیم دارد، بدین ترتیب که غیرپیشگام، غیر فرقهای و غیر بوروکراتیک است و  مجموعهای از منافع و هویتهای کارگری مورد نظر آنست! (واترمن، 1999 : ص 262 ، تاکید ازمولف است. )

 

 

رزمندگان طبقهی کارگر

کیم مودی  شرح جالبتری  از بازگشت مقاومت قهرمانانه جنبش کارگری در سطح جهان ارائه میدهد: "رزمندگان طبقهی کارگر" در دههی نود و نه فقط شرح جالبتر بلکه همچنین بررسیای معمولا خوشبینانه از مقاومت طبقه کارگر، آنهم با بررسی ریشهها و ساختارهای جهانی شدن، تاثیر آنها بر طبقات کارگر بخشهای گوناگون جهان، و تازهترین پاسخهای طبقه کارگر به خط مشیهای ناکارا در محل کار، بحران جهانی اشتغال، ریاضتکشیهائی که دولت آن را تحمیل میکند و کاهش عمومی استانداردهای زندگی طبقه کارگر در سراسر جهان. هر چند تصویری که از روند جهانی شدن ارائه میشود، تجزیه و تحلیلی است که عمدتا خبر از "سیاهی و سیهروزی" میدهد، معهذا به صحنه آمدن دوباره مبارزهی طبقاتی در سالهای اخیر پیامآور امید است. (مودی، 1999: ص 4)

مودی تلاش میکند سوسیالیسم و اتحادیه را از فقدان اسفبار عزت نفس و گرایشات خردهگیر نجات دهد که پست مدرنیسم تجسم آن است، پست مدرنیسمی که مدعیی آنست که دگرگونیهائی که به دنبال تقسیم کار بینالمللی به وجود آمده، جنبش کارگری را بخش بخش و تضعیف کرده است. مودی میخواهد جنبش کارگری را از طریق مفهوم و واقعیت اتحادیهگرایی جنبش اجتماعی نجات دهد. مودی این اصطلاح را از جنبشهای کارگری افریقای جنوبی، برزیل و دیگر جاها در جهان سوم به عاریت گرفته است:

اتحادیه جنبش اجتماعی عمیقا دموکراتیک است، زیرا بهترین شیوهی بسیج شمار بسیاری [از کارگران]  است به منظور اعمال حداکثر فشار اقتصادی. این اتحادیه در چانهزنیهای جمعی رزمنده است چون بر این باور است که عقب نشینی در هرکجا که باشد تنها نتیجهاش عقب نشینیی بیشتر است... برای دستیابی به قدرت میجنگد و تلاش میکند خواستهایی را مطرح کند که بر سر آن بتوان به چانهزنی پرداخت، خواستهایی که شغل بیشتر به وجود میآورد و به منافع کل طبقه یاری رساند. برای کسب قدرت و سازمانیابی در محل کار یا برای شغل مبارزه میکند، با درک این امر که در آنجاست که بزرگترین اهرم اعمال فشار وجود دارد به شرطی که خوب از آن استفاده شود. سیاسی است به لحاظ اینکه مستقل از احزاب لیبرال و سوسیال دموکرات عمل میکند، احزابی که روابط اتحادیه با آنها هر چه باشد، درحال عقب نشینی اند. قدرت اجتماعی و سیاسی خود را با نیرو گرفتن از بخشهای دیگر طبقه، خواه اتحادیه باشد، خواه سازمانهای همجوار یا دیگر جنبشهای اجتماعی بسط میدهد. به نفع همه ستمدیدگان مبارزه میکند و با این کار قدرت خود را افزایش میدهد. (مودی، 1999 : ص 5)

مودی با تجزیه و تحلیل رودرروییهای طبقاتی ویژه در بخشهای مختلف جهان (کانادا، فرانسه، کرهی جنوبی، افریقای جنوبی و برزیل) و نیروهایی که خصلت  بینالمللی دارند، کارگران را،  به دخالت سیاسی مستقیم فرا میخواند، امکانات بالندهای را معرفی میکند که برای طبقه کارگر متشکل وجود دارد. بینالمللی کردن تولید آن چیزی را به وجود آورده است که مودی آن را با عبارت "زنجیرهی تولید" مشخص میکند، زنجیرهای که در عین حال که  ابزار ستم برکارگر است، اما از آنجا که کارگران بخشهای مختلف جهان، امروزه کارفرمایان واحدی دارند، همچنان به این معنی است که کارگران از وسیلهی اعمال فشار تلویحی یا واقعی بر زنجیره تولیدی که در آن کار میکنند و بنابراین، بر کارفرمای مشترک خود، برخوردارند. ( مودی، 1999 : ص 79)

مودی بر این باور است که وضعیت طبقهی کارگر در پاسخ به دگرگونیهای تشکیلاتی، جغرافیایی و فنی سرمایهداری تغییر کرده است. پویاییاین امر در خودِ فرآیند سرمایهداری نهفته است: "رقابت واقعیسرمایهداری هم ریشهی بحران و هم کشش به سمت جهانی شدن دارد" (مودی، 1999 : ص 46) و"این یک درگیری مداوم بین شرکتهای فراملی است که بحرانی را موجب شده است که جهانی شدن را به فعالیت های دورهای نامتعارف وا داشته است. انگیزهی درگیری مداوم شرکتهای فراملی نیاز آنها به انباشت است. (مودی، 1999 : ص 49) این دگرگونیها که با مفهوم "تولید ناکارا" توصیف شدهاند در راه فعالیت طبقهی کارگر مانع ایجاد کردهاند، مثلا بی تفاوتی. بی تفاوتی که نتیجهی بیکاری تودهای است، اما در عین حال طبقه را به رودررویی با این موانع وا میدارد. فشارهای ناشی از جهانی شدن عصیانی انفجارآمیز را در مناطق صنعتی جنوب به وجود آورده است که به جنبش تضعیف شده شمال پشت گرمی میدهد:

"با دگرگون شدن نقشه جغرافیایی، تشکیلاتی و فنی سرمایهداری، وضعیت طبقهی کارگر در همه نقاط جهان تغییر کرده است. با این وجود، با دگرگون شدن ساختارهای قدیمی طبقهی کارگر، ساختارهای جدید به وجود میآید. سرمایه به جای اینکه کارگران را به شیوهای اتفاقی پراکنده کند، کارگران بیشتری را به سیستمهای تولیدی گستردهتر سوق داده است، سیستمهایی که خود، تحت کنترل بزرگترین واحدهای سرمایه اند. طبقهی کارگر همچون گذشته میکوشد راههایی را برای غلبه بر تقسیم کار جدید و تقسیمات فرهنگی درون صفوف خود  پیدا کند. ناتوانیای که بخش اعظم طبقهی کارگر ملل توسعهیافته دچار آنند صرفا نتیجه این دگرگونیها نیست. همچون خود این دگرگونیها، بی تفاوتی ظاهری طبقه کارگر متشکل طی مدت زمان طولانی نیز به تحولات عظیم در صنایع و اقتصادهایی ربط دارد که مردم در آن فعالیت دارد. اینها نه وضعیت دائمی زندگی، بلکه انتقالی و گذرا است. این روندها بخشی از بی ثباتی ذاتی این نظام [سرمایهداری] و نیاز دائمی آن به تغییر و تنزل کارگر و جامعه به شیوههایی است که اکثریت را تابع آن اقلیت ناچیزی میکند که بر سرمایه جهانی کنترل دارند. طنز پر اهمیت این نیاز دائمی به تغییر امور به نفع نیازهای سیریناپذیر سرمایه، این است که نه تنها در راه فعالیت طبقهی کارگر مانع ایجاد میکند، بلکه نیروهائی را به وجود میآورد که طبقه کارگر را به رودرروئی با آن موانع و یافتن کانالهای جدید مقاومت و شورش وا میدارد.(مودی، 1999 : ص 178 تا 179)

اتحادیهگرایی جنبش اجتماعی با فراتر رفتن از باورهای سنتی تشکیلات اتحادیه، اساسی بودن دموکراسی اتحادیهی کارگری را به مثابهی سرمنشاء قدرت و بینش اجتماعی آزادمنشانه و فراتر رفتن را به مثابهی ابزار افزایش آن قدرت اعلام میکند. مودی میخواهد شکاف آسیبرسانندهای را ترمیم کند که شکلهای دوگانهی مبارزه به وجود آورده است، شکلهایی که با تقسیم جامعهی سرمایهداری به سطوح مبارزهی سیاسی و اقتصادی به وجود آمده است. او میخواهد به جای این وضعیت جنبش مبارزهی طبقاتیای را ارائه دهد که هرچه گستردهتر با مسائل اجتماعیای مرتبط اند که طبقه کارگر با آن رودرروست، همچون مساله زیستبومی:

در اتحادیهی جنبش اجتماعی نه اتحادیههای کارگری و نه اعضاء آن در هیچ معنا و مفهومی غیرفعال نیستند. اتحادیههای کارگری هم درخیابان و هم در سیاست از رهبری فعال برخوردارند. آنها با دیگر جنبشهای اجتماعی متحد میشوند اما دید و محتوای طبقاتیای تعبیه میکنند که جنبهی متحدکنندهی آن قویتر است از آنچه معمولا ائتلافهای انتخاباتی یا گذرا را سرپانگه میدارد. این محتوا صرفا خواستهای جنبشها نیست بلکه فعال کردن تودهی اعضاء اتحادیه است به مثابهی رهبران با مسئولیت- کسانیکه در اغلب موارد بزرگترین وسیلهی اعمال فشار اجتماعی و اقتصادی را در جامعهی سرمایهداری در اختیار دارند.

اتحادیهی جنبش اجتماعی جهتگیری فعال استراتژیکی را در بر دارد که از قویترین بخش ستمدیدگان و استثمارشدگان جامعه، که معمولا کارگران متشکل اند، برای بسیج کسانیکه در حفظ خودبسیجگری ضعیفترند استفاده میکند: تهیدستان، بیکاران، کارگران موقت و کمیتههای همجوار.(مودی، 1999 : ص 276)

از نظر مودی، نقطه قوت اتحادیهی جنبش اجتماعی در این است که از قویترین کسانیکه استثمار میشوند، و متشکل اند، استفاده میکند تا کسانی را بسیج کند که نمیتوانند فعالیت طبقاتی را پیگیری کنند. همینطور هم مودی معتقد است که خواستهای اتحادیه به گونهای سازماندهی میشود که تاثیر مثبتی داشته باشد، این سازماندهی نه فقط بردستمزد بلکه بر برنامهی اجتماعی گستردهتری مبتنی است. اتحادیهگرایی جنبش اجتماعی این امر را به رسمیت میشناسد که طبقهی کارگر صنعتی جدید تنها بخشی از جنبش طبقاتی بزرگتری است که شرایط [زیست] برای آن غیر قابل تحمل شده است. این جنبش از محل کار فراتر میرود، عمیقا دموکراتیک، رزمنده، انترناسیونالیست و سیاسی است و برفعالان ردههای پایین [طبقه] تکیه دارد تا بر ساختارهای اتحادیهای رسمی. این جنبش با گسترش خود به دیگر بخشهای طبقه کارگر فقط میتواند قدرت اجتماعی خود و قدرت اجتماعی ستمدیدگانی را افزایش دهد که با پیشبرد مبارزه خود  خلاء سیاسیای را پر میکنند که در اثر عقب نشینی احزاب چپ قدیم به وجود آمده است. بدین طریق اتحادیهها خود را در راس جنبش گستردهتر انترناسیونالیستی طبقهی کارگر قرار میدهند. یا به بیان دیگر: "خواستهای اتحادیه  را با خواستهایی هم آهنگ میکنند که به نیازهای گستردهتر طبقه مربوط میشود." (مودی، 1999 : ص 278)

 

خطرات اتحادهای طبقاتی

الن میکسینز وود خطرات همگرایی بیش از حد جنبش کارگری با جنبشهای اجتماعی جدید و نوع نظریهپردازی این همگرایی را گوشزد میکند. از نظر الن وود "مبارزه طبقاتی هسته اصلی مارکسیسم است" (الن وود، 1988 : ص 12). و بنابراین:

"این یک اشتباه استراتژیک است که طبقه کارگر را از جایگاه مبارزه برای سوسیالیسم کنار بگذاریم....[هم چنان که] افراد زیادی وجود دارند که توان انقلابی طبقه کارگر را به چالش کشیدهاند و عاملان انقلابی دیگری را به جای آن پیشنهاد کردهاند: دانشجویان، زنان، عاملانِ "سبکهای زندگی" به مثابهی  بدیلهای متفاوت....و در این اواخر "جنبشهای اجتماعی جدید" ... بررسی مجددی از نیروهای اجتماعی تشکیل دهندهی سرمایهداری و هدفهای استراتژیک حیاتی آن صورت نگرفته است تا با نتایج آن بتوان بدیلهای مذکور را مورد تایید قرار داد. (وود، 1988 : ص 15)

الن وود تاریخ روشنگرانهای پیرامون تکوین بنیان نظری جنبشهای اجتماعی جدید مینویسد. شرح این جنبشها از حدود دهه هفتاد شروع میشود. الن وود به این تاریخ به مثابهی برنامه سوسیالیسم  "حقیقی" جدید  اشاره میکند و میکوشد دوگانگی  بین تئوریهای جنبش اجتماعی جدید و ماتریالیسم مارکسیستی را نشان دهد. دیدگاه اصلی او این است که جنبشهای اجتماعی جدید در عین حالی که توجه را به نظریهپردازی سوسیالیستی پس از سال 68 و مسائلی جلب کردهاند که طبقه کارگر متشکل به اندازه کافی به آن نپرداخته است، تمایز آنها با مارکسیسم این است که یک "انقلاب فرهنگی"ای را با رد طبقهی کارگر به مثابهی عامل دگرگونی اجتماعی، در اندیشه سوسیالیستی به وجود آوردهاند. (وود، 1988 : ص 22) وود این برنامه نظری را مشخص میکند. در این برنامه مناسبات اجتماعی با چرخش به سمت گرایشات پسامارکسیستی و پساساختارگرایی به شیوهای استدلالی و هژمونیطلبانه از مادیت تهی شدهاند. وود بنیانگذار آغازین این گرایشات [پسا مارکسیستی و پساساختار گرایی] را آلتوسر میداند و معتقد است که اثر آلتوسر هم به خاطر "روششناسی  وسواسآمیزی" (وود، 1988 : ص 18) که داشت ناموفق بود و هم برای این که سعی نامربوطی داشت تا "فعالیت سیاسی، به خصوص فعالیت انقلابی، را  با تئوریای از تاریخ ترکیب کند که در آن هیچ سوژهای وجود ندارد." (وود، 1988 : ص 19) دوم،  نظر او [وود] در مورد نیکوس پولانزاس است. وود معتقد است که پولانزاس "مناسبات تولید و استثمار را از جایگاه اصلی خود در تئوری دولت با قائل شدن "برتری  سیاست" کنار گذاشته است.".... تاثیر بلاواسطه این امر عبارتست از تغییر مبارزه  طبقاتی به- یا جایگزینی آن با – رودرروئی بین بلوک قدرت که سازماندهنده آن دولت است با اتحاد مردمی...[که دراین رودرروئی] مبارزه طبقاتی به عنوان "عیب ساختاری" و نه همچون فعالیت عملی... باقی میماند. (وود، 1988 : ص ص 33 و 34)  سوم،  نظر ارنستو لاکلو و شانتال موفه است که وود معتقد است "بنیاد نظریهی مارکسیستی را تضعیف میکنند بدین ترتیب که به جای نظریه مارکسیستی مبنی بر اینکه طبقهی کارگر عامل تحول سوسیالیستی است، پروژهی سیاسی را قرار میدهد، که هدف آن دموکراسی رادیکال و سوژه [فاعل] آن اتحاد مردمی است که به وجود آورندهی آن نه  مناسبات طبقاتی و نه در واقع هیچ مناسبات تعیینکننده اجتماعی دیگر بلکه گفتمان است. (وود، 1988 : ص 54) و سرانجام هم نظر آندره گرز است که به باور وود اثر او تحت عنوان "خداحافظ طبقهی کارگر" (1982) به ما "فنشناسیمداری باژگونه، بتوارهپرستی فرآیند کار و گرایش به پی جوئی درونمایه نحوهی تولید در روند فنی کار و نه در مناسبات تولید، یعنی نحوهی ویژهی استثمار، را عرضه میکند". (وود، 1988 : ص 16) و این همه در"تصویری آرمانی خلاصه میشود که سرانجام پایهاش در یاس و ناامیدی قرار دارد." (وود، 1988 : ص 17)

وود با رد ماهیتباوری سنتی که بر اکونومیسم و تقلیلگرایایی طبقاتی مارکسیسم استوار است، یادآوری میکند که جنبشهای اجتماعی جدید مبارزه طبقاتی را عملا  از پروژه سوسیالیستی حذف کردهاند. در حقیقت، کارگران به خاطر علاقه به منافع مادی، مرتجع و محافظه کار توصیف میشوند.(گرز، 1982) از آنجا که بین اقتصاد و سیاست در پروژه جنبش اجتماعی جدید همخوانی لازم وجود ندارد، طبقه کارگر در مبارزه برای سوسیالیسم جایگاه ویژهای ندارد. درگیریهای سال 1968 این را آشکار کرد که در یک جامعهی پیچیده، جائیکه مبارزه بیرون از کارخانه تکوین یافته است، مناسبات تولیدی و استثمار طوری جلوه میکنند که گوئی دیگر پایهی اصلی مبارزه را تشکیل نمیدهند: کانونی بودن مناسبات اقتصادی جای خود را به سلطهی عوامل سیاسی و ایدئولوژیک دادهاند. در عوض، جنبش سوسیالیستیای به وجود آمده است که پایهاش برخواستهای گوناگون عمومی تودهای یا خواستهای فرهنگی مردم و اتحادهای متفاوت گذاشته شده است. این جنبش [سوسیالیستی] بر نوع چندگانه فاعلیت و نه بر سوژهی متحد مارکسیسم سنتی پیریزی شده است. سیاست گوناگونی جنبش اجتماعی جدید را میتوان با ابزار سیاسی و ایدئولوژیک که برخواستهای عام انسانی، آماجهای اخلاقی و اصول معقول پیریزی شده باشند و از طریق دموکراتیزه کردن رادیکال دولت سرمایهداری به منظور دستیابی به قدرت سیاسی و نه دگرگونی انقلابی  به وجود آورد.

الن مکسینز وود با انتقادی که طرح میکند، سعی دارد به ما نشان دهد که در دنیای اجتماعی جنبشهای اجتماعی جدید محتوائی وجود ندارد. در دنیای جنبشهای اجتماعی جدید گفتمان و ایدئولوژی، جای سیاست را میگیرد و مناسبات اجتماعی مبتنی بر رودرروئی مستقیم بین سرمایه و کار را رقم میزند. همه منافع و هویتهای اجتماعی به لحاظ سیاسی قابل معامله و مذاکرهاند. طبقه کارگر ناپدید و در سوژهی چندگانهی پراکنده، ساختار پیدا میکند. رابطه  سرمایه- کار دیگر رابطهی اساسیای نیست که جامعه بر اساس آن ساخته شود و بنابر این طبقه کارگر که خواستهای اقتصادیاش حالا دیگر، اگر قرار است موفق باشد، میباید به لحاظ سیاسی تفسیر شود، بیش از دیگران به الغای استثمار علاقه ندارد: طبقه فقط یک هویت جمعی در میان هویتهای جمعی بسیار است. در چنین وضعیتی منطق یا تاریخ جاذبهای ندارد. در حقیقت، هر دو منطق و تاریخ در اغتشاشی از باهم نهادن [مطالب]، گمانهزنیها، اظهارنظرها و احتمالات مطلق محو میشوند به طوریکه از پروژه سوسیالیستی اثری باقی نمیماند. پروژهای که جنبشهای اجتماعی جدید طراحی کردهاند صرفا عبارتست از تکمیل سرمایهداری به برکت بسط دموکراتیزه کردن رسمی. تحول از سرمایه داری به سوسیالیسم به فرآیند نسبتا غیرخصمانهی رفورمهای نهادی تبدیل شده است.

وود سعی میکند پیوند بین طبقهی کارگر و آماجهای اجتماعی واقعی را احیا کند. این آماجها نه نیکی اخلاقی انتزاعی بلکه یک برنامهی سیاسی مشخص است علیه ساختارهای سرمایهداری قدرت. وود در این خصوص سازشناپذیر است. معتقد است سوسیالیسم پروژه مشخصی است با آماجها و عاملان بازشناختنی. این پروژه، درعین حال، تنها درصورتیکه در منافع و مبارزات طبقه کارگر تجسم پیدا کند، میتواند با منافع عمومی پیوند داشته باشد. این پیوند را "رابطه ارگانیک" بین "اقتصاد" و دیگر"حوزههای" اجتماعی به وجود میآورد. (وود، 1988 : ص 59)

از نظر وود هیچ جنبش اجتماعی دیگری قدرت سرمایه را به طور جدی به چالش نکشیده یا قادر نبوده است به چالش کشد. تنها طبقه کارگر "است که امکان ساختن یک جامعه بی طبقه را درخود دارد زیرا منافع خاص آن بدون الغاء طبقه به طور کامل تامین نمیشود و به این دلیل که جایگاه استراتژیک آن در تولید سرمایهداری ظرفیت بی نظیر نابودی سرمایهداری را به آن میبخشد." (وود، 1988 : ص 187) کارگران با نقشی که در تولید و استثمار دارند در منافعی شریکند که در سوسیالیسم موجود است: ادارهی بی طبقه و بی واسطه تولید به دست خود تولیدکنندگان. از آنجا که کارگران ارزش تولید میکنند، بنابراین موقعیت حساس نابودی سرمایه را در اختیار دارند. مجموعه زحمتکشان [جامعه] سرمایهداری پیشرفته، تولیدکنندهی بی واسطه نظم سوسیالیستی دریک دموکراسی سوسیالیستی خواهند بود که با خود سازمانیابی تولید کنندگان همبسته به وجود خواهد آمد.

وود درعین حال میپذیرد که جنبشهای اجتماعی جدید سیاست را از منافع طبقاتی بلافصل فراتر میبرند: "جنبشهای اجتماعی جدید" توجه را به مسائلی جذب کرده اند که طبقهی کارگر متشکل به اندازهی کافی به آن توجه نداشته است" (وود، 1988 : ص 10). بنابر این، بیرون از آرایش طبقاتی زمینه برای ائتلاف و اتحاد وجود دارد. اما وود براین نظر خود اصرار دارد که تصور اینکه جنبشهای اجتماعی جدید ما را از سیاست طبقاتی فراتر برند تصور اشتباهی است. به نظر او منافع مجموعهی زحمتکشان باید چراغ راهنمای هر جنبش اجتماعی جهت ساختمان سوسیالیسم باشد. این امری است که اهمیت حیاتی دارد:

"اگر هدف سوسیالیسم الغاء طبقه است، برای چه کسانی احتمالا این یک هدف واقعی است، هدفی که بر وضعیت زندگی خود آنها مبتنی است و نه صرفا بر یک نیکی انتزاعی؟ اگر کسانیکه مستقیما در معرض استثمار سرمایهداری اند به الغاء استثمار سرمایهداری علاقه نداشته باشند، پس چه کسانی محتملا میتوانند از چنین علاقهای برخوردار باشند؟ اگر کسانیکه به طور استراتژیک در مرکز تولید و استثمار سرمایه داری جای دارند ظرفیت اجتماعی چنین کاری را ندارند، پس چه کسانی دارند؟ (وود، 1988 : ص 91)

وود درعین حال قبول دارد که نیروی اخلاقی جنبشهای اجتماعی جدید "غیرقابل تردید است" (وود، 1988 :176) و کار با جنبشهای اجتماعی جدید میتواند شکلهای تشکیلاتی و آرمانهای جدیدی به وجود آورد. اما ضعف سیاست جنبشهای اجتماعی جدید این است که خواست آنها "به جدا کردن مسائل صلح و بومشناسی از نظم اجتماعی مسلط و منافع اجتماعی متضادی بستگی دارد  که دربرگیرنده آن [خواست] است" (وود، 1988 : ص 176). وود میپذیرد که سوسیالیسم باید طرح خود از رهائی بشری  و کیفیت زندگی را غنی سازد، اما بین مبارزات کارگران و سوسیالیسم و شناخت از اینکه مانع اساسی بر سر راه رهائی انسان نظام سرمایهداری است، نباید گسست وجود داشته باشد:

تردیدی نیست که جنبش سوسیالیستی مجبور خواهد بود شکلهای جدیدی برای سازماندهی طبقه کارگر و راههای نوینی برای گنجاندن آمالهای رهائیبخشی پیدا کند که در"جنبشهای اجتماعی جدید" تجلی یافتهاند. اما اصل اولیه سازمان سوسیالیستی باید همخوانی بین منافع طبقه کارگر و سیاست سوسیالیستی باشد. در صورتیکه سیاست طبقاتی به نیروی متحدکنندهای تبدیل نشود که بتواند همه مبارزات رهائیبخش را به هم پیوند دهد، جنبشهای اجتماعی جدید در حاشیه نظم اجتماعی موجود باقی میمانند و در بهترین حالت میتوانند به طور دورهای و زودگذر حمایت تودهای را موجب شوند، اما سرنوشتشان آنست که نظم سرمایهداری را با همه [ابزار] دفاعی که علیه رهایی بشری و تحقق "خیر همگانی بشری" در اختیار دارد،  دست نخورده باقی گذارند. (وود، 1988 : ص 199)

بنابراین، از نظر وود، سوسیالیسم میتواند از موکلان [نیروهای]  دیگر استفاده کند ولی [این امر] میباید به مثابهی ابزار مبارزه طبقاتی فهمیده و سازمان داده شود، مبارزهای که اولین دغدغهی آن باید خدمت به منافع طبقه باشد و وحدت طبقه کارگر را به وجود آورد.

 

 

 

مسالهی طبقه کارگر

آنچه در این توضیحات، از جمله بررسی انتقادی وود، پیرامون جنبش کارگری اهمیت دارد این است که پذیرفته میشود که مبارزه به بیرون از کارخانه گسترش یافته و البته امروزه در سطح  جامعه جریان دارد. درک اهمیت سطح  جامعه به مثابهی عرصهای برای مبارزهی طبقاتی و قبول اهمیت چشماندازهای تاریخی و انترناسیونالیستی در تجزیه و تحلیل جنبش کارگری و تعهد به روشهای پژوهشی موثر، به توضیحات اعتباری اساسی میبخشد که تاکنون مورد بررسی قرار گرفت. بنابراین، وود کار درستی میکند که به فعالان اتحادیهی جنبش اجتماعی خطرات توافق غیرانتقادی با اساس نظری سیاست جنبش اجتماعی جدید را یادآوری میکند، هرچند که علاقه او به جنبش کارگری به معنی آنست که نمیتواند برای جنبشهای اجتماعی اهمیت نظری یا عملی واقعی قائل شود. با این حال، آنچه در خصوص همهآثاری که تاکنون بررسی شد بی نظیر است این که همه درحقیقت  ناموفق اند، به این دلیل که نمیتوانند توضیح نظری- عملی برای پیوند بین کارخانه و جامعه ارائه دهند. گرچه وود به لحاظ نظری سعی میکند بین طبقهی کارگر و سیاست جنبش اجتماعی جدید پیوند برقرار کند، اما خود را به سطحی تقلیل میدهد که هنوز نظریهپردازی نشده است: آنچه را  او "پیوند ارگانیک" بین مناسبات استثماری مینامد که حوزهی اقتصادی را به وجود میآورد، در"دیگر قلمروهای اجتماعی و در زمینه سیاست" اعتبار خود را از دست میدهند. (وود، 1988 : ص 59) عجیب اینکه، این منتقدان جنبش کارگری، علیرغم ماهیت کارگری اعتراضاتشان نمیتوانند برای طبقه کارگر به مثابهی نیروی اصلی فرآیند دگرگونی اجتماعی بالنده، جایگاه مرکزی قائل شوند. از نظر جان کلی کارگران به ضرب آهنگ تکوین سرمایهداری واکنش نشان میدهند. آنچه برای کیم مودی اهمیت دارد اینست که طبقه کارگر چگونه به دگرگونی پاسخ میدهد و به باور پتر واترمن طبقه کارگر نه با تلاشهای خود بلکه با انقلاب در تکنولوژی سرمایهداری متحول میشود، انقلابی که طبقه کارگر مجبور است خود را با آن وفق دهد.

دلیل این ناتوانی شیوهی آنها در نظریهپردازی پیرامون رابطهی سرمایهداری است. در توضیح واترمن رابطه سرمایه- کار دیگر از اهمیت اساسی برخوردار نیست. کلی و مودی در عین حالیکه برای طبقهی کارگر تاریخ و جغرافیایی قائل اند، پیشفرض  منشاء ماهیت اجتماعی آن را یک اصل بدیهی و روشنی میدانند. طبقه کارگر صرفا حکمی رسمی است که به مثابهی طبقه جداگانهای که شامل افراد است، توضیح داده میشود، طبقهای  که سرمایهداری هستی اجتماعی آن را از مسیر طبیعی خارج کرده است،  و [این هستی اجتماعی] به عنوان برنامهای اقتصادی معرفی میشود که نابههنجار و نفرتانگیز است. این نظر اشکال چندانی نداشت و با بخش زیادی از آنچه در مارکسیسم سنتی پذیرفته شده است انطباق دارد اگر با این حقیقت روبهرو نبودیم که این نوع اقتصاد و فلسفه سیاسی دقیقا همان چیزی است که مارکس در"نقد اقتصاد سیاسی"  علیه آن برخاسته است. (کلارک، 1981. پوستن، 1993) این عدم تمایل به بررسی شکل طبقه کارگر مخصوصا در کار وود از اهمیت بیشتری برخوردار است. او خود را مدافع موضع طبقه کارگر به عنوان منتقد ماتریالیست نظریهی جنبش اجتماعی در مقابل استدلالهای نظری پراکندهای شناسانده است که به "سوسیالیسم، جدید، حقیقی" مربوط اند. با این حال، از آنجا که  علاقه ندارد ماهیت اساسی طبقه کارگر را بررسی کند، نوع ماتریالیسم او به تایید جزمگرایانه اهمیت طبقه کارگر محدود میشود و بنابر این، اثری که مدعی است علیه جزمگرایی و برخورد ایدئولوژیک نقد مینویسد کمتر جزمگرا و ایدئولوژیک نیست. همانطورکه در بخش بعدی خواهیم دید، بررسی ساختار عملکرد سرمایهداری میباید تجزیه و تحلیل شکل دوگانهی طبقه کارگر را در بر بگیرد. وود، البته، اهمیت دوگانگی شکل طبقه کارگر را قبول دارد اما جایگاه آنرا نه در طبقه کارگر بلکه در آنجایی میداند که به آن به مثابهی:

"ماهیت دوگانه تولید سرمایهداری اشاره میکند که در آن ارزش مصرف از تولید ارزش اضافه جداییناپذیراست. و این که این ماهیت "دوگانه " چگونه نظام تولیدی را بر هم میزند که در عین حال به مثابهی نظام مناسبات آنتاگونیستی استثمار کارکرد دارد و نیز شیوههای سازمانیابی تولید را که نیاز سرمایه به کنترل در شرایط تناقضات طبقاتی و مقاومت کارگران به آن  شکل میبخشد". (وود، 1988 : ص 58 )

نتیجه اینکه طبقهی کارگر به مثابه هدف کندوکاوی روشنفکرانه در توضیحی یک بعدی و نظریهپردازی نشده از بین میرود. این توضیح به شیوهی برخورد منافع کارگران با الزامات سرمایهداری مربوط است. مبنای فقدان بعدمندی[1]  این است که از نظر وود طبقه کارگر طبقهای از پیش "حاضر و آماده" است. در قسمت بعدی بر محدودیتهای این فقدان [بعدمندی]، یعنی مسائل سیاسیای که "حاضر و آماده بودن" طبقه کارگر با آن روبروست تاکید خواهم کرد، بدین ترتیب که تلاش میکنم جمعبندیهای مارکس درباره ماهیت اساسی طبقه کارگر را  بسط دهم. این کار را این گونه انجام میدهم که سروکار مارکس را نه صرفا با جنبش توصیفی و صورتگرایانه طبقه کارگر بلکه با مسالهاساسیتر نحوه تحول  طبقه کارگر نشان میدهم.

 

طبقه کارگر تحول پیدا میکند

اینکه مارکس اهمیت عملی و نظری اساسیتر را طلب میکند در این رابطه است که او نه تنها به ناموزونیهای توزیعی، کاستیهای فنی و ظرافتهای متافیزیکیای می پردازد که طبقه کارگر مجبور است برای زیست خود با آنها درگیر شود، بلکه ماهیت اجتماعی گسترش یابندهای را توضیح میدهد که پدیدههای مربوط به طبقه کارگر از آن بر میآیند. آنچه مارکس را از اقتصاد سیاسی و فلسفی متمایز میکند دقیقا شیوهایست که برای بحث و بررسی مقولات اجتماعی بورژوایی به کار میگیرد. از جملهی این مقولات، مخصوصا، مقوله کار است. مارکس شکلی که کار به خود میگیرد را برجستهترین خدمتی میداند که به تئوری اجتماعی کرده است. (سرمایه. جلد اول : ص 132) و با این حال، این قضیهایست که نسلهایی از مارکسشناسان تقریبا به طور کامل نادیده گرفتهاند. مارکس اشاره میکند که:

"کار مقولهی سادهای به نظر میرسد. فکر کار به طور کلی- بی هیچ شرح و تفصیلی- نیز بسیار کهن است. با این همه "کار" از نظر اقتصادی، با همه سادگیاش، مقولهی جدیدی است هم چنان که مناسبات ایجادکنندهی این تجرید ساده نیز مقولات جدیدی هستند ... زیرا بی اعتنایی نسبت به انواع خاص کار مستلزم آنست که مجموعه بسیار توسعهیافتهای از شیوههای مشخص کار وجود داشته باشد که هیچ یک را نتوان غالب دانست." (گروندریسه: ص 103)

مارکس به روشنی اشاره میکند که بررسی او از مقوله مدرن کار بر نقد سرمایه از منظر کار پایهگذاری نشده یعنی همان موضع  مارکسیسم سنتی یا از نقطه نظری  که  کلی، مودی، واترمن و النوود در نوشتههای خود  ارائه میدهند، بلکه عبارتست از شرح همان کل بسیار تکوین یافته مناسباتی که این "مقوله"  به ظاهر"ساده" را به وجود میآورد. نکتهی اصلی این بخش این است که تجزیه و تحلیل مارکس از جامعه سرمایهداری از نقد دیدگاه کار فراتر میرود و اینکه مارکس در"سرمایه" و "گروندریسه" چارچوب نقد کار در نظام سرمایهداری را فراهم میسازد، چارچوبی که ماهیت ویژه کار[درآن] هدف نقد است و نه صرفا  به عنوان سوژهی تجزیه و تحلیل. (پوستن: 1993 ، ص 5- 6 ) مارکس این "کل  بسیار تکوینیافته " را با یک تئوری ارزش کار و نه نظریه کار- بنیادی ارزش شرح میدهد. (السون، 1979) در توضیح مارکس از مناسبات اجتماعی سرمایهداری، ارزش صرفا یک مقوله اقتصادی نیست بلکه مادیتی اجتماعی است که جامعه سرمایهداری از آن به وجود میآید: موضوع اجتماعی برای تجزیه و تحلیل شیوهای که فعالیتهای بشری به عنوان کار سرمایهداری به هم میپیوندند. ارزش یک  فضای خالی، بی حرکت و بی تفاوت نیست بلکه ماده و ضد ماده دنیای اجتماعی مارکس است. (نیری، 2002)

البته این هم درست است که مارکس غالبا کار را در اصطلاح متافیزیکی ارائه داده و مارکسیسم سنتی از آن استفاده کرده است. او به گرایشات ایدهآلیستی خود واقف است و از بابت این نقص در توضیح نظر خود معذرتخواهی میکند. (گروندریسه: ص 15) زمانهایی هم هست که ضربآهنگ نبوغ نظری پیچیده مارکس تخفیف پیدا میکند تا اینکه جنبه تبلیغی اثرش از میان نرود. (دینرشتاین و نیری، 1998) اما از آن هم مهمتر برای دنیای معاصر یا پسامدرن ما، اینکه تولید سرمایهداری در پایان قرن نوزدهم هنوز تا آن اندازه رشد نکرده  بود که مارکس در تئوری اجتماعی خود طرح کلی آن را ارائه داد. مارکس دنیای اجتماعیای را نظریهپردازی میکرد که هنوز به طورکامل به وجود نیامده بود.

اهمیت این متن از مارکس این است که تجزیه و تحلیل اصلی خود از سرمایه را با شیوههایی درهم نمیریزد که در قرن نوزدهم مورد استفاده قرار میداد. (پوستن، 1993 ) فقط در قرن بیستم است که دنیای اجتماعی مارکس تحقق پیدا میکند. (نگری، 1989 : ص 89 ) این وظیفه روشنفکران مارکسیست است که به شیوه پویایی که قرن بیست و یکم را به وجود میآورد مارکس را توضیح دهند و نه این که مارکس را به مقولات متحجری محکوم کنند که در قرن نوزدهم  به کار میگرفت. این شیوه پویای توضیح مارکس به معنی خوانش انتقادی مارکس و مارکسیسم با بهرهگیری از مارکس است و [درعین حال] فراتر رفتن آن از محدودههای ظاهریاش.

پایهی رادیکالیسم مارکس صرفا بر این بنیان نیست که جنبشهای کارگری را بی چون وچرا قبول دارد، بلکه بر نشان دادن فرآیندهایی است که تضادهای آشتیناپذیر را به وجود میآورند. درک جنبش کارگری به مثابهی جنبش طبقه کارگر یعنی تلقی کار به مثابهی تشریقاتی میان تهی و تمرکز بر شکل بتواره کار و نه فرآیندی که نیروی کار را به وجود میآورد. مساله سیاسی همراه با توضیحاتی که مبنای آن جنبش طبقه کارگر است و به عنوان "مقولهای ساده" درک میشود، بدین معنی است که انکار کنیم که طبقه کارگر برای بازتولید خود نیاز به نیروی محرکه دارد. (نیکولاس، 1972 : صص 31-32 ) در آن صورت وقتی طبقه کارگر پویایی ذاتی نداشته باشد، باید برای آن به مثابهی عامل اجتماعی بیرونی، به طور مصنوعی انگیزه ابداع کرد: به شکل حزب پیشاهنگ (لنین) یا تحقق خودانگیخته ماهیت واقعی متافیزیکی آن (لوکزامبورگ) یا امتیاز قائل شدن برای شکلهای تشکیلاتی خاص. ازینروست توجه به جنبشهای اجتماعی  جدید.

مارکس پایهی تجزیه و تحلیل اساسیتر خود از مناسبات اجتماعی سرمایهداری را بر توضیح ماهیت متضاد شکل کالائی [کار] و ظرفیت گسترشیابنده نیروی کار کالائی قرار داده است. در دنیای اجتماعی مارکس کالا به مثابهی شیئی ناپایدار و بی هویت و بنابراین وحدتی پویا حیات دارد و ویژگی مشخص آن (ارزش مصرف) را وجود آن به مثابه ارزش- در- حرکت تعیین میکند: سرمایه که درونمایه آن کار انتزاعی است. اساس تضاد در جامعه سرمایهداری نه بر رابطه بین کار و نوعی واقعیت اجتماعی بیرونی بلکه بر شکلهایی مبتنی است که کنش اجتماعی بشر مجبور است در آن حیات داشته باشد: به مثابهی کار مشخص و مجرد. این پیوند متضاد درونی بین این هستی دوگانه کار است که تنش پویایی را موجب میشود که به تحول کار منتهی میشود. در حالت کار کالایی تعمیمیافته، نیروی محرکه حرکت پویای کار عبارتست از منطق متضاد تجریدی- مشخص خود آن. بنابراین، کار نمیتواند یک مقولهی ساده باشد بلکه فرآیندی است که در لحظات گوناگونش همراه سرمایه است و تحول کار درچارچوب آن با واسطه انجام میگیرد و در پیآمد خود از بین میرود بدون اینکه از خود اثری باقی گذارد. (سرمایه، جلد اول: ص 187)

این توضیح نشاندهندهی آنست که کار ثبات خود را به عنوان موضوعی تک بعدی و ملموس از دست میدهد و به بیان حقیقی یک فرآیند اجتماعی متناقض تبدیل میشود: یک انتزاع واقعی. کار به مثابهی انتزاعی واقعی از کوران تضادی میگذرد که وجود اجتماعی آن را بنیان مینهد. این وجود اجتماعی محرکهاش منطق گسترش یابنده آنست: تولید ارزش اضافه. کار به مثابهی وحدت بی واسطهی تضادی نمایان میشود که زندگی بشری مجبور است آن را پشت سرگذارد. کار بدین وضعیت محدودیت یا مانعی است در برابر تحول اجتماعی بالنده. اما منطق این تضاد این است که ماهیت دوگانهی کار مستمر نیست، نتیجه اینکه نمیتوان آن را کنترل کرد:

همینطور هم دیدیم که این تضاد چگونه بدون رادع و مانعی در فداکاریهای بی وقفهای که  طبقهی کارگر ضروری است انجام دهد، در چپاول وحشیانهی نیروی کار و در تاثیرات ویرانگر هرج و مرج اجتماعی به پیش میرود.("سرمایه"، جلد اول: ص 618)

در این شرایط، طرح "یک کل  بسیار تکوینیافته" به مثابهی نفع عمومی بی معنا میشود. قانون طبیعت جای خود را به قانون انتزاع میدهد: ارزش- در- حرکت. در چنین وضعیتی عمل انسان فقط تا آن اندازهای اعتبار اجتماعی دارد که،  در شکل کار انتزاعی، به  گسترش کامل  ارزش کمک کند: "کل  بسیار  تکوین یافته". نتیجه اینکه کار هستیای مستقل از هستی رابطهی سرمایهداری ندارد. از اینجاست که "بی تفاوتی نسبت به هر نوع خاص کار پدید میآید. کار به مثابهی شکلی از ارزش چیزی مجرد است، چیزی بی تفاوت نسبت به ثبات مادی خود... که مادیتی درآن نیست". (گروندریسه: ص 309) بنابراین، ارزش چیزی بیش از یک وسیلهی محاسبه است که با آن بتوان کمیت نرخ استثمار را تعیین کرد. ارزش، در حقیقت، شکل قطعی مناسبات اجتماعی است، اصل ساختاری اساسی جامعه است و ماهیت ذاتی زندگی انسان: "کل بسیار تکوینیافته انواع حقیقی کار که دیگر هیچ یک از آنها بر دیگری غلبه  ندارد". این درست نیست که [گفته میشود] مارکس استثمار سرمایهداری را به نحو یک سویه ارائه میدهد که در آن "ارزش اضافه از کارگران بیرون کشیده میشود." بلکه مسالهی اساسی این است که شکلهای فعالیت بشری را امروزه منطق کار سرمایهدارانه به وجود میآورد:

"کار زنده دقیقا به علت اینکه ایجادکننده ارزش است، پیوسته در روند ارزشگذاری کار عینیت یافته، جذب میشود..... کارِ کارگر به یکی از وجوه هستی سرمایه تبدیل میشود". ("سرمایه " جلد اول: ص 988 )

 بنابراین، ارزش قالبی است چند بعدی که کار در آن برابرنهاد سرمایه نیست، بلکه درونمایه مناسبات اجتماعی سرمایهداری است. همه جنبههای روابط اجتماعی مردم در کنترل منطق کار سرمایهداری (ارزش) است. مارکسیسمهای سنتی که در این جا بررسی شد مبتنی بر تجزیه و تحلیلی از کارند که مقدم بر این روند تابعیت واقعی اند. این تابعیت را مارکس به عنوان دورهی تابعیت صوری توضیح داد. در این زمان که مبنایش انتزاع ارزش اضافه مطلق بود، ماهیت مشخص فرآیند کار هنوز تحت سیطره فرآیند تولید انتزاع (قیمتگذاری) قرار نگرفته بود. بنابراین، کار این امکان را دارد  که خود را به شکل مشخص ذهنیت بشری بشناسد و خود را بر طبق آن سازمان دهد. تابعیت صوری وضعیتی است که در آن گونههایی از وجه تولید متفاوت تابع مناسبات سرمایهداری تولید اند، نه به این دلیل که تولید بر طبق راستای سرمایهداری سازمان داده میشود بلکه به این دلیل که تولید سرمایهداری بر جامعه غالب است. با این وجود، زمانیکه فرآیند تولید انتزاع (قیمتگذاری) بر فرآیندهای مشخص تولید غلبه کرد، لحظهای فرا میرسد که شکلهای قدیمی تولید، دارایی و گردش [سرمایه] فرو میپاشند. مناسبات سرمایهداری تولید نه تنها غلبه دارد، بلکه به اساسیترین روند اجتماعی تبدیل میشوند:

"... همین تقسیم کار را شکل سرمایهداری تولید در مقیاس وسیعی  بازتولید میکند، آن هم به شکلی هیولاوارتر در سطح کارخانه و از طریق تبدیل کارگر به زائده زنده ماشین. و همه جا بیرون از کارخانه...". ("سرمایه" : جلد اول، ص 615 ، تاکید از نویسنده است)

نگری این ایده را بسط میدهد: "کل جامعه به کارخانه عظیمی تبدیل میشود یا این که کارخانه به کل جامعه دامنه پیدا میکند. دراین وضعیت، تولید اجتماعی است و همه فعالیتها تولیدی اند" (نگری، 1989: ص 204 ) این بدین معنی است که بسط منطق کار سرمایهداری و مبارزه برای تحمیل آن به سطح جامعه گسترش پیدا میکند. و به علاوه، طی این زمان، تابعیت واقعی و تناقض ذاتی شکل کالائی تشدید میشود و تضاد اجتماعی نه تنها در سطح کارخانه بلکه در سطح جامعه به وجود میآید: "سرمایه صرفا شکلی از سلطهی طبقاتی نیست بلکه شکلی از جامعه است". (نگری، 1989 : ص 67 ) "یک کل تکوینیافته". و افزون براین، مبارزه طبقاتی به پایان نرسیده بلکه به حوزهای انتقال یافته است که به کل بشریت مربوط است. (نگری، 1989: ص 174). ماحصل همه اینها اینست که سلطهی اجتماعی در سرمایهداری، در اساسیترین سطح، شامل [امری] تک بعدی به مثابهی سلطه شخصی نیست بلکه عبارتست از"سلطهی ساختارهای انتزاعی اجتماعی و مسئولیتهایی که ریشه در منطق کار سرمایهداری دارد، منطقی که جامعهی سرمایهداری را به وجود میآورد". (پوستن 1993 : ص 31 )

بنابر این، در این مفهوم کار- در- سرمایه  به هیچ وجه یک "مقولهی ساده" نیست بلکه یک ساختار اجتماعی انتزاعی است که درونمایه آن کار انتزاعی است. نتیجه صرفا تحول در نهادهای جدامانده قدرت سرمایهداری نیست: پول و دولت، بلکه در شکل کار یا خود زندگی بشر است. کار به عنوان بازسازی یا "دگردیسی" زندگی بشر به مثابهی سرمایه:

"کار مزدوری بدین صورت، پیش شرطش سرمایه است، به طوری که از منظر آن نیز سرمایه همین دگردیسی است، فرآیند ضروری پذیرش این حقیقت است  که  قدرتهای آن [سرمایه]  با کارگر  بیگانه اند".  (گروندریسه، ص 308) کار همچون کالائی با "یک دگردیسی به سرمایه تبدیل میشود که خود را قیمتگذاری کرده است."  ("سرمایه " جلد اول : ص 954) در نتیجه این فرآیند پویای اجتماعی محض، زندگی بشر "به فرد کاملا تکوین یافته تبدیل میشود که از نظر او کارکردهای مختلف، وجوه متنوع فعالیتی هستند که او به نوبت به آنها میپردازد" ("سرمایه" جلد اول: ص 618). برای مارکس این فرآیند روشن و بی ابهام است "طی این زمان... [کارگر] همزمان ماهیت خود را نیز دگرگون میکند" ("سرمایه" جلد اول: ص 283). زندگی بشر به شکلی بازسازی میشود که از آنچه قبلا به مثابهی بشر تلقی میشد متفاوت است. کارگر "نه تنها به یک کارکرد، گیرم [کارکردی] تحت انقیاد، بلکه به کل تکاملیابنده کیفی، به دگرگونی ماهیت تبدیل میشود" (نگری ، 1989 : ص 82-83) کار نه صرفا نفی سرمایه بلکه صورتی انسانی است که کار سرمایهداری از طریق و علیه آن وجود دارد. کار به شکل بازسازی شده این جامعهی جدید گسترش یابنده  تحول مییابد که زندگی بشر به وجود میآورد، اما بر روابط اجتماعی مردم غلبه دارد.

همین دگرگونی ماهیت بشری همراه با فرآیند ایجاد تجرید (قیمتگذاری) است که امکان مفهومسازی یک الگوی سوسیالیستی جدید را فراهم میسازد، الگوئی که پایه اش بر امکان نه صرفا شکل جدیدی از سازماندهی کار بلکه شکل جدیدی از روابط اجتماعی انسانی گذاشته شده است. در حالیکه بر شکل سازمانیای که چنین ساختارهای انتزاعی اجتماعی دارند کار [تحقیق] شده است، به خصوص روی شکل  پول و دولت (کلارک، 1988 ، 1991. هالووی و پیچیوتو، 1991) اما حول کار به مثابهی ساختار اجتماعی انتزاعی بسیار اندک کار شده است. این قضیه قابل ملاحظهای است اگر به  نظر مارکس توجه داشته باشیم مبنی بر اینکه تجرید زندگی شکلهای زندگی خصوصی اساس ایجاد شکلهای مدرن جدامانده قدرت سرمایهداری است: "تجرید دولت به صورت کنونی فقط به دوران مدرن تعلق دارد زیرا تجرید زندگی خصوصی فقط به این  دوران تعلق دارد. تجرید دولت سیاسی ... [و زندگی خصوصی] یک تولید مدرن است." (مارکس: 1934 : ص 32) در حال حاضر حول این موضوع کار میشود. (بونه فلد، 1995. کلیور، ، دینرشتاین، 1997. هالووی، 1995. نیری، 1999، نیری و تیلور، 1998، نگری،1989، ریکووسکی، 1999) میخواهم با استفاده از توضیح نظریای که در این بخش مورد بحث قرار گرفت، تحول کار از شرایط تابعیت صوری به تابعیت واقعی را دنبال کنم. برای این کار از پیوند زمانی واقعی و به لحاظ جغرافیائی از منحنی تحول  پویای ویژهای استفاده میکنم که هم اکنون مفهوم و واقعیت اتحادیه جنبش اجتماعی جدید را غیر عملی و نابهنگام ساخته است.

 

کارگران در افریقای جنوبی: از تابعیت صوری به تابعیت واقعی

در نقاط مختلف جهان اتحادیهگرایی جنبش اجتماعی مجددا نیرو گرفته است، نیروئی که  زمینهاش گرایشهای آزاد کنندهای است که در فرآیندهای دموکراسی صوری موجود است. این فرآیندهای [دموکراسی صوری] به یاری جنبش طبقه کارگر به وجود آمد. همانگونه که مشاهده کردیم، این نتیجهای است که واترمن گرفت و توجیهی بود برای او که  شکل جدیدی از اتحادیه را ابداع کند. (1999 ، ص 247) با این حال، مشکل واترمن این است که نسبت به شکل کار دغدغهای ندارد: شیوهی پویائی که طبقه کارگر تحول مییابد. این است که این روند نیرو گرفتن [اتحادیهگرایی جنبش اجتماعی] را با مردود دانستن مقوله کار در شکل شیئی شده [آن] پیوند میدهد. نتیجه این است که از نظر واترمن تنها راه  برون رفت از مخمصهای که طبقه کارگر با آن رودرروست عبارت است از سازش با اجداد تاریخی ادعایی و جنبشهای رادیکال معاصر.

در دنباله بحث سعی خواهم کرد این ایده نیرو گرفتن [اتحادیهگرایی جنبش اجتماعی] را رد کنم. برای این کار جنبش طبقه کارگر را مورد بررسی قرار میدهم، فرمولبندی مارکس پیرامون تابعیت صوری و واقعی را توضیح میدهم و از جنبش طبقه کارگر افریقای جنوبی به عنوان تشریح زمان واقعی این گرایشات استفاده میکنم. طبقه کارگر افریقای جنوبی نمونهی برجستهای است در مورد نکاتی که سعی میکنم توضیح دهم، آن هم به این دلیل که، طی قرن بیستم،  طبقه کارگر کره جنوبی نشان داد که میتواند خود را به عنوان شکل جدیدی از تضادی حاد در پاسخ به رفورم و بازسازی فرآیندهای کار سرمایهداری بازیابد. علاوه براین، در مورد طبقه کارگر کره جنوبی به جز سرعت رویدادها نکته بی نظیر دیگری را نمیتوان برشمرد.

نکته اصلی اینکه با تعمیق پروژه تکوین سرمایهداری در پاسخ به تضاد حادی که به وجود آورده است، و اینکه تضادهای حاد از سطح کارخانه به سطح جامعه گسترش پیدا کردهاند، شکل طبقه کارگر نیز به گونهای بازسازی شده است که پاسخهای انتقادیای را به چالش میطلبد که قبلا در رابطه با اعتراضات خود قابل قبول  میدانست. تحول طبقه کارگر صرفا در اثر اتحاد با دیگر گروههای بسیار متفاوت صورت نمیگیرد بلکه تولید کار به مثابهی تضاد اساسی در چارچوب مناسبات اجتماعی سرمایهداری، شکلهای مناسبی از مقاومت را به وجود میآورد که بسیار مهم اند. این مقاومتها نه تنها در درون و علیه ابزارهای سرمایهداری بلکه در درون خود شکل های نهادی طبقه کارگر صورت میگیرد.

با باز شدن شبه جزیره کره به روی جهان صنعتی سرمایهداری، جنبش طبقه کارگراین کشور گرایش خاصی به سازماندهی رادیکال نشان داده است. (کمینگز، 1981 ،1990 ،1997. هارت لندبرگ، 1998) در دورانی که کره تحت استعمار ژاپن  بود (1910-1945)  و طی اولین مرحله اشغال کره به دست امریکا (1945- 1950) مردم کره خود را در مجموعهای از نهادهای دموکراتیک مردمی پیشرفته و جنبشهای مقاومت چپگرایانه سازماندهی کردند. این وضعیت به گونهای بود که ادوین پالی، سفیر ایالات متحده در کره، در سال 1946  گفت: "کمونیسم  عملا در کره میتواند از هرجای دیگر جهان بهتر شروع شود" (هارت لندزبرگ، 1998 :  ص 175) دورهای که کره تحت کنترل  ژاپن بود، با صنعتی شدن سریع آن مشخص میشود، با ویژگی بسیج اجباری مردم کره به عنوان  کارگر- برده. در حالی که ژاپنیها  کوشیدند جامعه کره را ژاپنی و جنبههایی از زبان و فرهنگ آن را ممنوع کنند، جامعه در اساس به نحو سرمایهدارانه بازسازی نشد و به صورت  جامعهای عمدتا  دهقانی باقی ماند.(هارت لندزبرگ، 1998) نتیجه این شد که با آزاد شدن کره درسال 1945  کرهایها توانستند تصور کنند که با کارگران پرولتر تفاوت دارند و به سرعت خود را بر اساس اصول کمونیستی بازیافتند تا اینکه بار دیگر با موج تهاجم بعدی و تقسیم  شبه جزیره بین نیروهای گوناگون نوسازی: شوروی و ایالات متحده زیر سلطه قرار گرفتند.

آنچه پس از جنگ کره (1953-1950) در مورد این فرآیند سرمایهداری شدن کره جالب است اینکه جنبش طبقه کارگر کره توانست خود را به سرعت در شکل تشکیلاتی بالندهی مناسب مجددا سازماندهی کند. در دوره صنعتی شدن شتابان دهه شصت، صنایع صادراتی دست بالا را داشت، دولتهای نظامی سرکوبگر متصدی  پیشبرد این صنایع بودند، صنایعی که  مجتمعهای عظیم یا جوبلها بر آنها سلطه داشتند و فدراسیون اتحادیههای کارگری کره (ک. اف. ت. او) فعال بود. این فدراسیون ساختار تشکیلاتی اتحادیهای شدیدا کنترل شده داشت که اتحادیههای رزمنده را سرکوب میکرد. در این دوره بود که  جنبش کارگری کره در اثر رابطه روشنفکران رادیکال با کارگران  کشاورز پیشرفت کرد. (بلو و روزنفلد، 1992،  اوگل، 1990،رونالد، 1998، کو، 1993) در دههی هفتاد جنبش کارگری از طریق تبلیغات خودانگیخته در محل کار بسط و گسترش پیدا کرد. این تبلیغات را عمدتا زنان کارگر در بخش صنایع ریسندگی سازماندهی کردند که رونق فراوان داشت. روحیهای که به این مبارزه دامن زد در خود رخداد خودسوزی چون تای ایل در سال 1971 نشان داده شد. چون تای ایل به علامت اعتراضی الهامبخش علیه رفتار با زنان کارگر خود را به آتش کشید، درحالیکه فریاد می کشید: "ما ماشین نیستیم". (چون، 2001) الهیات رهائیبخش خاص کره در این فاز جنبش و در نبود هیچ شکل تشکیلاتی مناسب دیگر، به آن یاری رساند.(اوگل، 1990) نقش حمایتی کشیشان و راهبههای مسیحی و بودائی جای خود را به ساختارهای تبلیغاتی داد که در اثر تولید انبوه (تشدید) تولیدات صنعتی به وجود آمده بود و تشکیلات مناسب و تودهای مقاومت را حول مسائل اقتصادی ایجاد کرد: دستمزد و شرایط کاری. مبارزه برای این خواستها در اتحادیههای تازه پاگرفته بنگاههای تجاری به پیش برده میشد. جنبش رادیکال کارگری که ازین روند تولید انبوه صنعتی تکوین یافت از طرف نسل جدیدی از دانشجویان رادیکال حمایت شد، نسلی که الهامبخش آنها ترجمههای آثار مارکس و لنین بود. (اوگل، 1990 ، کو، 1993) این دوره با سرکوب بیرحمانهای مشخص میشود که سازمان امنیت مرکزی کره (ک. سی. ای. ای) به راه انداخت. مجوز این سازمان برای سرکوب، قانون کاری بود که سازمان جهانی کار قدغن کرده بود. این سازمان، کارگران و رهبرانشان را شکنجه میکرد، به قتل میرساند یا به حبسهای درازمدت محکوم می کرد. (بلو و روزنفلد، 1992. اوگل، 1990، رندل، 1998، کو، 1993) این شکل سرکوب مستقیم و بی واسطه ویژگی دوران "انباشت اولیه"  یا تابعیت صوری است که شالودهی آن را استثمار ارزش اضافه مطلق تشکیل میداد: "پیشبرد وجهی از کار به دست سرمایه پیش از برآمد مناسبات سرمایهداری یعنی نوعی اجبار که در آن کار اضافی با افزایش مدت زمان کار حاصل میشود" ("سرمایه" جلد اول: ص 1021) و پیش از آنکه نهادهای واسط مربوط به مقررات سرمایهداری: پول و دولت (به عنوان مثال دموکراسی، رفاه) به طور کامل مستقر شوند. این ناتوانی در جلوگیری از مقاومت بارزی که با تشدید تولید و گسترش آن از ارزش اضافی مطلق به ارزش اضافی نسبی همراه بود، به اتحاد با دیگر نیروهای دموکراتیک مترقیای بسط یافت که در جامعه مدنی کره به وجود میآمد. اهمیت این شکل مقاومت این است که از محل کار به سطح جامعه کشیده شد. طی این زمان، انقلاب علیه رژیم نظامی در شکل جنبشی مترقی و دموکراتیک به کل جمعیت  دامنه پیدا کرد و  به سرنگونی رژیم نظامی و ایجاد شرایط دموکراتیک در سال 1987 منتهی شد. در این مرحله میتوانیم به روشنی ببینیم:"چگونه این تضاد بدون مانعی در فداکاریهای بی وقفهای که طبقه کارگر ضروری است انجام دهد، در چپاول وحشیانهی نیروی کار و در تاثیرات ویرانگر هرج ومرج اجتماعی به پیش میرود. ("سرمایه": جلد اول، ص 618)

این دوره همچنین دوره تثبیت نهادها و روندهای دموکراتیک بود، از جمله ایجاد و به رسمیت شناختن کنفدراسیون اتحادیههای کارگری کره (کی. سی. تی. یو)  و انتخاب رئیس جمهورهای غیرنظامی از جمله مخالف سیاسی پیشین، کیم دای جونگ، درسال 1997. اهمیت این روند این بود که طبقه کارگر به عنوان وجه پویای تفکیکناپذیر جامعه مدرن کره به رسمیت شناخته شد. در این زمان، سلطهی مناسبات اجتماعی سرمایهداری بر جامعه کره امری مسلم نبود، بلکه در شرایطی در جامعه کره به وجود آمد، و واقعا طبقهبندی شد، هم چون"شکل ویژهای از تولید سرمایهداری ... با استفاده از نیروهای مولده  اجتماعی کار (یعنی، طبقه ) ... در تقابل با کار کم و بیش منفرد افراد... شکل نیروی مولده سرمایه را پیدا میکند". ("سرمایه" جلد اول، ص 1024) نتیجه اینکه تولید سرمایهداری حالا دیگر به کل جامعه تسری مییابد. و اکنون "کل جامعه به کارخانه عظیمی تبدیل میشود یا اینکه کارخانه به کل جامعه  بسط پیدا میکند. در این وضعیت، تولید اجتماعی است و همه فعالیتها تولیدی اند." (نگری، 1989 : 204 )

همه اینها بدین منظور است که بگوئیم کار فقط به دست ساختارهای نخبگان در قدرت تقویت نشده است. کار را سرمایه تصرف نکرده است بلکه کیفیت کار به مثابهی جوهره پویا و متناقض مناسبات اجتماعی سرمایهداری حالا دیگر در سطح جامعه به رسمیت شناخته شده است: "همین تقسیم کار را شکل سرمایهداری تولید در مقیاس کلان  باز تولید میکند، آن هم به شکل هیولاوارتر در سطح کارخانه و از طریق تبدیل کارگر به زائده زنده ماشین. و همه جا بیرون از کارخانه...". ("سرمایه"، جلد اول: ص 615 )

علیرغم اعتراض چون تای ایل، طبقه کارگر دیگر ممکن نیست درکی از خود جز ماشین سرمایهداری داشته باشد: "کار مزدی بدین صورت، پیش شرطش سرمایه است، به طوریکه از منظر آن نیز سرمایه همین دگردیسی است، فرآیند ضروری پذیرش این حقیقت است که قدرتهای آن [سرمایه] با کارگر بیگانه اند." (گروندریسه،308)

 

کارگران اتفاقی

فرآیند تابعیت واقعی صرفا جامعه مدنی و نهادهای آن را در مخالفت با طبقه کارگر گسترش نمیدهد، بلکه طبقه کارگر را نیز شدیدا انتزاعیتر و به شکلی اتفاقی و عرضی بازسازی میکند. این وضعیت اتفاقی و عرضی زمانی وخیم شده بود که پس از بحران مالی 1997، بحران اقتصادی آسیای شرقی را  فرا گرفت و دولتهای حاکم در کره تلاش کردند پی آمدهای اجتماعی اقتصادی و سیاسی بحران را پشت سرگذارند. سیاست دولت کره عبارت بود از تشدید روند قیمتگذاری: تولید انتزاع (قیمتگذاری) از طریق اتفاقی و عرضی کردن هر چه بیشتر ماهیت کار و بنابراین، تضعیف شکلهای پیشین تشکیلات کارگری. مساله صرفا شمار کارگران در اتحادیهها نیست، حتی با این وجود که فقط بیست درصد کارگران کره عضو اتحادیه اند و همین تعداد هم رو به کاهش است (او و چئی، 2001)، اما از این مهمتر اینکه تشدید قانون ارزش و تولید انتزاع (قیمتگذاری) پایههای واقعی هویت تشکیلاتی کارگران را از میان برد. کارگران مبارزات خود را در همین سازمانهای کارگری پیش میبردند. مساله این نیست که کارگران نسبت به یک دیگر بی تفاوت میشوند بلکه تشدید قانون انتزاع (ارزش) جامعهای به وجود میآورد که در آن بی تفاوتی به اصل سازماندهنده تبدیل میشود: "کار مقولهی سادهای به نظر میرسد. فکر کار به طور کلی- بی هیچ شرح و تفصیلی- نیز بسیار کهن است. با این همه "کار" از نظر اقتصادی، با همه سادگیاش، مقولهی جدیدی است هم چنان که مناسبات ایجادکنندهی این تجرید ساده نیز مقولات جدیدی هستند ... زیرا بی اعتنایی نسبت به انواع خاص کار مستلزم آنست که مجموعه بسیار توسعه یافتهای از شیوههای مشخص کار وجود داشته باشد که هیچ یک را نتوان غالب دانست." (گروندریسه: ص 103)

بی تفاوتی به مثابهی تغییر کیفی و تکاملی ماهیت کار و جامعه تجلی مییابد. کارگر عرضی و اتفاقی میشود، وضعیتی که مارکس اینگونه توضیح داده است. "فرد کاملا تکوین یافتهای که  کارکردهای مختلف کار را وجوه مختلف فعالیتی میداند که به نوبت به آنها میپردازد." (سرمایه، جلد اول: ص 618) این عرضی و اتفاقی بودن به دو صورت عمل میکند و منطق بیرون کشیدن ارزش اضافه مطلق و نسبی را نشان میدهد. سرمایه در شکل بیرون کشیدن ارزش نسبی، در کره، معرف گرایشات پیشروئی است که به جا گذاشته است. این گرایشات را بدین گونه بروز میدهد که به آن پروژهای میپردازد که به عنوان آینده سرمایهداری اهمیت دارد. این برنامهریزی را با ایجاد هرچه بیشتر شکل های انتزاعی یا غیرمادی (روشنفکرانه) کار انجام میدهد. (نیری، 2001) این نسبی بودن یا "تغییر ماهیت" بازسازی اقتصاد بر اساس چوبل (مجتمعهای کلان صنعتی) و تهاجم سرمایه خارجی به شبه جزیره کره را شامل میشود، سرمایهای که بیست درصد ظرفیت تولیدی کره را در اختیار دارد. (او و چئی، 2001) نتیجه آن کرهزدائی از کره است و بازسازی کره به سرزمینی که به عنوان کره بازشناختنی نیست. سرمایه در شکل تولید ارزش اضافی مطلق  وضعیت کابوس نفسگیری را پیدا میکند که از آن سر برآورد. در کره، شصت در صد کارگران مرد و هفتاد درصد کارگران زن در ناامنی و شرائط کار موقت به سر میبرند، مخصوصا در بخشهای گسترش یابندهی تکنولوژی پیشرفته. از ماه مارس 1999 به این سو تعداد کارگران موقت از کارگران ثابت بیشتر شده است. دولت کیم دئی جونگ از قوانین ضد کارگری استفاده کرد که دولت کیم یونگ سم در سال 1996 اعلام کرده بود و پس از اعتراض کارگران آن را به حال تعلیق در آورد. دولت کیم دئی جونگ شرایط کار موقت را با  ایجاد ناامنی شغلی و از طریق بیکارسازی تودهای، برنامههای اخراج و محدود کردن حقوق کارگران به آنها  تحمیل کرده است. (چنگ، 2001 . او و چئی، 2001)  همه این اقدامات طی تازهترین تلاشها صورت گرفته است تا شبه جزیره [کره] را متحد کنند. هدف به طور آشکار دستیابی به  نیروی کار ارزان (ارزش اضافه مطلق) و عرصههایی برای استقرار صنایع سرمایهبر(ارزش اضافه نسبی) در شمال است. این را بخش تحقیقات صنایع هوندای توضیح داده است.

یکی از دلائل سرمایهگذاری کره جنوبی در کره شمالی این است که کره جنوبی قدرت رقابت در صنایع سرمایهبر از جمله صنایع سرمایهبری که بر تکنولوژی متکی اند  را از دست داده است، صنایعی چون کشتیسازی و قطعات الکترونیکی. سرمایهگذاری در شمال [جائیکه] علم و تکنولوژی برای پرورش و تربیت مورد تاکید است، میتواند،  به دلیل پائین بودن سطح دستمزدها، وسیلهای برای حفظ قدرت رقابت باشد. با بهبود مناسبات بین شمال و جنوب در میان و درازمدت، رفورم و پیشرفت در بازگشائی شمال و شکوفائی تکنولوژیک، صنایع سرمایهبر با ارزش افزوده میباید به تکیهگاه سرمایه گذاری تبدیل شود. (انستیتوی تحقیقات هوندای، 2001)

نتیجه اینکه، کنفدراسیون اتحادیهی کارگری کره جنوبی دیگر(طبق گزارش مودی) اطمینان ندارد که بتواند هزاران کارگر را در مدت زمان کوتاهی بسیج کند. شکست این اتحادیه در سازماندهی یک اعتصاب عمومی درماه مه 1999 علیه دولت و سیاستهایی  که در زمینه بازسازی نئولیبرالی [اقتصاد] داشت، در رابطه با امکانات بالندهی جنبش کارگری مقطع تعیینکنندهای بود. (نیری، 2000) تهدید به بیکاری و عملکردهای سرکوبگرانه دولت، کارگران را مجبور کرد منطق وجودی خود به مثابهی شکلهای واقعا تابع کار سرمایهداری را بپذیرند، بر سرکار بازگردند و مبارزه سیاسی خود را در چارچوب شکلهای تشکیلاتی سیاست دموکراتیکی ادامه دهند که دولت به وجود آورده بود.

در ضمن، وقتی جنبشهای کارگری دیگر در چارچوبهای تشکیلاتی موجود نتوانستند پیشرفت کنند، تناقضات اجتماعی حادی که ذاتی ماهیت کار است، آنها را به این آگاهی رساند که ضروری است خود را بازیابند. (نیری، 2000) در بیرون از کنفدراسیون اصلی، شکلهای مبارزاتی جدیدی سربرآورد که رهبری آن را کارگران موقت (اتفاقی) در صنایعی به عهده داشتند که کار موقت (اتفاقی) درآن رو به افزایش بود، مثلا در تلکوم و ماشینسازی هوندای. (چنگ، 2001) مبارزه هم در بین پانصد هزار کارگر مهاجری شکل گرفت که به طور قانونی و غیرقانونی درکره جنوبی کار میکردند و قبلا اجازه نداشتند اتحادیه تشکیل دهند، و هم در شکل مقاومت در محدودهی جنبش دموکراتیک مترقی. اساس شکلهای جدید مقاومت بالنده نه بر مسائل کارگری بلکه، به طور مثال، بر حقوق بشر، جنبش زنان و سیاستهای زیستمحیطی گذاشته شده است و بنابراین به شکافهائی بین کارگران و دیگر نیروهای رادیکال در جنبش مترقی منجر میشود. در درون جنبش کارگری تلاش سرنوشتسازی جهت سازماندهی احزاب سیاسی شده است تا بتوانند منافع کارگران را در فرآیندهای سیاسی دموکراتیک نمایندگی کنند. نتیجه این تلاش شکلگیری دو گروه سیاسی اصلی است: "حزب دموکراتیک کارگری"، یک گروه سوسیال دموکراتیک که رابطه تنگاتنگ با گرایشات درون کنفدراسیون اتحادیه کارگری کره (کی. سی.تی. یو) دارد و "قدرت طبقه کارکر"، یک گروه مارکسیست- لنینیست که  مصمم است فعالیت رزمنده علیه سیاست دولت، آی. ام. اف و امریکائی کردن  یا کرهزدائی از جامعه کره را ادامه دهد. (نیری،2001) با این حال، درحالیکه همه این فعالیتها ادامه دارد، در این باره هم نظری وجود دارد مبنی بر اینکه آگاه بودن به هویت مشخص کیم دئی جونگ به مثابهی دشمن طبقاتی یا آی. ام. اف یا امریکائی کردن کره برای به چالش کشیدن ساختارهای انتزاعی سرمایهداری گسترشیابنده و نحوهی تسلط آنها بر جامعه کره کافی نیست. هوا میونگ جو، شاعر و فعال سابق دانشجوئی گفت:

"در دهه هشتاد میدانستیم علیه چه میجنگیم، اما اکنون آنچنان مطمئن نیستیم. مساله این است که چگونه میتوانیم مسائل را، به شیوهای که در آن دهه پیش بردیم، عمومی کنیم به طوریکه جامعه کره را دربر بگیرد. محبوبیت فعالان دانشجوئی در بین نسل جدید دانشجویان جوان دانشگاهها بسیار کم است. آنها بیش از حد رزمندهاند و سرودها، زبان و عقائدشان هیچگونه سنخیتی با ما ندارد. تئوریهای انقلاب در کره که مورد بحث و بررسی ما بود: رهائی ملی یا مارکسیسم کلاسیک انقلابی ظاهرا دیگر مناسب نیست. اولی در دنیای جهانی  شده [کنونی] نابهنگام است و دومی به خاطر اینکه جنبش کارگری نمیتواند از بیکاری نجات پیدا کند و از کارخانه فرار، ناتوان. ما به یک تئوری مدرن انقلاب و شیوه مدرنی برای بیان آن نیاز داریم".(نقل از نیری، 2000 )

در حالیکه کارگران کره تلاش میکنند بر محدودیتهای سازمانهای مترقی خود غلبه کنند، در دیگر مکانهای جهان شکلهائی از تضاد به وجود میآید که چارچوب جنبش کارگری یا جنبش اجتماعی یا سیاست اتحادیهگرایی جنبش اجتماعی قادر نیست به لحاظ نظری با آن مقابله کند: زاپاتیستها در مکزیک (دوانگلیس، 1996، 1998) جنبش "راه بندان" درآرژانتین (دینرشتاین، 2001) راهپیمائی در اروپا (میظر و تیلور، 1999. تیلور) و مبارزات علیه جهانی شدن (ریکووسکی، 2001). تجزیه و تحلیل این اعتراضات بیرون از محدوده این مقاله است و مساله در جای دیگری بررسی شده است (دینرشتاین و نیری)، اما، فعلا باید گفت که همکاران نویسنده من بر این باورند که احتمال دارد این اعتراضات زمینهای باشد برای یک دوره جدید مبارزه علیه منطق کار سرمایهداری. آنچه این جنبشها را متمایز میسازد و آنچه آنها را برای نوشتن هر نوع نقدی درباره سرمایه  و علیه آن به مثابهی رابطه اجتماعی غالب و درعین حال آسیبپذیر سلطهگر مناسب میکند، عزم راسخ این اعتراضات [جنبشها] در رودرروئی با سرمایه جهانی در سطحی جهانی است.

 

پیام سیاسی

مسئولیت روشنفکرانه آکادمیسینهای مارکسیست این نیست که این شکلهای جدید مبارزه جهانی را برآرمانهای محدودتر مشی جنبش اجتماعی ترجیح دهند، بلکه این است که اولی را به عنوان تکوین پیروزی و شکست دومی به رسمیت بشناسند تا اهمیت نظری و عملی آنها را مشخص کنند و از آنها برای بسط الگوی تحول دهندهی جدیدی استفاده کنند. نظریه چنین الگوئی را ضرورتا نباید اختراع کرد: این نظریه هم اکنون در آثار مارکس موجود است. آنچه در آثار مارکس شدیدا در خطر است نه شکل تشکیلاتی جنبش کارگری بلکه محتوای (ارزش) پویا و متضادی  است که موجب تحول طبقه کارگر میشود و ناممکن ساختن جلوگیری از تضادی که طبقه کارگر را به وجود آورد. طبقه کارگر یک شکل تشکیلاتی سرمایه است و نهادهایی که در آن سازماندهی میشوند نیز چنین اند. [بادر نظر گرفتن] این وضعیت، دگرگونی بالنده جامعه بشری نه شامل تحقق [ برنامه] طبقه کارگر با اتکاء به خود و یا در پیوند با دیگر نهادهاست، به گونهای که جان کلی، واترمن، مودی و میکسینز وود استدلال میکنند، بلکه در برگیرنده الغای خود طبقه کارگر و جامعهای است که این طبقه را به وجود آورده است. فقط در نتیجه چنین الغائی است که الگوی عملی جدیدی برای روابط اجتماعی انسانی میتواند پایهریزی شود.

 

 

 

 

 

 

 

 

منابع:

این نوشته برگردان مقاله زیر است:

MICHAEL NEARY

Labour Moves:
A Critique of the Concept of Social Movement Unionism

-     "بومشناسی و طبقه کارگر: به سوی یک الگوی اجتماعی جدید"  نوشته ال. ادکین در کتاب "طبقه کارگر در سطح جهان در عصر جهانی شدن"، ص ص 199-217  نشر ار. مونک و پیتر واترمن. مکمیلان، لندن ونیویورک.

-     "اژدها در غم و اندوه: معجزه اقتصادی آسیا در بحران " اثر دبلیو. بلوواس. روزنفلد (1992). پنگوئین، لندن

-     "شکلهای دگرگون یابنده قوانین کار و سیاست ناامنی" ارائه شده درکنفرانس کار، استخدام و جامعه"  و "برد و باخت در اقتصاد جدید"  معرفی در دانشگاه ناتینگام. اثر چنگ دئی اوپ (2001)

-     "مارکس، مارژینالیسم و بحران دولت" اثر اس. کلارک (1981 )

-     "کینزیانیسم، (سیاست) پولمداری و بحران دولت" اثر اس. کلارک (1988) نشر، ادوارد الگار، آدلرشات.

-     "بحث دولت " اثر اس. کلارک (1991) مکمیلان، لندن.

-     "ریشههای جنگ کره" جلد اول: "رهائی و پیدایش رژیمهای مجزا 1945- 1947" اثر بی. کمینگز (1981 ) مطبوعات دانشگاه پرینستن، پرینستن.

-     "ریشههای جنگ کره" جلد دوم: غرش آبشار بزرگ 1947- 1950" مطبوعات دانشگاه  پرینستن، پرینستن.

-     "بهای معجزه اقتصادی کره جنوبی، رشد اقتصادی، سرکوب دولتی و طبقه کارگر با اشاره  به کارگران زن" تز فوق لیسانس. دانشگاه وارویک. اثر چون سون اک (1996 ).

-     "ما ماشین نیستیم: کارگران زن کره و مبارزه آنها برای اتحادیهی دموکراتیک در دهه هفتاد" دانشگاه وارویک. تز دکترای چون سون اک (2001 ).

-     "راهبندان: علیه زیر پاگذاشتن ثبات"  در اثر ای. دینرشتاین (2001)  تحت عنوان: سرمایه و طبقه. شماره 74 ص 1- 7.

-      "مارکسیسم و سوژه: در جستجوی شگفتانگیزها (پیش درآمدی بر یک تئوری مارکسیستی کنش)  در مجله "درباره عقل سلیم" شماره 22 ص ص 83- 96 اثر ای. دینرشتاین (1997).

-     "طبقه کارگر تحول پیدا میکند و سرمایه ذوب میشود: ظرفیت ساختشکن مانیفست کمونیست"  اثر ای.  دینرشتاین و ام. نیری (1998)  در مجله سوسیال تئوری سنتر، دانشگاه وارویک صص 58- 69 .

-     "ریلیداد در اروپا: شرح اولین میتینگ علیه نئولیبرالیسم و به دفاع از بشریت" در مجله "درباره عقل سلیم" شماره  ص 49- 20.

-     "دومین رودرروئی به دفاع از بشریت و علیه نئولیبرالیسم" مجله: سرمایه وطبقه شماره 65 ص ص 135- 157.

-     " ارزش" اثر دی. السن (1979) مطبوعات  سی. اس. ای. لندن.

-     "سرمایه به مثابهی یک سوژه و هستی طبقه کارگر"  اثر دبلیو. بونه فلد (1995) در نشر دبلیو. بونهفلد، ارگن، جی. هالووی و کی پوشوپدیس در "مارکسیسم علنی" جلد اول: دیالکتیک و تاریخ" مطبوعات پلوتو، لندن وکلورادو صص 93-132 .

-     "مارکسیسم و تناقض" در مجله: عقل سلیم.  شماره15، صص 53-38، اثر ارگن (1994 ).

-     "کره: تقسیم، وحدت مجدد و سیاست خارجی ایالات متحده" در مجله مانتلی ریویو. اثر ام. هارت. لندزبرگ (1998).

-     "شرایط پسامدرنیسم: کنکاشی در ریشههای تحول فرهنگی" اثر دی. هاروی (1989 )  مطبوعات بلک ول، آکفورد.

-     "از فریاد امتناع تا فریاد قدرت: مرکزیت کار" در مجله مارکسیسم علنی، جلد سوم: مارکس رهائیبخش. اثر جی. هالووی (1995) صص 155- 179 مطبوعات پلوتو، لندن.

-     "سرمایه، بحران و دولت" اثر جی. هالووی و اس. پیچیوتو (1991) ص ص 109- 179،  در نسخهی اس. کلارک "بحث دولت " مکمیلان ، لندن.

-     "مسائل اقتصاد کره" از انستیتو تحقیقات هوندای (2001) گزارش داخلی، کورپوراسیون هوندای، سئول.

-     " نظم سیاسی و قانون کار" اثر گی. کی. وجی مت (1982) مکمیلان، لندن.

-     "بازاندیشی مناسبات صنعتی: بسیج، جمعباوری و امواج بلند"  اثر جی. کلی (1998)، روتلج، لندن و نیویورک.

-     "دولت و جامعه در کرهی معاصر"  اثر کوهاگن (1993) مطبوعات دانشگاه کرنل، ایتاکا و لندن.

-     "خداحافظ طبقه کارگر: مقاله پیرامون سوسیالیسم پساصنعتی" اثر ای. گرز (1982) ، بوستن.

-     "هژمونی و استراتژی سوسیالیستی: به سوی یک سیاست رادیکال دموکراتیک" اثر ای. لاکلو و سی. موفه (1985).

-     "گروندریسه: مقدمهای بر نقد اقتصاد سیاسی" اثر کارل مارکس (1973) پلیکان، لندن.

-     "سرمایه: نقد اقتصاد سیاسی، جلد اول" اثر کارل مارکس (1976) ترجمه بی فاکس، پنگوئین در همکاری با مجله نیو لفت ریویو، لندن.

-     "راهپیمائی در اروپا: مبارزه برای اروپای سوسیال" اثر ای. میظر (1999) در مجله سرمایه و طبقه شماره 68 صص 15-19 .

-     "بین سرمایه جهانی و دولت- ملت: سیاست جنبش اجتماعی و مبارزه برای اروپای سوسیال "مقالهای که در چهارمین کنفرانس جامعه شناسی اروپا، آیا اروپا موفق خواهد شد،  ارائه شد. اثر ای. میظر و جی. تیلور (1999) ، آمستردام.

-     "مهاجران امروزی: جنبشهای اجتماعی و نیازهای فردی در جامعه معاصر" اثر ای. ملوچی (1989) هچینسن، لندن.

-     "کارگران در دنیای غیرمولد: اتحادیهها در اقتصاد بینالمللی، اثر کی. مودی (1997) ورسو، لندن و نیویورک.

-     "انسانی کردن جهانی: مطالعاتی در تولید کار" اثر ام.  نیری (1999)، کاسل، لندن و نیویورک.

-     "ماشینسازی هوندای، 1998: کالبد شکافی اعتصاب- از محل کار به سوی آینده" اثر ام. نیری (2000)  در مجله"سرمایه و طبقه" شماره 70 ص ص 1- 7 .

-     "اتحاد مجدد و انقلاب: بررسی پاسخ جنبش کارگری کره جنوبی به سیاست جدید نزدیکی بین دو کره" نسخه انتشار نیافته، بخش جامعهشناسی دانشگاه وارویک، کاونتری. اثر ام. نیری (2001).

-     "سفرهایی در جهان سوسیال موشه پوستن: نوشتهای بر نقد کیهانشناسی سیاسی" اثر ام. نیری (2002) که در سمپوزیومی پیرامون کار موشه پوستن تحت عنوان: زمان، کار و سلطه اجتماعی، در ماتریالیسم تاریخی: تحقیق در تئوری انتقادی مارکسیستی."  ارائه میشود.

-     "پول و شرایط بشری" اثر ام. نیری و جی. تیلور (1998) مکمیلان: لندن و نیویورک.

-     "سیاست براندازی: مانیفستی برای قرن بیست و یکم " اثر ای. نگری (1989) ترجمه جی نیوویل، مطبوعات پولتی، کمبریج.

-     "تاثیرات بحران اقتصادی کره جنوبی" اثراه سی چول و چئی مان سو (2001) رساله کار در بخش مطالعات مربوط به مدیریت، دانشگاه یونسای، سئول، کره جنوبی.

-     "مخالفت کره جنوبی در محدودهی معجزه اقتصادی " اثر جی. الگ (1990)، دفترهای ضد، لندن.

-     "زمان، کار و سلطه اجتماعی: تفسیر مجدد تئوری انتقادی مارکس" اثر ام. پوستن، (1993)  مطبوعات دانشگاه کمبریج، کمبیریج و نیویورک.

-     "آینده جنبشهای کارگری " اثرام. رگینی (1992) زاگه: لندن.

-     "جنگ در سیاتل: اهمیت آن برای آموزش و پرورش "  اثرجی. ریکووسکی (2001) مطبوعات توفنل، لندن.

-     "آموزش و پرورش، سرمایه و ترانس هیومن" اثر جی. ریکووسکی (1999) در"پسامدرنیسم در تئوری آموزشی: آموزش و پرورش و سیاست مقاومت انسانی" صص 5-84 ، مطبوعات توفنل، لندن.

-     "صدا و چشم: یک تحلیل از جنبشهای اجتماعی" اثر: ای. تورن (1981)، مطبوعات دانشگاه  کمبریج : کمبریج

-     "از بسیج تا انقلاب " اثر سی. تیلی (1978). مک گرا هیل: نیویورک.

-     "اتحادیه اجتماعی جدید: یک مدل اتحادیه جدید برای یک نظم  جهانی جدید" اثر پی. واترمن (1999) در نسخه ار. مونک و پی. واترمن در: "طبقه کارگر در سطح جهانی درعصر جهانی شدن"  مکمیلان ، لندن و نیویورک صص 147- 264.

-     "عقب نشینی از طبقه: یک سوسیالیسم جدید حقیقی " اثر ای. ام. وود (1988) ورسو، لندن و نیویورک.

 

[1]-dimensionality